تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
خوب به سلامتی همین چند دقیقه قبل داداشم از سوریه اس ام اس زد و گفت که در مصاحبه سفارت کانادا برای مهاجرت به اون کشور قبول شدهاین یعنی اینکه بعد از چند تا کار اداری دیگه ویزا کانادا رو دریافت میکنه و میتونه قانونی و به همراه زن و بچش بره کانادا برای کار و زندگی

از همینجا بهش تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشه. در ضمن نمیدونم اون ماشین خوشگلشو میخواد چی کار کنه!!؟ اگه بهم یه تخفیف درست درمون بده و قسطی حساب کنه خودم برش میدارم اگه زنش بزاره

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:32  توسط امیر  | 
 حکایت های غریب دارد این تاریخ!

پنجاه و هفت سال پیش در چنین روزهایی یعنی دقیقا ششم آبان ماه سال سی، گلوله ای که پهلوی دوم مصدق را از آن ترسانده بود، از اسلحه جوان کم سن و سالی از اعضای فداییان اسلام شلیک شد و در تن دکتر سید حسین فاطمی جا گرفت که در جمع روزنامه نگاران بر مزار محمد مسعود، روزنامه نگار مقتول، داشت از فقدان یار می گفت. فاطمی، محمد مسعود را میرزا جهانگیرخان دیگر لقب داد، که در مطلع استبداد صغیر محمدعلی شاهی کشته شده بود. فاطمی بر قاتلان مسعود لعنت فرستاد که گلوله های اسلحه عبدخدایی به ریه و پای فاطمی خورد. عبدخدایی را می شناسید؛ همان پیرمرد حرّافی که همه ساله در دفاع از فداییان اسلام و نواب صفوی صدا و سیمای جمهوری اسلامی پای خاطرات "شیرینش" می نشیند! ... سید حسین یک بار در تهران جراحی شد و در آلمان هم دوبار. سرانجام در حالی که در سی و سه سالگی مانند مردان پنجاه ساله شده بود با عصا وارد تهران شد. کوتاه زمانی بعد به عنوان نامزد جبهه ملی وارد مجلس هفدهم شد و همچنان مشاور و مدافع دکتر مصدق تا که در مهر ماه سال سی و یک، وقتی که نواب وزیر خارجه میانه رو دولت مصدق حاضر به قطع روابط با انگلستان نشد و با همه ارادتی که به مصدق داشت این را موجب تحریک لندن و به زیان نهضت ملی شدن نفت دید. مصدق به سراغ دکتر فاطمی رفت و فاطمی شد وزیر امور خارجه و در طول وزارتش خار در گلوی دربار و انگلستان بود. یازده ماه بعد که کودتای انگلیسی – آمریکایی 28 مرداد از راه رسید و بساط حکومت ملی را برچید، مخفی شد تا که اسفند ماه سال 32 لو رفت. تن بیمار او را با بدترین شکنجه ها و تحقیر تا آبان سال بعد در زندان زنده نگهداشتند. روی برانکارد در راه دادگاه شعبان بی مخ و جهالش به سر و رویش ریختند و با چاقو تن رنجورش را رنجورتر کردند. صبح گاه نوزدهم آبان سال 33 فاطمی را که تاب ایستادن نداشت، مقابل جوخه اعدام گذاشتند ... بیست و چهار سال بعد که سلطنت پهلوی فروپاشید، خیابانی را در تهران به نام فاطمی متبرک کردند
*
احمدی نژاد اصرار دارد بر طبل خدمتگزاری علی کردان، وزیر کشورش، بکوبد؛ حتی اگر این کوبیدن چیزی فراتر از لجاجت معنا نشود! وزیر کشور دولت احمدی نژاد، اگر که راست گفته باشد، گول یک دلال مدرک را خورده و مدرک دکترای جعلی گرفته، حتی حالا اعتبار مدرک فوق لیسانس او هم به شدت زیر سئوال است و جالب این که اگر اصرار رسانه ها برای پیگیری نبود همچنان بر صحت این مدارک قلابی تأکید داشت! علی کردان رییس شورای امنیت کشور است، قرار است مجری انتخابات سال بعد ریاست جمهوری باشد! جوک نیست حکایت این دولت نهم که با شعار کابینه هفتاد میلیونی رأی گرفت و حالا از بین همه آن هفتاد میلیون، کسی را برای تدبیر امور کشور برگزیده و بر حفظش اصرار دارد که سوادش زیر سئوال رفته و این روزها سوژه خنده و مزاح ملت است؟ ...
*
کردان در صدر وزارتخانه ای قرار دارد که ساختمانش را در خیابان "دکتر فاطمی" ساخته اند؛ همان وزیر درخشان کابینه مصدق! کردانِ ساده لوح وقتی وارد خیابان دکتر فاطمی می شود، آیابه یاد تاریخ می افتد؟ آیا به یاد مرگ، به یاد نام نیک، به یاد ایران و آبروی ایرانی می افتد؟ او و احمدی نژاد، یا دکتر فاطمی و دکتر مصدق؛ کدامیک در صحرای محشر رو سفیدترند؟

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:37  توسط امیر  | 
 برادرم برای مصاحبه مهاجرت کانادا امروز داره میره سوریه تا روز دوشنبه ساعت 9 صبح در قرار ملاقاتی که براش در یک هتل تعیین شده حاضر بشه و اگر تو این مصاحبه قبول بشه میتونه بطور قانونی به کانادا مهاجرت کنه.
البته همانطوریکه قبلا هم گفتم برای ایالت فرانسوی زبان کبک داره مصاحبه میشه و حدود دو سال پیش اپلای کرده. وکیلش هم خانوم فرزانه ابروانی وکیل معروف  است که حدود 3-4 میلیون هم تا حالا از داداش پول گرفته.
برادرم تا حالا فکر کنم 2-3 تومان هم حداقل برای ترجمه مدارکش پول هزینه کرده و چون هم ترجمه به زبان انگلیسی بوده و هم به زبان فرانسوی هزینش بیشتر از حالت عادی هم شده.
به هر حال امیدوارم که مصاحبه اش موفیت آمیز باشه و با این همه وقت و هزینه ای هم که گذاشته بتونه در نهایت بره کانادا.  
  نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:42  توسط امیر  | 
سولماز آخر معرفته. من دوستان زیادی دارم هم خانوم جماعت و هم آقا جماعت. انواع و اقسام دارند. از افغانی و ایرانی و خارجی و استاد دانشگاه گرفته تا کارگر و عمله و سوپور خیابون!!هر کدومشون هم اخلاقیات و روحیات مخصوص خودشون رو دارند و یه جوری رفتار میکنند. یکی جنتلمنه اما بی ظرفیته و زود جوش میاره. یکی ظرفیت داره و خیلی باگزشته اما قیافه نداره و کارگره . با یکیشون که خیلی ایاق میشی فکر میکنه میخوای ازش سو استفاده کنی. هر کی یه جوراییه! هیشکی همه چیزو با هم نداره. یکیشون فقط برای کارهای خودش لازمت داره و دوستی براش یه اتوبان یک طرفست!
 البته خود منم یه آدم معمولی هستم با کلی عیب و ایراد اما سعی میکنم که خودمو تا جایی که بتونم با همه وفق بدم اما توی دوستام یکی هست به اسم سولماز که آخرشه.از دوستان تقریبا قدیمیه که جدیدا هم هم کار شدیم و قبلا هم که جای دیگه کار میکرد ارتباط کاری داشتیم و دوستیمون از همونجا شروع شد.

آخر کلاسه هم خودش هم همسرش.....آخر با ظرفیتهاست به هیچ وجه از شوخی و حرفها  ناراحت نمیشه اگر هم بشه اونقدر با گزشته که هیچوقت به روی خودش و آدم نمیاره. اگه چیزی ازش بخوای اونو تا برات انجام نده ولت نمیکنه.

همه چیزو با هم داره: زیبایی و خوشرویی- خوش اخلاقی- باگزشت بودن- با جنبه بودن - کار راه بنداز - با سواد- آخر با شخصیتی و جنتلمنی - با سواد و با معلومات......خداییش اون برای این جامعه درب و داغون ایران زیاده.

گاها که به رفتاراش فکر میکنم یاد خانواده های نجیب زاده انگلیس میافتم که در رفتاراشون کلاس و دیسیپلین و ادب و ......تا حد اعلا رعایت میکردند با این تفاوت که اونا خیلی مغرور بودند اما سولماز ما اونقدر خاکی و صمیمی با همه برخورد میکنه که قابل ستایشه.از اون تیپ آدمهاست که هر کی احساس میکنه که اون بهترین دوستشه.

خلاصه اینکه اون آخر همه اون چیزاییه که هر کسی دوست داره حداقل یه کمی از اونها رو برای خوب بودن داشته باشه

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:36  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM