روزمرگی های یک کارمند |
3- این موضوع در مورد پائولا و فدریکا و خانواده مارتا هم صدق میکنه.
۴- .....وگردن بند رو هم یادم رفت که تو داستان به مارتا بدم.......مونده رو دستم.......یادتون باشه اولین باره داستان مینویسم و قرار نیست که مثل دولت آبادی همه چیز داستانم به هم جفت و جور بشه خوب.....
4- به زودی پاورقی دیگری رو که در ذهن دارم شروع میکنم. اسمشو هنوز انتخاب نکردم..منتظر اسم مناسبی هستم.(احتمالا گردن بند رو توی این داستانم ردش کنم بره
)
حدس میزنم که فهمیده تصمیمم رو برای نماندن گرفتم لذا با ناامیدی به چشمم خیره میشم.....منو منی میکنم و بهش موضوع رو میگم و اونم طفلکی ساکت ایستاده و هیچی نمیگه.....سوار ماشین میشیم و بهش میگم که بریم بلیطم رو کانفریم کنیم و راه میافته به سمتی......بالاخره روزه سکوت رو میشکنه و با صدایی که لرزش از اون کاملا پیداست میگه: امیر چرا؟ تو میتونی اینجا وضعیت بهتری نسبت به ایران داشته باشی....به من اعتماد کن.همه چی حل میشه.کار پیدا میکنی. خودت اگه خواستی خونه میگیری.نیاز نیست حتما همیشه پیش ما بمونی اما تا روزی که دوست داری میتونی پیشمون بمونی.....نگران چی هستی؟
اما من دیگه تصمیمو گرفتم و بهش میگم که واقعا برام امکان پذیر نیستش و به دلایل شخصی و خانوادگی و پدر مادرم و اینکه اونا به کمکم نیاز دارند نمیتونم بمونم اما قول میدم که اگه تونستم بازم بیام ایتالیا و تو رو ببینم....من از اینجا و از تو و خانوادت خاطرات خیلی خوبی دارم و هیچوقت فراموشتون نمیکنم......قانعش میکنم و سعی میکنم موضوع رو عوض کنم که این جو از بین بره لذا بهش میگم که دوست داری بیایی با هم بریم اسپانیا پیش دوستم و یک هفته اونجا باشیم؟ این پیشنهاد رو میکنم که ولم کنه و دیگه از موندن من حرفی نزنه و اونم منو منی میکنه و میگه فکر نمیکنم کارم درست بشه اما سعیمو میکنم تا باهات بیام و منم خدا خدا میکنم که کارش درست نشه تا خلاص شم!
بالاخره جلوی دفتر آلیتالیا میایستیم و از ماشین خارج میشویم.....دفتر خیلی قشنگیست و مثل آژانسهای هوایی خودمون همه جاش از شیشه هستش...یاد فیلم آژانس شیشه ای میافتم!!
میریم داخل و به سمت یکی از خانومهای خوشگل که پشت میزی نشسته میریم و مارتا به ایتالیایی چیزی بهشون میگه و اون خانومه هم جوابشو میده در حالیکه من صم و بکم ایستادم و نگاه میکنم....
بالاخره مارتا بلیط و پاسپورتمو میگیره و میده به خانومه و من بهش میگم که میخوام برم بارسلونا و لطفا بلیطم رو به مسیر برسلونا تغییر بده ......مسیرم میشه آنکونا- میلان- بارسلونا یعنی فعلا تهران از مسیر حذف شده و یک هفته ای رو مهمان رضا خواهم بود......
تا ساعت پرواز حدود دو ساعتی وقت است و الان هم دم ظهره و پیشنهاد میکنم بریم غذا بخوریم هم وقت بگذره و هم اینکه یه کم مارتا رو برای آخرین بار یه شیکم سیر نگاه کنم.البته خیلی هم میل به غذا ندارم. مارتا پیشنهاد مکدونالد میده و میریم یه مکدونالدی پیدا میکنیم و داخل میشیم......من فیش برگر انتخاب میکنم و مارتا هم همینطور.... بعد چند دقیقه داخل دو تا سینی دو تا همبرگر کوچولو با دو تا لیوان کاغذی با کلی سیب زمینی که کمیش هم بیرون ریخته میآورند با دو تا لیوان نوشابه سیاه رنگ....مارتا روبروم نشسته و چشم ازش بر نمیدارم اما اون زیاد نگام نمیکنه و سعی میکنه که بیشتر با غذا ور بره ...گاها سرشو بالا میاره و به زور لبخندی رو لباش میشینه و اصلا با مارتای همیشگی شاد و خندون و سر حال فرق داره و قابل مقایسه نیستش. در سکوت کامل غذامون رو میخوریم و چند دقیقه ای اونجا میشینیم و میزنیم بیرون و به سمت فرودگاه راه میافتیم.
تا فرودگاه راهی نیست...خیلی زود میرسیم.......
چقدر غمناك به نظر ميآيد..انگار با آنكه وقت آمدن ديده بودم فرق دارد..سوتو كور است...پرنده هم پر نميزند...
يه چند نفري تو گوشه كنار رو صندلي ها با بي حوصلگي لميده اند...وارد سالن ميشويم.....از راه دور به ميز كنترل بليط چشمم ميافتد....ميخواهم زود از دست ساك راحت شوم..نزديك تر ميرويم و صفحه مانيتور را مينگرم.....
مقصد اول ميلان است....ساكم را داده و ميگويم كه براي مقصد آخر ارسال كند...خانومي بسيار خوش بر خورد است ..با تبسمي ميگويد...آف كورس....
كارت پرواز را گرفته و حالا ديگر دستم چيزي نيستش...مارتا هم ساكت كنارم ايستاده است و مينگرد...طفلكي چقدر برايم زحمت كشيد....مثل پروانه اين چند روزه كنارم بود....بي هيچ شكايت وگله اي با مهرباني تمام در جلسات بود و مرا همراهي كرد..واقعن نميدانم چه جوري ازش تشكر كنم.....
ميرويم و در گوشه اي روي يك صندلي دور افتاده جاي ميگيريم....نميدانم چرا زياد نميتوانم حرف بزنم....او هم كم حرف شده است....فقط ساكت نشستيم و دور دست هاي باند پرواز را مينگريم....نگاهش ميكنم....معصوميتي مثال زدني در چشمانش موج ميزند....
كاشكي ميتوانستم بمانم...چقدر دلم ميخواست بمانم...در كنارش باشم....
اما خودم هم ميدانم شدني نيست...محال است..نميشود....نميتوانم.....باید بروم.....
.....پدرم -مامانم- خواهرم- برادرم- خانومم........و دختر گلم...دختر نازنينم....همه عزيزانم به نظرم مياييند...
ياد همه مهرباني هايشان ميافتم.... ناگهان با تكانهاي مارتا به خودم ميآيم....ميگويد :واتس د متر ويت يو؟؟
مارتا حا ج و واج نگاهم ميكند.....
معذرت خواهي كرده و ميروم دست و صورتم را ميشويم و بر ميگردم...طفلكي همچنان مردد وايستاده و منتظره منه...بهش ميگم كه چيزي نبود و به دخترم فكر ميكردم...شديدن احساساتي ميشه....
بلاخره وقت خدا حافظي ميرسه و من بايد برم....دل كندن از مارتا سخته اما دل كندن از عزيز ترين كسانم سخت تر ........
از بلند گویی پنهان به ایتالیایی چیزی میگویند که من فقط میتوانم میلان آن را متوجه شوم.....مارتا سرش را بلند میکند و من متوجه میشم که باید دیگه برم......
وسط سالن ایستادیم دوتایی و همه رفتند ...بازم ازش تشكر ميكنم و ميخوام كه حتمن ايران بياد و منتظرشم و قول ميده كه در اولين فرصت بياد و دست همو فشار ميديم و ناگهان مارتا به شدت بغلم میکنه و منم همینطور و صورتشو میبوسم......( قسم میخورم فقط صورتشو بوسیدم!!) و ازش جدا میشم......
از درب شيشه اي ميگذرم...پشت سرم نگاه نميكنم اما ميتوانم هنوز سنگيني دو نگاه را كه از پشت شيشه ها مرا مينگرند روي خودم احساس كنم...دو نگاه متعلق به موجودي نازنين.....
طاقت نمي آورم براي آخرين بار بر ميگردم و نگاهش ميكنم...با قدي بلند همچنان ايستاده است .......
مارتا گريه ميكند و من نيز.............
بر مبگردم به هتل و وقت نمازه. وضو میگیرم و نمازمو میخونم و بعد از نماز از خدا میخوام که کمکم کنه تا بتونم تصمیم درستی بگیرم.......همانطوریکه نشستم و سجاده کوچک و سبز رنگ سوقاتی از کربلا روبرویم پهنه چند دقیقه یا نمیدونم چندین دقیقه مینشینم و یه یا علی گفته و با بوسه ای بر مهر ساخته شده از تربت پاک کربلا بلند میشم.......من باید برگردم......یه موی سر همسر خوب و مهربون و زحمت کشمو به تما م اتحادیه اروپا نمیدم.......یه بابا گفتن دخترمو با تمام دنیا عوض نمیکنم....نه نمیتونم دیگه پدرمو نبینم....مادرمو نتونم بغل کنم ببوسم...امکان پذیر نیستش......من تحملشو ندارم.......
تصمیمو گرفتم.....نمیتونم بمونم......باید برم.........گذشتن از مارتا سخته اما گذشتن از عزیزترین عزیزانم سخت تر و هر چی فکر میکنم نمیتونم از اونا بگذرم هر چند به قیمت از دست دادن یکی از بهترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین و و صادقترین و مهربانترین کسانی باشه که در زندگیم وارد شده باشند و اینچنین در زمانی کوتاه جای خود را باز کرده باشند.......این دل من میتونه هزاران نفرو توی خودش جای بده بدون اینکه فردی جایگزین فرد دیگه ای بشه.....مثل یک بوته گل که هر شاخه اش گلهای مختلفی داره و هر کدوم بوی مخصوص خودشو.....و من همیشه از خدای خودم شاکر بودم که میتونم همه رو دوست داشته باشم و به همه عشق بورزم.......مارتا هم یکی از گلهای قلبمه و مطمئنا یکی از خوشترین آنها.......
میرم پیش رضا اسپانیا و از اونجا بر میگردم ایران...بلیطم آنکونا – میلان – تهران هستش و باید تغییرش بدم....یه هفته هم در بارسلونا غنیمته...بارسلونا این شهر رویایی در ایالت کاتالان با تیم فوتبال معروفش اف سی بارسلونا .....
تصمیم دارم یه هدیه برای مارتا بخرم لذا الان که ساعت 6 صبح هستش میخوابم و سفارش میکنم که 8 بیدارم کنند تا قبل امدن مارتا برم و چیزی براش بخرم......روی تخت بیهوش میشم.......با صدای زنگ تلفن بیدار میشم..اوه ساعت 8 شده و با سختی بر میخیزم و لباسمو میپوشم و میرم سریع یه صبحانه میخورم و میرم برای خرید یه هدیه برای مارتا......از قبل یه مغازه در نظرم بود که وسایل تزیینی و طلا و گردن بند و از این چیزها میفروخت......تصمیم دارم برای مارتا یه گردن بند بخرم.....یه تاکسی میگیرم و بهش آدرس رو میدم...اونم چند دقیقه بعد جلوی مغلزه مورد نظر پیادم میکنه و 12 یورو هم پولشو جیرینگی ازم میگیره......چاره نیست. وارد مغازه میشم و بعد از ورانداز کردن یه گردن بند نقره ای از اونایی که روشون نگین داره انتخاب میکنم..........اوه......55 یورو قیمتشه...خلاصه چونه میزنم و 50 یورو میدم و گردن بند رو میخرم و کادو میکنم و سریع برمیگردم هتل و شروع میکنم به جمع آوری وسایلم.....امروز باید هتل رو تخلیه کنم چون فقط تا امروز رو مهمان هستم و اگه بیشتر بمونم باید پولش رو بدم و این هتلی که من توش هستم شبی 110 یورو هستش!!! باورتون میشه شبی 110 یورو.....من توی بستن ساک و چمدون استاد هستم از بس که اینور انور رفتم و این کارو کردم...حقمو خوردند باید باربر میشدم !!
ساعتو نگاه میکنم...اوه اوه ......10.15 دقیقه هستش و مارتا چند دقیقه دیگه میاد.......دلشوره داره منو میکشه.......از اضطراب مدام میرم دستشویی!!!!
ناگهان صدای تلفن روی میز داخل اتاقم زنگ میزنه و قلبم هورری میریزه........وای......چند بار زنگ میزنه اما جرات نمیکنم برش دارم.....بالاخره با دودلی و ترس گوشی رو بر میدارم و میگم هلو......
صدای زیبای مارتا از اونور خط میگه: های امیر.....دیس ایز مارتا....ور آر یو؟ ...دیگه نمیزاره چیزی بگم و میگه منتظرتم بیا پایین......
آروم آروم و از روی پله ها میرم پایین و وارد لابی میشم هر چی نگاه میکنم مارتا رو نمیبینم..از رسپشن سراغ مارتا رو میگیرم و اونم میگه که داخل محوطه هستش...از هتل خارج شده و وارد محوطه آن میشوم و ...مارتا اونجاست...ایستاده و پشت به هتل و روبروی دریای آبی آبی آبی .......موهاشو نبسته و ولو روی شونه هاشه و نسیم ملایمی که از دریا بلند میشه این موههای زیبا رو که الان به رنگ خرمایی زیبایی به چشم میاد اینور اونور میکنه.......مارتا یک تی شرت مشکی بسیار زیبایی پوشیده با یک جین آبی رنگ و کفشی قهوه ای خوشدوخت.......چقدر لباس به این خارجیها میادش...انگاری درازشون کردند و این لباسهارو به تنشون دوختند...دوختند چیه!!؟؟ لباسواصلا به تنشون آفریدند.....مارتا هم واقعا خوشتیپه و فکر کنم این دختره از گونی برنج هم لباس براش بدوزی بهش بیادش چه برسه به این لباسهای خوش مدل ایتالیایی .....
میرم جلو و میگم: بونجورنو مارتا.....
بر میگرده......اوه......یه نیمچه آرایشی هم کرده یعنی یه کم روژ لب زده....با لبخندی همیشگی جوابمو میده و میاد طرفم و دست میده......از دیشب میپرسه و اینکه تونستم خوب بخوابم و منم که خدا میدونه در چه حالی هستم از بیخوابی به اجبار بهش میگم بله......
بهش میگم که باید امروز چک اوت کنم اونم تایید میکنه و دوتایی میریم به سمت رسپشن هتل و کارهای مربوط به چک اوت رو انجام میدیم و دو یورو هم بابت اون آب معدنی که روز اول خورده بودم هم میدم و با چمدون به دست از هتل میزنیم بیرون به سمت ماشین مارتا......دارم دل دل میکنم که چه جوری موضوع رو به مارتا بگم.....ساک رو میزاریم پشت ماشین و صندوق رو میبندیم.....بالاخره دل رو میزنم به دریا و صداش میکنم:
- مارتا........
مارتا خیلی آروم رانندگی میکنه و هیچ عجله ای هم در روندن نداره و هر دومون ساکت نشستیم.هوای آزاد که بهم خورده یه کمی حالمو جا آورده و سردردم کمتر شده اما سنگینی پیشنهاد مارتا مثل یک منگنه تحت فشارم قرار داده. چی میگم منگنه چیه ...انگاری گذاشتنم بین دو تا سنگ آسیاب و اونم هی میچرخه و لهم میکنه و استخونهامو ترق ترق میشکنن......نمیدونم چه جوری بهتون بگم تا حالمو بفهمین...یکی بیاد و بهتون بگه که تمام خانه و خانواده و پدر و مادر و همسر و بچه و خواهر و برادر و ...اوه....تمام خاطراتت رو ، وطنت رو همه چیزت رو ول کن....ازشون دست بکش......ازشون دور شو...دیگه نبینشون...دیگه احساسشون نکن دیگه فقط وقتی میتونی اونا رو ببینی که چشماتو ببندی...دیگه نمیتونی با چشمای باز اونا رو ببینی........چه حالی بهتون دست میده؟؟ حتی اون فرد از روی تمام عشق و علاقه و صفا و صمیمیتی راستین این پیشنهاد بهتون بده...بازم براتون سخته تصورش...در برزخ قرار میگیرین.....حالا میفهمم که برزخی که در دینومون اشاره شده و در قرآن آمده یعنی چی. با تمام وجودم حسش میکنم....احساس میکنم در برزخم....
اوه.......تورو خدا مارتا ...یه ذره سریع تر برو...دارم میمیرم......
بد جوری توی آچمز قرار گرفتم...... سالها منتظر موقعیتی بودم که بتونم خارج کشور زندگی کنم و هر دفعه به دلایلی جور درنمیآمد و الان این موقعیت خوب پیش آمده...نمیدونم این دختره از کجا پیدا شده...خدا فرستاده سراغ من و سر راهم قرار گرفته؟! فرشته ای از آسمون اومده؟ اشتباهی این پیشنهاد عجیب رو بهم داده؟؟؟
نمیدونم والاه......
نگاش میکنم......آروم آرومه..حداقل ظاهرش آرومه.......داره جلو رو نگاه میکنه......چشمان آرام و تیز بینش به افق جاده خیره شده.......احساس میکنم که دوسش دارم و خیلی هم دوسش دارم.....یه انسان چقدر میتونه با صفا باشه .....مهربون باشه .....صادق و بی ریا باشه....زیبا باشه.......
مارتا همه چی رو با هم داره........تمام زیبایی نسل چند هزار ساله رومیان در جسم و جان این دختر حلول کرده......
اینه که یه کم میترسم......ته دلم یه دلشوره عجیبی دارم که نمیدونم ناشی از چیه.....خدایا کمکم کن......
بالاخره به هتل میرسیم و با ماشین میره داخل حیاط هتل و وای میایسته......ازش تشکر میکنم......پیاده میشم و مارتا هم......ازم میپرسه که سردردم خوب شده یا نه و منم میگم یه کم بهترم....پیشنهاد میکنه بریم بیمارستان!!!!
توی دلم میگم این اروپایی های مرفه بیدرد به یه سردرد هم میرن بیمارستان یا دکتر میاد بالا سرشون......
میگم که بهترم و میخوام برم اتاقم و بالاخره مارتا رضایت میده ولم کنه......بدرقش مبکنم تا جلوی ماشینش و سوارش میکنم تا حرکت کنه و بره که مطمئن شم حتما رفته.......قرار فردا رو ساعت 10.5 میزارم...دیگه کاراداریم تموم شده و بلیطم برای فردا هستش...البته فراموش کردم و بلیط برگشت رو هنوز ری – کانفرم نکردم.......هر چند میتونم از طریق اینترنت نیز این کارو بکنم اما هنوز این کارو نکردم.....
خوابم نمیادش و میرم به قسمتی از هتل که اینترنت داره تا ایمیل هامو نگاه کنم تا هم یه کمی این وقایع اخیر رو فراموش کنم و هم ببینم چه خبره.....
میشینم پشت یکی از دستگاهها و میرم روی اینترنت اکسپلورر...تا کلیک میکنم به سرعت برق و باد صفحه باز میشه......سرعت وحشتناکه.....مثل یک جت سرعت داره......بالاخره وارد میل باکس میشم.......اوه وحشتناکه.....داره میترکه....الان حوصله ندارم که همه رو بخونم لذا سریع نگاهشون میکنم و چشمم میافته به ایمیل دوستم رضا که الان اسپانیا زندگی میکنه.......اون قبلا همکارم بوده و چند وقته رفته اسپانیا و الان در بارسلونا زندگی میکنه......ایمیلشو باز میکنم......
اوه......جانم رضا......قبلا بهش گفته بودم که میام ایتالیا و ایمیل زده که برم اسپانیا پیشش......اونم برای یک هفته......فرصت خیلی خوبیه......ویزام هم که شینگن هستش و دو هفته دیگه هم مهلت داره...میتونم یه بلیط قطار بخرم و برم پیشش یا از این بلیط خطوط ارزون قیمت اروپا مثل رایان ایر و ایزی جت ......اونجا هم که مهمون رضا هستم.......بهتر از این نمیشه.......
جواب میل رضا رو میدم و بهش میگم که هنوز آمدنم به اسپانیا قطعی نیستش و اگه خواستم بیام بهش زنگ میزنم........حال و حوصله جواب دادن به ایمیل های دیگرو هم اصلا ندارم......یه کمی با سایتهای خبری ور میرم و خبرهای مربوط به ایران رو نگاهی میاندازم و زودی حوصلم سر میره و پا میشم میرم بیرون هتل کنار ساحل دریا که دقیقا تا هتل 100 متر فاصله داره و روی یه سنگی میشینم و به صدای آروم موجهای دریای آدریاتیک که از سیاهی تاریک تاریک دریا برمیخیزه گوش میدم و فکر میکنم.....
تصور اینکه فردا شب همسرم – همسرم زیبام با دخترم بیان فرودگاه و منتظرم بمونند و من نیام....اوه چه حالی بهشون دست میده.......اصلا نمیتونم توی ذهنم بگنجونم....چی میتونم بهشون بگم.....بگم کجا موندم...با کی موندم...اونا باید چی کار کنند...بابام..مامانم........اونا چی ؟؟؟؟؟؟
نمیدونم چند ساعته که نشستم اما احساس میکنم که هوا کم کم داره روشن میشه!!!و من همچنان در افق های دور این دریا دارم به آینده نامعلوم فکر میکنم و اینکه چند ساعت دیگه مارتا خواهد آمد......برای گرفتن جواب و من باید چه بگویم!!؟؟
دستامو آروم از دست مارتا بیرون میکشم و از جام پا میشم......میرم کنار پنجره و پشت به مارتا رو به بیرون به ریزش بارون خیره میشم...مارتا همچنان نشسته و داره منو نگاه میکنه.....
همچنان ساکت کنار پنجره ایستادم که مارتا بلند میشه و میاد کنارم میایسته و در حالیکه اونم بیرون رو نگاه میکنه ازم میخواد نظرمو بگم.....
مارتا ازم خواسته ایتالیا بمونم و برنگردم ایران
بهم گفتش که من با خانوادم صحبت کردم و اونا هم موافق هستند که اینجا پیش ما بمونی...من کمکت میکنم.....کار هم برات پیدا میشه...پدرم قول داده کمکت کنه...فقط تو قبول کنی همه چیز درست میشه...
مارتا با تمام وجودش و با تمام مهربونیش این پیشنهاد رو بهم داده و من میدونم که قطعا روی حرفش که کمکم میکنه وای میایسته...این دختره آخر معرفت و محبت و صمیمیته و منم واقعا و از ته قلبم دوستش دارم و این مدت کاملا بهش عادت کردم...اونقدر بهم محبت کرده که شرمندش شدم و آخر سر این پیشنهاد عجیب و باور نکردنی و غیر منتظره که شوکم کرده......
بهش میگم مارتا تو خودت بهتر میدونی من ازدواج کردم و خانواده دارم و بچه دارم آخه چطوری میتونم اینجا بمونم!!؟؟
مارتا ول کن نیستش.میگه تو بمون من کمک میکنم خانوادتم بیان ایتالیا...اما اولین قدم موندن خودت هست.....کارها کم کم و پله و پله درست میشه....نگران هیچ چی نباش....میتونی پیش ما بمونی....همین جا در خانه ما.....خانه ما بزرگه و اتاق برای تو هم داریم....میتونی از اتاق استفان - اشاره به برادرش- استفاده کنی......منو با حرفاش بمب باران میکنه..اجازه نمیده افکارمو جمع و جور کنم لذا بهش میگم:
مارتا خواهش میکنم....اجازه بده من فکر کنم.....منو غافلگیر کردی...بالاخره رضایت میده و منم برمیگردم میشینم و مارتا هم همینطور.......مارتا داره از کنترل خارج میشه و احساس خوبی ندارم...سرم درد گرفته و بهش میگم که میخوام برگردم هتل...واقعا سر درد گرفتم و عجیب دلم میخواد تنها باشم......باید آدم در چنین موقعیتهایی قرار بگیره تا احساس منو درک کنه......
نمیدونم شاید اگر متاهل نبودم و ازدواج نکرده بودم اگر همچنین موقعیتی پیش می آمد حتما پیشنهاد مارتا را با کمال میل میپذیرفتم و میماندم...حتی مارتا میتونست یک انتخاب خوبی برای ازدواج باشه.....یکی از دوستام همسر آلمانی داره و وقتی میبینم که چقدر این خانوم آلمانی به زندگیش علاقه داره و با چه شور و اشتیاقی کار میکنه و بچه داری میکنه و خانه داری میکنه بدون هیچ مشکلی و باورتون نمیشه که اصلا و ابدا هم اون ادعاههای زنای ایران و اون بریز و بپاش و فیس و افاده اونا رو هم نداره و فقط و فقط به زندگیش فکر میکنه- واقعا لذت میبرم.
مارتا هم میتونست همسر خوبی باشه اما میتونست اما الان چی؟؟!! الان میتونه چی باشه؟؟ با شرایط من...با شرایط فعلی من!!
ازش میخوام زنگ بزنه یه ماشین بیاد منو برگردونه...میدونم که یه تاکسی در این وقت شب خیلی میگیره شاید ۱۰۰ یورو یعنی به پول ما ۱۲۰-۱۳۰ هزار تومان اما دوست دارم برگردم هتل.....پیشنهاد سخاوتمندانه مارتا واقعا عجیبه و سنگینی اون داره سرمو میترکونه......
مارتا میگه خودم میرسونمت و هر چی هم اصرار میکنم کوتاه نمیاد که نمیاد......میره و یه سویشرت روی تیشرتش میپوشه و با همون دامنی که تنشه راه میافته و از پله ها میریم پایین.......
به ایتالیایی چیزی به پدر مادرش میگه....اونا هم بلند میشند و ازشون بابت شام و پذیرایی تشکر میکنم و هر جفتشونو میبوسم و با گفتن خداحافظی از خانه خارج میشویم. بارش بارون خیلی کمتر شده اما هوا بسیار مطبوع است. آروم آروم میریم به سمت ماشین کوچولوی مارتا....من میرم درب حیاط رو باز میکنم و مارتا هم ماشینو روشن کرده و میاد بیرون ...سوار میشیم و حرکت میکنیم......برف پاک کن بطور خستگی ناپذیری شیشه ماشین رو از قطرات بارون تمیز میکنه و هی تکرار میکنه و بازم اینکارو میکنه.....خیابونها از خلوت هم خلوت تره و دیگه هیچ ماشینی دیده نمیشه...ساعتو نگاه میکنم.....عقربه هاش ۱۱.۴۵ رو نشون میده....سعی میکنم به سمت مارتا نگاه نکنم چون الان که نشسته پشت رول دامنش رفته بالا و پاهاش تا روی زانوانش بیرونه و برای ما ایرانیا که ندید بدید هستیم غیر معمول میاد و باور کنین اصلا از ترسم نگاه نکردم
اولا اینکه پسر خیلی خوبی هستم دوما اینکه اگه نگاه میکردم و مارتا میدید فکر میکرد چقدر من خشن و بی ادب هستم که این کارو کردم......![]()
کجایی جوونی که یادت به خیر...هر چند جوونیام هم من خیلی عرضه آتیش سوزوندن رو نداشتم ![]()
قسمت دیگر میز نیز به عنوان میز کار استفاده میشود. یک کتابخانه با کلی کتاب نیز در گوشه ای قرار دارد که در قسمتی از آن تعدادی مجله به چشم میخورند. یک تخت خواب طوسی با روتختی کرم رنگ و متکایی روی آن و نیز یکی دو تا عروسک خرس در اطراف تخت خواب......دختر ها فکر کنم بزرگ هم شوند دست از عروسک بازی بر نمیدارند![]()
یک مبل راحتی نیز در کنار پنجره هست و گلدانی زیبا از یک گل که نمیدونم اسمش چیه در کناری......اتاق در نهایت سلیقه چیده شده و از تمیزی برق میزنه و آدم دلش نمیاد که توش راه بره....ایتالیایی ها خیلی خوش سلیقه هستند و بهترین طراحان دنیا در زمینه لباس و ساختمان و داخل خونه و ......ایتالیایی هستند. در و دیوار هم چندین تابلو و طرح و شکل وجود دارد.
یک عکس بزرگ سیاه سفید هم از خواننده معروف ایتالیایی آندره بوچلی روی درب اتاق از داخل نصب شده است.
من همینطور حاج و واج وایستادم وسط اتاق و دارم همه جا رو اسکن میکنم که مارتا میگه:
تیک ا سیت ....پلیز.......منم دیگه میشینم روی مبل و بهش میگم که اتاق زیبایی داره و تشکر میکنه. دارم به عکس آندره بوچلی نگاه میکنم و مارتا میپرسه که اونو میشناسم و منم جوابشو میدم که البته که میشناسمش....تما دنیا اونو میشناسند. من واقعا از اندره بوچلی خوشم میاد و اینو به مارتا میگم...نه به خاطر مارتا بلکه بسیار زیبا میخونه و قبل از اینکه ایتالیا برم هم از اون خوشم میامد.
مارتا معذرت خواهی کرده و از اتاق میره بیرون و من پا میشم میرم کنار پنجره و بیرون رو نگاه میکنم...اوه خدای من داره بارون میادش....نم نم بارون روی درختان و با نور ملایم چراغهای حیاط کاملا دیده میشه و یک صحنه رویایی بوجود آورده...من همیشه از هوای بارونی لذت میبرم مخصوصا جوونتر که بودم زیر بارون قدم زدن برام بسیار دوست داشتنی بود البته نه بارون تند بلکه بارون آروم...یعنی همین بارونی که الان داره میباره و صدای ریزش اون روی برگها هم اکنون که کنار پنجره وایستادم به گوشم میخوره.....
وات آر یو دویینگ امیر؟........به صدای مارتا برمیگردم......واو......مارتا رفته و لباساشو عوض کرده و لباسهای راحتی خونه تنش کرده.....یه تی شرت صورتی رنگ آستین کوتاه از اونا که یقشوه بیضی شکله و تا روی سر شونه ها میرسه و پایینشم خیلی کوتاهه تنشه با یک دامن راحت که تا پایین زانوهاش میرسه......موهاشو هم جمع کرده پشت سرش و با یک کش بسته...شده عین دختر بچه ها
از این تیپش خوشم میادش هر چند از همه تیپهاش خوشم میاد اما این یکی خیلی خودمونی تره![]()
تو دستشم یک سینی با یک شیشه نوشیدنی قرمز رنگ با دو تا لیوان کمر باریک از اون شراب خوریها قرار داره...میاد جلو و میزاره روی میز کوچولو کنار تختش و صندلی کامپیوتر رو میکشه جلو و میشینه در حالیکه به منم اشاره میکنه که بشینم......منم دیگه شدم مثل بچه یتیم ها و هر چی مارتا میگه بدون چون و چرا انجام میدم.......از محتویات شیشه میریزه داخل لیوانها و یکی رو میده به من و یکیشم خودش بر میداره و با گفتن چیرز میخوره و منم دیگه مطمئن هستم که نوشیدنی الکلی نیستش لیوانمو تا ته میخورم.....عجب لامصب خوشمزه بودش....مثل شربت آلبالوههای مامانم بود به همون خوشمزگی و خوشرنگی.....
در حین خوردن صحبت هم میکنیم و من کلی از ایران و شرایط زندگی در ایران میگم.
ناگهان مارتا دست دراز میکنه و دستمو میچسبه و در حالی که نگام میکنه چیزی بهم میگه و پیشنهادی بهم میکنه که بهت زده میشم.انگاری برق بهمو میگیره.....
از مرکز شهر که قدیمیه میگذریم و بعد از گذشتن از یکی دو تا خیابون و تقریبا در انتهای این شهر کوچک مارتا به درون یک کوچه خلوت پیچیده و بعد از طی مسافتی در داخل کوچه که در دو طرف آن خانه های ویلایی زیبایی قرار دارند در سینه کش یک تپه مانند جلوی یک خانه بزرگ توقف کرده و پیاده شده دربی کوتاه و فلزی را باز کرده و با اتومبیل وارد یک حیاط بسیار بزرگ و زیبایی میشویم.
اینجا خانه مارتا اینا هستش.از اتومبیل پیاده میشویم. حیاطی بسیار بزرگ که در وسط آن یک استخر زیبای بیضی آبی رنگ پر آبی قرار دارد. کف حیاط با آجرهای قهوه ای رنگی فرش است و اطراف آن همه سبز و با درختان بلندی پوشیده شده است. در جای جای این حیاط زیبا درختان تزیینی نخل مانندی نیز هست از همانها که در شهرهای شمال خودمان هم وجود دارد.
دیوار سنگی کوتاهی نیز همه محوطه حیاط و خانه را در بر گرفته است و این محل دنج را از اطراف جدا کرده است.
در وسط این حیاط یک خانه ویلایی دو طبقه با رنگ آجری و سقفی کرم رنگ قرار گرفته است که دودکشهایی از پشت بام آن دیده میشود.
من در کنار ماشین ایستاده ام و به اطراف مینگرم .مارتا نیز به من ملحق میشود و با تبسمی میگوید : دیس ایز آور هوم!
منم میگم : ایتس وری نایس!
از همانجایی که وایستادیم مارتا پدر مادرشو با لحجه بسیار شیرین ایتالیایی صدا میکنه و لحظاتی بعد یه خانوم و آقای نسبتا مسن از داخل خانه زیبا بیرون میآیند و ما نیز به طرفشان میرویم.
مارتا منو به انگلیسی معرفی میکنه و منم دست دراز کرده و باباشو بغل میکنم و به سیستم خودمون دو بار میبوسمش و بعدشم با مامان مارتا نیز روبوسی میکنم
(
بهم خوش آمدگویی میکنند و پدر مارتا دستمو میچسبه و منو دنبال خودش میکشونه همزمان با انگلیسی دست و پا شکسته ای صحبت میکنه و از ایران میگه. در کنار ساختمان یک محوطه مسقف مثل یک آفتابگیر درست کردند و در زیر آن یک میز سفید با چهار تا صندلی قرار گرفته که روش یه میوه خوری با کمی میوه شامل سیب و انگور و و گلابی قرار گرفته.....حدس میزنم میوه ها مال خود ایتالیا نباشند چون الان فصل این میوه ها نیستش.
دور میز مینشینیم.مارتا کنار من میشینه و روبرومون نیز مادر پدرش...........اوه چه سوتی بزرگی دادم...یادم میافته هدیه های اونا رو داخل ماشین مارتا جا گذاشتم.....در جا به مارتا موضوع را میگم و با معذرت خواهی دوتایی سریع میریم به سمت ماشین و هدیه ها رو از صندلی عقب ماشین بر میدارم و زودی برمیگردیم در حالیکه پدر مادر مارتا حاج و واج مارو نگاه میکنند.
هدیه ها رو در میارم و اول مال مادر مارتا رو میدم و بعد مال پدرشو......از خوشحالی زبونشون بند میادش......بالاخره باز میکنند و مادر مارتا ژاکت رو نگاه میکنه و به ایتالیایی یه چیزهایی میگه که نمیفهمم اما حدس میزنم خیلی تشکر میکنه!
پدر مارتا هم بسته پسته رو از داخل کاغذ کادو در میاره و......میگه : اوه پستچیو.....ایتس فنتستیک...تنکیو وری ماچ........مارتا هم با ناباوری این صحنه ها رو نگاه میکنه...باورش نمیشه....آخه این چند روزه همش کنارم بوده و نمیدونه اینا رو چه جوری تهیه کردم مخصوصا ژاکت مامانشو......با هم دیگه یه کم ایتالیایی صحبت مبکنند و مارتا بهم میگه که خیلی از هدیه ها خوششان آمده......از اینکه این دو تا پیرزن پیر مرد اینقدر خوشحال شدند خودم هم لذت میبرم...احساس میکنم پدر مادر خودم هستند......
مراسم هدیه به پایان میرسه و مارتا و مامانش میرند داخل خانه و منو پدر مارتا که الان دیگه آقای گریلی صداش میکنم تنها میمانیم......برام از ایران میگه...میگه در سال ۱۹۷۳ ایران آمده و بیست روز ایران مانده اند.....تهران اصفهان و شیراز نیز رفته اند.....از یه خیابون پردرختی از تهران میگه که درختای بلندی داشته و پر از کلاغ بوده در اون وقت
حدس میزنم خیابون ولیعصر باشه......میپرسه هنوزم اون کلاغها هستش؟؟؟؟چی بهش بگم.....بگم که الن دیگه توی تهران غیر از آدم و موش دیگه هیچ حیوونی وجود نداره چه برسه به اون کلاغهای ۳۴-۳۵ سال پیش.......
مارتا به یه سینی بر میگرده که توش چهار تا فنجونه....چهار تا فنجون پر کاپوچینو....اونا رو میزاره روی میز و میشینه کنارم و چند لحضه بعد مامانشم میاد با یک آلبوم قدیمی در دستش.......و انو باز میکنه وسط میز و میگه از ایران عکس داریم.......وای خدای من......اولین عکس داخل میدون آزادیه.....اوه اوه چقدر خلوته!! ایران من.....این کشور دوست داشتنی.....برج سفید آزادی پشت سرشونه...چه جالب......اوه......عکس بعدی باورتون نمیشه کجاست؟؟؟؟؟ سی و سه پل اصفهان....عکس ها همه سیاه سفید....پرنده اطراف سی و سه پل پر نمیزنه...یاد فیلم گنج قارون میافتم......آلبوم رو ورق میزنم و عکسهای اونا رو از ایران میبینم و لذت میبرم...خودشون هم همینطور.......مارتا میپرسه که اینجاها رو بلدی؟
بهش میگم چی میگی مارتا......البته که بلدم...بارها اونجا ها رو از نزدیک دیدم......چندین عکس از تخت جمشید و شیراز......چه حالی بهم دست میده......شده مثل فیلمهای هندی......
کاپاچینوی خوشمزه مارتا رو هم میخوریم.......هوا دیگه کاملا تاریک شده و ابری هم هستش...مارتا و مامانش چیزی به هم میگند و مارتا به من میگه وقت شامه و بریم داخل برای شام...مامانم شام خودش پخته ..اون آشپز خوبیه!......پا میشیم و میریم داخل خونه زیبای آنها و پشت میزی جای میگیریم......مارتا و مامانش ظروف مختلفی رو از داخل آشپزخانه میآورند و روی میز میچینند......اونا هم سیستمشون مثل ماست و دختر به مامانش کمک میکنه مخصوصا در این شهر دور افتاده جنوب ایتالیا که سنتی هم هستند.....مارتا با اینکه ۲۵-۲۶ سالشه هنوزم با خانوادش زندگی میکنه.....
شام طبق معمول اکثر ایتالیاییها شامل اسپاگتی میشه....یه کمی ماهی و سیب زمینی سرخ شده و کلی سالاد و سبزیجات پخته شده و لوبیا سبز پخته شده و کلم پخته شده و پاستا و یه نو سالاد با تن ماهی و لوبیا و تعدادی تخم مرغ و چند تیکه نون سوخاری...خلاصه مامان مارتا دیگه هر چی بلد بوده به نظرم پخته....شروع میکنیم به خوردن و اونا بازم از ایران و غذاههای ایرانی صحبت میکنند ..البته اسم غذاها یادشون نیست اما با توصیفی که میکنند من متوجه میشم......از کوبیده خیلی خوششون اومده و بابای مارتا غذایی رو میگه که خندم میگیره......از نشونه هاش حدس میزنم آبگوشت خوردند.....آره آبگوشت خودمون...همونی که من چند وقته در حسرتشم.......
بالاخره شام تموم میشه و من از مارتا و مامانش بابت شام تشکر میکنم.......ماشین ظرفشویی دارند و مشکل ظرف شستن دیگه نیستش......
از پشت میز بلند میشیم و مارتا میگه دوست داری اتاق منو ببینی؟ منم میگم البته که دوست دارم.....
دیس وی پلیز......راه میافته و منم پشت سرش از پله های چوبی قهوه ای رنگ جالبی میریم به طبقه دوم و مارتا دری رو باز میکنه و میره داخل و میگه: کام این پلیز...دیس ایز مای روم...وارد اتاق مارتا میشوم.....
بالاخره ژاکت و بسته پسته رو میزارم و میگم که برام کادو بگیره و فروشنده که یه خانوم مسنه این کارو با رضایت تمام انجام میده و ۲ یورو هم پول کاغذ کادوها رو میدم و یه گراتزه هم روش و از مغازه میزنم بیرون به سمت هتل در حالیکه هدیه های پدر و مادر مارتا رو کادو پیچ درون یک پلاستیک زیبا قرار دادم و دستمه.
میرم یه دوش سبک گرفته و اصلاح میکنم و موهام رو هم یه سشوار کوچیک میزنم و حالتش میدم....برای انتخاب لباس یه کم مرددم ...نمیدونم کت و شلوار بپوشم یا لباس اسپرت.....بالاخره ترجیح میدم اونجوری که راحتم یعنی شلوار جین با تی شرت مغز پسته ای رنگی که دارم بپوشم.....یه کم هم از ادکلان ایرانی کوچکی که از ایران همراهم بود به خودم میزنم و برای آخرین بار میرم کنار آینه و خودمو بر انداز میکنم....قابل تحملتر شدم!!
هدیه ها رو برداشته و میرم به لابی هتل و روی یکی از مبل های راحتی آن فرو میروم در حالیکه از پنجره هتل دریای آبی و یه کم موج دار آدریاتیک رو نگاه میکنم که تو گویی تا بینهایت ادامه دارد.....قایق های تفریحی با آن بادبانهای بلندشان به آهستگی در حرکت هستند و ملتی شاد و خوشحال و بی خبر از جاههای دیگر دنیا روی آنها در جنب و جوشند......نمیدانم چرا از اینکه اینان اینقدر در رفاه و آرامش و راحتی زندگی میکنند و ما در ایران اونقدر سختی میکشیم و تحت فشار هستیم اعصابم خورد میشود ...واقعا زندگی در بالاترین سطح ممکن خود در اینجا جریان دارد و همه از زندگی نهایت لذت رو میبرند......
در همین افکار غرقم که با صدایی به خود میآیم......
-های امیر....وات آر یو تینکینگ اباوت؟
میخندم و میگم داشتم به قدو بالای تو فکر میکردم مارتا
اونا از این جور چیزها که ما در زبانمان داریم چیزی متوجه نمیشند و اینه که وقتی این جمله رو بهش میگم با تعجب میگه : وات؟؟؟؟؟!!!
براش کامل توضیح میدم که منظورم چیه و اونم از خوشحالی نیشش باز میشه و دندونهای سفیدش از خوشحالی میزنه بیرون...این چند روزه دیگه فهمیدم مارتا از چی خوشش میادش و منم راه به راه از این تیکه های جوادی خودمون به انگلیسی ترجمه میکنم و بهش میگم......
بالاخره راه میافتیم به سمت خونه مارتا یینا و از خیابانهای شهر آنکونا میگذریم و وارد یک خیابان درختی خیلی زیبایی میشویم.....آنکونا در کنار دریا قرار گرفته اما شهر جسی کنار دریا نیست و یه نیم ساعتی فاصله دارد. مسیر بسیار زیباست و اطراف اونقدر سبزه و جنگل و مزرعه و چمنزار همه جا رو پوشانده و دیگه هیچ خاکی دیده نمیشه...اصلا خاک نمیبینی سبز سبز سبز......از شمال خودمونم سبز تره......این صحنه ها رو که میبینم مارتا رو فراموش میکنم و در زیبایی بیرون خیره شدم.....مارتا هم چیزی نمیگه...فکر کنم فهمیده من ندید بدید هستم لذا اجازه میده بیشتر و بهتر ببینم.......بالاخره بعد کمی رانندگی در بیرون شهر تابلویی ورود به شهر مارتا رو نشون میده و ما وارد یک شهر بسیار کوچک و خلوت و تمیز با ساختمانهایی قدیمی و زیبا میشیم......
مارتا با خنده میگه :ولکام تو لسی ...... و منم خودمو لوس میکنم و به ایتالیایی میگم: گراتزه
ما در جسی هستیم یا اون چیزی که خود مارتا و ایتالیاییها میگویند لسی![]()
بلند میشم و میرم داخل اتاقم و همونجوری بدون مسواک زدن و لباس عوض کردن میافتم روی تخت و مثل یه مرده میخوابم.
صبح از رسپشن زنگ میزنند و بیدارم میکنند. میرم و یه دوش میگیرم.عجب شامپوهای خوبی هستند...احساس میکنم موهام تمیزتر شدند یادم باشه چند تا شامپو بعدا برای خانومم بخرم...
از نظر کاری امروز آخرین روز کار است. بالاخره اتوبوس زیبای ما میرسد و بعد از چند لحظه مارتا زیبا و دوست داشتنی من نیز پیاده میشود و به دنبالش فدریکا .مارتا موهاش رو امروز اصلا نبسته و ریخته دور سرشونه هاش....جین خوشدوخت مشکی رنگی هم به پاشه و تی شرتی آجری رنگ......
به هم میرسیم و تا سلام و علیکمون تموم میشه بهش میگم که این لباسا بهش میاد .....البته ایتالیاییها خیلی خوشتیپ و خوشگل هستند هم آقایونشون و هم خانوماشون و لباس خیلی بهشون میاد ...به همشون میاد.....من فکر کنم در خوشگلی خانومهای ایتالیایی در دنیا بی رقیب باشند. واقعا زیبا هستند. اصلا قابل مقایسه با جاههای دیگه اروپا مثلا آلمان- هلند - سوئد و حتی انگلیس نیز نیستند. یه کمی بگی نگی مثل خانومهای ایرانی هستند یعنی مثل ایرانیا چشم و ابروی مشکی دارند اما مزیتشون به خانومهای ایرانی اینه که اونا همشون قد بلند هستند.
مارتا هم قد بلنده یعنی وقتی کنارم وای میایسته شاید یه کم هم از من بلندتر میزنه...من بین آقایون قد بلند نیستم فقط ۱۷۵ هستم و این برای یه خانوم قد بلندی به حساب میادش.
سه تايي راه ميافتيم و سوار اتوبوس ميشويم....
حالا كجا بشينم؟؟؟ كنار مارتا يا فدريكا؟؟!!
بلاخره اين دفعه سوتي نميدم و تيز بازي در ميارم ميگم بريم انتهاي اتوبوس
من وسط ميشينم و اونا هم در دو طرفم
- تا محل كارمان ميرويم و آخرين جلسات و ملاقاتها به اتمام ميرسد و يه عكس يادگاري با مارتا و فدريكا -سه تايي - مياندازيم....پيه يه دعوا حسابي با زنم رو به تنم ميمالم..اما ارزش داره...يادگاري ميمونه
ناهار همان رستوران هميشگي و غذاههاي خوشمزه البته بازم سه تايي
نميشه گفت كه پاشو برو بابا ....من حرف و حديث دارم با اين مارتا خانوم.....ناهار به اتمام ميرسد...زمان چه سريع ميگذرد.......از رستوران خارج ميشويم ....ماشين مارتا هستش و قراره با اون بريم.....بلاخره فدريكا رضايت ميده و ازش خداحافظي ميكنم....دست ميدهم و دعوتش ميكنم بيايد ايران...ميگويد اگر فرصتي شد ميآيد..دختر بسيار خوبيست...شادو شنگول و شيطون .......
مارتا آخرین برنامه بازدیدی که برای عصر برایم تدارک دیده شده بود بهم زده و به این شکل فرصتی برای دیدار با خانوادش بوجود آمده و لذا دیگه هیچ بهانه ای برای نرفتن ندارم . قرار میزاریم ساعت ۵ مارتا بیاید دنبالم تا برویم به شهر آنها...مارتا در شهر jesi
زندگی میکند که در حدود نیم ساعت راه تا آنکونا فاصله است.
مارتا میرود و منم میروم به داخل هتل که کم کم برای بعد از ظهر آماده شوم در حالیکه به این فکر میکنم که چه هدیه ای برای پدر- مادر مارتا باید ببرم؟
......نگاهش میکنم. معصومیتی مثال زدنی در آن موج میزند.فکر میکنم که یک انسان چقدر میتواند دوست داشتنی و مهربان باشد.
صدای ملایم موسیقی کم کم اوج میگیرد و فضای دل انگیز و رویایی آن کافه دنج را به هم میریزد.چند زوج از اطرافمون بلند شده و شروع به حرکات موزون یا نمیدونم حرکات ناموزون میکنند و دل من همچنان در مشتم است که نکند یک موقع مارتا هوس رقص به سرش بزند اونم رقص دو نفره...اگه تنهایی برقصد مانعی نیست و خودم هم دست میزنم ...اما .......نه خودم را دلداری میدهم که مارتا اهل رقص نیستش......
از خانواده اش و خودش میپرسم.پدرش بازنشسته ارتش ایتالیا و مادش خانه دار هستند.میگوید یک برادر بزرگتر دارد که ازدواج کرده و در فلورانس زندگی میکند.
چقدر از شنیدن این حرف خوشحال میشوم.خیالم راحت میشود که دیگر برادری در کار نیستش که یه دفعه وارد کافه شده و خلاصه یه سیبیل کلفت کنار خواهرش ببینه و ......
میگه میدونی من خودم انتخاب کردم که مترجم شما باشم؟
- نه......راستی چرا اینگارو کردی؟
- میگه چون ما ایران رو دوست داریم. پدر و مادرم هم ایران رو دوست دارند.
- اوم......آخه چرا دوست دارند؟
- اونا قبلا کشور شما بودند و ایران رو دیدند!!
چشمام از تعجب چهار تا میشه...حاج . واج نگاش میگنم و میگم: یو آر جوکینگ مارتا....
.آیم نات جوکینگ امیر......
مارتا میگه قبل انقلاب پدر و مادرش بیست روز در ایران بوده اند و در آن زمان به آنها خیلی خوش گذشته و از خاطرات بسیار به یاد ماندنی آنها سفر به ایران است. اینه که ما ایران رو دوست داریم.
وای....داره کم کم جالب میشه و تازه میفهمم که چرا مارتا اینقدر بهم محبت داره و خیلی بیشتر از یک مترجم و راهنمای معمولی بهم نزدیک شده...
مارتا ادامه میده که خانوادم خواستند که یه شب بیایی منزل ما.......پدر مادرم خیلی دوست دارند تو را از نزدیک ببینند....من برایشان گفتم که از ایران آمدی اینه که علاقمندند که مهمان ما باشی.....
جل الاخالق.......چه میشنوم.......دنیا چقدر کوچیکه.......چقدر اتفاقات میتونه روی انسان و رفتار اون تاثیر بزاره و در ناخودآگاه اون بمونه تا اینکه در جایی بروز بده.......حتما در 30-35 سال پیش که پدر مادر مارتا ایران بوده اند محبت دیده اند که هنوز هم یادشان مانده. هنوز هم حتی حضور یک فرد غریبه مثل من از ایران و در این جای دور افتاده و ساکت ایتالیا آنها را به یاد ایران میاندازد.......
.این چند روزه مارتا دیگه فهمیده من چی میخورم و سلیقم چیه بنابر این از قبل سفارش غذاهای مورد علاقمو کرده......ماهی با سیب زمینه با پاستا با اسپاگتی به اضافه نوشیدنی الکلی و غیر الکلی که الحمدالله من غیر الکلیش رو نمیخورم.
اما تا بخواین مارتا از اون نوشیدنی های الکلی میخوره...خنده هاش بیشترو با صداتر میشه میشه و الکل یواش یواش روش تاثیر میزاره.....کم کم نگرانش میشم نکنه یه دفعه حالش خراب شه .اونوقت تو مملکت غریب چه خاکی تو سرم بریزم.
فکر کنم یه 5-6 تا نصف لیوان تا حالا خورده و بازم میخوره ....بالاخره از رستوران خارج میشیم و میآییم بیرون و توی هوای آزاد و تمیز این شهر کوچک و خلوت خوش آب و هوا و رویایی با ساحلی زیبا.....
از مارتا بابت شام دلپذيري كه با هم داشتيم تشكر ميكنم.......دختره چقد زحمت كشيده بود....شرمنده شدم...شام را هم كه حساب كرد البته اونا وضعشون خوبه
قيمت يه شام خوب در ايران و قيمت يك مك دونالد در اروپا.....
سوار ماشین مارتا شده و به سمت هتل حرکت میکنیم...چند دقیقه بعد جلوی هتل پیاده میشم و مارتا هم:
نمیدونم چه جوری دعوت خانوادشو رد کنم چون واقعا دیگه فرصتی برای این کار نیستش بنابر این به مارتا میگم:
منم خوشحال میشم خانوادت رو بببینم اما مارتا خودت بهتر میدونی من باید دو روز دیگه برگردم ایران و آیا فکر میکنی فرصت میکنیم اونا رو ببینیم.
با خنده ای حاکی از رضایت میگه من فکرشو کردم. فردا شب میریم خانه ما..........و در مقابل چشمان گرد شده من که نگاش میکنم با ماشين قشنگش در خلوت خيابان نيمه تاريك به سوي منزلشان ميرود...
ساعت را مينگرم.......
عقربه هايش 1.5 را نشان ميدهند
به سمت هتل میروم در حالیکه به این موضوع فکر میکنم که مارتا برای فردا چه برنامه هایی برایم دیده است ؟؟!!!
1-روي يكي از صندليهاي داخل ميدان يه پسر و دختر نشستن..يعني خوابيدن ... حالت هاي مختلف ميگيرند و دارند همو ميبوسند
ناگهان مارتا دستم را ميكشد خجالت ميكشم و راه ميافتيم
2- هوا ديگر كاملن تاريك شده است بايد برويم هتل و رستوران بعدش...سوار اتوبوس ميشويم..شبيه همانيست كه وقت آمدن سوار شده بوديم اما چون تاريك شده يه كم شلوغه...چون خسته ايم اين دفعه ميشينيم روي صندلي و اتوبوس حركت ميكند....تفلك مارتا هم خسته است...از صبح ميآيد و تا آخر شب كه من به هتل ميروم با من است بعد آن تازه بايد برود خانه اشان......خانه اشان نيز اصلن در اين شهر نيستش..در يك شهر كوچك نزديك آنكونا زندگي ميكند....نيم ساعت رانندگي تا آنجا طول ميكشد
3- به هتل ميرسيم....مارتا در لابي ميماند تا من وسايلم را بگذارم و بر گردم.....اصلن دلم نميخواهد كه شام بخورم اما.......به خاطر مارتا خودم را قانع ميكنم كه گرسنه هستم
پايين ميآيم و سوار ماشين مارتا ميشويم و حركت به سمت رستوران....ماشينش بسيار تميز است....ميگويد موسيقي دوست دارم يا نه......بله ميگويم...سي دي گذاشته و آهنگ ايتاليايي ضايه اي پخش ميكند...ميپرسد خوشم ميآيد..با خنده ميگويم عاليست
4- رانندگي مارتا بسيار خوب است و با احتياط رانندگي ميكند....بيشتر از اينكه جلو را نگاه كنم اورا مينگرم...عجيب است..دنياي غريبي است....روزگار چه بازي هايي براي آدم ميكند...چه لحظه هاي پيش رويت قرار ميگيرند....
چه كساني وارد زندگيت ميشوند....
آدم هاي مختلف....از سرزمين هاي مختلف....خوب ..بد ..زشت ..زيبا...
از بعضيهاشان بدت ميايد..بعضي هاشان ازيتت ميكنند...خيبلي ها را دوست داري...خيلي ها دوستت دارند..آدم هاي بزرگ...با روحهاي بزرگ ..افكار بلند...
زندگي خودم اينجوري بوده...خيلي آدم تو زندگيم آمده و رفته و مانده و ...فرق نميكنه...آقا ..خانوم....
به مارتا نگاه ميكنم...او از كدام نوع آدم هاي زندگيم است؟
نميدونم....به قول مهرداد شايد اين غريبه بتونه بهترين من بشه
..اما نه..اون شايد بتونه دوست خوبي باشه اما بهترين من ؟.....نه....از اين بيشتر ديگه نبايد با او جلوتر رفت....فقط يه دوست خوب.......
- بلاخره ميرسيم.....اما اون رستوران هميشگي نيستش
اي بابا .. دو باره ميخواد منو خجالت بده..بابا بي خيال....حالا اينارو تو دلم ميگم در حالي كه خدا خدا ميكنم زودتر بريم تو ببينيم چه خبره......فوقش ديگه بايد 50-60 يورو پول شام بدم ديگه
رستوران كوچكيست...ميزها بيشتر دو نفره هستند و گلهاي زيبايي هم روي آنها قرار دارد..يه بار زيبا هم گوشه آن قرار دارد...نيمه تاريك است...يه آهنگ ملايم هم از يه بلند گويي كه پنهان است پخش ميشود......
3- دكوراسيون بسيار زيبايي دارد....به محض ورود يه گارسن خانوم شيك پوش جلو آمد و به ايتاليايي چيزي گفت ..مارتا هم كمي صحبت كرد و سر انجام ما را به سمت يه ميز هدايت كرد....از قبل آماده شده است....يه شمع زيبا هم قرار دارد....مارتا تعارف ميكند و مينشينيم....حالا دو زاريم ميافتد....ناكس از قبل آنجا را رزرو كرده است
ميز دو نفرست و داخل يه گلدان بلور زيبا دو سه شاخه گل صورتي و زيبايي قرار گرفته و پيش بند كرم رنگي را به طرز جالبي داخل ليواني زيبا قرار داده اند...بشقابي با 4-5 تا قاشق و چنگال و چاقو هم در كنارش هستند....
سايه هاي زيبايي از گلها با لرزش نور شمع روي صورت مارتا ايجاد ميشود
4- ناگهان گارسن از دور به سمتمان ميآيد..در دستش يك سيني با يك شيشه نوشيدني قرمز رنگي با دو ليوان كمر باريك و بسيار تميز قرار دارد....ليوانها را روي ميز گذاشته و كمي از مايه داخل شيشه تا نصفه داخل آنها ميريزد....
عجب لامصب خوشرنگ و زيبا شده....انعكاس نور شمع روي ليوانها به طرز جالبي به چشم ميآيند.......ديگه مارتا يادم رفته و مبهوت دارم اين صحنه ها را مينگرم......
نكنه بايد آنها را بنوشم......مارتا يكي از ليوانها را بر ميدارد....به من اشاره ميكند....خدايا چه كار كنم!!!؟؟؟؟
5- در همين هنگام گارسن ميآيد و كاغذي را در سيني به مارتا ميدهد....مارتا آن را ميخواند و با معذرت خواهي بلند ميشود...ميگويد تلفن با او كار دارد........نفس راحتي ميكشم.....خدايا متشكرم.......
تا ميرود ليوان را برداشته و آروم بدون اينكه كسي متوجه شود در گلدان بغل ميز خالي ميكنم .......كم مانده بود سي و خورده اي سال نماز خواندن را هدر دهم
مارتا هنوز نيامده و من اطراف را مينگرم......ناگهان چشمانم گرد ميشود.........خدايا كمكم كن........
در گوشه اي از سالن يك دانسينگ كوچك وجود دارد.
1-....مارتا بر ميگردد...معذرت خواهي كرده و ميگويد مادرش بود
به ليوانم مينگرد كه خاليست...تعجب ميكند حق هم دارد بايد صبر ميكردم تا او هم بيايد اما ...بلاخره ايراني هستيم ديگه...هر جا بريم بايد ضايگي خودمون رو به چشم عالم بكشيم
به قول مرحوم جمالزاده ما ايرانيا هيچ چيزمون به هيچ جاي دنيا شبيه نيستش
دوباره ليوان را پر ميكند يعني نيمه پر ميكند.....لعنت بر شيطون.....ول كن نيست......بلاخره خجالت رو كنار ميذارم و با شرمندگي و نااميدي تموم ميگم كه نوشيدني غير الكلي ديگه
در كمال شگفتي ميگه بله
2-از خوشحالي نيشم تا بنا گوش باز ميشه......قربون آدم چيز فهم...مارتا را خيلي دست كم گرفته بودم....امان نميدم ليوان را برداشته و با زدن به ليوانش و گفتن چيرز بالا ميكشم.....از نم نم خوردن و جرعه جرعه خوردن خبري نيست......
بايد قبول كنيم ما رسم و رسوم اونا رو بلد نيستيم حد اقل من بلد نيستم......ديگه بيشتر از اين منو تحقير نكنين....واقعن بلد نبودم.
1- ...... او را مينگرم ..چشماني آبي دارد ... زياد هم آبي نيست...يعني روشن است رنگ آب است درست مثل آب...اصلن مثل ان آبي بيكران دريايي است كه الان جلوي چشام است اما تلاتم ندارد...موج ندارد...آرام آرام است...
مثل گوش كردن به يك موسيقي ...مثل خوابهاي طلايي معروفي..اون حس را به من ميدهد....
اروپايي ها خيلي متفكر به نظر نميان ظاهرشون زياد نشون نميده اما مارتا بسيار متفكر ميزنه...
2- اتوبوس تقريبن پر است اما نه لبريز مثل اتوبوسهاي انقلاب - امام حسين
صندلي آخر اتوبوس و ميني بوس فكر كنم تو تمام دنيا مال شيطون ها و خلاف هاست
3- تو يه ايستگاه يه آقا جوون با بچه تو بغلش مياد داخل...يه نفر كه تو صندلي تكي نشسته بلند ميشه و جاشو به اون ميده... شنيده بودم در ديار كفر از اين خبر ها نيستش اما... نه ...مردم هواي همو دارند..لااقل تا جايي كه من ديدم.... تعدادي سياه پوست نيز داخل اتوبوس هستند
مارتا لباس هاي صبح تنش است..همان جين راه راه...عجيب بهش ميآيد..اين موضوع را بعدن بهش گفتم
به مارتا گفتم لباست خیلی قشنگه و بهت میاد و با این لباس زیباتر شدی و واقعا هم از از ته دل گفتم و حرف دلم بود اونم کلی کیفور شد و تشکر کرد به همین سادگی
4- به زنگ صداي دلنشين مارتا به خودم ميام...صداش زنگ خاصي داره...مثل اكو ميمونه..از اون صدا هاي است كه وقتي ميشنوي ادامه هم دارند ...اينه كه بيشتر جذبت ميكنه دوست داري بيشتر و از نزديكتر بشنوي ...الان كه به يك ستون در اتوبوس تكيه داده ايم صدايش از نزديكترين فاصله به گوشم ميرسد...در حقيقت زير گوشم نجوا ميكند...
تا حالا شده يكي از دوست داشتني ترين صدا هاي زندگيتان از چند ميليمتري تو گوشتون نجوا كنه
خودم را به اون راه ميزنم تا بيشتر صحبت كند
تا حالا اتاق عمل رفتين..آمپول بيهوشي بهتون زدن؟ آمپول ميزنن و يه نفر باهاتون حرف ميزنه تا به خواب برين...نه...منظورمه به رويا برين..نه نه...بيهوش بشين.....دارين اونو ميبينين ...صداشو هم ميشنوين ..مثل خواب و رويا...صداشو اسلو موشن ميشنوين....
آه پيدا كردم...كلمه اش رو يافتم...صداش اسلو موشن بود... اصلن صحنه هاي قشنگ فوتبال را اسلو موشن نشان ميدهند به كمك تكنولوژي..اما ...
صداي مارتا اسلو موشن بود ............
- به سمت مارتا برگشتم...ديدم حاج و واج نگاه ميكنه.گفتم موضوع چيه مارتا؟.....گفت چيزي نيست... صدات كردم هواست نبود
منم خودمو به اون راه زدم و گفتم ..اه ببخشيد
با ماشين خودش برويم اما من ترجيح ميدهم با اتوبوس هاي خطيشان برويم تا بيشتر و از نزديك با زندگي عادي مردم آنجا اشنا شوم..بلاخره ميپذيرد و خداحافظي كرده و ميرود و من هم ميروم اتاقم استراحت كنم.
روز سوم حضورم در اينجاست اما انگار قرن هاست دخترم را نديده ام......روي تخت دراز كشيده و به خانواده ام فكر ميكنم...اگر بودند چقدر خوش ميگذشت...
چقدر دلم ميخواست كه در اينجا زندگي كنم يعني پاري در اينجا بزرگ شود.....يكي از آرزو هاي بزرگ من زندگي در خارج ايران است..بالاخره هم اين كار را ميكنم ..در برنامه دارم و دنبالش هستم.....
افكار مغشوش و در هم بر هم مثل پرندگان آلفرد هيچكاك ريخته اند به سرم و ازيتم ميكنند و نميگذارند آرام باشم....
گاهن اينجوري ميشوم ..اعصابم خورد ميشود..عصبي ميشوم..اما زود گذر است.....
سعي ميكنم با فكر كردن به برنامه بعد از ظهر و مارتا خودم را آرام كنم.........
نماز صبح هم خواب مانده ام و آن را نيز ميخوانم و ....بوسه اي بر مهر ساخته شده از تربت كربلا ميزنم..آن را به صورتم ميكشم و بلند ميشوم ....عجيب حالم سر جايش ميآيد....آخيش راحت شدم
تلويزيون را روشن ميكنم ببينم چه خبر است.....بي بي سي ورد را پيدا ميكنم...طبق معمول آخرين خبر هاي دنيا را ميدهد..كانال عوض ميكنم.....اكثرن ورزش نشان ميدهند....جالب است در يك كانال بازي بايرن مونيخ با يك تيم ديگر آلماني از بوندس ليكاست
چند دقيقه اي نگاه ميكنم اما ......حيفم ميآيد اين زمانهايي را كه اينجا هستم در اتاق و با تلويزيون هدر كردن بگذرانم بنابر اين لباس عوض كرده و پايين ميروم...جلوي هتل يك نمايشگاه فروش موتور سيكلت هستش كه كلي موتور خوشگل و رنگارنگ و بزرگ و كوچك جلوي آن پارك شده است...باور كنين بيش از 100 نوع موتور با كلاس ها و ماركهاي
مختلف از هوندا و ياماها بگير تا هارلي ديودسون و بي ام و و سوزوكي و چيزاي ديگه كه من اسماشونو هم تا حالا نشنيدم....
هر چي نگاه ميكنم از شهاب و پازنگ و ايران دو چرخ و ديگر موتور هاي فكسني خودمون خبري نيست
2- نزديكيهاي 6 است و به هتل بر ميگردم و در لابي منتظر مارتا ميمانم. سر ساعت ميآيد و خوش و بشي كرده و راه ميافتيم.
قبلن از رسپشن هتل پرسيده ام و ايستگاه اتوبوس نزديك است و پياده به آن سمت ميرويم. مارتا كه كنارم راه ميرود هم قد من است .بين خانوم ها او قد بلند به حساب ميآيد
به ايست گاه ميرسيم و حالا بليط نداريم...مارتا از كسي سراغ بليط فروشي را ميگيرد. بلاخره داخل كوچه اي در يك بغالي مانندي بليط پيدا ميكنيم....قيمت بليط ها فرق دارد...اگر يك سره بگيري 1 يورو رفت و يك يورو هم بر گشت بايد جدا بخري اما اگر دو سره بخري 1.5 يورو حساب ميكنند
دو تا بليط دو سره به مركز شهر ميخريم و من حساب ميكنم
ميرويم سر ايستگاه و منتظر اتوبوس...در ايست گاه تعدادي دانش آموز نيز منتظر اتوبوسند...
بلاخره يك اتوبوس ميرسد و سوار ميشويم.... كسي بليط به راننده نميدهد بلكه يك دستگاهي نصب شده كه بليط را مثل كارت اعتباري به آن ميدهي و با صدايي گوشه اي از آن را سوراخ كرده و تاريخ و ساعت سوار شدن را هم ميزند...
همه مثل بچه آدم بليط هايشان را ميدهند و ديگر از شعار : ارايه بليط نشانه شخصيت شماست خبري نيست....
راننده هم فرياد نميزند كه بر پدر و ماردش لعنت هر كي بليط نده
....اتوبوس حركت ميكند و من و مارتا كنار هم ايستاده ايم و به آبي بيكران دريا در دوردست ها خيره شده ايم...
مارتا در فكر است......چقدر دلم ميخواهد بدانم به چه چيز فكر ميكند.......
- اون خانومي كه اونجاست به نظر ميآيد مارتاست؟؟
نگاهي كرده و ميخندد و ميگويد...
آه كام اون .....شي ايزنت مارتا.....شي ايز گرل فريند اف پدرو.....د بوي ويس بلو جين.....هی ایز آور کالگ.....
از خوشحالي نيشم تا بنا گوش باز ميشود
اعلام ميكنند كه داخل سالن بفرمايين...ما هم راه ميافتيم...وارد ميشويم...
به به عجب سليقه اي به خرج داده اند .. در حدود 150-200 نفر ظرفيت دارد. همه با نظم خاصي در صندليها جاي ميگيرند. آشنا ها با هم و هم قاره اي ها هم. كشور هاي آسيايي كه بيشتر از حاشيه خايج فارس هستند هم كنار همديگه اند .
ما هم با فاصله اي نزديك آنها مينشينيم.
از همه شلوغ تر و پر سرو صدا تر بچه هاي آمريكاي لاتين هستند. بسيار شاد و شنگولند و مدام ميگويند و بلند بلند ميخندند با آن لحجه هاي شيرين اسپانيائيشان
علاوه بر ميهمانان از طرف خود ايتاليايي ها هم تعداد زيادي به عنوان ميهمان آمده اند. ميزها از قبل چيده شده اند.
دو نوع شراب در شيشه هاي بسيار زيبا و به تعداد خيلي زيادي روي ميزها از قبل قرار داده شده است.يكيش سبز بسيار خوش رنگيست و ديگري قرمز
تعدادي هم آب معدني شيشه اي هم گذاشته اند تا احيانن آدمهايي هم پيدا شدند مثل من كه خر كله اشان را گاز گرفته بود و از اين مشروبات گرون قيمت و قطعن خوش خوراك نخواستند بخورند ‚از تشنگي نميرند و گلوشان تازه شود!!
- يه نوع دسر مانند هم با گوشت و يه چيز سفيد روش هم رو ميز ها قرار دارد كه يه كم ازش ميخورم. بدك نبود تا آخرش رو خوردم .يكي دوتا هم اضافه است. يكي از ميزبانانمان ميآيد و چون ميداند از ايران هستم به من ميگويد كه هيچ گوشت خوكي در غذاههاي امشب سرو نخواهد شد و با خيال راحت غذايتان را بخورين. بسيار مودب است و موههايي بلند دارد. عين دوست قهرمان فيلم گلادياتور است هماني كه دارش زدند
بنده خدا نميداند كه ما براي خوردن گوشت بايد هزار تا چيز را رعايت كنيم:
- به سمت قبله گاو را بخواباند
- به گاو آب داده باشد
- زميني كه گاو را ميگشد قصبي نيوده و صاحبش راضي باشد
- خود گاو قصبي نباشد
- علفي كه خورده بايد از زمين قصبي نبوده و صاحاب باغ راضي باشد
- با چاقوي تيز ذبح كنند كه زياد زجر نكشد
- رگهاي گردن گاو بايد بطور كامل بريده شوند
.......
.......
و چيزاي ديگه كه يادم نمياد
- ملت به نوشيدني ها رحم نميكنند .مرتب ميخورند و تا تمام ميشود گارسون هاي بسيار شيك پوش ميآيند و شيشه خالي را برداشته و يكي ديگه سر جاش ميگذارند.
فدريكا هم ميخورد اما زياد نه ..مثل بچه آدم ميخورد. بچه هاي آمريكاي لاتين كولاك ميكنند. باورتون نميشه حدود 15-16 نفر هستند اما شايد 30-40 تا شيشه تا حالا خوردند
نميدانم نميتركند!!!؟؟؟
من هم نشسته ام و خودم را با غذا هاي خوشمزه ايتالياي كه ميآورند سرگرم كرده ام.....گاها هم سر به سر فدریکا میگزارم.....از همه خوشمزه تر اسپاگتي
غذا هایي هم ميآورند كه نميدانم از چي هستند.........هنوز انتظار آن غذايي را ميكشم كه توسط سگ از كوهها جمع ميشود
بالاخره از فدريكا ميپرسم كه اون غذا را كي ميآورند.....خنده اي تحويلم ميدهد و ميگويد اين سفيدي ها كه روي بعضي غذا هها است همانيست كه منتظرشي
عجب.....پس آن بوده كه خوردم.......اون كه اصلن خوشمزه نبود كه هيچ اصلن مزه نداشت......صد رحمت به اشكنه خودمون
ناگهان سرو صدايي در گوشه سالن بلند ميشود و همه به اون سمت نگاه ميكنند.
من هم سرم را برگردانده و مينگرم.............
اما اينا يا لااقل اين رقصي كه الان جريان دارد دو نفريست.دست همو ميگيرند و ريتميك راه ميرند و ميچرخندو يه دستي همديگرو ميكشند و .........اصلن يادم اومد.... فيلم نقاب زورو را ديدين؟؟!! اون جايي كه اون دختره با پسره ميرقصيدن ....تو اون سالن قشنگه....رقصشون شبيه اونه.......
2- اون پسر مكزيكي هم دست يه دختره رو گرفته و از همه بيشتر و هيجاني تر و قشنگتر ميرقصند.دختره شلوار جين با تي شرتي زيبا به تن داره با يك پوتين بسيار زيبا.....محل رقص يه پنج شش متری متري با ما فاصله دارد.....
ناقلا اون هم مثل من ميهمان است اما داره كولاك ميكنه....ولي من مثل بچه يتيما نشستم و خلاف ترين كارم اينه كه رو ميز جلوم يه شيشه مشروب قرار دارد و يه راهنماي خانوم كنارم به عنوان مترجم نشسته......
اون پسره 5-6 تا شيشه شراب را حيف و ميل كرده و من يه شيشه آب معدني را با افتخار خوردم.........
اون الان داره رقص رو تبديل به لامبادا ميكنه و من مواظبم كه يه موقع بي هوا دستم به دست اين نامحرمي كه كنارمه نخوره ....آی آی که خاک بر سر بی عرضه من کنن...آبروی تمالم ایرانیا رو با این بی عرضگیم بردم.....
- فدريكا ميگه اون دختره را ميشناسي؟؟ دقت ميكنم.......آه خودش است او پائولا است يكي از همكاران فدريكا
آنها از لباس كار و فرم كه بيرون ميآيند تغيير قيافه ميدهند.......در محل كار معمولن دامني كوتا و مشكي با جوراب مشكي با پيراهني سبز رنگ به تن دارند ........
عجب رقصي ميكند
كوفتش بشه ..........
- گوشه دنجي هستيم.هوا هم ديگر كم كم تاريك ميشود و چراغ ها هم روشن شده اند. برايش توضيح ميدهم كه سرو صدا ازيتم ميكند و به اين دليل به اينجا آمديم.
از خودم ميپرسد و خانواده ام .من هم برايش مفصل ميگويم بيشتر از دخترم و شيطنت هايش.علاقمند شده قرار ميگذارم وقتي برگشتم ايران برايش عكس دخترم را بفرستم.
به ايران خيلي علاقمند است ميگويد در اخبار در خصوص ايران شنيده است. زلزله بم را يادآوري ميكند
ميگويد چند خانواده ايراني را در آن شهر ميشناسد.آدم هاي خوبي هستند.
از حجاب خانوم ها ميپرسد و من برايش توضيح ميدهم كه ما مسلمان هستيم و بايد خانوم ها خودشان را بپوشانند.
با چشماني گرد به توضيحاتم گوش فرا ميدهد.برايش خيلي عجيب است.
- ناگهان سوالي ميكند كه ميمانم چه جوابش را بدهم.
ميپرسد كه مگر ايراني هايي كه اينجا هستند مسلمان نيستند ؟
- بله هستند.
- چرا آنها حجاب ندارند؟؟
بد جوري تو مخمصه گير كرده ام.منم مني ميكنم.يه كم در مورد اسلام توضيح ميدهم.اي خدا كمكم كن! آخه به اين دختره چه جوري حالي كنم موضوع را!!
آسمون ريسمون ميكنم...احساس ميكنم كه ميفهمد تو مخمصه افتاده ام
حرف را عوض ميكند......قربون آدم چيز فهم..راحت ميشوم
- واقعن توضيح و فهماندن بعضي چيز ها به خارجي ها خيلي سخت است. اصلن نميفهمند.
مثلن همين دست ندادن آقايون با خانوم ها. واقعن اين يه معضلي شده براي سياست خارجي ما ايرانها.
ميبيني تو يه جلسه رسمي خانومه دست دراز ميكنه با ايراني دست بده ...ايرانيه دستشو ميكشه عقب......
اين از صد تا فحش برا اونا بد تره......فحش چيه........اصلن توهينه......... اما واقعيته كه وجود داره و كسي هم نميخواد كه حلش كنه.........اين موضوع هم برا اونا فهميدنش مشكله...!!
خود ايتاليايي ها وقتي به هم ميرسند اگه آقا باشند با هم دست ميدند اگه آقا و خانوم باشند كه با هم ديده بوسي ميكنند يعني از صورت هم ميبوسند.
اگه دو تا خانوم باشند هم همو ميبوسند. البته تعداد بوسه هاشون دوتاست مثل ما ايراني ها سه تا نيستش .البته در جاههای دیگه اروپا و آمریکا خیلی رسم نیستش که دو تا خانوم یا دو تا آقا همو ببوسند. اینو بد میدونند اما بوسیدن دو تا غیر همجنس هیچ اشکالی نداره و خیلی هم مرسومه البته بوسیدن دوستانه و نه از روی غرض و مرض.......توی آمریکای لاتین هم همینجوریه و خانوم و آقا به جای دست دادن همدیگرو میبوسند..البته فقط یک بوس و نه دوتا........
رستوران يك پاركينگ در جلوي خودش دارد و بعد يه حياط است كه بساط استارتر را چيده اند و يك ايوان سرتاسري دارد كه در سمت راست ايوان يك جايي مثل بار وجود دارد كه آنجا مينشينند و غذا سرپايي و نوشيدين ميخورند .شبيه بارهاي فيلم هاي وسترن است.جلوي آن نيز تعدادي صندلي چيده شده است.
قسمت سمت چپ هم سالن اصلي رستوران است كه ميزها به رديف چيده شده اند.
در سمت چپ رستوران نيز جاده اي با درختاني بلند قرار دارد كه ما در حقيقت در كنار درختان ايستاده ايم و صحبت ميكنيم.فدريكا پشت به محوطه است و از جايي كه من هستم به همه جا ديد دارم.
- در جاده اصلي در فاصله اي نه چندان دور ماشيني بسيار زيبا و لوكس ديده ميشود كه به سمت ما ميآيد.راهنما زده و آرام به داخل پاركينگ آمده و در ابتداي پاركينك ميايستد.سه سر نشين داخل آن است.
گرم صحبت هستيم و خيلي توجه به سرنشينان ندارم.پياده ميشوند.
دو اقا و يك خانوم جوان هستند.
دو جوان 28-29 ساله ميزنند و خانوم 24-25 ساله.
خانومه موهاي بلوند خود را از پشت بسته است.قدي بلند دارد.........بيني عقابي كشيده اي هم زينت بخش صورتش است............چشمانم ناگهان از تعجب گرد میشود.....
خداي من ......او مارتاست؟؟!!!!
-ديگر صحبتهاي فدريكا را نميشنوم فقط خيره شدم و دارم به آن سه نفر...نه.... به آن يه نفر.... يعني منظورمه به مارتا نگاه ميكنم .
لباس بلند خوشرنگي پوشيده که سرشونه هاش هم بیرونه .....به نظرم صورتي بود ...آرايش هم كرده اما نه خیلی غلیظ.خط چشم كشيده....گونه هايش هم گلگون است...كفش هاي پاشنه بلندي به پا دارد و يك گوشواره بزرگ گرد هم به گوشش آويزان است از اونا كه ابرو- خواننده ترکبه ای- به گوش ميكند
خرامان خرامان ميآيد و از جلوي من ميگذرد و به سمت خوراكيها ميروند.
ناگهان صدايي مرا به خود ميآورد.......فدريكاست...با تعجب مرا مينگرد ..ميپرسد موضوع چيست....
خودمو جمع و جور ميكنم..ميخواهم سه نشود..ميگويم چيزي نيست....
- مارتا با آن دو جوان مشغول خوردن و نوشيدن وصحبت هستند و به مناسبت یا بی مناسبت خنده و نیم خنده و تبسم و لبخند و....به صورتشان میاید.خيلي دلم ميخواهد بدانم آنها كيستند؟ خجالت ميكشم از فدريكا بپرسم....بالاخره دل را به دريا ميزنم و از او ميپرسم ........
یادت نره دوست دارم
خیلی دلم تنگه برات
دار و ندارم رو بگیر
مال خودت ، مال چشات
خورشید و بردار و بیا
آفتابی شو به خاطرم
قرارمون ساعت عشق
كنارِ دلشوره زدن
كنار دلواپسی و
ترس یه وقت نیومدن........
- آهنگ ايتاليايي زيبايي نيز از بلند گوها پخش ميشود و من لم دادم به صندلي و فدريكا نيز همچنين. به صورتش مينگرم...صورتش يه كم كك مكي است.
طفلك خوابيده ..حدس ميزنم خيلي خسته باشد...اين روز ها سرشان خيلي شلوغ است.جمع و جور كردن اين همه ميهمان بسيار مشكل است اون هم به اين خوبي و با برنامگي.....واقعن دستشان درد نكند سنگ تمام گذاشته اند.
كم كم پلكهايم سنگين ميشود.اتوبوس همچنان در پيچ و خم جاده كوهستاني به پيش ميرود.
به خوب ميروم.
به صداي فدريكا از خواب بيدار ميشوم.....اتوبوس جلوي يك ايست و بازرسي پليس ايستاده است....دست به جيبم ميبرم........آه .....لعنتي....پاسپورتم را نياورده ام
- اينجا به نظر مرز بين دو ايالت مياد و فدريكاهم اون رو تاييد ميكند. از گشتن خبري نيستش و من بي خودي نگران همراه نداشتن پاسپورتم ميشم.
چند تا پليس خوش تيپ وايستادن با لباسهاي آبي بسيار قشنگي.يكيشون كچله...... كچل به معني واقعي كلمه.نيم كچل نه ,خود خود كچل....عين كولينا...راستي گفتم كولينا بايد اضافه كنم از اين كچل ها در ايتاليا زياد هستند و فكر ميكنم كه ژنتيكي باشه.
لامصب ها اصلن مو ندارن انگار سرشون رو كردن داخل يه سطل واجبي تا گردن
- از پليس راه ميگذريم و ميپرسم تا مقصد چه قد راهه و فدريكا ميگه ده دقيقه
از دور يك فرعي پيداست و فلشي قرمز رنگ به سمت راست اشاره ميكند. اتوبوس سرعت كم كرده و ميپيچد و ما به سمت روستا ميرويم.هر چه سرك ميكشم از روستا خبري نيست
خياباني خلوت است كه خانه هايي ويلايي و بزرگ و بسيار شيك و مملو از ماشين هاي زيباتر در حيات آنها ديده ميشوند و گاهن دوچرخه سواري ميآيد و ميرود و اين سكوت زيبا را صداي اتوبوس ما ميشكند.ديوارهاي خانه ها همه از گل و گياه است و درختان اطراف هستند. در فاصله اي نه چندان دور رشته كوهي سر سبز ديده ميشود كه سراپا سبز است.
منتظرم كه به روستا برسيم.به جايي خراب و بي آب و علف كه مردمانش از بيكاري و بي پولي گوشه ديوار نشستن و گاهن صداي سگي ولگرد از دورها به گوش ميرسد ديوار هاي خراب جاده اي خاكي خانه هاي در شرف ريختن....
عين روستا هاي سيستان و بلوچستان......
طرفهاي چابهار..جايي كه حرارت هوا در تابستان از 50 درجه هم ميگذرد......
- اتوبوس سرعت كم كرده و به داخل يكي از اين خانه هاي ويلايي ميپيچد.......ما رسيديم
همراه فدريكا پياده ميشويم از اينكه تنها نيستم. خوشحالم,فدريكا خانوم خوب و با شخصيتي است, اما..... اگر مارتا بود بهتر بود
او چيز ديگريست....يعني الان كجاست!!!؟؟؟
وارد ميشويم از همون اول صداي موزيكي ميآيد.از قبل در برنامه بود كه موسيقي فولكوريك ايتالياي هم خواهيم داشت و الان ميبينم يعني ميشنوم.دو نفر هستند يكي چيزي شبيه به آكاردئون دارد و ديگري سازي مثل فلوت.
قشنگ ميزنند.يكيشان هم گاهن ميخوانند.
در گوشه اي ميزي قرار دارد كه تعداد زيادي بطري روي آن است و سه گارسن دارند مرتب براي ملت نوشيدني ميريزند چند قدم آم طرف تر در محوطه ميز چيده شده با ميوه ها و شيريني ها و خوراكي هاي مختلف.با مزه ترينش ميوه هاييست كه به سيخ هاي چوبي كشيده اند.شبيه سيخ هاي كباب هستند اما كوچكتر و ميوه ها ي مختلف را به سيخ زده اند.انگور-توت فرنگي-تكه سيب-تكه گلابي-..........
ما هم شروع ميكنيم و به فدريكا ميگويم نوشيدني غير الكلي ميخواهم. او هم ميرود و بعد چند لحظه با يك ليوان بلند نوشيدني بر ميگردد. رنگ آن قرمز بسيار قشنگيست.
ميگويم: فدريكا...سافت درينك پليز......ميخندد و جواب ميدهد..ديس ايز سافت درينك..... جاست اورن جويس..
آب پرتغال به اين خوشرنگي نديدم....يه نفسه سر ميكشم.......اونجوري كه دوغ را بعد خوردن آبگوشت سر ميكشند......
او هم براي خودش نوشيدني گرفته! مال او سبز رنگ بود به نظرم! اما كم كم ميخورد و قلپ قلپ و نم نم و با احساس......چيزي كه در خوردن من اصلن به چشم نمآيد.....
- گره موزيك هم بي وقفه مينوازند...كلي ميهمان ايتاليايي هم هستند.... و يه عالمه هم خانوم هاي رنگارنگ و خوش لباس......يه ميهماني بسيار با كلاسيست..اصلن انتظار نداشتم اين گونه باشد.....
يه ليوان ديگه آب پرتغال ميگيرم و فدريكا را به گوشه خلوتي ميكشانم ...........
- چاره نيست بايد بدون مارتا رفت.از هم جدا ميشويم و او به طرف ماشينش ميرود و ان را روشن ميكند. شيشه را پايين داده و ميگويد خوش بگذره.منم كه يه كلمه ايتاليايي ياد گرفتم ميگم گرادتزه
باي باي ميكند و ميرود و من تنها و بيكس در پاركينگ هتل ايستاده ام و رفتنش را تماشا ميكنم.
- داخل هتل ميآيم و به اتاقم ميروم.داخل ميشوم.اوه......آمدند و تميزش كردند و تختم را هم مرتب كردن و حتي پيراهنم را كه انداخته بودم روي تخت خيلي قشنگ تا زدن و خجالتم دادند اما من از رو برو نيستم دوباره پيراهنم را درآورده و همون جوري مچاله مياندازم روي تخت و ميروم دوشي ميگيرم.آب زياد فشار ندارد و ياد آپارتمان خودمون ميافتم كه اگه پمپ نباشد آب بالا نمبآيد.
خستگيم بيرون ميايد. با سشوار داخل حمام موهايم را خشك ميكنم و به آن حالت ميدهم.
به داخل اتاق برگشته و هوس ميكنم تلويزيون را روشن كنم.
- كانالهاي مختلف و مزخرفي دارند. بلاخره به سي ان ان ميرسم.حالا شد.اخبار گو زين ورجي است
از او خوشم ميآيد و خونه هم كه هستم سي ان ان را نگاه ميكنم. اگر او باشد با اشتياق بيشتري ميبينم.
كم كم لباس پوشيده و آماده بيرون رفتن ميشوم.
شلوار لي و تي شرت پوشيده ام .با اين تيپ راحتترم.كت و شلوار پوشيدن عذاب آور است مخصوصن اگر كراوات هم بخواهي بزني كه مصيبت عظماست.هميشه بايد حواست باشد و با قاشق چنگال بايد راه بروي و حرف بزني.
مخصوصن دستشويي رفتن با ان مكافات است. يك لحظه حواست پرت شود گلاب به روتون دستشويي كردين به كراواتتون
- از هتل بيرون ميآيم. اتوبوس از راه ميرسد.ميلي به رفتن و سوار شدن ندارم .ملت يواش يواش از هتل بيرون ميآيند و سوار ميشوند.
ناگهان خانومي از اتوبوس پياده ميشود.قيافش خيلي آشنا ميزند.شلوار جين با كاپشن جين و تي شرتي قرمز به تن دارد. موهايي بور. از دور دستي تكان ميدهد و به طرفم ميآيد
قد بلند نيست.بيني عقابي ندارد........اصلن او مارتا نيست.
به فكر فرو ميروم كه او را كجا ديده ام.........
گودمورنينگ (اسم كوچكم را ميگويد) .... مارتا اسپيكينگ...
بقيه مكالمه را نميشنوم
از پله ها پايين ميروم و.......... مارتا آنجاست
- مارتا با لباس جديدي آمده است.موهاش رو از پشت كشيده و دم اسبي بسته است.خيلي بهش نميايد .مو هاي ريخته به دورش كه ديروز بود بيشتر بهش ميآمد. چكمه اي بلند و مشكي تا نزديگيهاي زانو پوشيده است و شلوار خاكستري خودش را تا انتهاي چكمه تا زده است و پيراهني سفيد نيز به تن دارد. كاپشن خودش را هم به طرز جالبي از آستين هاي آن به دور كمرش گره زده است شبيه اونايي كه جووناي ايراني تو دربند و اونجور جاهها ميبندند.
ديروز خوش تيپ تر بود
جلو رفته و سلام عليك ميكنيم و راه ميافتيم به سمت اتوبوس كه ايستاده است.
خدايا به اميد تو. اولين روز كاريست و روز سختي در پيش خواهم داشت.اتوبوس زيبا حركت ميكند در حالي كه بقيه را هم سوار كرده است و مسيري را ميرود كه برايم جديد است.از روي پلي هوايي كه مشرف به ساحل درياست ميگذريم. تعداد زيادي قايق تفريحي در آنجا پارك شده است از آنهايي كه بادبان بزرگ دارند. مارتا ميگويد كه لنگرگاه مخصوص قايق هاي تفريحي ميباشد و ملت آخر هفته براي قايق سواري آنجا ميايند
از خيابانهاي قديمي شهر ميگذريم. خانه ها بسيار قديمي اما تميز هستند.اروپايي ها ساختمان هاي قديمي خود را خراب نميكنند كه جاش آپارتمان بسازند بلكه آن را بازسازي و نگهداري ميكنند و واقعن هم ساختمانهاي قشنگي هستند.
هيشكي تو خيابون ديده نميشه
بالاخره بعد 10-15 دقيقه به محل مورد نظر ميرسيم.
يه جايي مثل يكي از سالن هاي بزرگ نمايشگاه بين المللي است.
از اتوبوس پياده شده و وارد آن ميشويم.از مارتا ميپرسم ميخواهم النا ...... را ببينم
النا كسي بود كه از تهران در برنامه ملاقاتهايم بود و خيلي دلم ميخواست زودترببينمش
وااااااااااااااااااا.... چه خبره اون تو...سالني بسيار قشنگ.....موكت قرمز رنگ كف آن بيشتر و زودتر از همه به چشم ميخورد و غرفه هايي كه در آن موجود است.
مراسم مخصوص ثبت نام به پايان ميرسد و يك گردن آويز آبي رنگ به من ميدهند. از آنها كه در مسابقات ورزشي مربيان به گردن مياندازند و رسمن كارم با راهنمايي و مترجمي مارتا شروع ميشود.
تا ظهر كلي ملاقات و جلسه دارم و اطراف ساعت يك تمام ميشود.
وقت نماز و ناهار است. مارتا ميگويد ناهار در رستوران مجاور هر روز سرو ميشود و به سمت رستوران ميرويم .اول وجود بعد سجود
از پله هاي بالا ميرويم و وارد يك رستوران نه چندان بزرگ و شلوغ ميشويم. يك رستوران كاملن ايتاليايي است .
ابتداي ورود سمت راست يك بار كوچك با كلي شيشه مشروبات الكلي قرار دارد بعد از آن جايي مثل نانوايي هاي خودمان براي پختن پيتزا هستش كه مدام پيتزا ميپزد. به انتهاي رستوران رفته و در جايي مينشينيم.
وسط رستوران ميزي بسيار بزرگ قرار گرفته كه كلي خوراكي روي آن قرار دارد و هر كسي ميآيد و از آن بر ميدارد.
من و مارتا هم ميرويم سراغ آنها
اونايي كه يادم مونده : انواع پنير- ماكاروني- سالاد الويه- خوراكهاي مختلف با قارچ- انواع ماهي- سوسيس و كالباس در طرح ها و انواع مختلف- انواع لوبيا هاي پخته- انواع ترشي جات- ماهي فراوان-خيلي غذاهايي كه من نميدونم چي بودن- سيب زميني- ساردين- .......... و باور كنين شمردم بيش از 30 نوع غذاو سالاد گوناگون بود
با تجربه اي كه از شب قبل داشتم كم بر داشتم فقط دو بشقاب پر
روي ميز هم از قبل نوشيدني چيده بودن و من هم كوكا خواستم و گارسن با ناباوري رفت و يه پارچ پر آورد.
بلاخره اسپاگتي رسيد و يه بشقاب خوردم و يه تيكه پيتزا هم روش و يه كم پاستا و كوكا و دسر بعد غذا و بستني و....... تمام بشو نيست ....خدا بده بركت......و طبق معمول كاپاچينو در انتهاي برنامه..........
ناهار زود تمام شد. 1.5 ساعت بيشتر طول نكشيد
برگشتيم و وقت نماز است و گوشه اي خلوت و پيش چشمان گرد شده مارتا نماز ميخوانم
7-پشت ميزي نشسته ايم و دارم چيزي را ميخوانم.مارتا صدايم ميكند. سرم را بالا ميآورم و ميگويد . شي ايز النا......
آه پس النا اوست........النا معروف !
بلاخره شام به آخر ميرسه و ملت به فيض اكمل از نوع اشربه و اكمله ميرسند .به من هم مقدار متنابهي سالاد و افسوس ميرسه.ساعت رو نگاه ميكنم.عقربه هاش يك ربع به دوازده رو نشون ميده
به عبارتي شام در حدود 3.5 ساعت طول كشيده
اونا با شام حال ميكنن يعني غذا ميخورن و گپ ميزنن و مينوشند و دوباره ميخورن و يه تفريح براشونه.با شام خوردن خودمون اصلن قابل مقايسه نيست.
ما ايراني ها ساعت ها صرف پخت و پز ميكنيم و در عرض چند دقيقه يه سفره پر و پيمون رو با خاك يكسان ميكنيم. اونقدر تند غذا ميخوريم كه نميفهميم چي خورديم و مزش رو تشخيص نميديم.فقط و فقط ميخوايم زود تموم بشه.انگار يه نفر ميخواد از دستمون بگيره.
حالا بعدش كاري هم نداريم ها......فقط ميخواهيم حرف بزنيم
البته ميدونم يه مقداراز اين موضوع تو فرهنگ ما ايراني هاست.
2- مارتا از شام ميپرسد و من ياد ضرب المثل سكينه گفتي و كردي كبابم ميافتم
وقت خارج شدن به داخل رستوران نگاهي دوباره مياندازم..........ياابوالفضل ......چه خبره.......انگار يه گله اسب اومدن و از اينجا رد شدن اونم يه گله اسب گرسنه و تشنه
سوار اتوبوس ميشويم و حركت به سمت هتل.چشام ديگه از بي خوابي دارن بسته ميشن و خدا خدا ميكنم كه زودتر برسيم.از وقتي از تهران راه افتاديم هنوز درست درمون نخوابيدم. براي فردي مثل من كه آدم پرخوابي هستم و اگر ولم كنند تا لنگ ظهر ميخوابم اين همه بي خوابي عذاب آور است.
شهر خلوت است و ديگر كسي در خيابان به چشم نميآيد و خيابانها خالي از ماشين.اما هنوز هم مقررات راهنمايي به شدت از طرف راننده اتوبوس رعايت ميشود و از چراغ قرمز گذشتن و از اين حرفها خبري نيستش.
مارتا هم خسته به نظر ميرسد و سرش را به صندلي تكيه داده است.در فكر اينم كه طفلكي چه جوري به خانه اشان خواهد رفت. خودمم كه بلد نيستم به سبك ايرانيا برسونم در خونشون!
3- بالاخره به هتل ميرسيم و يه تعدادي از اتوبوس پياده ميشوند.
من هم ميخواهم از مارتا خداحافظي كنم از او تشكر ميكنم و ميخواهم با او دست بدهم .ميخندد و ميگويد او هم ميخواهد با من پياده شود
من و مني ميكنم و اوكي ميگويم.
از اتوبوس خارج ميشويم. هوا كمي سرد شده است.عقل كردم و وقت رفتن كتم را پوشيده بودم.هوا هم بگي نگي ابر است يعني نيمه ابريست اما از باران و اين حرفا خبري نيست.
مارتا ميگويد لتس گو و مرا به خود مياورد.به سمت ورودي هتل ميرويم! يعني او هم در هتلي كه من هستم اقامت دارد؟
وارد هتل ميشويم و من كليدم را از رسپشن ميگيرم.مارتا همچنان ايستاده و مرا مينگرد.
يعني او چه ميخواهد!!؟؟؟
بلاخره چشمانم به جمال اسپاگتي روشن شد. گذشتني نيست لذا يه كم ميريزم.بي صاحاب عجب خوشمزست
با شكم پر تا ته ميخورم.
چند دقيقه اي ميگذرد. گارسني با سيني ميرسد و ميگويد پاستا.....پاستا.......عجب گرفتاري شديم خودمو با سالاد مالاد سير كردم حالا راه به راه غذاهاي ايتاليايي
همه بر ميدارند و من حسرت ميكشم.......چند دقيقه بعد پيتزا سر ميرسد......پيتزاهاي مختلف.......
اي كاش كارد به شكمم ميخورد و اون استارتر را نميخوردم......خودمو لعنت ميكنم كه دفعه ديگه اين كلاه سرم نره...
نشون به اون نشون كه 7-8 نوع غذا و دو سه نوع دسر و بستني و قهوه هم آوردند و من فقط تماشا كردم و حسرت كشيدم...........
با مارتا خداحافظي ميكنم.يه باربر هم ساكم را بر ميدارد و به سمت اتاقم ميروم و داخل ميشوم.
اتاق بسيار شيك و تميزي است البته به يك هتل چهار ستاره اصلن نميخورد.حداقل يه ستاره اش زياديست.
اتاق يك تخته هست البته تختش دو نفرست
هتل هاي خارجي تا جايي كه من ديده ام يه نفره هاشون هم تخت بزرگ دو نفره دارند . از تخت هاي كوچك خبري نيست. معمولن هم هر نفرداخل يه اتاق ميرود مگر اينكه خانواده باشند و يك زوج.مثلن دو تا آقا یا دو تا خانوم داخل يه اتاق نميروند.ممنوعيت قانوني دارد براي كشورهايي كه قانون آن را تصويب نكرده اند.منظورم قانون ازدواج همجنس گراهاست
روی تخت میافتم و از خستگي بيهوش ميشوم .
با صداي زنك تلفن از خواب بيدار ميشوم. به سختي چشمانم را باز ميكنم و گوشي را با بي ميلي برميدارم.آخر كيست كه مرا از خواب شيرين بيدار كرده است.
الو ميگويم و صداي دلنشيني از آن طرف خط ميگويد:
هاي! ديس ايز مارتا !
خواب از سرم ميپرد.
ميگويد كه آمده تا برويم شام بخوريم.
- زيبايي خيره كننده است و من در فكر اينم كه چه جوري آدم هايي به كله خرابي هيتلر و موسيليني سرزميني به قشنگي اروپا را به جنگي ويرانگر كشانده و زير چكمه هاي نازيسم و فاشيسم به ورطه نابودي رسانيده بودند.
اصلن از هر چي جنگه بدم مياد متنفرم .
البته جنگهاي جهاني و مخصوصن جنگ دوم به اروپايي ها خيلي درسها داد درسهايي كه از هزاران سال كشت و كشتار و خونريزي نگرفته بودند حتي از جنگ جهاني اول نگرفتند
در جنگ جهاني دوم مثل جنگهاي قبلي كشتند و كشته شدند و سوزاندند و سوختند و اسير شدند و سرزمين گرفتند و از دست دادن و بي خانمان شدند و بي سرپرست شدند , اما ... بر خلاف جنگهاي قبلي و اينبار فهميدند كه از جنگ زندگي بر نمآيد و خوب هم فهميدند و شير فهم شدند و درك كردند و با همه شعورشان و ادراكشان .....
اين بود كه ديگر به سوي ساختن رفتند و ساختند و صلح كردند و دوست شدند و دشمني ها را كنار گذاشتند و به هم نزديك شدند و نتيجه اش را هم ديدند و همه ميبينند و ما هم با چشمانه بيسويمان ميبينيم اما باور نميكنيم و اما همچنان همه را دشمن فرض ميكنيم........ بگذريم داستانيست طولاني و در حوصله اين مختصر نميگنجد.
فقط به ياد داشته باشيم كه همان دشمنان جنگ هاي پيشين كه به خون هم تشنه بودند الان اتحاديه اروپا را ساخته اند و عملن يك كشور هستند با زبانهاي مختلف و در اتحاديه اروپا وقتي پا ميگذاري تقريبن ديگر مرزي وجود ندارد
- از بالاي تپه سرازير ميشويم و كم كم وارد يك شهر كوچك بسيار تميز و كمي قديمي ميشوم كه كنار دريا لميده است و بسيار خلوت است و در عين حال زيبا.
مقررات راهنمايي رانندگي در سطح بسيار بالايي رعايت ميشود و يه نكته جالب كه ديدم همه ماشين ها چراغهاشان در روز روشن بودند
از بوق زدن و لايي كشيدن و جلوي ديگران پيچيدن و از اين حرفا هم خبري نبود.اين چند روزه من اصلن صداي بوقي نشنيدم
سر چها راهها همه مثل بچه آدم وايميستادن كه چراغ سبز شه و بعدن برن و احتياط حرف اول و آخر را ميزد.
يه تابلو بزرك هم تو راه ديديم كه روش نوشته بود: روم 275 كيلومتر!!
يعني فاصله اي تا رم ندارم.اي كاش فرصت ميشد تا اونجا هم ميرفتم.
- راننده گفت تو هتل مارتا منتظر شماست
ايراني بودنم گل كرد
لعنتي يه كم گاز بده...آروم آروم داشت رانندگي ميرفت و هيچ عجله اي هم نداشت اونجا همه اينجورين هيشكي تو كارش عجله نداره. با سر فرصت كارشون رو انجام ميدن و خوب هم انجام ميدن و دقيق هم هستن و از كارشون هم نمي دزدند و از همه مهمتر به كارشون عشق دارن و هر كي هر كاري داره با علاقه انجام ميده و هرگز نميگه كه اين كار در شان من نيست.
در يك كلام كار را عيب نميدانند و همه كار ميكنند.كسي نمگه كه چون بابام مايه داره پس من بايد ديگه كار نكنم و بزنم به طبل بي ياري و عشق دنيا با پول بابا و ..........
واقعيتش هم اينه كه كار كردند كه پيشرفت كردند و كشورشون خوبه و قشنگه وامنيت داره و همه كار دارند و اقتصادشون خوبه!
همين بچه هاي پي تي رو مقايسه كنيم خودمون رو
آمار بگيريم معلوم ميشه!! شرط ميبندم بالاي 90 درصد بچه هاي اينجا كار نميكنن .
البته قصد توهين خداي نكرده ندارم اين توي فرهنگ ماست همگي ما
- بلاخره تابلوي هتل را از راه دور ميبينم. نزديكتر ميشويم و حالا ساختماني پنج طبقه كاملن پيداست.البته قبلن آن را ديده بودم نه از نزديك!سايت هتل را در اينتر نت ديده بودم . تو برنامه اي كه داده بودن مشخصات كامل هتل را داشتم.هتل در كنار دريا واقع شده و چشم اندازي بسيار زيبا از درياي آبيه آبي آدرياتيك را دارد .
حياط جلويي آن به عنوان پاركينگ استفاده ميشود و تعدادي ماشين بسيار زيبا اونجا پارك شده است كه چقدرهم شبيه هم هستن با رنگ هاي مختلف
بلاخره ماشين در محوطه ميايستد و من مشتاقانه به ورودي هتل مينگرم.
خانومي قد بلند و بسيار جذاب آنجا ايستاده و ما را مينگرد.
يعني او مارتا است!!!؟؟
يادم نمياد من كشيده باشم... ساك را بر ميدارم و از نزديك نگاهش ميكنم....بعله مال من است اما چرا اينجوري شده؟؟!! دقت ميكنم ميبينم كه باز شده يعني بازش كردن لعنتي ها
يادم مياد رو رمز گذاشته بودم اومدن بازش كنن ديدن رو رمزه اونو با وسيله اي به سختي شكستن و بازرسي كردن و بعدش كه نتونستن ببندن نوار پيچيش كردن
لعنت بر همتون....اينم از بركات ايراني بودن... چند تا فحش نثار رئيس آليتاليا و معاونينش ميكنم هر چند ميدونم كه فايده اي نداره
3- به سمت درب خروجي كه سه تا پليس با يه سگ شبيه سفيد دندون وايستادن و ازمردم سوالاتي ميكنن ميرم.
سگه مياد ساكمو با خودمو يه بويي ميكنه و بر ميگرده. پليس به ايتاليايي چيزي ميپرسه! و من سرمو تكون ميدم و ميگم انگليش پليز
جواب ميده: ور آر يو فرام؟
ميگم: ايم فرام ايران!
انگار برق ميگيردش
چاره نيست ..ساك نيمه شكستمو باز ميكنم و اونم با دقت ميگرده و پاسپورتم رو نيز چك ميكنه.
بهش گفتم كه كجا ميرم و كارم چيه بلاخره كوتاه مياد و اجازه ميده برم
4-وارد سالن خروجي ميشم كه ديگه كسي به كسي نيست و استقبال كننده ها اونجا هستن! هيشكي دنبالم نيومده و حيرون وسط سالن وايستادم.
ميدونم كدوم هتل بايد برم اما از ترس كرايه هاي كمر شكن كه نپرسيده حدس ميزنم خيلي بالاست تصميم ميگيرم كه به راننده كه تلفونش رو دارم زنگ بزنم.(لامصبا تو برنامه اي كه از قبل برام فرستاده بودن همه چي حتي اسم و تلفن راننده و... ذكر شده بود
با نااميدي زنگ ميزنم. شماره موبايله..با تعجب جواب ميده. براش توضيح ميدم كه من از ايران اومدم و فلاني هستم !
ميگه صبح اومدم دنبالت نبودي
5-از سالن خارج ميشوم و به يه خيابانه بسيار خلوت و تميز و فضايي سبز و آكنده از هواي پاك و تازه قدم ميگذارم.انگار نه انگار كه اينجا فرودگاه هستش.....اطراف را نگاه ميكنم......200 متري يه ايستگاه قطار هم ديده ميشه
اونجا هم خلوته....ياد ايستگاه قطار كرمان ميفتم كه نيم ساعت پس از رسيدن قطار ديگه هيچ جنبنده اي اون طرفا ديده نميشه
اما :
شكر هندوستان و شكر مازندران ............ هر دو شيرينند اما اين كجا و ان كجا
دانه فلفل سياه و خال مه رويان سياه......... هر دو جانسوزند اما اين كجا و آن كجا
چكمه شمر لعين و چكمه خانوم شهين...... هر دو از چرمند اما اين كجا و ان كجا
بگذريم......
6-سر بيست دقيقه راننده مياد با يه ماشين بنز
كه چند تا سر نشين دارن و با مسلسل از سقف هواپيما يه نفر شليك ميكنه
منتظرم كه يه اسپيد فاير انگليسي برسه و جنگ در بگيره وترتيب ما رو بده!( البته هواپيماي مارو!)
5- آخ جون دارن خوراكي ميارن
مهماندار مياد و به ايتاليايي ميگه : بونجورنو .......... و يه چيزاي ديگه كه من نميفهمم !بهش ميگم :ساري اي كنت اسپيك ايتالين!
بد تر از من اينگليسيش هم تعريفي نداره ميگه :ويچ دو يو پريفر: اورنجويس اور اپل جويس......
بالاخره اب پرتغال با يه دونه بيسگويت انتخاب ميكنم و در طرفه العيني ميخورمش
جدن خوردن ما ايرانيا حرف نداره! اصلن از غذا لذت نميبريم! فقط ميخوايم زود تموم شه و بريزيمش تو شكممون .همين.اونقدر تند ميخوريم كه اصلن مزه اش رو نميفهميم. براي پختن كم كم 2-3 ساعت و بيشتر وقت گذاشته ميشه و براي خوردن مثلن 20 دقيقه
6- ترسم يه كم ريخته و هواپيما هم آروم گرفته و طفلك داره براه خودش ميره..بيچاره رو چه قد مسخره كردم البته از ترسم
خدا به صاحبش ببخشه
خوشحال ميشم.
7- از تكانهاي كه هواپيما ميخوره حدث ميزنم داره ارتفاع كم ميكنه . به سمت چپ ميپيچه و در دوردست ها دريا را ميبينم كه تا افق امتداد داره تا جايي كه اسمون و دريا به هم ميرسن. اينجا درياي آدرياتيك هستش.
به سمت دريا ميريم و قبل از اينكه خشكي تموم شه اون دور دورا باند يه فرودگاه را ميبينم.
يعني مقصد آنجاست؟؟
8- هواپيما ارتفاع كم ميكنه و روي آسمان و بالاي آبي نيلگون دريا دور ميزنه. قايق ها ي تفريحي با بادبانهاي بزرگ ديگه كاملن ديده ميشوند! در دوردست يك شهر بندري در كنار دريا و اسكله به چشم ميايد كه تعداد زيادي كشتي در آن پهلو گرفته اند. حالا ديگر حتم دارم كه نزديك مقصد هستيم.
پايين ميرويم و پايين تر .حالا ديگر زمين سبز زير پايمان و خانه هايي با سقفهاي شيرواني قهوه اي رنگ به سرعت از زير پايمان ميگذرند و به زمين نزديكتر و نزديكتر ميشويم و احساس ميكنم سرعتمان زيادتر شده است.
الان روي باند هستيم و .......... بلاخره چرخهاي هواپيما به زمين ميخورد و با تكانهايي روي باند مينشيند.
ترمز شديدي ميگيرد.... ايول ترمز.. ....سريع سرعت هواپيما كم ميشود و از باند خارج شده و به سمت پاركينگ و سالن ميرود.
خدا را شكر كه سالم رسيده ام.
9-از دور نوشته هاي بزرگ روي درب سالن ديده ميشود.به ايتاليايي است.نميدانم چه نوشته اما كلمه آنكونا را ميتوانم تشخيص دهم.
من در آنكونا هستم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|