تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
دیروز بالاخره ماشین همسر محترمه رو از ایران خودرو تحویل گرفتم و با یک جعبه شیرینی دو دستی تقدیمشون کردم تا دست از سر نیم کچل من بردارند و هی غر دلتنگی پرایدشون رو بهم نزنند.البته بگم که خودمم راحت شدم از بی ماشینی و هزینه کردن برای آژانس برای اینور اونور رفتن
  نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:19  توسط امیر  | 
۱- به سلامتی روز ۳۱/۵/۸۷ که قرار بود ماشین همسر محترمه رو تحویل بدند هم گذشت و از ماشین خبری نشد که نشد.

۲- کار بنایی ساختمان مامان هنوزم ادامه داره و یک هفته ای کار داره تا به پایان برسه.

۳- من فکر میکردم که فقط ایران خودرو و سایپا به قولهاشون وفا نمیکنن و ماشیناشونو دیر میدن. برادرم هم تقریبا با من یه اسپورتیج خریده اما با توجه به این که ۲۵-۲۶ روزیه که پول ریخته اما تا امروز از ماشین خبری نیستش و اونم هی میره نمایندگی و دست خالی بر میگرده اما فرقمون اینه که اون چهل میلیون ریخته به حساب و ما ۱۳ میلیون و اون دلش بیشتر میسوزه تا ما  

۴- سالگرد ازدواجون بود و منم خودمو زدم به سر و رفتم یه جفت از اون گوشواره های گرد سفید رنگ بزرگ برای همسر محترمه خریدم به قیمت ۱۸۴۰۰۰ تومان و تقدیمش کردم به مناسبت دهمین سالگرد ازدواجمون و شام هم رفتیم بیرون خوردیم

 

  نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:41  توسط امیر  | 
1- همسر جان بالاخره طاقت نیاوردند و خودشون قدم پیش گذاشت و به یه بهونه ای باهام آشتی کردند حالا منم لابد باید امروز یه گل براشون بگیرم دیگه!!؟؟
2- سرانجام بعد از 2.5 سال قرار مصاحبه مهاجرت به کانادا برادرم رسید و ایشون رو برای مصاحبه به سفارت کانادا در دمشق دعوت کردند و قراری برای اواخر مهر ماه براشون گذاشتند. جهت اطلاع بگم که داداش برای ایالت فرانسوی زبان کبک اپلای کرده بودند.
3- و خبر دیگه اینکه هنوز که هنوزه از ماشین جدید همسر محترمه خبری نشده و دارم در به در دنبال آشنا در ایران خودرو میگردم ، آشنایی که خرش کمی تا قسمتی توی ایران خودرو- مخصوصا بخش فروش - برو بیا داشته باشه!
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 10:32  توسط امیر  | 
به سلامتی یکی دو روزی میشه که با همسر محترمه یه کم بگی نگی حرفمون شده و کمی تا قسمتی قهر کردیم و با هم حرف نمیزنیم

آخ که نمیدونین چه حالی میده که آدم با زنش قر باشه و کمتر امرو نهی و غر غر بشنوه. نمونش همین دیشب گذشته که وقتی برگشتم خونه ساعت 12 شب بود و خیلی راحت و بدون هیچ توضیحی که کجا بودم و چی کار میکردم شام خوردم و بعدش هم خوابیدم!

باورتون میشه؟ خلاصه فعلا وضع بر این منواله تا ببینیم چی پیش میادش!

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:34  توسط امیر  | 
به مناسبت بازگشت پدر و مادر همسر محترمه از مکه مکرمه برای سومین بار و خواهرشان برای اولین بارمقرر است مراسمی برگزار گردد و مهمانانی دعوت شده اند.

اینو گفتم که بگم دیروز تا رسیدم خونه همسر جان آماده و لباس پوشیده و منتظر بودند که من وارد شم.تا وارد شدم یه سلام سریع و پشت بندش خداحافظی که من رفتم.......کجا با این عجله؟ فرمودند وقت ارایشگاه دارم دیرم شده.

من موندم با بچه که وسط گل قالی فرش شده کف خانه ایستاده بود و از همونجا داشت فریاد میزد بابا زود بیا که قایم موشک بازی کنیم و خونه و تمام مجتمع رو گذاشته بود روی سرش!!!!!!

منم که ناهار نخورده بودم و از گرمای شدید بیرون رسیده بودم و کلی خسته و تشنه و خلاصه دور از جون داشتم میمردم و برخورد همسر محترمه هم مزید علت شده بود که عصبانیتم بالاتر بره یه تشر جانانه به بچه زدم و خودمو به زور رسوندم سر یخچال و شیشه آب رو بر داشتم و یه سره رفتم بالا مثل عرق خورهای قدیمی که با شیشه میخورند!!

هنوز نصف شیشه تموم نشده بود که بچه سر رسید و فریاد زد بابا سرت نکش!!! با لیوان بخور...آب پرید گلمو و با شرمندگی گفتم ببخشید بابا!!! 

نتیجه این سوتی باعث شد که با آن حال خسته نیم ساعت قایم موشک بازی کنم تا جایی که بیهوش افتادم روی تخت تا بچه ولم کرد........

الغرض نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم که با صدای همسر محترمه بیدار شدم......پاشو...پاشو......به زور چشمامو باز کردم و گفتم چیه؟ بزار بخوابم و دوباره چشمامو بستم که این دفعه محکمتر بیدارم کرد و گفت پاشو موهامو ببین!!!؟؟؟

بالاخره پاشدم و در حالیکه چشمامو میمالیدم به موههای همسر محترمه نگاه کردم...........وای خدای من...موههاش شده بود عین موههای باربی به همون بد رنگی و وزوزی و بدحالتی و .......عین کرک!!!

در حالیکه از خوشحالی این فاجعه خنده از لبانش قطع نمیشد گفت خوب نظرت چیه!!؟

منم که خدا میدونه از این رنگ مو چقدر بدم آمده بود یعنی اصلا از رنگ مو بدم میاد و معتقدم که رنگ موههای طبیعی هر کسی زیباترین است و مخصوصا رنگ موههای اصلی همسرم که هم خوش رنگه و هم خوش حالت و از زیبایی دیگه در فامیل زبانزده- گفتم که خیلی زیبا شده اما آنچنان دروغی گفتم که همسر جان از چشمام فهمید که دروغ میگم لذا در حالیکه داشت از آرایشگاه و رنگهای مختلف و نظر ارایشگر و از این خزعبلات زنانه پسند و صد من یه غاز صحبت میکرد و نرخ برداشتن ابرو و بند انداختن و .......را میگفت خودمو زدم به خواب تا ولم کنه در حالیکه به این موضوع فکر میکردم که تورم به آرایشگاههای زنانه هم سرایت کرده و نمونشم برداشتن ابرو لنگه ای ۴۰۰۰ تومان و جفتی ۸۰۰۰ تومان!!!!

  نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:19  توسط امیر  | 

بالاخره یه حواله ماشین برای همسر محترمه خریدم و یه کم از غر زدنهای بی پایانشون کمتر شد و حالا باید منتظر بشیم تا یک ماهه دیگه که ماشینو تحویل بگیریم.

ال ۹۰ ایران خودرو گرفتم که به قیمت ۱۲۹۶۰۰۰۰ تومان ناقابل برام تموم شد. جهت اطلاع دوستانی که از این نو ماشین میخواند بگم که این ماشین در حقیقت رنو لوگان ساخت کارخانه رنو فرانسه است که در حال حاضر با عنوان ال ۹۰ یا تندر در ایران خودرو و پارس خودرو و در سه تیپ و چند کلاس تولید میشود و اولین محصول مشترک سایپا و ایران خودرو است .( پارس خودرو متعلق به سایپا است!)

حسن این ماشین در حقیقت فرانسوی بودن آن میباشد که هنوز قطعات ایرانی در ساختش استفاده نشده است و با اطمینان میتوانید سوار یک ماشین فرانسوی باشید البته مونتاژ شده در ایران.......

ال ۹۰ مجهز به یک موتور قدرتمند ۱۶ سوپاپه رنو با حجم ۱۶۰۰ سی سی  است که ۱۱۰ اسب بخار نیرو تولید میکند و شتاب و سرعت بسیار دلچسبی را به راننده میدهد. همچنین سیستم ترمزهای ای بی اس و همچنین کیسه هوا و سیستم قفل چرخها از مشخصات این خودرو است. 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:17  توسط امیر  | 
خوب به سلامتی داستان خرید ماشین همسر محترمه به خوبی و خوشی به خنسی خورده و فعلا حل نمیشه لذا یک هفته ای هستش که از هر ده تا جمله ای که در خونه مابین ما رد و بدل میشه کم کم هفت هشت تاش در این خصوص که بردی ماشینمو فروختی و من ماشینمو میخوامو یالاه زودتر یه دونه به جاش برام بخر و ماشین نازنینم از دستم رفت و ..از این دست حرفهای بسیار آشنا و اعصاب خط خطی کن!!
مملکت گل و بلبل ما هم از اون مملکت هاست که قربونش برم هیچ چیزش به هیچ جای دنیا شبیه نیستش.......میخو.ایم یه ماشین بخریم پولمون هم نقده و میریم نمایندگیهای ایران خودرو و سایپا اما هیچ کدوم ماشین ندارند!!!! باورتون میشه؟ دو تا غول بی شاخ و دم و کاغذی خودرو سازی کشورمون ماشین برای فروش ندارند یا اگر هم دارند توی صد تا سوراخ قایم کردند و بیرون نمیدند.......باور کردنی نیست اما حقیقت داره.....
206 تیپ دو الان توی بازار آزاد اطراف پونزده تومن هستش در حالیکه قیمت رسمی کارخونه سیزده تومان اعلام شده که پیدا هم نمیشه ماشالاه........اومدن دو سه تا آپشن زپرتی هم اضافه کردند و اسمشو گذاشتند تیپ دو جدید و قیمت زدند پانزده میلیون و دویست هزار تومان فروش نقدی تحویل فوری پنجاه روزه که ثبت نام هم ندارند.....اینو دیگه واقعا باید بری آدام اسمیت و دیگر اقتصاد دانان دنیا رو جمع کنی و چند تا دعوتنامه هم بفرستی به مدیران تویوتا و مرسدس و فورد و اپل و همین کیا و رنو و پژو ......و یه کارگاه آموزشی براشون بزاری تا شیوه جدید مدیریت و بازاریابی و علم اقتصاد کاربردی رو یادشون بدی و تمام جایزه ای اسکارشون رو هم ازشون پس بگیری و یه گواهینامه هم از یکی از این مدیران دولت به شدت فخیمه و بی عرضه و بی شخصیت و بی کفایت و دروغگو و .....( بقیشم خودتون به سلیقه خودتون اضافه کنین) بهشون بدی.
باور کنین باید از این مدیران دولت ما به طور عموم و مدیران خودرو سازی ما بطور خصوص محافظت ویژه و دائمی صورت بگیره تا یه وقت از کشورهای خارجی مخصوصا آمریکا نیان یه موقع اونها رو بدزدند و ببرن توی کشورشون به نمایش بزارند و روی قفسشون هم بزنند که ای مردم هر کی بی کفایت و بی عرضه و نالایق باشه و مدیرت نتونه بکنه و دزد باشه میشه مثل این جونور ها!!
بگذریم اوقاتم تلخه ...معذرت که شما ها رو هم در این ناراحتیم داخل کردم.
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:3  توسط امیر  | 
بالاخره این دوست هندیم رو از اومدن به ایران منصرفش کردم و این شر از سرم کوتاه شد.بهش گفتم که الان ما داریم خونمون رو تعمیر میکنیم و بنایی داریم و ماشینمون رو هم فروختیم و بچم هم مریضه و پاش شکسته و خودم هم مالاریا گرفتم و برق هم راه به راه قطع میشه و آب هم نداریم و خلاصه فقط نگفتم که دماوند آتشفشانی کرده!! ...... ترسوندمش و اونم بیچاره از ترسش میل زد که بلیطش رو کنسل کرده و یه وقت دیگه میاد ایران.......  خودمونیم ها اما واقعا بیشتر اون چیزایی که گفتم راست بود!
در هر صورت از یک دعوا حسابی با همسر محترمه جلوگیری شد.
  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:58  توسط امیر  | 
یکی دو روز پیش دوست هندیم - اسمیتا ایمیل زده که میخوام بیام ایران برای یک هفته و میخوام پیش شما بمونم!!!!

موندم چی بهش بگم.....توی یه آپارتمان ۶۰-۷۰ متری که خودمون هم به زور جا شدیم حالا یه نفر دیگه هم میخواد بیاد. البته از اون مشکل تر گفتن به همسر محترمه هستش.....آخه این دوست هندی من یه خانوم هستش!!!!!

از طرف دیگه پای دخترم هم توی گچه و اونم افتاده گوشه خونه......مستاجرای خونه مامانم هم دارند میرند و کاراش افتاده گردن من.....یه مقداری بنایی هم دارند که اونم طبیعتا گردن منه!! داریم ماشین همسر محترمه رو هم عوض میکنم و لذا باید ماشینشم اول بفروشم و بعد یکی دیگه براش بخرم.....خلاصه یه بازرا شامیه که دومی نداره و منم تنها موندم بین این همه کارها...راستی باید دنبال مجوزهای ساخت اون زمینمون هم که داریم برم که همین یکی کلی دوندگی داره......

حالا بین این همه کار این دوست هندی هم میخواد بیاد ایران خونمون برای یک سفر توریستی!!!!و میخواد علاوه بر این که برم دنبال کار ویزاش توی وزارت خارجه باید برم فرودگاه دنبالش و بیارمش خونه و بعدشم ببرمش جاههای مختلف رو بگرده......اوه چه خوش اشتها!!!!فکر کنم منو با فیلم های بالیوودی اشتباه گرفته...مثلا فرض کرده منم مثل شاهرخ خان یه قصر بزرگ وسط یه جنگل با کلی خدم و حشم دارم

اینم عکس اسمیتا خانوم

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

 خلاصه فعلا که قوز بالا قوزه و بد جوری بز آوردم

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:25  توسط امیر  | 
پنج شنبه دخترم داشته چرخ و فلک میزده پاش پیچ میخوره و آسیب میبینه تو خونه پدر بزرگش.شب تا صبح بچه نا آرومی و گریه کرد و صبح جمعه بردمش دکتر و عکس و این برنامه ها.......خلاصه عکسش خوب اومده خدا رو شکر اما دیروز تا ظهر همچنان درد داشت و نمیتونست راه بره

از بعد ظهر دردش بهتر شده اما همچنان متورمه و قوزک پاش باد داره...دیشب دراز کشیده بود و داشت تلوزیون تماشا میکرد و منم ژل دیکلوفناک رو که دکتر داده بود آوردم گفتم حالا که سرگرمه به پاش بمالم.

کمی از ژل رو روی مچ پاش مالیدم و شروع کردم به ماساژ دادن و گاها هم میپرسیدم که بابا درد نداره و اونم در حالیکه تی وی میدید میگفت نه بابا...منم ذوق میکردم که پاش بهتر شده......خلاصه ژل مالیدن تموم شد و رفتم دستامو تمیز با صابون شستم و خشک کردم اومدم نشستم.....در همین حین همسر محترمه چایی آوردند و کنار ما جلوس کردند...به عرضشون رسوندم که بله......پای بچه رو که ژل میمالیدم اصلا درد نداشت و فکر کنم پای بچه دیگه درد نمیکنه و خوب شده......ایشون با دقت پای بچه رو به دستشون گرفتند و با نگاهی دقیق نگاه کردند و همزمان اونیکی پاشو هم که ژل زده بودم نگاه کردند و به من گفتند: کدوم پاشو ژل زدی و منم پای چپ بچه رو بلند کردم و گفتم این پاشو......ناگهان مادر و دختر شلیک خنده هاشون رفت آسمون و شروع کردند منو دست انداختند و هی خندیدن.....

آخه من به جای پای آسیب دیده اون یکی پای بچه که سالمه ژل مالیده بودم 

  نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:37  توسط امیر  | 
دیروز که رسیدم خونه مورد استقبال نسبتا مناسبی از طرف همسر محترمه قرار گرفتم که شامل جواب دادن سلامم و یک لیوان چای بدون غر غر کردن بود. فهمیدم بازم برام خواب دیده. بالاخره لباسامو کندم و یه شلوارک پوشیدم و اومدم نشستم. ایشون هم یه لیوان چایی فی الفور مرحمت فرمودند.هنوز چایی رو نصفه نخورده بودم که متوجه رفت و آمدهای مشکوک ایشون شدم که در آشپزخانه جریان داشت.زیر سفره ای را آوردند و داخل آشپزخانه پهن فرمودند در حالیکه از همانجا گاها هم زیر چشمی به من نظر داشتند و تبسم خودشون رو نثارم میکردند.

با خونسردی هر چه تمامتر رفتند به بالکن و لحظاتی بعد برگشتند در حالیکه یک گونی رو خر کش کنان و به زور پشت سرشان از بالکن به آشپزخانه و روی زیر سفره ای قرار دادند.چای که دهانم بود دیگه نتونستم قورت بدم و پرید توی گلوم....فهمیدم چه خوابی برام دیده اما جزئیات خواب هنوز مشخص نبود.......بالاخره در گونی را باز کردند و محتویاتشو خالی کردند کف آشپزخانه.... چشمتون روز بد نبینه .....یه خرمن سبز رنگ درست شد از باقلا. باور کنین وقتی رفتم کنار ش وایستادم تقریبا به اندازه خودم بود

سرتون رو درد نیارم......شروعش ساعت شیش بود و وقتی تموم شد به ساعت نگاه کردم دیدم عقربه هاش یازدو و نیم رو نشون میدادند.......از جام بلند شدم که نماز بخونم....دیگه راست نمیشدم همانطور دو لا مونده بودم!!!انگای که یه نفر توی رکوع سنگ بشه.......همانطور دولا دولا نماز خوندمو افتادم روی تخت خواب و عین یه مرده بی حرکت تا صبح خوابیدم......

نتیجه گیری اخلاقی برای مجردا:

از من به شما نصیحت که اولا ازدواج نکنین دوما ازدواج نکنین سوما اگر هم گوشاتون بلند شد و ازدواج کردین وای به حالتون که بیچاره شدینحداقل باقلا پاک نکنین

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:26  توسط امیر  | 
پنجشنبه غروب با همسر محترمه و دخترم رفتیم سینما و فیلم لیلی و مجنون را دیدیم.طبق معمول چند سال اخیر داستانی عاشقانه با هنرپیشگانی خوشتیپ و موسیقی پاپ تند که در جاههایی تبدیل به موسیقی جانگداز میشود که میبایستی به کمک دختر و پسر عاشق داستان - که از قضا در این فیلم تعدادشون هم زیاد هستند- بیاید و آنها را عاشق تر نشان دهد.

فیلم طبق معمول با آشنایی اتفاقی یک پسر و یک دختر شروع میشود که در اینجا به جای فقیر و غنی- با سوادی و کم سوادی جای آن را گرفته است. دختر دندانپزشک است و پسر عکاس ! و هر دو خوش تیپ و هر دو بسیار زیبا. داستانی نخنما که آخرش کاملا قابل پیشبینی است. اول دو سه تا ردو بدل شدن تلفن و بعد لیلی و مجنون که به تناوب در مطب خانوم دکتر این دو عاشق دلخسته به هم چشم میدوزند و برای هم غروغمزه میآیند یا در عکاسی عکاسباشی خوشتیپ جناب آقای محمد رضا گلزار که از بخت بد هنرپیشه مقابلشان دیگر خانوم مهناز افشار نیستند و یه خوشتیپ دیگه جایشان را گرفته است.

تا اواسط فیلم قصه بر روال اینگونه فیلمها میچرخد اما با تصادف عکاس و گم شدن هدیه خانوم دکتر در روز والنتاین و پیدا شدن آن توسط یک عاشق دیگه  تعداد لیلی و مجنون های فیلم بیشتر میشود و از اینجاست که دیگه لیلی و مجنون اولی به یک غیبت صغری میروند !!!

خلاصه سرتون رو درد نیارم تا آخر فیلم چندین و چند بار این هدیه گم و دست به دست میشه و هر بار هم لیلی و مجنون های جدیدی به فیلم اضافه میشوند ......

کلام آخر اینکه غیر از چند نمای نزدیک از چهره لیلی های فیلم از زوایای مختلف و مقدار متنابهی موسیقی تند و عاشقانه چیزی در این فیلم نمیبینیم.

اگر خانومهای فیلم روسریشان را بردارند و فیلم هم سیاه سفید باشد مطمئن باشید دارید یک فیلم فارسی دهه پنجاه ایران را میبینیم همان فیلمهایی که به آنها آبگوشتی هم میگویند. 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:21  توسط امیر  | 
همانطوریه قبلا گفته بودم از اول امسال غذا و سرویس رفت و آمد کارمندان و از جمله سازمان ما قطع شده و من معمولا از خونه غذا میارم و دم ظهر که میشه همون پشت میز کارم میخورمش.

دیشب همسر محترمه قرمه سبزی پخته بودند و برای سر کار منم از همون قرمه سبزی توی ظرف مخصوص ریختند. امروز دم ظهر با کمال افتخار ظرف قرمه سبزی رو در آوردم و پشت میزم شروع کردم به خوردن.من معمولا از وقتی خودم غذا میارم همون پشت میزم ناهار رو میخورم.خلاصه دو سه قاشقی خورده بودم که تلفن زنگ زد و تا دستمو دراز کردم گوشی رو بردارم با اجازه همه سروران قرمه سبزی رو ریختم روی کیبرد نو و خوشگل و سفید و براق بسیار خوشدستم که هنوز یک هفته نشده برام آوردند.

چشمتون روز بد نبینه ایشالاه به حق پنج تن آل عبا......خدا این وضع رو به سر کیبرد هیچ کافری نیاره.......تمام آب و روغن و سبزیهای پخته شده و دونه های برنج ریختند و تمام تکمه های کیبرد رو غرق در قرمه سبزی کردند و وقتی دست به کیبرد میزدم تکمه هاش توی قرمه سبزی فر میرفتند!!!!!

بالاخره بقیه قرمه سبزی رو که هنوز نریخته بود  و در حالیکه این صحنه های رومانتیک رو نگاه میکردم کم کم خوردم و تموم شد در حالیکه دعا میکردم که دیرتر تموم بشه تا بلکه منم دیرتر کیبرد رو پاک کنم از بس لامصب کثیف شده و از ترس اینکه چه جوری اونا رو پاک کنم..........ظرف قرمه سبزی رو تا جایی که میتونستم و جا داشت با نون و قاشق و چنگال و ...تمیز کردم باور کنین از ظرف غذای الیور تویست هم تمیزتر شد.

بالاخره مجبور شدم برم سراغ کیبرد غرق در قرمه سبزی.........اول کیبرد رو از کامپیوتر جدا کردم و اونو برعکس کردم داخل سطل آشغال و هی تکون تکون دادم تا همه  قطعات درشت و آبکی قرمه سبزی ریخت!!از لجم چند تا ضربه هم از پشت به کیبرد زدم. بعدشم گزاشتمش روی میز و خلاصه با دستمال کاغذی و یه تیکه سیم و دستمال آبدارچی و الکل و ......اونو یه کم تمیز کردم......اما بی صاحاب روغنش تمیز نشد که نشد و هنوزم چربه و الانم که دارم این متن رو تایپ میکنم دستام چرب و چیله و انگاری کرم به دستم مالیدم

آه.....اینو یادم رفت بگم که هم زمان که داشتم کیبرد رو پاک میکردم همسر محترمه زنگ زد و گفت اومدند برق خونه رو قطع کردند و تمام وسایل فریزر آب شده رفته داخل آشپرخونه.........چشمام سیاهی رفت و کم مونده بود بیهوش بشم..........یه تمیزکاری نیز از همین نو توی خونه منتظرمه........تمیزکاریی که علاوه بر همه این مکافات باید قر زدن همسر محترمه رو هم باید تحمل کنم......... 

در ضمن ایشون فرمودند میخوام بعد از ظهر آرایشگاه هم برم- باید برای بچه هم کفش بخریم و در ضمن مامانمینا هم شام میخاند بیان خونمون.........

گوشی رو گذاشتم ...هنوز جابجا نشده بودم که مامان جان زنگ زدند که عروسیه یکی از فامیل هاست و امشب هم دعوتمون کردند بریم حنا بندان  

بی اختیار یاد شعر زیبا و عرفانی زیر افتادم که شاعر عجیب وصف حال منو امروز گفته:

سه پلشک آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله زکاشان برسد
تلگراف خبر مرگ عمو از تبریز
کاغذ مردن دایی ز خراسان برسد

صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد

 

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط امیر  | 
چند روزیه بد فرم کسل هستم و به هیچ وجه دستم به نوشتن نمیره و هر چی زور میزنم نوشتنم نمیادش که نمیاد.بهار اصلا یک فصل بیخود و بی حس کننده است و هر چقدر که دارو درخت سرسبز و پرگل و پر طراوت میشه به همون اندازه من کسل میشم و بی طراوت .....صبحها به سختی بیدار میشم....شبا بد میخوابم.....نمیدونم از چیه اما واقعا حالم گرفتست و توی خونه هم بد اخلاق شدم و زود عصبانی میشم و گاها هم به سروصدام میره بالا و با همسر محترمه و دخترم میزنیم به تریپ هم خلاصه نیمچه دعوایی هم میکنیم. ام خوبیش اینه که زود هم آشتی میکنیم. مخصوصا با دخترم که قهر کردنمون به ۱۰ دقیقه هم نمیرسه.

اما من میدونم که تقصیر از منه و به خاطر این فصل و هوای منحصر به فردشه که حالمو خراب میکنه و این وضعیت رو پیش میارم. آسمون هم که ماشالاه شده عین شعب ابی طالب و یه قطره بارون هم ازش نمیباره تا حداقل هوا یه کم تلطیف بشه و این گردو غبار و کثیفی هوا رو بشوره و ببره......

خلاصه خرابه خرابم.....شدم عین عاشقهایی که توی عشق شکست میخورند و از درد بی علاجی پناه میبرند به الکل و دائما مستند.

فیلم داش آکل رو دیدین؟ اونجایی که داش آکل از فرط عشق میره به میخونه و میخوره و اونقدر میخوره که وقتی از میخونه میاد بیرون تلو تلو خوران توی کوچه های قدیمی شیراز به سختی راه میره.

باور کنین الان از نظر ذهنی دقیقا همون حال داش آکل رو دارم اما فقط تلو تلو نمیخورم و به زور خودمو سرپا نگه داشتم و فرقم با داش آکل اینه که اونو عشق به این روز انداخته و چند پیاله شراب و منو این هوای بیخود و کسل کننده بهار

  نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:16  توسط امیر  | 
چندوقت پیش مجتمع ما شاهد ورود یک عروس و داماد به یکی از واحدها بود. این زوج جوان مستقیم از تالار عروسی آمدند به واحد خودشون که از قبل جهازیه چیده شده بود و در آنجا ساکن شدند و این باعث بوجود آمدن شورو شوقی در روحیه ساکنین مجتمع شد.

حدود یک ماهی از آمدن آنها گذشته بود که من برای برداشتن ماشین رفتم پارکینگ و همان دم درب ورودی صدای خانومی به گوشم خورد. به عادت همیشگیم یاالاه گفتم که بدونن کسی داره میاد. یه آقایی گفت بفرمایین.رفتم داخل پارکینگ و دیدم عروس خانم و آقا داماد و دارند انباریشون رو جابجا میکنند در حالیکه آقا داماد یه شلوارک پاشونه با زیر پیراهن رکابی و عروس خانوم هم شلوارک و یه تاپ در حالیکه موههای طلایی موجدارشو ریخته دوروبرش

منم که یه آدم خجالتی زود سرمو انداختم پایین و یه علیک توسری خورده به سلامشون دادمو ازپارکینگ زدم بیرون.....بعدا هم چندین و چند بار در وضعیت های مشابه عروس خانوم به رویت من و سایر همسایگان رسیده بود و کم کم مشخص شد که نه بابا ....اونا همون تیپی هستند و از این به بعد هم قراره همون شکلی توی مجتمع بگردند.

دیروز زنگ زدم و همسر محترمه از پشت آیفون فرمودند فلانی تو هستی...بیا بالا چایی آمادست. جل الخالق..لحنش اصلا با روزهای قبل فرق میکرد .از پله ها میرفتم بالا اما دائم به این موضوع فکر میکردم که چی برام خواب دیده

درب واحد رو زدم . همسر محترمه درو باز کرد و گفت بیا تو مهمون داریم.رفتم داخل و دیدم خانومی جوان وسط اتاق ایستاده. تا منو دید سلام کرد و همسر محترمه هم معرفیشون کرد......ایشون خانوم فلانی هستند که سه سال پیش شاگرد من بودند و اومدند مجتمع ما میشینند

منم حاج و واج داشتم عروس خانوم را نگاه میکردم که با لبخندی ایستاده بود. عروس خانومی که دیگه شلوارک و تاپ تنش نبود

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 7:54  توسط امیر  | 
دیروز تا رسیدم خونه همسر محترمه همون دم درب ازم خداحافظی کرد و گفت با خانوم همسایه داریم میریم خرید کنیم و تا خواستم بپرسم کی و کجا و با کی که از خونه رفت بیرون و درب را بست و منو با بچه که داشت از سرو کولم بالا میرفت تنها گذاشت.

منم مثل بچه یتیم ها و آدمهای بیکس و بی پناه سلانه سلانه رفتم و لباسامو عوض کردم و بدون اینکه فرصت کنم که حتی یه استکان چایی بخورم در حالیکه بچه داشت دستمو از فرت کشیدن از کتف بیرون میآورد مجبور شدم نیم ساعت قایم موشک بازی کنم و هی برم قایم بشم و گرگ بشم و چشم بزارمو .....اونم داخل یه آپارتمان ۶۰-۷۰ متری...نوبت من بود که رفتم قایم شدم و دخترم چشم گذاشت. خلاصه بعد از اینکه تا صد شمرد اومد دنبالم و پیدام کرد...حالا اون بدو ..من بدو..از روتخت روی مبل..از روی مبل توی آشپزخانه..همینجوری داشتیم دوتایی میدویدیم که صدای زنگ درب اومد...رفتم آیفون رو برداشتم تا جواب بدم.......همسایه پایینی بود.......تا گفتم بله بیدرنگ جواب داد: آقای فلانی دارین توی خونتون خرس میگیرین؟ منم که از خستگی دیگه نای حرف زدن نداشتم متوجه منظورش نشدم و ساده ساده گفتم نه؟ خرس دیگه چیه؟ نه برداشت نه گذاشت جواب داد: آخه داشتین سقف خونه رو میآوردین پایین گفتم شاید خونتون خرس اومده و دارین میگیرینش گفتم دست تنهایین بیام کمکتون

  

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:3  توسط امیر  | 
سرانجام بعد کلی دوندگی و این ور و اونور زدن و کلی آشنا ردیف کردن و پارتی دیدن و ........کار رفتن به آذربایجان به دلیل اینکه نتونستیم مجوز خروج برای ماشین هایمان بگیریم درست نشد و امسال تعطیلات عید در ایران عزیزمان به سر خواهیم بردو طبق برنامه جایگزین که من پیش بینی کرده بودم برای روز مبادا برنامه سفر امسال به شرح ذیل اجرا خواهد شد اگر خدا بخواد وهمسر محترمه ماشینشونو بدهند

تهران - اصفهان        یک شب اقامت در اصفهان

اصفهان - شیراز      بازدید از پاسارگاد در مسیر -  دو شب اقامت در شیراز زیبا و خاطره برانگیز من

شیراز - کازرون      بازدید از دشت ارژن در مسیر 

کازرون - برازجان    بازدید از دژ برازجان 

برازجان - بوشهر    چهار شب اقامت در استان بوشهر و سیاحت شهرهای استان از جمله دلوار و گناوه

و سواحل خلیج زیبا و نیلگون و همیشگی فارس

و  مسیر بالعکس در بازگشت

فعلا برنامه اینه تا اطلاع ثانوی

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 11:27  توسط امیر  | 
امسال تصمیم گرفتیم که با ماشین همسر محترمه بریم مسافرت لذا روز پنجشنبه بردمش تعمیرگاه تا خورده کاریهاشو انجام بشه و آماده بشه برای سفر! آقای تعمیرکار کاپوت ماشین رو زد بالا و دو سه تا گاز خرکی نثار ماشین کرد که چشمتون روز بد نبینه...ماشین شروع کرد به تک کار کردن و ریپ زدن

خلاصه ماشینی که خوب کار میکرد دستی دستی خرابش کردیم یعنی خرابش کرد.هر چی هم تلاش کرد نتونست درست کنه لذا موتور ماشین رو باز کرد و .....یکی از سوپایهای موتور چنان کجی شده بود که زیر سندان هم نمیشه اونجوری کجش کرد.بالاخره سرسیلندر رو کول کردم بردم تراشکاری و سوپاپ جدید روش گذاشت و آب بندی کردو برش گردوندم تعمیرگاه و مکانیکه بستش روی ماشین

بالاخره ماشین روشن شد و شروع کرد به کار کردن.خدا را شکر که خرابیش درست شد.ساعت رو نگاه کردم دیدم که ۵.۴۵ بعد از ظهر است! از ساعت ۹ صبح اسیر شدم و مبلغ ناقابل ۶۰ هزار تومان هم هزینه کم عقلی مکانیک مربوطه را پرداخت کردم و دست از پا دراز تر برگشتم خونه

تا رسیدیم خونه و سلام عرض کردم نه تنها جواب سلام به گوشم نخورد که هیچ با یک قیافه عصبانی و بسیار آماده انفجار مواجه شدم.رفتم دستهای روغنیم رو به سختی شستم و برگشتم که ناگهان بیگ بنگ اتفاق افتاد و شروع کردن به غرو لند کردن که ماشینمو چه بلایی سرش آوردی و دیگه بهت ماشین نمیدم و خرابش کردی و اصلا چرا بردیش و از این حرفهای مشابه! منم از ترسم مثل یه خرگوش یه گوشه کز کردم و فقط نگاش میکردم و پیش خودم میگفتم عجب غلطی کردم ماشینشو بردم تعمیرگاه.....بزار ماشینش خراب بشه...اصلا به من چه.....زن به چه دردی میخوره....کاشکی اصلا زن نمیگرفتم...ای کاش قانع بودیم و خودمونو نمی انداختیم توی هچل.......

در همین حین بودیم که ناگهان دخترم از اتاقش بیرون اومد در حالیکه یه دونه از ماشین اسباب بازیهاش دستش بود و رفت طرف مامانش و گفت: مامان عیب نداره ماشینت خراب شده من ماشینمو بهت میدم مال خودت بشه

این جمله مثل آبی که روی آتیش ریخته بشه غائله رو ختم کرد اما آخر کار بازم همسر محترمه طاقت نیاوردند و با خنده اضافه کردند که اگه پشت گوشمو دیدم اونم میزاره با ماشینش بریم مسافرت

خلاصه فعلا که ۷۲ ساعت از قضیه گذشته هنوز از موضعش پایین نیومده تا ببینیم چی پیش میاد

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:27  توسط امیر  | 
روز گذشته وقتی داشتم از سر کار میرفتم خونه احساسات عاشقانم فوران کرد و رفتم گل فروشی و یه دسته گل برای همسر محترمه خریدم و روش هم گفتم یه کارت بزنه با عنوان : عزیزم دوستت دارم!

آخه میدونین دیروز روزی من برای اولین بار رسما رفته بودم خواستگاری و بله رو رسما دریافت کرده بودم. خلاصه پیش خودم گفتم بزار براش سورپریز بشه و بدونه که من اونقدر ها هم که فکر میکنه این چیزها رو فراموش نکردم و اگه بخوام میتونم خیلی چیزها رو به یاد بیارم.

از طرفی هم طفلک واقعا این روزها خسته میشه و روزها که میره سر کار و بعد از ظهر ها و شب ها هم که کارهای ایام عید رو انجام میده و به بچه میرسه و واقعا کارش سخته.طبق معمول زنگ زدم و رفتم بالا و تا درب باز شده در حالیکه دسته گل رو گرفته بودم روی صورتم وارد شدم و رفتم طرفش و بهش دادم. اونم که هاج و واج مونده بود در حالیکه دست کشهای زرد رنگ روزمریم دستش بود گفتش وا......این دیگه چیه؟ تو هم برای گل گرفتن وقت گیر آوردی توی این بازار شامی که الان خونمون شده.

منم براش توضیح دادم که مناسبت این گل چیه و دیدم که چقدر قیافش از خوشحالی تغییر کرد و چهره زیبایش زیباتر شد

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:11  توسط امیر  | 
دیروز که رسیدم خونه بدون هیچ حرف و حدیثی مثل بچه آدم خودم رفتم چهاپایه رو آوردم و شروع کردم به باز کردن پرده ها و تمیز کردن دیوارهای آشپزخانه و دستمال کشی لوستر و......در حالیکه از ترسم گاها همسر محترمه رو نگاه میکردم که زیر چشمی داره منو میپاد تا یه موقع تقلب نکنم و همه جا تمیز تمیز بشه

آخه من نمیدونم ما که همین تابستون همه خونه رو ریختیم به هم و کلا رنگ کاری داشتیم و همه خونه عین دسته گل تمیز شد چرا باید دوباره و در فاصله شش ماه خونه تکونی کنیم؟ کو گوش شنوا ؟ اصلا کو اون جرات که همینو به محترم خانوم بگه...من که نمیتونم

آخرین تکه پرده رو هم باز کرده بودم و در ارتفاع دو متری روی چهارپایه که ناگهان تشریف آوردند و با نگاه تیز بینشون یه گوشه ای از سقف را دید زده و فرمودند: اونجا یه ذره لک داره دراز شو و پاکش کن! نگاه کردم و دیدمش......دراز شدم و کش اومدم  اما دستم نمیرسید خلاصه با یه متکای اضافه روی چهارپایه و یه کم ژانگولر بازی تمیزش کردم

داشتم از روی چهارپایه میامدم پایین اما نمیدونم چرا یاد فیلم میمون مست ! افتاده بودم 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12:1  توسط امیر  | 
چهار شنبه غروب رسیدم خونه و با ترس و لرز زنگو زدم. همسر محترمه از پشت آیفون با لحنی بسیار دلنشین فرمودند سلام بیا بالا

فکر کردم اشتباه زنگ زدم اما ...نه خودشون بودند. فهمیدم که نقشه ای برایم کشیده اند که با این لحن صحبت کردند.تنم لرزید....خدایا رحم کن بر من فقیر حقیر مسکین.....تا داخل شدم بر خلاف روز قبل استقبال بسیار شاهانه ای ! به صرف چایی و بیسگوییت و یه موسیقی بسیار ملایم عشقولانه ازم به عمل آمد.دخترم هم به طرز بسیار ماهرانه ای توجیه شده بود که هی قربون صدقم بره

خلاصه نم نمک معلوم شد داستان از چه قراره.......یه لیست بلند بالایی از کارهای عید رو که قراره انجام بشه ردیف فرموده بودند و  زمان شروعش هم دقیقا بعد از خوردن چایی و این نیمه بیسگوییتی بود که دستم مونده بود و از ترس از گلوم پایین نمیرفت.خلاصه از بساط چایی و بیسگوییت که بلند شدم رفتم روی چهار پایه و وقتی پایین آمدم که ساعت حدود ۱۲.۳۰ بود.

از خستگی مراسم مسواک و دستشویی را نیز کنسل کرده و با خوشحالی از اینکه راحت شدم ولحظاتی دیگه میخوابم ُ رفتم به سمت اتاق خواب ........که دیدم همسره محترمه و دخترشان کنار همدیگه و با آرامشی وصف ناشدنی خوابیدن و برای من هیچ جایی دیگه رو تخت نموندهخلاصه خودمو به زور و کنار دیوار روی تخت جا دادم و در همین حین دخترم که وسط خوابیده بود بیدار شده و با پاش شروع کرد منو حل دادن که ................بابا جای من تنگ میشه..... پا شو برو ...پا شو برو .....

بالاخره هم منو نزاشت روی تخت بخوابم و با یه پتو روی فرش سفت و سخت کنار بخاری تا صبح بیهوش شدم

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:43  توسط امیر  | 
دیروز که از سر کار رسیدم خونه و وارد شدم نه همسر محترمه تحویلم گرفت که گفته بودم نیمچه قهریم و نه دخترم......دست به یکی کرده بودند که بهم محل نزارند.منم دیدم اوضاع بیریخته رفتم یه دوش گرفتم و بعدش رفتم سراغ کتابهام و برای در آوردن حرص همسر محترمه یه کتاب شعر برداشتم و رو تخت ولو شده و شروع کردم به شعر خواندن.میدانستم که دخترم به زودی سفارشهای مامانش مبنی بر حرف نزدن با من رو فراموش میکنه و بدو بدو میاد و میپره رو سرم.

همسر محترمه با یه دست غذا درست میکرد با یه دست لباس ها رو میریخت توی ماشین با یه دست داشت تکلیف های بچه رو مرور میکرد در حالیکه داشت با تلفن با مامانشم همزمان صحبت میکرد.یه یه ساعتی وضع بع همین منوال بود....اون کار و منم استراحت مطلق روی تخت در حال خواندن شعر.......چه شود. زندگی شیرین شده بود که ناگهان همسر محترمه که احساس میکردم بو بره که چه کلاه گشادی سرش رفته مثل ترقه ترکیدند و با دادو فریاد تشریف آوردند روی سر نیمه کچل من که این چه وضعشه و من خسته شدم .......خلاصه به این بهونه با من متاسفانه آشتی کردندو تعطیلات آپارتمانی و ساکت و بدون مزاحم منو به هم زدند.

خلاصه آشتی همان و تا ساعت ۱۲.۵ شب از من کار کشیدن همان......توصیه به تمام دوستان که هنوز مجرد هستند د رخصوص فرار از زیر کار منزل:

قهر کردن با زن با بهونه و بی بهونه مخصوصا با گفتن یه کلمه در مورد خانوادش مثلا من خونه مامانتینا نمیام 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:52  توسط امیر  | 
خوب با توجه به اینکه من در وبلاگ نویسی ندید بدید هستم  از ذوقم دومین پست رو هم میفرستم به کوری چشم دشمنان اسلام و به میمنت پیروزی هسته ای دویست تومن بسته ای.....

دو سه روزیه با همسر محترمه بد فرم وارد چالش شدم و الاه بلاه که زیاد میریم خونه مامانتینا و کم میریم خونه مامانمینا....خلاصه فعلا که شیر شدم و وایستادم که من خونه مامانت نمیام......اونم اوقات تلخی کرده و با هم یه نیمچه قهری هم کردیم...میدونم زورم بهش نمیرسه اما همین که باعث شده بهانه دستم بیاد و از زیر کارهای کمر شکن عید فرار کنم خودش غنیمته

فقط میترسم بفهمه و بعدش تلافی این چند روزه رو سرم در بیاره. امروزم قراره رئیس بزرگمون کله ژا شه یعنی عوض شه.بیچاره معاون وزیره و بدون اینکه از قبل بهش بگن رو میزش یه نامه گذاشتن که فردا باید هرییییییییییییییییییی.........بدبخت چه جوری باید به زنو بچش بگه

راستی حدث میزنین جانشینش از کجا اومده؟؟؟؟؟؟

شهرداری جانم....شهرداری

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:18  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM