تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
از دوستان عزیزی که با پیامهای محبت آمیزشون منو در بازنویسی سفرنامه ایتالیا تشویق کردند تشکر میکنم. ما قابل این همه محبت نیستیم به مولا........
اما چند نکته:
1- من همواره کنجکاو بودم که اینهمه کتاب که خوندم آیا میتوانم چیزی هم بنویسم لذا دنبال موقعیتی بودم که بتونم خودمو محک بزنم لذا سفر به ایتالیا باعث شد که این موقعیت پیش بیاد و دست به قلم ببرم.
2- شخصیت های این سفر نامه همه خیالی هستند و هیچکدام در عالم واقع وجود نداشتند و من همه رو توی ذهن خودم و برای اینکه داستان روال بگیره آفریدم لذا دوستانی که از سرنوشت مارتا پرسیدند بگم که مارتا نامی وچود نداره و فقط در داستان من ظاهر شده و اصولا در سفر من به ایتالیا متاسفانه با خانوم جماعت برخورد نداشتم

3- این موضوع در مورد پائولا و فدریکا و خانواده مارتا هم صدق میکنه.

۴- .....وگردن بند رو هم یادم رفت که تو داستان به مارتا بدم.......مونده رو دستم.......یادتون باشه اولین باره داستان مینویسم و قرار نیست که مثل دولت آبادی همه چیز داستانم به هم جفت و جور بشه خوب..... 

4- به زودی پاورقی دیگری رو که در ذهن دارم شروع میکنم. اسمشو هنوز انتخاب نکردم..منتظر اسم مناسبی هستم.(احتمالا گردن بند رو توی این داستانم ردش کنم بره)

  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:19  توسط امیر  | 
ماشین همسر محترمه رو هم فروختیم و بعد از چهل سال موندیم بی ماشین.....باورتون میشه که ما هیچوقت بی ماشین نمونده بودیم......از وقتی که من یادمه همیشه تو خانواده ماشین داشتیم و پدرم بی ماشین روزگارش نمیگذشت چون پدرم کشاورز بود و مدام باید از یک طرف به باغ و زمین و کارگر و ملک و املاکش برسه از طرف دیگه هم که چون اهل شکار و گشت و گذار و این حرفها بود همیشه به ماشین نیاز داشت اینه که داشتن ماشین از الویتهاش بود. ماشینهای مختلفی هم داشت... از جیپ و پیکان و وانت نیسان و تریلی و کمپرسی و آهو و رنو و پاترول و پژو 504 و پژو 405 و دوو گرفته تا ژیان و پونتیاک و شورلت....از این نظر من و برادرم هم که از من کوچیکتره از وقتی تونستیم یه ذره جلوی ماشین رو ببینیم پشت رول نشستیم و دیگه دبیرستان که بودیم ماشین بابا ملک طلق ما شده بود.
دانشگاه ماشین نداشتم یعنی نیازی هم نداشتم خوابگاه بودم و تا کلاسهامون فاصله ای نداشت و برای همه جای شهر هم دانشگاه سرویس داشت لذا نداشتن ماشین رو اصلا احساس نمیکردم.
تا اینکه از دانشگاه برگشتم و بازم ماشین بابا شد مال من.......بعدش رفتم سرکار و خودم ماشین خریدم.....یه رنو 5 و این شد اولین ماشینم......خوب برای شروع بد نبودش.....در این زمان بابا پژو 504 از این قدیمیا داشت.
بعد مدتی من یه دوو ریسر خریدم و بابا هم ماشینشو عوض کرد و یه پژو 405 خرید و در این زمان داداشم هم که تازه از کیش برگشته بود یه پاترول دو درب گرفت.یعنی یک خانه و سه تا ماشین!!!
این وقتی بود که نه من و نه برادرم ازدواج نکرده بودیم....... بالاخره من ازدواج کردم و برای خرید خانه ماشینمو فروختم و بازم از ماشین بابا استفاده میکردم و تا 3 سال پیش که برای همسر محترمه یه پراید گرفتیم و بابا هم ماشینشو فروخت.
از ماشین خانومم استفاده میکردیم تا امروز که الان دیگه هیچ ماشینی ندارم و موندم پیاده و پیاده.......و تازه دارم میفهمم ماشین نداشتن چقدر سخته ...................
خدایا به هر کی ماشین نداره یه ماشین بده به خانومم هم یه دونه تا منم گاها استفاده کنم!
  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:19  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM