روزمرگی های یک کارمند |
۲- کار بنایی ساختمان مامان هنوزم ادامه داره و یک هفته ای کار داره تا به پایان برسه.
۳- من فکر میکردم که فقط ایران خودرو و سایپا به قولهاشون وفا نمیکنن و ماشیناشونو دیر میدن. برادرم هم تقریبا با من یه اسپورتیج خریده اما با توجه به این که ۲۵-۲۶ روزیه که پول ریخته اما تا امروز از ماشین خبری نیستش و اونم هی میره نمایندگی و دست خالی بر میگرده اما فرقمون اینه که اون چهل میلیون ریخته به حساب و ما ۱۳ میلیون و اون دلش بیشتر میسوزه تا ما
۴- سالگرد ازدواجون بود و منم خودمو زدم به سر و رفتم یه جفت از اون گوشواره های گرد سفید رنگ بزرگ برای همسر محترمه خریدم به قیمت ۱۸۴۰۰۰ تومان و تقدیمش کردم
به مناسبت دهمین سالگرد ازدواجمون و شام هم رفتیم بیرون خوردیم![]()
آخ که نمیدونین چه حالی میده که آدم با زنش قر باشه و کمتر امرو نهی و غر غر بشنوه. نمونش همین دیشب گذشته که وقتی برگشتم خونه ساعت 12 شب بود و خیلی راحت و بدون هیچ توضیحی که کجا بودم و چی کار میکردم شام خوردم و بعدش هم خوابیدم!
باورتون میشه؟ خلاصه فعلا وضع بر این منواله تا ببینیم چی پیش میادش!
اینو گفتم که بگم دیروز تا رسیدم خونه همسر جان آماده و لباس پوشیده و منتظر بودند که من وارد شم.تا وارد شدم یه سلام سریع و پشت بندش خداحافظی که من رفتم.......کجا با این عجله؟ فرمودند وقت ارایشگاه دارم دیرم شده.
من موندم با بچه که وسط گل قالی فرش شده کف خانه ایستاده بود و از همونجا داشت فریاد میزد بابا زود بیا که قایم موشک بازی کنیم و خونه و تمام مجتمع رو گذاشته بود روی سرش!!!!!!
منم که ناهار نخورده بودم و از گرمای شدید بیرون رسیده بودم و کلی خسته و تشنه و خلاصه دور از جون داشتم میمردم و برخورد همسر محترمه هم مزید علت شده بود که عصبانیتم بالاتر بره یه تشر جانانه به بچه زدم و خودمو به زور رسوندم سر یخچال و شیشه آب رو بر داشتم و یه سره رفتم بالا مثل عرق خورهای قدیمی که با شیشه میخورند!!
هنوز نصف شیشه تموم نشده بود که بچه سر رسید و فریاد زد بابا سرت نکش!!! با لیوان بخور...آب پرید گلمو و با شرمندگی گفتم ببخشید بابا!!!
نتیجه این سوتی باعث شد که با آن حال خسته نیم ساعت قایم موشک بازی کنم تا جایی که بیهوش افتادم روی تخت تا بچه ولم کرد........
الغرض نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم که با صدای همسر محترمه بیدار شدم......پاشو...پاشو......به زور چشمامو باز کردم و گفتم چیه؟ بزار بخوابم و دوباره چشمامو بستم که این دفعه محکمتر بیدارم کرد و گفت پاشو موهامو ببین!!!؟؟؟
بالاخره پاشدم و در حالیکه چشمامو میمالیدم به موههای همسر محترمه نگاه کردم...........وای خدای من...موههاش شده بود عین موههای باربی به همون بد رنگی و وزوزی و بدحالتی و .......عین کرک!!!
در حالیکه از خوشحالی این فاجعه خنده از لبانش قطع نمیشد گفت خوب نظرت چیه!!؟
منم که خدا میدونه از این رنگ مو چقدر بدم آمده بود یعنی اصلا از رنگ مو بدم میاد و معتقدم که رنگ موههای طبیعی هر کسی زیباترین است و مخصوصا رنگ موههای اصلی همسرم که هم خوش رنگه و هم خوش حالت و از زیبایی دیگه در فامیل زبانزده- گفتم که خیلی زیبا شده اما آنچنان دروغی گفتم که همسر جان از چشمام فهمید که دروغ میگم لذا در حالیکه داشت از آرایشگاه و رنگهای مختلف و نظر ارایشگر و از این خزعبلات زنانه پسند و صد من یه غاز صحبت میکرد و نرخ برداشتن ابرو و بند انداختن و .......را میگفت خودمو زدم به خواب تا ولم کنه در حالیکه به این موضوع فکر میکردم که تورم به آرایشگاههای زنانه هم سرایت کرده و نمونشم برداشتن ابرو لنگه ای ۴۰۰۰ تومان و جفتی ۸۰۰۰ تومان!!!!
بالاخره یه حواله ماشین برای همسر محترمه خریدم و یه کم از غر زدنهای بی پایانشون کمتر شد و حالا باید منتظر بشیم تا یک ماهه دیگه که ماشینو تحویل بگیریم.
ال ۹۰ ایران خودرو گرفتم که به قیمت ۱۲۹۶۰۰۰۰ تومان ناقابل برام تموم شد. جهت اطلاع دوستانی که از این نو ماشین میخواند بگم که این ماشین در حقیقت رنو لوگان ساخت کارخانه رنو فرانسه است که در حال حاضر با عنوان ال ۹۰ یا تندر در ایران خودرو و پارس خودرو و در سه تیپ و چند کلاس تولید میشود و اولین محصول مشترک سایپا و ایران خودرو است .( پارس خودرو متعلق به سایپا است!)
حسن این ماشین در حقیقت فرانسوی بودن آن میباشد که هنوز قطعات ایرانی در ساختش استفاده نشده است و با اطمینان میتوانید سوار یک ماشین فرانسوی باشید البته مونتاژ شده در ایران.......
ال ۹۰ مجهز به یک موتور قدرتمند ۱۶ سوپاپه رنو با حجم ۱۶۰۰ سی سی است که ۱۱۰ اسب بخار نیرو تولید میکند و شتاب و سرعت بسیار دلچسبی را به راننده میدهد. همچنین سیستم ترمزهای ای بی اس و همچنین کیسه هوا و سیستم قفل چرخها از مشخصات این خودرو است.
موندم چی بهش بگم.....توی یه آپارتمان ۶۰-۷۰ متری که خودمون هم به زور جا شدیم حالا یه نفر دیگه هم میخواد بیاد. البته از اون مشکل تر گفتن به همسر محترمه هستش.....آخه این دوست هندی من یه خانوم هستش!!!!!
از طرف دیگه پای دخترم هم توی گچه و اونم افتاده گوشه خونه......مستاجرای خونه مامانم هم دارند میرند و کاراش افتاده گردن من.....یه مقداری بنایی هم دارند که اونم طبیعتا گردن منه!! داریم ماشین همسر محترمه رو هم عوض میکنم و لذا باید ماشینشم اول بفروشم و بعد یکی دیگه براش بخرم.....خلاصه یه بازرا شامیه که دومی نداره و منم تنها موندم بین این همه کارها...راستی باید دنبال مجوزهای ساخت اون زمینمون هم که داریم برم که همین یکی کلی دوندگی داره......
حالا بین این همه کار این دوست هندی هم میخواد بیاد ایران خونمون برای یک سفر توریستی!!!!و میخواد علاوه بر این که برم دنبال کار ویزاش توی وزارت خارجه باید برم فرودگاه دنبالش و بیارمش خونه و بعدشم ببرمش جاههای مختلف رو بگرده......اوه چه خوش اشتها!!!!فکر کنم منو با فیلم های بالیوودی اشتباه گرفته...مثلا فرض کرده منم مثل شاهرخ خان یه قصر بزرگ وسط یه جنگل با کلی خدم و حشم دارم![]()
اینم عکس اسمیتا خانوم![]()
خلاصه فعلا که قوز بالا قوزه و بد جوری بز آوردم![]()
از بعد ظهر دردش بهتر شده اما همچنان متورمه و قوزک پاش باد داره...دیشب دراز کشیده بود و داشت تلوزیون تماشا میکرد و منم ژل دیکلوفناک رو که دکتر داده بود آوردم گفتم حالا که سرگرمه به پاش بمالم.
کمی از ژل رو روی مچ پاش مالیدم و شروع کردم به ماساژ دادن و گاها هم میپرسیدم که بابا درد نداره و اونم در حالیکه تی وی میدید میگفت نه بابا...منم ذوق میکردم که پاش بهتر شده......خلاصه ژل مالیدن تموم شد و رفتم دستامو تمیز با صابون شستم و خشک کردم اومدم نشستم.....در همین حین همسر محترمه چایی آوردند و کنار ما جلوس کردند...به عرضشون رسوندم که بله......پای بچه رو که ژل میمالیدم اصلا درد نداشت و فکر کنم پای بچه دیگه درد نمیکنه و خوب شده......ایشون با دقت پای بچه رو به دستشون گرفتند و با نگاهی دقیق نگاه کردند و همزمان اونیکی پاشو هم که ژل زده بودم نگاه کردند و به من گفتند: کدوم پاشو ژل زدی و منم پای چپ بچه رو بلند کردم و گفتم این پاشو......ناگهان مادر و دختر شلیک خنده هاشون رفت آسمون و شروع کردند منو دست انداختند و هی خندیدن.....
آخه من به جای پای آسیب دیده اون یکی پای بچه که سالمه ژل مالیده بودم
با خونسردی هر چه تمامتر رفتند به بالکن و لحظاتی بعد برگشتند در حالیکه یک گونی رو خر کش کنان و به زور پشت سرشان از بالکن به آشپزخانه و روی زیر سفره ای قرار دادند.چای که دهانم بود دیگه نتونستم قورت بدم و پرید توی گلوم....فهمیدم چه خوابی برام دیده اما جزئیات خواب هنوز مشخص نبود.......بالاخره در گونی را باز کردند و محتویاتشو خالی کردند کف آشپزخانه.... چشمتون روز بد نبینه .....یه خرمن سبز رنگ درست شد از باقلا. باور کنین وقتی رفتم کنار ش وایستادم تقریبا به اندازه خودم بود![]()
سرتون رو درد نیارم......شروعش ساعت شیش بود و وقتی تموم شد به ساعت نگاه کردم دیدم عقربه هاش یازدو و نیم رو نشون میدادند.......از جام بلند شدم که نماز بخونم....دیگه راست نمیشدم همانطور دو لا مونده بودم!!!انگای که یه نفر توی رکوع سنگ بشه.......همانطور دولا دولا نماز خوندمو افتادم روی تخت خواب و عین یه مرده بی حرکت تا صبح خوابیدم......
نتیجه گیری اخلاقی برای مجردا:
از من به شما نصیحت که اولا ازدواج نکنین دوما ازدواج نکنین سوما اگر هم گوشاتون بلند شد و ازدواج کردین وای به حالتون که بیچاره شدین
حداقل باقلا پاک نکنین![]()
فیلم طبق معمول با آشنایی اتفاقی یک پسر و یک دختر شروع میشود که در اینجا به جای فقیر و غنی- با سوادی و کم سوادی جای آن را گرفته است. دختر دندانپزشک است و پسر عکاس ! و هر دو خوش تیپ و هر دو بسیار زیبا. داستانی نخنما که آخرش کاملا قابل پیشبینی است. اول دو سه تا ردو بدل شدن تلفن و بعد لیلی و مجنون که به تناوب در مطب خانوم دکتر این دو عاشق دلخسته به هم چشم میدوزند و برای هم غروغمزه میآیند یا در عکاسی عکاسباشی خوشتیپ جناب آقای محمد رضا گلزار که از بخت بد هنرپیشه مقابلشان دیگر خانوم مهناز افشار نیستند و یه خوشتیپ دیگه جایشان را گرفته است.
تا اواسط فیلم قصه بر روال اینگونه فیلمها میچرخد اما با تصادف عکاس و گم شدن هدیه خانوم دکتر در روز والنتاین و پیدا شدن آن توسط یک عاشق دیگه تعداد لیلی و مجنون های فیلم بیشتر میشود و از اینجاست که دیگه لیلی و مجنون اولی به یک غیبت صغری میروند !!!
خلاصه سرتون رو درد نیارم تا آخر فیلم چندین و چند بار این هدیه گم و دست به دست میشه و هر بار هم لیلی و مجنون های جدیدی به فیلم اضافه میشوند ......
کلام آخر اینکه غیر از چند نمای نزدیک از چهره لیلی های فیلم از زوایای مختلف و مقدار متنابهی موسیقی تند و عاشقانه چیزی در این فیلم نمیبینیم.
اگر خانومهای فیلم روسریشان را بردارند و فیلم هم سیاه سفید باشد مطمئن باشید دارید یک فیلم فارسی دهه پنجاه ایران را میبینیم همان فیلمهایی که به آنها آبگوشتی هم میگویند.
دیشب همسر محترمه قرمه سبزی پخته بودند و برای سر کار منم از همون قرمه سبزی توی ظرف مخصوص ریختند. امروز دم ظهر با کمال افتخار ظرف قرمه سبزی رو در آوردم و پشت میزم شروع کردم به خوردن.من معمولا از وقتی خودم غذا میارم همون پشت میزم ناهار رو میخورم.خلاصه دو سه قاشقی خورده بودم که تلفن زنگ زد و تا دستمو دراز کردم گوشی رو بردارم با اجازه همه سروران قرمه سبزی رو ریختم روی کیبرد نو و خوشگل و سفید و براق بسیار خوشدستم که هنوز یک هفته نشده برام آوردند.
چشمتون روز بد نبینه ایشالاه به حق پنج تن آل عبا......خدا این وضع رو به سر کیبرد هیچ کافری نیاره.......تمام آب و روغن و سبزیهای پخته شده و دونه های برنج ریختند و تمام تکمه های کیبرد رو غرق در قرمه سبزی کردند و وقتی دست به کیبرد میزدم تکمه هاش توی قرمه سبزی فر میرفتند!!!!!
بالاخره بقیه قرمه سبزی رو که هنوز نریخته بود و در حالیکه این صحنه های رومانتیک رو نگاه میکردم کم کم خوردم و تموم شد در حالیکه دعا میکردم که دیرتر تموم بشه تا بلکه منم دیرتر کیبرد رو پاک کنم از بس لامصب کثیف شده و از ترس اینکه چه جوری اونا رو پاک کنم..........ظرف قرمه سبزی رو تا جایی که میتونستم و جا داشت با نون و قاشق و چنگال و ...تمیز کردم باور کنین از ظرف غذای الیور تویست هم تمیزتر شد.
بالاخره مجبور شدم برم سراغ کیبرد غرق در قرمه سبزی.........اول کیبرد رو از کامپیوتر جدا کردم و اونو برعکس کردم داخل سطل آشغال و هی تکون تکون دادم تا همه قطعات درشت و آبکی قرمه سبزی ریخت!!از لجم چند تا ضربه هم از پشت به کیبرد زدم. بعدشم گزاشتمش روی میز و خلاصه با دستمال کاغذی و یه تیکه سیم و دستمال آبدارچی و الکل و ......اونو یه کم تمیز کردم......اما بی صاحاب روغنش تمیز نشد که نشد و هنوزم چربه و الانم که دارم این متن رو تایپ میکنم دستام چرب و چیله و انگاری کرم به دستم مالیدم![]()
آه.....اینو یادم رفت بگم که هم زمان که داشتم کیبرد رو پاک میکردم همسر محترمه زنگ زد و گفت اومدند برق خونه رو قطع کردند و تمام وسایل فریزر آب شده رفته داخل آشپرخونه.........چشمام سیاهی رفت و کم مونده بود بیهوش بشم..........یه تمیزکاری نیز از همین نو توی خونه منتظرمه........تمیزکاریی که علاوه بر همه این مکافات باید قر زدن همسر محترمه رو هم باید تحمل کنم.........
در ضمن ایشون فرمودند میخوام بعد از ظهر آرایشگاه هم برم- باید برای بچه هم کفش بخریم و در ضمن مامانمینا هم شام میخاند بیان خونمون.........
گوشی رو گذاشتم ...هنوز جابجا نشده بودم که مامان جان زنگ زدند که عروسیه یکی از فامیل هاست و امشب هم دعوتمون کردند بریم حنا بندان
بی اختیار یاد شعر زیبا و عرفانی زیر افتادم که شاعر عجیب وصف حال منو امروز گفته:
سه پلشک آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله زکاشان برسد
تلگراف خبر مرگ عمو از تبریز
کاغذ مردن دایی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
اما من میدونم که تقصیر از منه و به خاطر این فصل و هوای منحصر به فردشه که حالمو خراب میکنه و این وضعیت رو پیش میارم. آسمون هم که ماشالاه شده عین شعب ابی طالب و یه قطره بارون هم ازش نمیباره تا حداقل هوا یه کم تلطیف بشه و این گردو غبار و کثیفی هوا رو بشوره و ببره......
خلاصه خرابه خرابم.....شدم عین عاشقهایی که توی عشق شکست میخورند و از درد بی علاجی پناه میبرند به الکل و دائما مستند.
فیلم داش آکل رو دیدین؟ اونجایی که داش آکل از فرط عشق میره به میخونه و میخوره و اونقدر میخوره که وقتی از میخونه میاد بیرون تلو تلو خوران توی کوچه های قدیمی شیراز به سختی راه میره.
باور کنین الان از نظر ذهنی دقیقا همون حال داش آکل رو دارم اما فقط تلو تلو نمیخورم و به زور خودمو سرپا نگه داشتم و فرقم با داش آکل اینه که اونو عشق به این روز انداخته و چند پیاله شراب و منو این هوای بیخود و کسل کننده بهار![]()
حدود یک ماهی از آمدن آنها گذشته بود که من برای برداشتن ماشین رفتم پارکینگ و همان دم درب ورودی صدای خانومی به گوشم خورد. به عادت همیشگیم یاالاه گفتم که بدونن کسی داره میاد. یه آقایی گفت بفرمایین.رفتم داخل پارکینگ و دیدم عروس خانم و آقا داماد و دارند انباریشون رو جابجا میکنند در حالیکه آقا داماد یه شلوارک پاشونه با زیر پیراهن رکابی و عروس خانوم هم شلوارک و یه تاپ در حالیکه موههای طلایی موجدارشو ریخته دوروبرش![]()
منم که یه آدم خجالتی زود سرمو انداختم پایین و یه علیک توسری خورده به سلامشون دادمو ازپارکینگ زدم بیرون.....بعدا هم چندین و چند بار در وضعیت های مشابه عروس خانوم به رویت من و سایر همسایگان رسیده بود و کم کم مشخص شد که نه بابا ....اونا همون تیپی هستند و از این به بعد هم قراره همون شکلی توی مجتمع بگردند.
دیروز زنگ زدم و همسر محترمه از پشت آیفون فرمودند فلانی تو هستی...بیا بالا چایی آمادست. جل الخالق..لحنش اصلا با روزهای قبل فرق میکرد .از پله ها میرفتم بالا اما دائم به این موضوع فکر میکردم که چی برام خواب دیده![]()
درب واحد رو زدم . همسر محترمه درو باز کرد و گفت بیا تو مهمون داریم.رفتم داخل و دیدم خانومی جوان وسط اتاق ایستاده. تا منو دید سلام کرد و همسر محترمه هم معرفیشون کرد......ایشون خانوم فلانی هستند که سه سال پیش شاگرد من بودند و اومدند مجتمع ما میشینند![]()
منم حاج و واج داشتم عروس خانوم را نگاه میکردم که با لبخندی ایستاده بود. عروس خانومی که دیگه شلوارک و تاپ تنش نبود![]()
منم مثل بچه یتیم ها و آدمهای بیکس و بی پناه سلانه سلانه رفتم و لباسامو عوض کردم و بدون اینکه فرصت کنم که حتی یه استکان چایی بخورم در حالیکه بچه داشت دستمو از فرت کشیدن از کتف بیرون میآورد مجبور شدم نیم ساعت قایم موشک بازی کنم و هی برم قایم بشم و گرگ بشم و چشم بزارمو .....اونم داخل یه آپارتمان ۶۰-۷۰ متری...نوبت من بود که رفتم قایم شدم و دخترم چشم گذاشت. خلاصه بعد از اینکه تا صد شمرد اومد دنبالم و پیدام کرد...حالا اون بدو ..من بدو..از روتخت روی مبل..از روی مبل توی آشپزخانه..همینجوری داشتیم دوتایی میدویدیم که صدای زنگ درب اومد...رفتم آیفون رو برداشتم تا جواب بدم.......همسایه پایینی بود.......تا گفتم بله بیدرنگ جواب داد: آقای فلانی دارین توی خونتون خرس میگیرین؟ منم که از خستگی دیگه نای حرف زدن نداشتم متوجه منظورش نشدم و ساده ساده گفتم نه؟ خرس دیگه چیه؟ نه برداشت نه گذاشت جواب داد: آخه داشتین سقف خونه رو میآوردین پایین گفتم شاید خونتون خرس اومده و دارین میگیرینش گفتم دست تنهایین بیام کمکتون![]()
تهران - اصفهان یک شب اقامت در اصفهان
اصفهان - شیراز بازدید از پاسارگاد در مسیر - دو شب اقامت در شیراز زیبا و خاطره برانگیز من
شیراز - کازرون بازدید از دشت ارژن در مسیر
کازرون - برازجان بازدید از دژ برازجان
برازجان - بوشهر چهار شب اقامت در استان بوشهر و سیاحت شهرهای استان از جمله دلوار و گناوه
و سواحل خلیج زیبا و نیلگون و همیشگی فارس
و مسیر بالعکس در بازگشت
فعلا برنامه اینه تا اطلاع ثانوی![]()
خلاصه ماشینی که خوب کار میکرد دستی دستی خرابش کردیم یعنی خرابش کرد.هر چی هم تلاش کرد نتونست درست کنه لذا موتور ماشین رو باز کرد و .....یکی از سوپایهای موتور چنان کجی شده بود که زیر سندان هم نمیشه اونجوری کجش کرد.بالاخره سرسیلندر رو کول کردم بردم تراشکاری و سوپاپ جدید روش گذاشت و آب بندی کردو برش گردوندم تعمیرگاه و مکانیکه بستش روی ماشین![]()
بالاخره ماشین روشن شد و شروع کرد به کار کردن.خدا را شکر که خرابیش درست شد.ساعت رو نگاه کردم دیدم که ۵.۴۵ بعد از ظهر است! از ساعت ۹ صبح اسیر شدم و مبلغ ناقابل ۶۰ هزار تومان هم هزینه کم عقلی مکانیک مربوطه را پرداخت کردم و دست از پا دراز تر برگشتم خونه![]()
تا رسیدیم خونه و سلام عرض کردم نه تنها جواب سلام به گوشم نخورد که هیچ با یک قیافه عصبانی و بسیار آماده انفجار مواجه شدم.رفتم دستهای روغنیم رو به سختی شستم و برگشتم که ناگهان بیگ بنگ اتفاق افتاد و شروع کردن به غرو لند کردن که ماشینمو چه بلایی سرش آوردی و دیگه بهت ماشین نمیدم و خرابش کردی و اصلا چرا بردیش و از این حرفهای مشابه! منم از ترسم مثل یه خرگوش یه گوشه کز کردم و فقط نگاش میکردم و پیش خودم میگفتم عجب غلطی کردم ماشینشو بردم تعمیرگاه.....بزار ماشینش خراب بشه...اصلا به من چه.....زن به چه دردی میخوره....کاشکی اصلا زن نمیگرفتم...ای کاش قانع بودیم و خودمونو نمی انداختیم توی هچل.......
در همین حین بودیم که ناگهان دخترم از اتاقش بیرون اومد در حالیکه یه دونه از ماشین اسباب بازیهاش دستش بود و رفت طرف مامانش و گفت: مامان عیب نداره ماشینت خراب شده من ماشینمو بهت میدم مال خودت بشه ![]()
این جمله مثل آبی که روی آتیش ریخته بشه غائله رو ختم کرد
اما آخر کار بازم همسر محترمه طاقت نیاوردند و با خنده اضافه کردند که اگه پشت گوشمو دیدم اونم میزاره با ماشینش بریم مسافرت![]()
خلاصه فعلا که ۷۲ ساعت از قضیه گذشته هنوز از موضعش پایین نیومده تا ببینیم چی پیش میاد![]()
آخه میدونین دیروز روزی من برای اولین بار رسما رفته بودم خواستگاری و بله رو رسما دریافت کرده بودم. خلاصه پیش خودم گفتم بزار براش سورپریز بشه و بدونه که من اونقدر ها هم که فکر میکنه این چیزها رو فراموش نکردم و اگه بخوام میتونم خیلی چیزها رو به یاد بیارم.
از طرفی هم طفلک واقعا این روزها خسته میشه و روزها که میره سر کار و بعد از ظهر ها و شب ها هم که کارهای ایام عید رو انجام میده و به بچه میرسه و واقعا کارش سخته.طبق معمول زنگ زدم و رفتم بالا و تا درب باز شده در حالیکه دسته گل رو گرفته بودم روی صورتم وارد شدم و رفتم طرفش و بهش دادم. اونم که هاج و واج مونده بود در حالیکه دست کشهای زرد رنگ روزمریم دستش بود گفتش وا......این دیگه چیه؟ تو هم برای گل گرفتن وقت گیر آوردی توی این بازار شامی که الان خونمون شده.
منم براش توضیح دادم که مناسبت این گل چیه و دیدم که چقدر قیافش از خوشحالی تغییر کرد و چهره زیبایش زیباتر شد![]()
آخه من نمیدونم ما که همین تابستون همه خونه رو ریختیم به هم و کلا رنگ کاری داشتیم و همه خونه عین دسته گل تمیز شد چرا باید دوباره و در فاصله شش ماه خونه تکونی کنیم؟ کو گوش شنوا ؟ اصلا کو اون جرات که همینو به محترم خانوم بگه...من که نمیتونم ![]()
آخرین تکه پرده رو هم باز کرده بودم و در ارتفاع دو متری روی چهارپایه که ناگهان تشریف آوردند و با نگاه تیز بینشون یه گوشه ای از سقف را دید زده و فرمودند: اونجا یه ذره لک داره دراز شو و پاکش کن! نگاه کردم و دیدمش......دراز شدم و کش اومدم اما دستم نمیرسید خلاصه با یه متکای اضافه روی چهارپایه و یه کم ژانگولر بازی تمیزش کردم![]()
داشتم از روی چهارپایه میامدم پایین اما نمیدونم چرا یاد فیلم میمون مست ! افتاده بودم
فکر کردم اشتباه زنگ زدم اما ...نه خودشون بودند. فهمیدم که نقشه ای برایم کشیده اند که با این لحن صحبت کردند.تنم لرزید....خدایا رحم کن بر من فقیر حقیر مسکین.....تا داخل شدم بر خلاف روز قبل استقبال بسیار شاهانه ای ! به صرف چایی و بیسگوییت و یه موسیقی بسیار ملایم عشقولانه ازم به عمل آمد.دخترم هم به طرز بسیار ماهرانه ای توجیه شده بود که هی قربون صدقم بره![]()
خلاصه نم نمک معلوم شد داستان از چه قراره.......یه لیست بلند بالایی از کارهای عید رو که قراره انجام بشه ردیف فرموده بودند و زمان شروعش هم دقیقا بعد از خوردن چایی و این نیمه بیسگوییتی بود که دستم مونده بود و از ترس از گلوم پایین نمیرفت.خلاصه از بساط چایی و بیسگوییت که بلند شدم رفتم روی چهار پایه و وقتی پایین آمدم که ساعت حدود ۱۲.۳۰ بود.
از خستگی مراسم مسواک و دستشویی را نیز کنسل کرده و با خوشحالی از اینکه راحت شدم ولحظاتی دیگه میخوابم ُ رفتم به سمت اتاق خواب ........که دیدم همسره محترمه و دخترشان کنار همدیگه و با آرامشی وصف ناشدنی خوابیدن و برای من هیچ جایی دیگه رو تخت نمونده
خلاصه خودمو به زور و کنار دیوار روی تخت جا دادم و در همین حین دخترم که وسط خوابیده بود بیدار شده و با پاش شروع کرد منو حل دادن که ................بابا جای من تنگ میشه..... پا شو برو ...پا شو برو .....
بالاخره هم منو نزاشت روی تخت بخوابم و با یه پتو روی فرش سفت و سخت کنار بخاری تا صبح بیهوش شدم![]()
همسر محترمه با یه دست غذا درست میکرد با یه دست لباس ها رو میریخت توی ماشین با یه دست داشت تکلیف های بچه رو مرور میکرد در حالیکه داشت با تلفن با مامانشم همزمان صحبت میکرد.یه یه ساعتی وضع بع همین منوال بود....اون کار و منم استراحت مطلق روی تخت در حال خواندن شعر.......چه شود. زندگی شیرین شده بود که ناگهان همسر محترمه که احساس میکردم بو بره که چه کلاه گشادی سرش رفته مثل ترقه ترکیدند و با دادو فریاد تشریف آوردند روی سر نیمه کچل من که این چه وضعشه و من خسته شدم .......خلاصه به این بهونه با من متاسفانه آشتی کردند
و تعطیلات آپارتمانی و ساکت و بدون مزاحم منو به هم زدند.![]()
خلاصه آشتی همان و تا ساعت ۱۲.۵ شب از من کار کشیدن همان......توصیه به تمام دوستان که هنوز مجرد هستند د رخصوص فرار از زیر کار منزل:
قهر کردن با زن با بهونه و بی بهونه مخصوصا با گفتن یه کلمه در مورد خانوادش مثلا من خونه مامانتینا نمیام ![]()
دو سه روزیه با همسر محترمه بد فرم وارد چالش شدم و الاه بلاه که زیاد میریم خونه مامانتینا و کم میریم خونه مامانمینا....خلاصه فعلا که شیر شدم و وایستادم که من خونه مامانت نمیام......اونم اوقات تلخی کرده و با هم یه نیمچه قهری هم کردیم...میدونم زورم بهش نمیرسه اما همین که باعث شده بهانه دستم بیاد و از زیر کارهای کمر شکن عید فرار کنم خودش غنیمته![]()
فقط میترسم بفهمه و بعدش تلافی این چند روزه رو سرم در بیاره. امروزم قراره رئیس بزرگمون کله ژا شه یعنی عوض شه.بیچاره معاون وزیره و بدون اینکه از قبل بهش بگن رو میزش یه نامه گذاشتن که فردا باید هرییییییییییییییییییی.........بدبخت چه جوری باید به زنو بچش بگه![]()
راستی حدث میزنین جانشینش از کجا اومده؟؟؟؟؟؟
شهرداری جانم....شهرداری![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|