روزمرگی های یک کارمند |
پنجاه و هفت سال پیش در چنین روزهایی یعنی دقیقا ششم آبان ماه سال سی، گلوله ای که پهلوی دوم مصدق را از آن ترسانده بود، از اسلحه جوان کم سن و سالی از اعضای فداییان اسلام شلیک شد و در تن دکتر سید حسین فاطمی جا گرفت که در جمع روزنامه نگاران بر مزار محمد مسعود، روزنامه نگار مقتول، داشت از فقدان یار می گفت. فاطمی، محمد مسعود را میرزا جهانگیرخان دیگر لقب داد، که در مطلع استبداد صغیر محمدعلی شاهی کشته شده بود. فاطمی بر قاتلان مسعود لعنت فرستاد که گلوله های اسلحه عبدخدایی به ریه و پای فاطمی خورد. عبدخدایی را می شناسید؛ همان پیرمرد حرّافی که همه ساله در دفاع از فداییان اسلام و نواب صفوی صدا و سیمای جمهوری اسلامی پای خاطرات "شیرینش" می نشیند! ... سید حسین یک بار در تهران جراحی شد و در آلمان هم دوبار. سرانجام در حالی که در سی و سه سالگی مانند مردان پنجاه ساله شده بود با عصا وارد تهران شد. کوتاه زمانی بعد به عنوان نامزد جبهه ملی وارد مجلس هفدهم شد و همچنان مشاور و مدافع دکتر مصدق تا که در مهر ماه سال سی و یک، وقتی که نواب وزیر خارجه میانه رو دولت مصدق حاضر به قطع روابط با انگلستان نشد و با همه ارادتی که به مصدق داشت این را موجب تحریک لندن و به زیان نهضت ملی شدن نفت دید. مصدق به سراغ دکتر فاطمی رفت و فاطمی شد وزیر امور خارجه و در طول وزارتش خار در گلوی دربار و انگلستان بود. یازده ماه بعد که کودتای انگلیسی – آمریکایی 28 مرداد از راه رسید و بساط حکومت ملی را برچید، مخفی شد تا که اسفند ماه سال 32 لو رفت. تن بیمار او را با بدترین شکنجه ها و تحقیر تا آبان سال بعد در زندان زنده نگهداشتند. روی برانکارد در راه دادگاه شعبان بی مخ و جهالش به سر و رویش ریختند و با چاقو تن رنجورش را رنجورتر کردند. صبح گاه نوزدهم آبان سال 33 فاطمی را که تاب ایستادن نداشت، مقابل جوخه اعدام گذاشتند ... بیست و چهار سال بعد که سلطنت پهلوی فروپاشید، خیابانی را در تهران به نام فاطمی متبرک کردند
*
احمدی نژاد اصرار دارد بر طبل خدمتگزاری علی کردان، وزیر کشورش، بکوبد؛ حتی اگر این کوبیدن چیزی فراتر از لجاجت معنا نشود! وزیر کشور دولت احمدی نژاد، اگر که راست گفته باشد، گول یک دلال مدرک را خورده و مدرک دکترای جعلی گرفته، حتی حالا اعتبار مدرک فوق لیسانس او هم به شدت زیر سئوال است و جالب این که اگر اصرار رسانه ها برای پیگیری نبود همچنان بر صحت این مدارک قلابی تأکید داشت! علی کردان رییس شورای امنیت کشور است، قرار است مجری انتخابات سال بعد ریاست جمهوری باشد! جوک نیست حکایت این دولت نهم که با شعار کابینه هفتاد میلیونی رأی گرفت و حالا از بین همه آن هفتاد میلیون، کسی را برای تدبیر امور کشور برگزیده و بر حفظش اصرار دارد که سوادش زیر سئوال رفته و این روزها سوژه خنده و مزاح ملت است؟ ...
*
کردان در صدر وزارتخانه ای قرار دارد که ساختمانش را در خیابان "دکتر فاطمی" ساخته اند؛ همان وزیر درخشان کابینه مصدق! کردانِ ساده لوح وقتی وارد خیابان دکتر فاطمی می شود، آیابه یاد تاریخ می افتد؟ آیا به یاد مرگ، به یاد نام نیک، به یاد ایران و آبروی ایرانی می افتد؟ او و احمدی نژاد، یا دکتر فاطمی و دکتر مصدق؛ کدامیک در صحرای محشر رو سفیدترند؟
همچنین در ادمه فرمودند خدا آن روز را نیاورد که یک نفر بخواهد در مهریز سینما احداث کند. داشتم فکر میکردم که بیچاره اهالی مهریز که باید یک همچنین آدمی با مغزی به اندازه انسان نئاندترال و درک و فهمی به اندازه بوشمن های استرالیا را تحمل کنند.![]()
بازم صدر رحمت به خطیب های جمعه خودمان که حداقل حرف زدنشونو بلدند و میدونند چی رو کی بگن و چرا بگن!!!!
این دیدار بالاترین دیدار مقامات ایران و آمریکا در ۲۹ سال گذشته بود و هر چند بیش از چند کلمه از طرف برنز بر زبان جاری نشد اما دو مقام به دور از چشم خبرنگاران سمج که مشغول مخابره شکست مذاکرات اتمی بودند دست همدیگر را به سختی فشردند در حالیکه برنز به این موضوع فکر میکرد که چند وقت طول خواهد کشید تا ایران را متقاعد کند تا از بلند پروازیهای اتمی خود دست بردارد همانگونه که قزافی را متقاعد کرده بود و جلیلی نیز در این فکر بود که چگونه گزارش مذاکرات را به دوست دوران کودکی خود - محمود احمدی نژاد برساند در حالیکه کیوان ایمانی سفیر ایران در سویس همچون یک تکه سنگ بی احساس در سمت راستش و مهدی صفری معاون اروپای وزارت امور خارجه در سمت چپش با آن چشمان پف آلودش که نگرانی از آن قابل خواندن بود ایستاده بودند و به این صحنه مینگریستند.
هر چند مذاکرات فعلا به جایی نرسیده است اما حضور برنز نشان از تغییر سیاست آمریکا در برخورد با ایران و نشان دادن نرمش بود و این میتواند در گرفتن امتیاز از طرف ایران بسیار مثبت باشد به شرطی که ایران نیز از موضع خود پایین آمده و طرح معروف به فریز فور فریز را بپذیرد.
خاطره اي از عموي پاسدار من
چند وقت قبل خاطره اي از عموي خودم شنيدم گفتم شايد بد نباشه اونو تو سايت قرار بدم .همه چيزه اين خاطره واقعيه به جز اسامي. چون اصلا عموم اسمهاي اصلي رو به من نگفت (فقط اسم ليلا واقعيه).عموي من الان سرهنگ سپاه پاسداران جمهوري اسلاميه و همسرش فوت شده، زمان جنگ ايران و عراق در زندان عادل شيراز خدمت ميکرد.فکر ميکنم اگه اين خاطره رو از زبان خود عموم بنويسم بهتره...
فردا روزي بود که قرار بود من به همراه چندتا از بچه ها به جبهه اعزام بشيم.با اينکه خيلي دوست داشتم جنگ رو از نزديک احساس کنم اما خيلي نگران بودم شايد به خاطر اين بود که از مرگ ميترسيدم.اتفاقا از بين زندانيها چندتا خانم بودن که قرار بود فردا صبح اعدام بشن.جرم اکثرشون سياسي بود.و بعضي هاشون هم مجرد بودن (همينطور که ميدونين اعدام خانمهاي مجرد طبق قوانين جمهوري اسلامي ايران ممنوعه)شب بعد از شام و خوندن دست جمعي دعاي کميل ، رئيس زندان همه بچه ها رو صدا کرد و گفت : براي برادراني که فردا به سلامتي عازم جبهه هستند خبر خوبي دارم.امشب شبي هست که ميتونن از بين زنان مجردي که قراره فردا اعدام بشن اوني رو که مايل هستن انتخاب کنن و حاج آقا رضايي هم تشريف آوردن تا هر زني رو که خواستن امشب موقتا به عقد برادرا دربيارن و درواقع امشب زحمت خطبه عقد با حاج آقاست...حالا براي سلامتي امام و اسلام صلوات جميع خطب کن و...براي يک لحظه هراس عجيبي تمام تنم رو فرا گرفت.اصلا فکر نميکردم شبي که قرار بود شب اعزامم به جبهه باشه شب عروسي هم باشه.به سمت سالني رفتيم که دختران زنداني اونجا به صف ايستاده بودند.جالب اينکه بعضي بچه ها که همراه من بودند مجرد نبودند اما حاظر بودند که اين کار رو انجام بدند اما برخي ها با اينکه مجرد هم بودند نيامده بودند.با ديدن دخترها يک لحظه ميخواستم برگردم.اما سهيل که يکي از دوستام بود و سه چهار سالي سنش از من بيشتر بود گفت کجا ميري مجيد.وبا خنده ادامه داد نکنه ميخواي ناکام از دنيا بري؟!از اين شوخيش اصلا خوشم نيومد اما هرچي بود وسوسه شدم که بمونم.در نهايت هر کدوم از بچه ها دختري رو انتخاب کرد و حاج آقا رضايي که روحاني زندان بود يکي يکي دخترا رو به عقد چند ساعته بچه ها در مي آورد.يادمه بعضي از دخترا راضي به اين کار نبودن اما چاره اي نبود.محال بود رئيس زندان اجازه بده دختري باکره اعدام بشه.تقريبا براي هر کدوم از ما يک دختر ميرسيد.نوبت من شد.دختري که انتخاب کرده بودم چهره معصومي داشت اسمش ليلا بود.حاج آقا رضايي صيغه عقد رو خوند و منو ليلا حالا زن و شوهر بوديم.اونم چه زن و شوهري...زني که قرار بود فردا صبح اعدام بشه.از ليلا پرسيدم به چه جرمي به اعدام محکوم شده؟گفت يک روز به همراه دوستش در يکي از جلسات حزب توده شرکت کرده و از بخت بد همون شب مامورها ريختن تو خونه و همشون رو گرفتن.ميگفت که براي اولين بار بوده که تو جلسات سياسي شرکت ميکرده و فکر نميکرده که روزي همچين اتفاقي براش بيفته.ازم خواست که کاري براش بکنم.اما من فقط يک مامور بودم .چه کاري ميتونستم بکنم.کاري براش از دستم ساخته نبود.با خودم فکر ميکردم لازمه امثال ليلا قرباني بشن تا اسلام پايدار بمونه.بهترين و سخت ترين شب زندگيم همون شبي بود که تو زندان با ليلا بودم.اون شب به سرعت گذشت . صبح ليلا رو بوسيدم و ازش خداحافظي کردم.گفتم حلالم کن شايد شهيد بشم.ليلا سرشو پايين انداخت و هيچي نگفت.چند دقيقه بعد از پنجره ميديدمش که اونو همراه بقيه زنها به سمت اعدام ميبرن.ليلا اولين دختري بود که باهش بودم بخاطر همينم برام خيلي سخت بود.اون روز عازم جبهه شدم.چند وقت بعد از بعضي بچه ها که تو زندان بودند شنيدم که وقتي پدر و مادر ليلا براي تحويل گرفتن جنازه اش اومده بودن 1300 تومن از طرف دولت بهشون ميدادن و ميگفتن دخترتون ديشب عروس شده اينهم مهريه اش...
به نوشته خبرنامه اميرکبير ، مددي تنها راه اين دختر دانشجو براي جلوگيري از اخراج شدن از دانشگاه را پذيرش خواسته هاي شوم خود دانسته بود. پس از ادامه تهديدهاي معاونت دانشجويي، دانشجويان دانشگاه تصميم گرفتند نقشه شوم دکتر مددي را فاش سازند. ساعت هفت بعد از ظهر روز گذشته اين دانشجوي دختر در حاليکه يک ضبط صوت نيز با خود به همراه داشت، با معاون دانشجويي در دفتر وي قرار گذاشت و هنگاميکه معاون دانشگاه براي انجام اين عمل ننگ آور در حال درآوردن پيراهنش بود دانشجويان به دفتر وي يورش بردند و ضمن جلوگيري از اين عمل شرم آور از اين اقدام فيلمبرداي و پس از آن اقدام به برگزاري تجمع اعتراضي کردند.
اما هدفم از نوشتن این مطلب نه خود دانشگاه بلکه نام آن دانشگاه و یادآوری یکی از مبارزین زمان شاه یعنی مجید شریف واقفی است که در چنین روزی یعنی شانزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۵۴ توسط کادرهای مارکسیست شده سازمان مجاهدین خلق ترور شد و بعد از انقلاب به یاد او دانشگاه صنعتی آریامهر به دانشگاه صنعتی شریف تغییر نام داد و عجبا که بر خلاف خیلی از نامهای دیگر تغییر نکرد و همچنان بر تارک آبی رنگ دانشگاه نام شریف به چشم میاید.
مجيد در سال 1327 در تهران متولد شد. 12 روزه بود كه پدرش حبيبالله كه كارمند ادارة فرهنگ و هنر و استاد زريبافي بود به اصفهان منتقل شد. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را در آن شهر گذراند. در همين دوران بودكه به فعاليتهاي ديني و اجتماعي روي آورد. پس از خاتمه تحصيلات دبيرستاني به عنوان دانشآموز ممتاز استان شناخته شد. در سال 1345 در زمرة اولين دانشجويان دانشگاه صنعتي آریامهر در رشته برق به تحصيل پرداخت .
در سال ۱۳۴۸ به عضویت سازمان مجاهدین خلق ایران در آمد. در جریان لور رفتن سران سازمان نام مجید نیز به عنوان رده های میانی سازمان لو رفت و مأمورين به سراغ وي رفتند. در آن هنگام وي به عنوان افسر وظيفه درادارة برق منطقه فارابي تهران مشغول خدمت بود.از طرف ساواك آمدند كه او رادستگير كنند پيش او آمده گفتند آقاي شريف واقفي كجاست او در جواب گفته همين جا بايستيد الآن ميروم صدايش ميكنم و بعد رفته بود و متواري شده بود.
با شروع زندگي مخفي، شريف واقفي به همراه احمد رضايي به بازسازي سازماني پرداخت كه تمام كادرهاي برجستةخود را از دست داده بود. در مهر ماه 51 مجيد به مركزيت سازمان راه يافت و با رضا رضايي هم رديف شد. و بعد از كشته شدن رضا او نيز مسئول شاخه كارگري شد.
در همین دوران با لیلا زمردیان یکی دیگر از اعضا سازمان مخفیانه ازدواج میکند.در این دوران است که دیگر سازمان رمقی ندارد و تقی شهرام در بیانیه ای از طرف مرکزیت سازمان تغییر ایدئولوژی سازمان از اسلام به مارکسیست را در سال۱۳۵۳ اعلام میدارد که تعدادی از اعضا مذهبی سازمان از جمله مجید شریف واقفی و صمدیه لفاف با آن مخالفت میکنند. آنان صريحاً اظهار داشتند كه ديگر نميخواهند با سازمان كار كنند و تصميم به جدايي گرفتهاند.
مركزيت سازمان تصمیم میگیرد كه شريف واقفي، صمديه لباف و سعيد شاهسوندي را تصفيه فيزيكي (ترور) كنند.
نقشه ترور کشیده میشود.
سازمان از طرف لیلا زمردیان همسر مجید به او پیغام میدهند که او و وحید افراخته (از تیم ترور )باید در ساعت 4 بعداز ظهر روز 16 ارديبهشت ماه 1354 در سه راه بوذرجمهري نو (15 خرداد شرقي)، يكديگر را ميديدند. قبلاً محسن سيد خاموشي و حسين سياه كلاه در يكي از كوچههاي خيابان اديبالممالك مستقر شده بودند و در انتظار ورود شريف واقفي به سر ميبردند كه قرار بود علامت آن را منيژة اشرفزادة كرماني بدهد. طبق برنامه، ليلا، همسر شريف ـ بي آنكه از جريان ترور مطلع باشد ـ او را تا محل ملاقاتش با وحيد همراهي كرد و جدا شد. قرار بود در اين ملاقات آخرين حرفها زده شود و وحيد ـ احتمالاً و صرفاً به لحاظ تاكتيكي جهت انحراف ذهن شريف ـ موافقت سازمان را به مجيد شريف واقفي اعلام دارد.
وحيد وي را به داخل خيابان اديب برد و زماني كه به كوچة محل استقرار دو عضو ديگر رسيدند و خواستند از آن عبور كنند، حسين سياه كلاه يك گلوله از روبهرو به صورت شريف واقفي و وحيد افراخته نيز گلولهاي از پشت سر به او شليك كرد. جسد او به سرعت در صندوق عقب اتومبيلي كه از قبل آماده بود قرار گرفت، وحيد و دو نفر ديگر با رانندگي محسن خاموشي به سوي بيابانهاي مسگرآباد حركت كردند. در آنجا شكم شريف واقفي توسط خاموشي و سياه كلاه پاره شد و در آن، محلول بنزين و كلرات و شكر ريختند و آتش زدند. پس از سوزاندن جسد، آن را قطعه قطعه كردند و در چند نقطه دفن نمودند. به علت سوزاندن و مثله كردن جسد، يكي از دستهاي حسين سياهكلاه مقداري سوخت كه در نتيجه نتوانست در برنامه بعدي، كه قرار بود ساعت 6 بعد از ظهر اجرا شود (ترور صمدية لباف) شركت كند.
سید محسن خاموشی از اعضا اصلی تیم ترور میگوید: جيبهاي آن را تخليه كرديم؛ 20 عدد قرص سيانور داشت و مقداري نوشته كه آية قرآن در آن بود و حدود 400 تومان پول.
و بدین ترتیب سازمان وارد خون و خونریزی شد و تعدادی از بهترین کادرهای خود را تصفیه فیزیکی کرد.
و این زمانی بود که حسن و محبوبه دکتر شریعتی نیز به ضرب گلوله ساواک کشته شده بودند و سازمان چیزی از آن باقی نمانده بود به جز مسعود رجوی در زندان که از اعدام سران سازمان در سال ۱۳۵۰ و به لطف برادرش دکتر کاضم رجوی جان سالم به در برده بود ُدرجایی که بنیانگذاران سازمان یعنی سعید محسن و بدیع زادگان و حنیف نژاد اعدام شدند.
و بعد از انقلاب نیز سرنوشت سازمان را دیدیم که به اسلحه و مبارزه مسلحانه روی آوردند و خون و خونریزی را ادامه دادند و سرانجام در سال ۱۳۶۰ با کشته شدن اشرف برقعی -همسر اول مسعود رجوی و موسی خیابانی مسئول شاخه نظامی سازمان و فرار مسعود رجوی به همراه بنی صدر به فرانسه سازمان عملا دیگر قدرتی در داخل نداشت و سقوط سازمان که آغاز شده بود شدت گرفت و با رفتن مسعود رجوی به عراق و همکاری با بعثی ها در زمان جنگ ایران و عراق آخرین گلوله و تیر خلاص به سازمان زده شد.و بعد ها هم دیگر سازمان جز یک خیمه شب بازی بیش نبود که صحنه گردانان آن مسعود رجوی و زن سومش مریم عضدانلو قاجار - زن سابق مهدی ابریشم چی- بودند که با ورود آمریکا به عراق این خیمه شب بازی نیز به پایان رسید و نه از تاک خبر بود و نه از تاک نشان......
اما همچنان نام و عکس شریف بر بلندای ساختمان دانشگاه جای دارد و دوردستها را متفکرانه مینگرد.
شریف به چه میاندیشد؟
به یاد میآورم زمانی را که فرزندان آقایان در دانشگاههای خارج کشور در حال طی درجات مختلف مهندسی و پزشکی و ...بودند ُ آن برادر ندیده امُ آن سرباز گمنام و بی نام و نشانُ آن پاسدار دلاور ُ آن ارتشی رشید ُ آن خلبان تیزپرواز..... و هزاران هزار دلاوری که اکنون خموش و بی حرکت زیر خروارها خاک سرد و خموش خفته اند- صدای نفیر گلوله هاشان ُ صدای فریادهای بلندشان ُ صدای غرششان لرزه به اندام دشمنان میانداخت.
و چه زیبا دکتر میگوید:
و "اكنون شهيدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن را داشتند كه ـ وقتي نميتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بيشرمان مانديم، صدها سال است كه ماندهايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ ميگرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند."
" و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد ميميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ ميشود انتخاب ميكنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.
و آنها كه تن به هر ذلتي ميدهند تا زنده بمانند، مردههاي خاموش و پليد تاريخند."
و شهيد قلب تاريخ است، همچنانكه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي ميدهد.
در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمهتمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، همچنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنههاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، ميخواهد با حضورش اين پيام را به همه انسانها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش!
وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعهات نيستي، هركجا كه ميخواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است."
آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند»!...
چنين بود که تشکل نيمه دولتي "خانه کارگر" نيز که تمام توان خود را براي راهيابي "عليرضا محجوب" به مجلس هشتم بسيج کرده بود، يک هفته زودتر از موعد به استقبال روز کارگر رفت. در اين ميان برخي از تشکل هاي خود جوش نيز جمعه گذشته در شرايطي امنيتي روز کارگر را جشن گرفتند. بر اساس يک رسم چند ساله، کارگران شرکت واحد اتوبوس راني تهران، کارخانه هاي سايپا و ايران خودرو هر سال در محل آبشار خور جاده چالوس روز کارگر را جشن مي گرفتند که امسال به دليل خودداري کارفرمايان از واگذاري اتوبوس به کارگران، آنها پارک چيتگر در غرب تهران را براي جشن انتخاب کردند. به اين ترتيب صدها فعال كارگري و كارگر از تهران و اطراف، روز ششم ارديبهشت در حالي به پيشواز روز جهاني كارگر رفتند كه صدها مامور امنيتي و لباس شخصي در برابر آنها صف بسته بودند تا مانع برگزاري اين روز در پارك چيتگر شوند. ضمن آنکه درهاي پارک هم بسته بود.
اين موضوع باعث شد کارگران راهي پارك جهان نماي كرج شوند؛ جايي که بالاخره صداي سرود ها و دردهاي کارگران در آن طنين انداز شد. البته چند تن از شركت كنندگان در مراسم، حين اجرا و پس از آن، به مدت كوتاهي بازداشت، و سپس آزاد شدند.
منبع: روز آنلاین
منم به نوبه خودم این روز رو به تمام کارگران زحمت کش تبریک میگم.(البته با تاخیر به علت مشکلات فنی
)
خبرگزاری های داخلی خبر دادند که روز گذشته وزیر امور خارجه سوئیس – حافظ منافع امریکا در ایران و رابط ایران و امریکا- با سعید جلیلی، دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی تماس گرفته و از بسته دریافتی حامل پیشنهادات برای مذاکرات سازنده تشکر کرده است.
از آنجا که سوئیس نه محل مذاکرات اتمی است و نه ارگانی از ارگان های سازمان ملل متحد که به این مسائل رسیدگی کند در سوئیس قرار داد، چنین تماس و اطلاع و تشکری جز آن نیست که دولت احمدی نژاد بسته سر بسته پیشنهادی را که در روزهای اخیر مرتبا در باره آن صحبت می شود برای امریکا فرستاده است. اگر اینگونه باشد - که تماس تلفنی مورد بحث جز این مفهومی نمی تواند داشته باشد- ، آنگاه معلوم می شود تمام پوششی که تحت عنوان "بسته نجات جهان" دولت احمدی نژاد و شورای امنیت ملی درست کرده اند، در اصل برای پنهان ساختن اعلام آمادگی رسمی جمهوری اسلامی برای مذاکره با امریکا و تنظیم دستور کار این مذاکرات است. چون در روزهای اخیر اشاره شده که بسته احمدی نژاد حامل و شامل نسخه ایست برای نجات جهان از فقر، صلح خاورمیانه، مسائل سلاح اتمی و حسن رابطه جهانی، می توان حدس زد که ایران لیست بلندبالائی را برای مذاکره با امریکا تهیه کرده و تحت عنوان "بسته نجات جهانی" برای امریکا فرستاده است.
خبرگزاری های داخلی درباره تماس وزیر خارجه سوئیس با تهران اطلاع دادند: وزیر خارجه سوئیس در تماس تلفنی خود که سه شنبه شب انجام شد از دریافت بسته پیشنهادی که طیفی از موضوعات مهم جهانی را شامل میشود، ابراز خرسندی کرد.
همه مقامات جمهوری اسلامی در روزهای اخیر در باره این بسته صحبت می کنند، اما هیچکس نمی گوید در این بسته چه چیز پیچیده شده است. هر کس به نوعی از پاسخ طفره می رود. از جمله آقازاده رئیس سازمان انرژی اتمی جمهوری اسلامی که روز دوشنبه در مصاحبه مطبوعاتی خود گفت:
«بسته پیشنهادی ایران برای یک کشور خاص نیست، بلکه یک طرح جامع در ابعاد مختلف است. »
او نگفت "ابعاد" یعنی چه؟ قرار است در باره ابعاد جهان صحبت شود؟
او در ادامه نیز باز هم حرف زد اما چیزی را فاش نساخت. از جمله گفت:
بسته ما موضوعات متفاوت را بررسی میکند و پیشنهادات جامعی دارد. در این بسته پیشنهادی موضوعات دقیق و همهجانبهای تدوین شده است.
خوب به نظر منم میرسه که سمه آمریکا پرزور شده و مدارک غیر قابل انکاری از نقش ایران در ناارامیهای عراق و همچنین فعالیتهای غنی سازی ایران بدست آمده که اقایون رو سخت تحت فشار های آشکار و پنهان گذاشته و از همه جهات پیکان تیز اتهامات متوجه ایران شده و بوههای خطرناکی به مشام رسیده لذا علی رغم گفته قبلی احمدی نژاد مبنی بر اینکه دیگر با کشورهای ۱+۵ مذاکره نخواهیم کرد حالا نه تنها دارند برای این مذاکرات بال بال میزنند بلکه پا رو هم از اون فراتر گذاشتند و این بسته یشنهادی رو برای آمریکا آماده کردند و نه سایر کشورها و سازمان ملل یا آژانس انرژی اتمی. چ.ن در غیر این صورت چه ضرورتی داشت که بسته را به دولت سویس که در معدلات سیاسی جهان هیچ جایگاهی نداره و از قضا حافظ منابع آمریکا در ایران هست تحویل دهند.
حالا اینکه در این بسته چیه و آیا آمریکا اینو تحویل میگیره یا طبق دفعات قبل یک سری اراجیف رو سر هم کردند باید بشینیم و عکس العمل آمریکا رو ببینیم.
رئیس جدید هم میگه من همه چی رو میدونم شما دارین با یک تیغ تیز بازی میکنین ؟ قدیمیه هم میگه من تمام عمرم با تیغ بازی کردم. رئیس جدیدم میگه مدیران دیگه سازمان وقتی میان پشت درب اطاق من همشون شلوارشون رو از ترس این تیغ تیز خیس میکنند!
مدیر قدیمیه هم میگه من ترسی از چیزی ندارم اگه دوست ندارین من میزارم میرم و هیچ علاقه ای هم به موندن ندارم!
خلاصه اینم ادبیات صحبت رئیس جدید ما و بالاخره نشون داد که از دارودسته رئیس جمهور است و در صحبت کردن هم به اندازه همانها بی ادب و بی نزاکت صحبت میکنه.
هر فردی باید رعایت ادب رو در صحبت کردن نگه داره مخصوصا کسانی که پستهای بالایی دارند هر چند مخاطبینشون یک سری آدم زبون و بی لیاقت و بیکفایت از نوع مدیران سازمان ما باشه
در سالهایی که فضای سیاسی جامعه، پویایی بی سابقه ای پیدا کرده بود، او به حزب توده ایران پیوست، آنچه مریم فیروز را از صدها و هزاران زنی که به جنبش انقلابی پیوسته بودند جدا می کرد، پیشینه اشرافی خانواده او بود.
او دختر "سوگلی" عبدالحسین میرزا فرمانفرما، یکی از شاهزادگان بانفوذ آخر دوره قاجار بود که در اوائل دوران پهلوی نیز نفوذ و اعتبار خود را تا حد زیادی حفظ کرد، هرچند سرانجام به غضب رضاشاه گرفتار شد.
مریم فیروز به سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران به دنیا آمد، در مدرسه ژاندارک و سپس دارالمعلمات تحصیل کرد و در سال ۱۳۰۸ دیپلم گرفت، تنها شانزده سال داشت که بنا به تصمیم پدرش با سرهنگ عباسقلی اسفندیاری، تحصیلکرده مدرسه نظامی سن سیر در فرانسه و فرزند حاج محتشم السلطنه اسفندیاری، رئیس مجلس شورای ملی ازدواج کرد، بزودی دو دختر به نامهای افسانه و افسر به دنیا آورد.
در سال ۱۳۱۸ اندکی پس از مرگ پدرش فرمانفرما، از همسر جدا شد و به خانه پدری برگشت، این اقدام شخصی را می توان نخستین تجلی طبع سرکش و سنت شکن او دانست.
مریم فیروز در سال ۱۳۲۲ به عضویت حزب توده در آمد و سال بعد (۱۳۲۳) همسر نورالدین کیانوری شد که آن زمان عضو هیئت اجرائیه حزب بود. "
منبع : بی بی سی فارسی
با مریم فیروز اول باردر کتاب ارزشمند مسعود بهنود یعنی این سه زن آشنا شدم هر چند پیشتر اسمش را در نوشته هایی دیده بودم اما مسعود بهنود بود که مرا یا بهتر بگویم او را به من معرفی کرد و به طور عجیبی شیفته او و کارهایش و زندگی پر فرازو نشیبش گشتم و باعث شد که کنکاش بیشتری در موردش داشته باشم این بود که از منابع مختلف در مورد او کتابها و مطالبی خواندم و با ابعاد زندگیش هر چند نه کامل آشنا شدم و همواره برایش احترام قائل بودم تا اینکه چند وقت پیش در سن نودو سه سالگی در تهران درگذشت.
به همین مناسبت سوگنامه ای از مسعود بهنود در مورد این زن بزرگ اینجا میگذارم.
برخی آدم ها به فرصتی که می سازند و یا روزگار در اختیارشان می گذارد، تاریخ را دگرگون می کنند، و اکثریتی هم کاری به تاریخ ندارند و حتی آن را نمی خوانند. برخی با کشمکشی که در درون دارند از خود می پرسند زندگی چیست و همین سئوال آن ها را به عرصه های نو می اندازد. بیشتری هرگز نپرسیده این سئوال، فرصتشان تمام می شود. به سفره نینداخته، حرف نگفته، شمع نیفروخته می مانند. و هستند کسانی که برای دیگرگونه زیستن، برای بیرون زدن از عادات و تن ندادن به قیدها تلاش می کنند و اگر روزگار فرصتی بدهد یا ندهد، کار خود کرده اند. در آخرین هفته سال زنی در تهران چشم فروبست که از این دسته اخیر بود اگر تاریخ را نساخت، تردید نمی توان کرد که در تاریخ زیست مریم فیروز.
عبدالحسین میرزا بی شک جذاب ترین و پرگفتگوترین شخصیت ایل قاجار در قرن بیستم است. قرنی که سه تن از این ايل پادشاه ایران بودند، و صدها نفرشان وزیران و حکمرانان و سفیرانان کشور. فرمانفرما از میان تمام ایل و تبار به جدش عباس میرزا نایب السطنه می نازید و می کوشید تا به زعم خود کاری نکند که آبروی او را به هدر دهد. فرمانفرما به همین خصوصیت وقتی هم در دوران آزادی و نبود استبداد، به ریاست دولت رسید، که سال ها بود انتظارش را می کشید، چندان که دید موقعیت چنان است که چاره ای جز پذیرش خواست های بريتانیا نیست، به تدبیری که خود به کار برد دولتش سقوط کرد. بلد بود با تاریخ چه کند. بلد بود که گرفتار روز و امروز نشود. عبدالحسین میرزا فرمانفرما که پیرانه سر دید که یکی از برکشیدگانش – رضا خان میرپنجه – به ریاست وزیران و سلطنت رسید، از اسناد مرتبش چنین پیداست که پسر ارشد خود نصرت الدوله را و دخترش مریم را و خواهرزاده اش محمد مصدق را به گونه ای دیگر می خواست و می پسندید.
و تحمل این هر سه بر پهلوی سخت شد. رضاشاه، نصرت الدوله را کشت چرا که به قول تقی زاده حتم داشت با بودن او – و تیمورتاش و داور – ولیعهد ضعیفش سلطنتی به راحتی نخواهد داشت. مصدق فقط به تدبیر از دست جلادان رضاشاهی در امان ماند، مریم هم از روزی که خبر مرگ برادر را شنید و دید که پدر پیر مقتدرش زار می زد که "سگ سیاه انگلیسیا پسرم را کشت، پسر پنجاه ساله ام را"، کینه ای به دل گرفت که همه عمر در او ماند.
مریم فیروز را آشنائی با روشنفکران و برگزیدگان شهر، کوتاه مدتی بعد از سقوط رضاشاه و مرگ پدر، به جناح چپ متمایل کرد که در آن روزگار ضد درباری ترین جناح و در عین حال پیشرو ترین بود. پس وقتی که به خدمت پرولتاریا در آمد، از همه امکاناتی که به همه فرزندان متنعم فرمانفرما رسیده بود گذشت، خواهران و برادرانش در پست ها و موقعیت های معتبر ایران و جهان بودند، مریم که روزگاری لوموند به او شاهزاده سرخ لقب داده بود، نرمی و راحت زندگی خانواده را بر خود حرام کرد، رفت تا جائی که این افتخار را نصیب خود کرد که اولین زنی بود که به خاطر فعالیت سیاسی از نظام پادشاهی حکم اعدام گرفت.
خانه مجلل شخصی خود را با هزاران جلد کتاب – که دو سه سالی همچون سالون های ادبی مشهور پاریس مجمع روشنفکران و ادیبان، شاعران و هنرمندان بود - رها کرد، چادر نماز بر سر، رفت تا به وظیفه ای عمل کند که خود خواسته بود و زندگی تازه ای که خود انتخاب کرده بود.
نامه ای دارم از صادق هدایت که به خواهر نوشته – ظاهرا وقتی زیر فشار مادر و خانواده بوده که در چهل سالگی همسری اختیار کند – که می نویسد "... هر گاه زنی به شخصیت مریم و زیبائی هما [...] یافتید خبرم کنید ..." گفتنی است به روایت ابراهیم گلستان که حتما موثق است هزینه چاپ کتاب حاجی آقای هدایت که به زحمتی ناشری حاضر به چاپش بود، توسط نورالدین کیانوری پرداخت شد، و این زمانی بود که کیا و مریم خانم ازدواج کرده بودند. آن ها که شنیده اند می دانند نیما درباره مریم چه گفت.
حزب منحله شده بود اما مریم خانم به ارتباطاتی که با همه دولتمردان داشت راه می گشود و این راهگشائی را جز برای همان آرمانی نمی خواست که بدان سر سپرده بود. تا نهضت ملی رسید. او و شوهرش از هواداران نهضت بودند و اکثریت رهبران حزب توده نبودند و راهی خلاف جهت دولت مصدق می رفتند و بر اساس روایتی کج از آرمانشان، علیه مصدق فراوان می نوشتند و همصدا با دریاریان وی را "لنگر سرمایه داری" می خواندند. اما بعد از سی تیر آن اکثریت هم پذیرفتند و اصلاح کردند گرچه دیر شده بود، گرچه دکتر مصدق راه به آنان نمی داد که مبادا انگلیسی ها با همین حربه آمریکا را بترسانند – که همین هم شد – اما مریم خانم که به اندرون خانه پسر عمه خود راه داشت. همین ارتباط آن قدر کار کرد که شاخه ای از حزب توده بتواند به استناد آن خطاهای خود را بپوشاند و ادعای آن کند که همواره یاور و یار نهضت ملی بوده اند. اما از همین ارتباط کودتای 25 مرداد کشف شد.
آن چه مریم را به خانه دکتر مصدق راه می داد و از چشم جاسوسان پنهان می داشت علاوه بر آن که دختر دائی محترم دکتر مصدق بود، رابطه نزدیک دوستانه ای بود که مادرش با همسر دکتر مصدق داشت. پیوندی که تا همیشه ماند. نقل شده که سال ها بعد وقتی دکتر مصدق زندانی احمد آباد بود و مریم هم آواره در غربت سرد مسکو، بتول خانم پیامی رسانده بود از دخترش که احوالپرسی کرده از آقای دکتر و جواب شنیده بود بله ایشان هم مرتب حال دختر دائی شان را می پرسند، مگر نگفته اند دیوانه چون دیوانه ببیند خوشش آید.
مریم فیروز فرمانفرمائیان، زندگی چنان کرد که می خواست، در پوست و پیله ای که روزگار برایش ساخت نگنجید. و این نگنجیدن مقارن بود با سختی ها و غربت کشیدن ها، و زندان ها. آن را پذیرفت و تا آخر هم از اين کشمکشی که با روزگار داشت نارضایتی ابراز نکرد. هیچ نگفت که دختر فرمانفرما چطور رختخواب نرم و خانه گرم و راحت را وانهاد و چرا کاری را کرد که گمان داشت این جنگ و چالش را پدر در ذات او گذاشته .
او سرانجام در نود و سه سالگی هفته گذشته در تهران درگذشت. در حالی که چند سالی بود که شوهرش نورالدین کیانوری رفته بود.
هر روز صبح که این مدیران سر کار میآیند بدو بدو پشت درب رئیس جدید به صف شده تا اجازه شرفیابی پیدا کنند به امید اینکه بتوانند موس موسی کنند و دمی تکان دهند و دست و پایی لیس زنند تا این تکه استخوان غنیمتی را چند روزی بیشتر به نیش کشند که در این کار خبره اند و چیره دست.
و وقت اذان و نماز که میرسد اگر بدانند که رئیس نیز در نماز حاضر استُ در وضو گرفتن و به سمت نماز شتافتن چنان شتاب و عجله ای دارند که تو گویی از زلزله ای مهیب در حال فرارند که این سرنوشت محتوم جامعه ایست که دورورویی و فریب و ریا در تمام اندامهای آن رخنه کرده است که اگر خوی بد در جایی نشست بلند کردن آن به سختی مقدور باشد.
ای کاش مدیران ما به جای این همه تفکر و تامل و نکته سنجی و نقشه کشیدن برای پابوسی و دست بوسی رئیس جدید چند صباحی هم به این موضوع فکر میکردند که چگونه گره از کار خلق خدا بگشایند و چگونه برنامه چینند و طرح بدهند و پروژه تعریف کنند تا چرخ لنگ اقتصاد مملکت به چرخشی در آید که چند سالیست گردشی ناموزون پیدا کرده و بالانس نیست.
........و مدیرانی را میشناسم که دائم الوضو هستند و از رد نماز خواندنهای شبانه و روزانه پینه ای بر پیشانیشان نشسته است اما نمیدانم به قول یکی از دوستان پدرم هر کاری میکنند نور محمدی در صورتشان نیست و وقتی نگاهشان میکنی بیشتر به نظر میرسد داغ ننگی بر پیشانی دارند تا ردی از ایمان به سر.....
و خود به چشم میبینم آن عبارت زیبای دکتر شریعتی را در قالب ردایی بر قامت ناموزون اینان....ردای زر و زور و تزویر ![]()
فقط یکی - بازرگان
تاريخ دویست ساله اخير ایران – قرن نوزده و بیست میلادی - نام ها و یادها دارد از انقلابيون، رادیکال ها، جان باختگان بر سر آرمان و قدرت، به قدرت رسیدگان با احساس رسالت تاريخی، زندان کشیده های سرشار از اطمينان به نفس. اما نامداران مصلح و مصلحان اهل مدارا که مجالی يافته و مقامی گرفته باشند ، به تعبیری، سه تن بیش تر نبوده اند: امیرکبیر، دکتر مصدق و مهندس بازرگان.
اگر سه سالی را که میرزا تقی امیرنظام در ارز روم به چالش استخوان شکنی با روس و عثمانی و بريتانيا، سه امپراتوری و قدرت بزرگ زمان مشغول بود برای حفظ حقوق ایرانیان، مرحله ای برای آشنا شدن وی با فرهنگ اروپائی بدانیم، که سخنی نه گزاف است، آن گاه می توان گفت هر سه مصلح تاريخ معاصر، شیوه عمل و رفتار خود را از غربيان آموخته بودند. در شرق، این گونه انديشيدن نادر بود و تدریس نمی شد. چنان که هنوز هم اگر دانشگاه ها استثنا شده باشند، در بیش تر شرق، در خانه و خیابان و در زندگی، جوانان جز رادیکالی نمی آموزند. و اگر استادانی باشند که اين ها بیاموزند،جز آن نصیب نمی برند که دکتر حسین بشیریه برد.
چه عجب اگر که امیر و مصدق و بازرگان، تدبیر و درایت توام با نرمی و مدارا را که آموخته بودند در عمل پای منافع ملی گذاشتند، و عجب نیست اگر هر سه با غربی ها درگیر شدند – بیش از همه با بريتانيای استعماری و سلطه جو- . دومين مشترکه بين این سه، در مشترکات مخالفان و رقیبانشان بود. در تراژدی پایان کار امیرکبیر همزمان با ملاقات های سفیر بريتانيا با درباریان و پیام هائی که بين سفارت و مهدعلیا - مادر مغرور شاه جوان - رد و بدل شد، متحجرانی مانند حاج میرزا آغاسی و رادیکال هائی مانند میرزا آقاخان نوری اولين [و شايد آخرين؟] رییس دولت ایرانی دارای تابعيت خارجی هم دست داشتند. در کار نهضت ملی کردن نفت و دولت مصدق، ديگر چیزی در پرده نیست، باز تفاهم دو قطب درباری و متحجر [و مخالفت های به غلط سیاست گذاری شده حزب توده، نماينده صنف مترقی رادیکال] در کار بود.دولت ۲۷۵ روزه مهندس بازرگان هم از همین راه رفت تا دوره ای تازه از زندگی مرد بزرگ آغاز شود. و بازرگان چکیده دانش همه مصلحان ایرانی بود.
بازرگان هم قصه پرغصه قائم مقام می دانست که روزگاری پاسخ بدکاران را به مردم تبریز چنین نوشته بود "اگر حضرات از آش و پلو سیر نشوند به جا، شما را چه افتاده است که از زهد ریائی و نهم ملائی سیر نمی شوید. کتاب جهاد نوشته شد نبوت خاصه به اثبات رسید. قیل و قال مدرسه دیگر بس است، یکچند نیز خدمت معشوق و می کنید. اگر صدیک آن چه که با اهل صلاح حرف جهاد زدید با اهل سلاح صرف جهاد شده بود امروز کافری نمی ماند که مجاهدی لازم آید"
او هم خوانده بود که با امیر مکر استعمار و خدعه تحجر چه کرد تا میرغضبان همچنان که در ماجرای قائم مقام، نه رحمی به زاری زوجه اش از بنات سلطنت کردند، و نه رعایتی به آن همه خدمت که کرده بود. این بار رگ امیر گشودند و خون در پای سروهای فین جاری شد تا ایرانی ترین باغ مرکز ایران تا ابد سوگوار بماند.
بازرگان ماجرای نهضت ملی و مصدق را هم به چشم دیده بود. از اتحاد متحجران و رادیکال ها خبر داشت. اما پشتش به انقلابی بود که در عظمتش جهانی به شهادت آمده بود. چنین بود که کوله بار تجربه و سال ها زندان را برداشت و چنان که خود گفته است از کتاب خدا استخاره کرد و وارد میدان شد. شد اولین رییس دولت بی شاه در صدها سال تاریخ ایران. انقلاب به نفس ضدسلطه ای که داشت، غم دخالت بیگانه نداشت. پس روایت پایان کار مهندس بازرگان، تفاوت داشت با پایان قائم مقام و امیر و مصدق. دیگر سفارتی در کار نبود. و هر چه بود همان اتحاد دیرینه تحجر و رادیکالی بود.
اما دو تفاوت عمده سرنوشت بازرگان با امیر و مصدق. اول آن که بازرگان مجال یافت تا بعد از پایان دولتش بنویسد و بگوید و خطاهای خود و دیگران را گواهی دهد. و از این فرصت معلمانه بهره گرفت و انگار تکه هائی از سرنوشت را در پیچ راه گذاشت تا آنان که به دنبال می آیند راه بدانند. اما تفاوت دوم آن جا بود اگر جنازه قائم مقام در سکوت نگارستان، در گوشه باغ دفن شد، اگر تن بی خون و سرد امیرکبیر را همسر و فرزندانش مجال نیافتند غسل دهند. اگر دکتر مصدق را – وقتی نپذیرفت به خارج رود مبادا که بیرون از این خاک در بگذرد – اذن آن ندادند تا جائی که می خواست دفن شود، و در حیاط همان خانه اش در روستای احمد آباد دفن شد.
اگر درگذشت و این حادثه یک سطر خبر شد در روزنامه های وطن و نه بیش. زمانی که مهندس بازرگان خرقه تهی کرد، که راهی است که همه می روند. چهارصد هزار نفر، او را بدرقه کردند. و این بزرگ ترین بدرقه کسی بود که نه روحانی بود و نه سیادت داشت. آن روز داریوش فروهر با پا دردی که داشت، به اصرار، تابوت مهندس بازرگان بر دوش گرفته بود.
و در سکوت سردی که در تعظیم بر جنازه بازرگان همه را در برگرفته بود، داریوش خان گفت بازرگان نادره ای بود که پاداش خود از مردمی گرفت که هرگز به آنان دروغ نگفت. و مصلحت مردم را به چیزی نفروخت.
فروهر هی می گفت افسوس... و تا نگاه پرسانم را دید گفت کاری نکرده داشت مهندس، یک آرزو به دلش ماند و آن آزادی امیرانتظام بود. به گفته فروهر مهندس در لحظات آخر به جز این تمنائی از جهان نداشت. می خواست اعاده حیثیت و آزادی امیرانتظام را هم دیده باشد
آنان که در زلزله های بزرگ بالاتر از شش در مقیاس ریشتر گرفتار شده اند می گویند که در لحظه ای انگار زمين چهارجهت را گم می کند، گوئی خورشید نه که از گرما می افتد که از بالا به زیر می آید، گم کرده مکمن ازلی. و اين شبيه ترين مثال است به حال آدميان هنگام انقلاب. این واژه که گفتن و نوشتنش چنان آسان می نمود که در شعرها و مقاله ها می گشت. وقتی فعليت گرفت از هیبت خود، انقلابیون را هم ترساند.
به باورم مهندس مهدی بازرگان را اگر هيچ صفت ديگر نتوان داد، همين که در روزهای بهمن سال ۵۷ تنها کسی بود، که در آن موج کین جوئی و خون خواهی، که طاقت از همگان می ربود، او و تنها او بود که سخن از حقوق انسان ها، حقوق زندانيان و حقوق متهممان می گفت، یگانه اش می کند. می توان گفت که چندان محکم ایستاده بود که جهت گم نمی کرد.
در مدرسه علوی، از اولین لحظات روز بیستم بهمن، آرام آرام، تاريخ به وعده گاه رسید. یک هفته ای بود که رهبر انقلاب آن جا بود و مردم تمام روز و شب می آمدند و رقصی چنان میان آن میدان داشتند. بیعتی گویا بود برگرفته از سنت های هزاران ساله. و چنین بود که به همان آهنگ که نظام پیشین فرو می ریخت و به همان آهنگ که نظام تازه شکل می گرفت، از لای کاغد ها و پوشه ها بیرون می زد، همه چیز وارد آن مدرسه می شد. مدرسه انگار کش می آمد و وسعت می گرفت. در شهری که سال ها و سال ها گرفتن یک خط تلفن جز با دستوری از بالاترین ها ممکن نبود، در یک روز چند سیم از سردیوارهای همسایه رسید و در یک شب بیست خط تلفن اعتصابیون مخابرات رساندند. و چنین بود که روز بیست و دومم از بامداد مردمی مسلح می رسیدند و کسی را دست بسته یا باز، نشانده بر ترک موتورسیکلت یا بالای وانت، و یا نهان کرده عقب ماشینی آوردند که امیری است از ارتش شاهنشاهی یا وزیر، عضوی از دربار یا ساواک. این ها ابتدا در یک کلاس در طبقه همکف جا شدند. در این حال رهبر انقلاب در طبقه دوم در اتاق معاون مدرسه نشسته بود روی قالیچه کوچکی، در اتاق های دیگر جلسات برپا می شد. در یک اتاق صحبت از آینده ارتش بود و در اتاق دیگر سخن از سیستم آموزشی جانشین. جائی از قضاییه گفتگو می شد. آوردن اسلحه را به مدرسه از دو سه شب قبل منع کرده بودند، اما چه کس می توانست جلوگیری کند از کسی که از قم تانک آورده بود و در میدان شوش گرفتار شده بود و حالا اصرار داشت که رهبر انقلاب سوار بر آن شوند راهی زیارت حضرت معصومه. خواست ها و برنامه ها تمامی نداشت.
در همین حال وانت ها می رسید و بار می آورد. به سرعتی واژه "مصادره" کشف شد. کسی را نگاهی به ارزش مادی اموالی نبود که می آمد و یکی تحویل می گرفت، به چند دقیقه انباری مدرسه علوی پر شد. حیاط پشت به این کار اختصاص داده شد. ولی مگر تا کجا می شد این ها را روی هم تلنبار کرد. پس یکی با صدای بلند فریاد زنان بود: اموال مصادره ای رانیاورید. جا نداریم. بماند تا تکلیفشان را روشن کنند آقا. در این لحظه صندلی های طلائی. تابلوهای گونه گون از اصل پیکاسو تا باسمه ناشیانه از ون گوک و رافائل. در کوچه باريک نهاده شد.
تا غروب روز، هشت تائی شعبان جعفری در مدرسه بود، همه با ریش توپی و قوی اندام کت بسته، برخی سپید مو و پهلوان مسلک. صدای حاج مهدی عراقی در بلندگوی دستی پیچید که می گفت نه شعبان جعفری و نه اردشیر زاهدی نیارین... همان شبانه معلوم شد که فقط تهرانی ها نیستند بلکه از شهرستان ها هم مردم دارند اموال و دارائی های درباریان و به قول آن روزها طاغوتیان را به سمت همین مدرسه می آورند.
آن مدرسه که تا دو روز قبل تنها صدای درس و معلم از آن به گوش حاج موسائی می رسید که خانه اش درهمسايگی بود، از روز یازده بهمن شده بود مرکز و ملجا و مامن انقلاب. و می خواستند همه دار و ندار کشور را در آن جا دهند امیدواران خوش خیال. از همین جا شايد بتوان دريافت که انقلاب چقدر احساساتی بود و چقدر خوش خیال. شبش دیگر جائی و هیچ سوراخی خالی و مخلا نمانده بود، احمد آقا و آشیخ علی اکبر رفسنجانی رفته بودند پشت بام برای حرف هائی که داشتند. نمی دانستند که از کوچه دیده می شوند تا زمانی که مردم از کوچه صدایشان کردند. و این همان پشت بام بود که فردایش اولین اعدام انقلابی در چهارگوشه آن به اجرا در آمد.
در چنین فضائی و در چنین دنیائی تنها یکی بود که چون طرح های انقلابی که از در و دیوار می جوشید، اوج می گرفت، اعدادش فزونی می یافت، و میدان عملش گسترده می شد، با همه قدرتش می گفت حقوق این ها چه می شود. انگار یکی بود که وقتی همه از "حقوق جمع" می گفتند و آن را در انقلاب می دیدند، انسان را در نظر داشت و سرنوشت و حقوق شریف ترین مخلوق خدا از نظرش محو نمی شد.
خوب به سلامتی و سرافرازی خبر ورود کشتی ایشان به خشکی مرا هم مالامال از سرور و شادی و شعف کرد و البته بیشتر از همه ارادت نداشته ام نسبت به گوینده این سخنان فاطمه خانوم آلیا نماینده مجلس هفتم از صفر به زیر صفر و منفی میل کرد. خوب تقصیری هم ندارند بالاخره پایان دوره نمایندگی مجلس است و الحمد الله با درایت ایشان و سایر نمایندگان و تصویب قوانین مورد نیاز دیگر مشکلی برای حل کردن باقی نمانده و به طریق اولا مطلبی نیز برای بیان کردن ُلذا ایشان با توجه به اینکه به نسوان جماعت تعلق دارند و از نظر فیزیکی و بدنی از آقایون ضعیف ترند الا در یک اندام خاص و آنهم زبان که در این مورد زبانشان از قدرت و شدت و حدت و برش و تیزی و ..... در یک کلام از نظر طول و عرض و ارتفاع و در نتیجه از تحرک زبانی قابل ملاحظه و چه میگویم بسیار متحرکی برخوردار هستند و در مواقعی مانند قرار گرفتن در مراکزی خاص مانند حمام زنانه و در مورد فاطمه خانوم قرار گرفتن روی صندلی سبز رنگ مجلس و پشت تریبون سخنان پیش از دستورُ کنترل آن بسیار سخت تر میگردد لذا فاطمه خانوم در یک اظهار نظر شگفت انگیز سالروز ورود کشتی نوح را تبریک گفتند اما مشخص نکردند چندمین سالروز ورود و همچنین محل ورود را نیز ذکر نکردند که لااقل طاق نصرتیُ عکسی پارچه ای چیزی نسب شود.
پینوشت: خوانندگان عزیز توجه دارند که غرض توهین به زن جماعت نیست که من ارادت خاصی به تمام آنها دارم و ضمن احترام به همه عقایدشان و فعالیتهای آنان در تمام زمینه های سیاسی اقتصادی فرهنگی و...در طول تاریخ معاصر و صد البته در چند سال اخیر که به احترام آنان باید تمام قد از جای برخواست و کلاه از سر برداشت. اما اظهار نظرهایی از نوع اظهارات فاطمه خانوم نوشته هایی از این نوع نیز میطلبد که مخاطب نه همه نسوانند.
فرض کنید که ما به ملی شدن نفت احتیاج داریم، ولی نمی خواهیم اسم مصدق را هم بیاوریم. اول از همه کلی زور می زنیم تا به ملت حالی کنیم که اصولا مصدقی وجود نداشت و این فدائیان اسلام بودند که نفت را ملی کردند، اما فایده ندارد، چون فدائیان اسلام را به زور یک تن اورانیوم غنی شده هم نمی توان به ملی شدن نفت چسباند. بعد تصمیم می گیریم که کاشانی را عامل ملی شدن نفت نشان دهیم و مصدق را نماینده انگلیسی ها که می خواستند نفت را برای عمه خودشان بردارند. اما این یکی هم فایده ندارد. بالاخره این وسط همسر مرحوم سید حسین فاطمی را پیدا می کنیم و یک دفعه در عرض دو روز فاطمی تبدیل می شود به مصدق و انگار نه انگار که این فدائیان اسلام که حداقل چند تائی از آنها مثل عبدخدائی و صفار هرندی و امانی که هنوز هم پسر و دختر و نوه و نتیجه شان همه کاره مملکت هستند و احمدی نژاد فرزند تاریخی آنهاست، فاطمی را ترور کرده بودند. در همین راستا موارد زیر تذکر داده می شود.
اول: احمدی نژاد در تجلیل از سید حسین فاطمی در ملاقات با همسر فاطمی گفت « وی جوانمردانه ایستاد و مبارزه کرد.» علت اینکه فاطمی ایستاد و مبارزه کرد، این بود که سید حسین فاطمی از ترور توسط فدائیان اسلام که توسط عبدخدائی صورت گرفت، زنده بیرون آمد. وگرنه به جای اینکه توسط رژیم شاه کشته شود، توسط فدائیان اسلام کشته شده بود.
دوم: علت اینکه فدائیان اسلام می خواستند فاطمی را بکشند، این بود که می گفتند سید حسین فاطمی رهبران فدائیان اسلام را در زندان شکنجه داده بود.
سوم: البته بد نیست که آدم هم دوست قاتل باشد و هم دوست مقتول، ولی بهتر است به این سووال تاریخی پاسخ بدهیم که ما بالاخره طرفدار فدائیان اسلام ترور کننده هستیم، یا طرفدار فاطمی ترور شونده؟
چهارم: احمدی نژاد در دیدار با همسر فاطمی گفت: « تاریخ همیشه از دکتر حسین فاطمی به نیکی یاد خواهد کرد.» وی گفت: « دکتر فاطمی در راه آرمان خود جوانمردانه ایستاد و مبارزه کرد.» احمدی نژاد گفت: « در طول تاریخ نقش ملت ایران برای رساندن بشریت به جایگاه واقعی خود همیشه ممتاز بوده است.» وی ادامه داد: « فاطمی پای بند منافع ملت و نه منافع شخصی بود و افتخار کشته شدن را بر ننگ وابستگی به بیگانگان ترجیح داد.» به گفته های احمدی نژاد در مورد فاطمی دقت کنید، هیچ فرقی نمی کند که این سخنان را احمدی نژاد برای نواب صفوی گفته باشد( که طرفدار قتل فاطمی بود) یا دکتر شریعتی، یا امیر عباس هویدا یا داریوش فروهر یا هر کس دیگری، من حتی فکر می کنم که تا بعد از پایان جلسه هم احمدی نژاد دقیقا نمی دانست با همسر نواب صفوی می خواهد ملاقات کند یا خود حسین فاطمی.
به همین مناسبت دیروز رئیس جمهور خوشگلمان هم سخنرانی مبسوطی داشته و ضمن تلاوت مقدار متنابهی اراجیف در حالیکه به غلط سانتریفوژ را سانتینفوژ میگفتند اعلام کردند که :"با ساخت و بومي كردن مدرنترين دستگاه سانتريفيوژ سرعت غني سازي در كشورمان پنج برابر شد."
که بعدا این خبر تبدیل شد به :"مرحله آزمايشگاهي سانتریفوژها ظرف دو الي سه ماه آينده به پايان خواهد رسيد. دستاوردهاي هسته اي به زودي وارد صنعت كشور خواهد شد و آن را متحول خواهد كرد."
خوب به سلامتی در حالیکه سومین قطعنامه هم بر علیه ایران صادر شده و در هر سه قطعنامه نیز بر توقف غنی سازی تاکید شده است این گونه رفتارهای ایران مقابله با افکار عمومی جهان تلقی شده و به سرعت در سطح جهان در راستای فعالیتهای شبه بر انگیز هسته ای ایران تعبیر شد.
واقعیتهایی در مورد فعالیتهای هسته ای ایران:
ايران اورانيوم را از کجا تهيه مي کند؟
بخش مهمي از اورانيوم از داخل ايران تهيه مي شود. ايران داراي منابع اندک اورانيوم به ظرفيت 3000 تن است، ليکن ناظران معقدند ميزان واقعي آن شايد تا 10 برابر اين مقدار باشد. بدين ترتيب ايران براي توليد انرژي هسته اي براي مصارف توليد برق و انرژي قطعا با کمبود اورانيوم روبروست .
آيا ايران اورانيوم وارد مي کند؟
براساس برخي گزارشات ايران در پي خريد و وارد کردن اورانيوم از جمهوري دموکراتيک کنگو بوده است چرا که در اين کشور کنترلي در مورد صادرات وجود ندارد. اين موضوع البته به اثبات نرسيده است.
چرا غرب اين اندازه در مورد فعاليت هاي هسته اي ايران در نطنز نگران است؟
نطنز جايي است که اورانيوم در آن تغليظ مي شود. اين عمليات بسيار حساس است چرا که محصول آن مي تواند درتوليد سلاح هسته اي و مواد ضروري براي توليد بمب هسته اي بکار رود. به همين دليل سازمان ملل تاکنون سه قطعنامه صادر کرده و طي آن ها از ايران خواسته است عمليات غني سازي را متوقف سازد. ادامه غني سازي اورانيوم در مقياسي صنعتي توسط ايران نمونه بارز عدم پيروي از اين قطعنامه هاست.
سانتريفوژ چيست؟
سانتريفوژ ماشيني است که آن بخش از اورانيوم را که در سوخت هسته اي و بمب هسته اي بکار ميرود جدا مي سازد. اورانيوم در شکل طبيعي خود از دو ايزوتوپ تشکيل شده است: اورانيوم 235 و اورانيوم 238. ايران نياز به اورانيوم 235 دارد که بتواند مورد شکافت هسته اي قرار گيرد و انرژي آزاد کند. اين انرژي مي تواند در توليد برق بکار آيد؛ ضمن آنکه مي تواند در بمب هسته اي نيز کاربرد پيدا کند.
مساله از ديدگاه ايران چگونه است؟
ايران مي گويد برنامه هسته اي خود را براي توليد برق دنبال مي کند. جمعيت ايران از مرز 70 ميليون نفر گذشته است و تقاضاي انرژي در اين کشور به شدت افزايش يافته است. ايران هر گونه کوشش براي توليد بمب هسته اي را انکار مي کند.
آيا ايران حقيقت را مي گويد؟
دولت هاي غربي توضيحات ايران را قبول ندارند. ايران دومين ذخاير نفت و گاز را در دنيا دارد لذا چگونه ميتواند به انرژي هسته اي نياز داشته باشد؟ علاوه بر اينکه انرژي هسته اي در اين شرايط غير اقتصادي است، بلکه کشور را به واردات اورانيوم نيز وابسته خواهد کرد. از اين گذشته ميزان اورانيوم غني شده توسط ايران بيش از مقداري است که در سوخت نيروگاه در دست ساختمان بوشهر بکار رود. و بالاخره آنکه بازرسان سازمان ملل آثاري از اورانيوم بيش از حد غليظ شده در ايران يافته اند که هيچ گونه مصرفي در توليد انرژي در نيروگاه هاي اين کشور ندارد.
به نظر من دست یابی به انرژی هسته ای هیچ گونه کمکی به پیشرفت ایران نکرده بلکه به نوعی ضمن منزوی کردن ایران در سطح بین المللی ما را گرفتار یک صنعت بسیار دست و پاگیر و به شدت خطرناک از نظر محیط زیستی و جغرافیای سیاسی منطقه خواهد نمود با توجه به اینکه ما از تکنولوژی دست چندم شرقی در این خصوص بهره میگیریم. تکنولوژیی که فاجعه نیروگاه چرنویل را به بار آورد.
ضمن اینکه داشتن دانش هسته ای مترادف با پیشرفتهای کلان علمی و اقتصادی و توسعه کشور تلقی نمیشود و لزوما کشورهای دارای این تکنولوژی را توسعه یافته قلمداد نمیکنند آنچنان که کره شمالی و پاکستان را علی رغم داشتن دانش هسته ای و بمب اتمی در تقسیم بندی جهانی جز کشورهای عقب افتاده در تمام زمینه ها که حتی در تامین غذای مردم خویش نیز ناتوانند جای میدهند و این ادعا که ایران با داشتن دانش هسته ای جز ۸ کشور پیشرفته جهان خواهد شد از نوع همان هاله نور دور سر احمدی نژاد در نیویورک است.![]()
اتهام ایشان دستگیری با شش زن فاحشه برهنه در یک خانه بوده است.زناني که به همراه سردار زارعي بازداشت شده اند و در جريان بازجوئي و تحقيقات گفته اند وي از آن ها خواسته به صورت دسته جمعي به صف شده و در حالت عريان نماز جماعت بخوانند!
اینهم از کسی که باید از جان و مال و ناموس ملت در برابر جانیان و دزدان و متجاوزین دفاع کند.
آن چه دستگيري و فساد سردار زراعي را غم انگيز و بزرگ جلوه مي دهد آن است که وي مسئول مستقيم اجراي طرح مقابله با اراذل و اوباش در تهران بود که نيروي انتظامي با برخوردهاي خشن و زننده، افراد را بازداشت مي کرد. وي همچنين يکي از مسئولين اصلي اجراي طرح امنيت اجتماعي بود. وي در مصاحبه اي که در ارديبهشت ماه امسال با رسانه ها انجام داد، گفته بود: "از آغاز طرح ارتقاي امنيت اجتماعي در سطح استان تهران نيروي انتظامي بيش از ۳۵ هزار نفر را مورد ارشاد و تذکر قرار داده است. در همين خصوص هزار نفر به نيروي انتظامي احضار شدند و ۱۲۴ نفر به مراجع قضايي معرفي شدند. در ۵۲ روز ابتداي سال به ۷ هزار و ۹۳۳ نفر از اراذل و اوباش تذکر داده شد و چهار هزار نفر از آنان نيز دستگير شدند و در مجموع هزار و ۱۰۱ پرونده در اين زمينه در مراجع قضايي تشکيل شد."
آقای احمد زاده سابقه چند بازی در تیم ملی را دارد و در نهایت با قهر کردن از اردوی تیم ملی عطا بازی در سطح ملی را به لقایش بخشید و در همان سطح باشگاه تا دوران بازنشستگی به بازی ادامه داد.
در سطح مربیگری نیز مدتی مربی برق شیراز بود و با کسب نتایج نه چندان جالب باز هم به شکلی بسیار عجیب شیراز را ترک کرد و تیم برق شیراز را تنها گذاشت و بعد یک سال بی تیمی مربی نوجوانان شد که آنجا هم نتایج چشمگیری به دست نیاورد.بالاخره مربی ملوان شد و البته تیم بدی نداشت اما بارها در طول فصل نغمه جدایی سر داد تا بالاخره چند روز پیش رسما استعفا داد تا به کادر تیم ملی بپیوندد. لذا در سابقه دستیار اول علی دایی به غیر از چند تا قهر و استعفای عجیب غریب نکته دیگری قابل ذکر نیست.
اما عجیبتر انتخاب بهزاد غلامپور به مربیگری دروازه بانهای تیم ملی است.غلامپور نیز سالها درون دروازه تیم ملی به عنوان یک دروازه بان نه چندان مطمئن ایستاده و گلهای خورده او در زمان بازیگریش از شاهکارهای دروازه بانی میباشد و اوج شاهکارش نیز عنوان آقای گلی بازیهای آسیایی با بیشترین گل خورده است.در تیم های باشگاهی نیز او همواره عنوان دروازه بان نامطمئن را یدک میکشیده است و تا سال قبل نیز در تیم هما بازی میکرد.
سابقه مربیگری دروازه بانی ایشان نیز مربیگری دروازه بانهای تیم سرخپوشان در یک سال گذشته است!! حالا چه گونه و بر چه اصول و حساب کتابی ناگهان لباس مربیگری دروازه بانهای تیم ملی را به تنشان خواهند کرد معلوم نیست.
اما آنچه که واضح است کسوت مربیگری تیم ملی به عنوان دستیار به تن احمد زاده و غلامپور به هیچ عنوان برازنده نیست و به نظر میرسد به تنشان کمی و شاید زیادی گشاد است
دلایل مختلفی برای عدم تمایل مردم به شرکت در انتخابات وجود داره.رد صلاحیت های گسترده شاید یکی از مهمترین دلایل باشه. مردم وقتی میبینند که دایره رد صلاحیت ها آنقدر تنگ شده که دیگه حتی به نوه آیت الله خمینی نیز رسیده است لذا تمایلی به ورود به انتخاباتی که باید نقش هیزم را برای آن بازی کنند از خود نشان نمیدهند.
داشتم سایتهای خبری را میخواندم که به یه مطلب خواندنی برخوردم .در یکی از آنها نوشته که محمد علی کوزه گر نماینده دوره ششم مجلس از شهریار و کاندیدای امسال مجلس رو رد صلاحیت کردند و دلیل جالبی هم برای رد صلاحیتشون آوردند.
حدث میزنین دلیلش چی بوده؟ خوب مطمئنم که به عقل جن هم این دلیل شورای نگهبان نمیرسه تا برسه به دیگرون بنابر این خودم میگم به نقل از سایت مورد نظر:
شورای نگهبان صلاحیت کوزه گر را برای دوره هشتم مجلس به این دلیل رد کرده که بسیج محله گزارش داده که : ایشان سرپا دست شویی کردن!! و همین دلیل را به خود وی نیز بصورت شفاهی ابلاغ کرده اند.![]()
حالا باید دید آقای رئیس جمهور خوش تیپمان که راه به راه با آن ادا و اتوارهای مختلف که با کج و کوله کردن لب و لوچشون و چشم و ابروی زیباشان که همواره آذین به خنده ای بی مناسبت است چه جوری این پیروزی هسته ای را به ملتی که از بوی نفت داخل سفره هاشون دیگه در حال کشیدن آخرین نفسهاشون هستند اطلاع خوهند داد.
و آیا باز هم با وقاحت به چشمان ملت نگاه کرده و این قطعنامه را هم مثل بقیه کاغذ پاره خواهند خواند.
جدای از چگونگی انتخاب بحث برانگیز علی دایی و کارایی فنی فردی مثل او در هدایت تیم ملی و مدیریت آن که جای صحبت فراوان دارد باید در مورد خود خصوصیات فردی علی دایی و حاشیه های فراوان او نیز تامل کرد.
دایی در ایران بر خلاف سایر کشورها فردیست که به هبچ وجه از محبوبیت برخوردار نیست و بارها و بارها در محیط های مختلف ورزشی شاهد توهین به او بوده ایم و خود او نیز در جوابگویی به افکار عمومی از ادبیاتی سخیف بهره گرفته است. در تیم ملی نیز همواره به عنوان بازیکنی که با بقیه بازیکنان مشکل داشته و اهل باند بازی و ..است شهرت دارد. درگیریهای او با بازیکنانی مثل کریمی و هاشمیام و مبعلی و شیث و..... نیز موید این نظر است که او ذاتا انسان ناراحتیست و از جنجال و حاشیه نیز دوری نمیکند.
شایعات فراوان در مورد ارتباط او با کانونهای قدرت در ایران و اینکه فعالیتهای مالی گسترده او در این ارتباطات بی تاثیر نبوده است نیز همواره از اطراف او به گوش میخورد و این انتخاب بحث برانگیز او به سرمربیگری تیم ملی نیز بر این شایعات دامن زده است چه فقط از کاندیداهای سرمربیگری تیم ملی فقط او قبلا با علی آبادی دیدار داشته است ( آنچنانکه مربی قبلی تیم ملی نیز قبل از انتخاب شدن به دیدار علی آبادی شتافته بود!) و حتی علی آبادی افشین قطبی مربی منتخب فدراسیون را که روز شنبه به همراه مسئولین این فدراسیون برای دیدار به دفتر او رفته بودند به حضور نپذیرفت و فقط آنان موفق به دیدار با هاشمی شدند.
علی دایی حتی چند ی قبل در مصاحبه ای به روند انتخاب مربی تیم ملی انتقاد کرده و تلویحا به وجود گروهی مافیایی در این باره اشاره کرده بود!
اینکه آیا انتخاب خود او نیز در دست این مافیا بوده باید از خود علی دایی پرسید![]()
کاش ميشد باز در بين پسران کلاس اولي همان دروازه بان ميشدم و شما در روياي رونالدو شدن به آقا معلمتان گل ميزديد و همديگر را در آغوش ميکشيديد، اما افسوس نميدانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشي به خود ميگيرد، کاش ميشد باز پاي ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس اول ميشدم، همان دختراني که ميدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکي مينويسيد کاش دختر به دنيا نميامديد.
ميدانم بزرگ شده ايد، شوهر ميکنيد ولي براي من همان فرشتگان پاک و بي آلايشي هستيد که هنوز "جاي بوسه اهورا مزدا" بين چشمان زيبايتان ديده ميشود، راستي چه کسي ميداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبوديد، کاغذ به دست براي کمپين زنان امضاء جمع نميکرديد و يا اگر در اين گوشه از "خاک فراموش شده خدا" به دنيا نمي آمديد، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگي با چشماني پر از اشک و حسرت "زير تور سفيد زن شدن" براي آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و "قصه تلخ جنس دوم بودن" را با تمام وجود تجربه کنيد. دختران سرزمين اهورا، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براي فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه تاجي از گل بسازيد حتماً از تمام پاکي ها و شادي هاي دوران کودکيتان ياد کنيد.
پسران طبيعت آفتاب ميدانم ديگر نميتوانيد با همکلاسيهايتان بنشينيد، بخوانيد و بخنديد چون بعد از "مصيبت مرد شدن" تازه "غم نان" گريبان شما را گرفته، اما يادتان باشد که به شعر، به آواز، به ليلاهايتان، به روياهايتان پشت نکنيد، به فرزندانتان ياد بدهيد براي سرزمينشان براي امروز و فرداها فرزندي از جنس "شعر و باران" باشند به دست باد و آفتاب ميسپارمتان تا فردايي نه چندان دور درس عشق و صداقت را براي سرزمينمان مترنم شويد.
رفيق، همبازي و معلم دوران کودکيتان
فرزاد کمانگر - زندان رجايي شهر کرج
بیچاره ها بد فرم آچمز شدند.البته یه جورایی هم حق دارند ها....آخه قلعه نویی کجا و کلمنته کجا.....ما هم بودیم شاید تا آخرین لحظه هم امیدمون رو از کلمنته از دست نمیدادیم.در این مورد بازم خواهم نوشت.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|