بنی صدر اولین رئیس جمهور ایران روزنامه ای داشت به عنوان انقلاب اسلامی که در آن مواضع خودش رو مینوشت. از جمله ستونی در آن روزنامه به عنوان " روزها بر رئیس جمهور چگونه میگذرد " داشت. این عنوانو دستمایه قرار دادم که بهتون بگم که کجا هستم و چی کارا میکنم این روزها!
صبح ساعت 4 بیدار میشم و میرم سر یخچال و غذایی رو که همسر جان شب درست کرده بر میدارم و میزارمم روی گاز تا داغ بشه. همزمان سماور رو هم میزنم به برق تا آب برای چایی درست کردن جوش بیاد. معمولا تا غذا درست بشه سالادی هم درست میکنم تا بشه غذا رو به زور آن خورد.
بعد سفره رو پهن میکنم و ظرفهای غذا رو میچینم تو سفره و میرم غذاهایی رو هم که دیگه الان گرم شده میارم سر سفره. بعدش میرم سراغ همسر جان و به زور از خواب بیدارش میکنم و کشون کشون میارمش سر سفره تا سحریشو بخوره و خودم هم غذا رو میخورم و نوشیدنی هم روش و میرم یه چایی برای خودم میریزم و با شکر شیرینش میکنم و میبرمش روی بالکن و یه سیب هم از یخهچال بر میدارم و قبل از چایی میخورمش. بعدش هم چایی و بعدش هم یه کم هوا خوری و بعدش هم یه لیوان آب و .......بانگ اذان منو از خوردن منع میکنه.
نماز رو میخونم و خودمو تا ساعت 7 سرگرم میکنم و لباش پوشیده میزنم بیرون به مقصد سر کارم.
9 میرسم سر کار و دیگه هیچ حسی برای کار کردن نمیمونه. خودمو با اینترنت و کامپیوتر سرگرم میکنم تا ساعت 2 که بر میگردم خونه. تا میرسم خونه دخترم که منتظرمه از همون دم در میپره بغلم و مثل یه دونه کوالا منو بغل میکنه و تا یک ساعت نمیزاره نفس بکشم! ماشاله بزرگ و سنگین هم شده و به سختی دیگه میتونم بلندش کنم!!
به زور از دستش در میام و یه گوشه ای میخوابم چون همسر جان روی تخت از قبل خوابیده و در و هم بسته که کسی بیدارش نکنه......میخوابم تا دم افطار که از قدیم گفتن خواب مومن روزه دار هم ثواب داره!! ( آخر من نفهمیدم ثواب یعنی چی و چه مفهومی داره و هر چی هم به مغزم فشار میارم تا توضیحات آقایون و خانوما رو در این خصوص بفهمم نمیفمم متاسفانه!!)
از خواب بیدار میشم و میرم مستقیم سر سفره که همسر جان آماده کرده و تا الله اکبر گفته میشه شروع میکنم مثل یک دایناسور گرسنه به خوردن و نوشیدن و خلاصه انواع و اقسام خوراکیها که سر سفره چیده شده و معمولا شامل: چای- پنیر - کره - خرما- آش رشته یا حلیم - زولبیا و بامیه - تخم مرغ آب پز-سبزی خوردن - ....میشه.
بعدش هم تا غذا یه کم جابجا بشه مجبورم این سریالهای چیپ وآبدوغ خیاری رو ببینم. بعدش میرم سراغ کتابام و یکیشو از کتابخانه میکشم بیرون و میخونم. همزمان هم انواع اشربه و اکمله رو هم تناول میکنم تا سریالها تمام بشه و کم کم وقت خواب میشه و بعدش هم مراسم قبل خواب و بعدشم لالا تا سحری بعدی.......
عجب زندگی تکراری مزخرفی دارم به مولا.......

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:29  توسط امیر
|