روزمرگی های یک کارمند |
حدس میزنم که فهمیده تصمیمم رو برای نماندن گرفتم لذا با ناامیدی به چشمم خیره میشم.....منو منی میکنم و بهش موضوع رو میگم و اونم طفلکی ساکت ایستاده و هیچی نمیگه.....سوار ماشین میشیم و بهش میگم که بریم بلیطم رو کانفریم کنیم و راه میافته به سمتی......بالاخره روزه سکوت رو میشکنه و با صدایی که لرزش از اون کاملا پیداست میگه: امیر چرا؟ تو میتونی اینجا وضعیت بهتری نسبت به ایران داشته باشی....به من اعتماد کن.همه چی حل میشه.کار پیدا میکنی. خودت اگه خواستی خونه میگیری.نیاز نیست حتما همیشه پیش ما بمونی اما تا روزی که دوست داری میتونی پیشمون بمونی.....نگران چی هستی؟
اما من دیگه تصمیمو گرفتم و بهش میگم که واقعا برام امکان پذیر نیستش و به دلایل شخصی و خانوادگی و پدر مادرم و اینکه اونا به کمکم نیاز دارند نمیتونم بمونم اما قول میدم که اگه تونستم بازم بیام ایتالیا و تو رو ببینم....من از اینجا و از تو و خانوادت خاطرات خیلی خوبی دارم و هیچوقت فراموشتون نمیکنم......قانعش میکنم و سعی میکنم موضوع رو عوض کنم که این جو از بین بره لذا بهش میگم که دوست داری بیایی با هم بریم اسپانیا پیش دوستم و یک هفته اونجا باشیم؟ این پیشنهاد رو میکنم که ولم کنه و دیگه از موندن من حرفی نزنه و اونم منو منی میکنه و میگه فکر نمیکنم کارم درست بشه اما سعیمو میکنم تا باهات بیام و منم خدا خدا میکنم که کارش درست نشه تا خلاص شم!
بالاخره جلوی دفتر آلیتالیا میایستیم و از ماشین خارج میشویم.....دفتر خیلی قشنگیست و مثل آژانسهای هوایی خودمون همه جاش از شیشه هستش...یاد فیلم آژانس شیشه ای میافتم!!
میریم داخل و به سمت یکی از خانومهای خوشگل که پشت میزی نشسته میریم و مارتا به ایتالیایی چیزی بهشون میگه و اون خانومه هم جوابشو میده در حالیکه من صم و بکم ایستادم و نگاه میکنم....
بالاخره مارتا بلیط و پاسپورتمو میگیره و میده به خانومه و من بهش میگم که میخوام برم بارسلونا و لطفا بلیطم رو به مسیر برسلونا تغییر بده ......مسیرم میشه آنکونا- میلان- بارسلونا یعنی فعلا تهران از مسیر حذف شده و یک هفته ای رو مهمان رضا خواهم بود......
تا ساعت پرواز حدود دو ساعتی وقت است و الان هم دم ظهره و پیشنهاد میکنم بریم غذا بخوریم هم وقت بگذره و هم اینکه یه کم مارتا رو برای آخرین بار یه شیکم سیر نگاه کنم.البته خیلی هم میل به غذا ندارم. مارتا پیشنهاد مکدونالد میده و میریم یه مکدونالدی پیدا میکنیم و داخل میشیم......من فیش برگر انتخاب میکنم و مارتا هم همینطور.... بعد چند دقیقه داخل دو تا سینی دو تا همبرگر کوچولو با دو تا لیوان کاغذی با کلی سیب زمینی که کمیش هم بیرون ریخته میآورند با دو تا لیوان نوشابه سیاه رنگ....مارتا روبروم نشسته و چشم ازش بر نمیدارم اما اون زیاد نگام نمیکنه و سعی میکنه که بیشتر با غذا ور بره ...گاها سرشو بالا میاره و به زور لبخندی رو لباش میشینه و اصلا با مارتای همیشگی شاد و خندون و سر حال فرق داره و قابل مقایسه نیستش. در سکوت کامل غذامون رو میخوریم و چند دقیقه ای اونجا میشینیم و میزنیم بیرون و به سمت فرودگاه راه میافتیم.
تا فرودگاه راهی نیست...خیلی زود میرسیم.......
چقدر غمناك به نظر ميآيد..انگار با آنكه وقت آمدن ديده بودم فرق دارد..سوتو كور است...پرنده هم پر نميزند...
يه چند نفري تو گوشه كنار رو صندلي ها با بي حوصلگي لميده اند...وارد سالن ميشويم.....از راه دور به ميز كنترل بليط چشمم ميافتد....ميخواهم زود از دست ساك راحت شوم..نزديك تر ميرويم و صفحه مانيتور را مينگرم.....
مقصد اول ميلان است....ساكم را داده و ميگويم كه براي مقصد آخر ارسال كند...خانومي بسيار خوش بر خورد است ..با تبسمي ميگويد...آف كورس....
كارت پرواز را گرفته و حالا ديگر دستم چيزي نيستش...مارتا هم ساكت كنارم ايستاده است و مينگرد...طفلكي چقدر برايم زحمت كشيد....مثل پروانه اين چند روزه كنارم بود....بي هيچ شكايت وگله اي با مهرباني تمام در جلسات بود و مرا همراهي كرد..واقعن نميدانم چه جوري ازش تشكر كنم.....
ميرويم و در گوشه اي روي يك صندلي دور افتاده جاي ميگيريم....نميدانم چرا زياد نميتوانم حرف بزنم....او هم كم حرف شده است....فقط ساكت نشستيم و دور دست هاي باند پرواز را مينگريم....نگاهش ميكنم....معصوميتي مثال زدني در چشمانش موج ميزند....
كاشكي ميتوانستم بمانم...چقدر دلم ميخواست بمانم...در كنارش باشم....
اما خودم هم ميدانم شدني نيست...محال است..نميشود....نميتوانم.....باید بروم.....
.....پدرم -مامانم- خواهرم- برادرم- خانومم........و دختر گلم...دختر نازنينم....همه عزيزانم به نظرم مياييند...
ياد همه مهرباني هايشان ميافتم.... ناگهان با تكانهاي مارتا به خودم ميآيم....ميگويد :واتس د متر ويت يو؟؟
مارتا حا ج و واج نگاهم ميكند.....
معذرت خواهي كرده و ميروم دست و صورتم را ميشويم و بر ميگردم...طفلكي همچنان مردد وايستاده و منتظره منه...بهش ميگم كه چيزي نبود و به دخترم فكر ميكردم...شديدن احساساتي ميشه....
بلاخره وقت خدا حافظي ميرسه و من بايد برم....دل كندن از مارتا سخته اما دل كندن از عزيز ترين كسانم سخت تر ........
از بلند گویی پنهان به ایتالیایی چیزی میگویند که من فقط میتوانم میلان آن را متوجه شوم.....مارتا سرش را بلند میکند و من متوجه میشم که باید دیگه برم......
وسط سالن ایستادیم دوتایی و همه رفتند ...بازم ازش تشكر ميكنم و ميخوام كه حتمن ايران بياد و منتظرشم و قول ميده كه در اولين فرصت بياد و دست همو فشار ميديم و ناگهان مارتا به شدت بغلم میکنه و منم همینطور و صورتشو میبوسم......( قسم میخورم فقط صورتشو بوسیدم!!) و ازش جدا میشم......
از درب شيشه اي ميگذرم...پشت سرم نگاه نميكنم اما ميتوانم هنوز سنگيني دو نگاه را كه از پشت شيشه ها مرا مينگرند روي خودم احساس كنم...دو نگاه متعلق به موجودي نازنين.....
طاقت نمي آورم براي آخرين بار بر ميگردم و نگاهش ميكنم...با قدي بلند همچنان ايستاده است .......
مارتا گريه ميكند و من نيز.............
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|