روزمرگی های یک کارمند |
مارتا خیلی آروم رانندگی میکنه و هیچ عجله ای هم در روندن نداره و هر دومون ساکت نشستیم.هوای آزاد که بهم خورده یه کمی حالمو جا آورده و سردردم کمتر شده اما سنگینی پیشنهاد مارتا مثل یک منگنه تحت فشارم قرار داده. چی میگم منگنه چیه ...انگاری گذاشتنم بین دو تا سنگ آسیاب و اونم هی میچرخه و لهم میکنه و استخونهامو ترق ترق میشکنن......نمیدونم چه جوری بهتون بگم تا حالمو بفهمین...یکی بیاد و بهتون بگه که تمام خانه و خانواده و پدر و مادر و همسر و بچه و خواهر و برادر و ...اوه....تمام خاطراتت رو ، وطنت رو همه چیزت رو ول کن....ازشون دست بکش......ازشون دور شو...دیگه نبینشون...دیگه احساسشون نکن دیگه فقط وقتی میتونی اونا رو ببینی که چشماتو ببندی...دیگه نمیتونی با چشمای باز اونا رو ببینی........چه حالی بهتون دست میده؟؟ حتی اون فرد از روی تمام عشق و علاقه و صفا و صمیمیتی راستین این پیشنهاد بهتون بده...بازم براتون سخته تصورش...در برزخ قرار میگیرین.....حالا میفهمم که برزخی که در دینومون اشاره شده و در قرآن آمده یعنی چی. با تمام وجودم حسش میکنم....احساس میکنم در برزخم....
اوه.......تورو خدا مارتا ...یه ذره سریع تر برو...دارم میمیرم......
بد جوری توی آچمز قرار گرفتم...... سالها منتظر موقعیتی بودم که بتونم خارج کشور زندگی کنم و هر دفعه به دلایلی جور درنمیآمد و الان این موقعیت خوب پیش آمده...نمیدونم این دختره از کجا پیدا شده...خدا فرستاده سراغ من و سر راهم قرار گرفته؟! فرشته ای از آسمون اومده؟ اشتباهی این پیشنهاد عجیب رو بهم داده؟؟؟
نمیدونم والاه......
نگاش میکنم......آروم آرومه..حداقل ظاهرش آرومه.......داره جلو رو نگاه میکنه......چشمان آرام و تیز بینش به افق جاده خیره شده.......احساس میکنم که دوسش دارم و خیلی هم دوسش دارم.....یه انسان چقدر میتونه با صفا باشه .....مهربون باشه .....صادق و بی ریا باشه....زیبا باشه.......
مارتا همه چی رو با هم داره........تمام زیبایی نسل چند هزار ساله رومیان در جسم و جان این دختر حلول کرده......
اینه که یه کم میترسم......ته دلم یه دلشوره عجیبی دارم که نمیدونم ناشی از چیه.....خدایا کمکم کن......
بالاخره به هتل میرسیم و با ماشین میره داخل حیاط هتل و وای میایسته......ازش تشکر میکنم......پیاده میشم و مارتا هم......ازم میپرسه که سردردم خوب شده یا نه و منم میگم یه کم بهترم....پیشنهاد میکنه بریم بیمارستان!!!!
توی دلم میگم این اروپایی های مرفه بیدرد به یه سردرد هم میرن بیمارستان یا دکتر میاد بالا سرشون......
میگم که بهترم و میخوام برم اتاقم و بالاخره مارتا رضایت میده ولم کنه......بدرقش مبکنم تا جلوی ماشینش و سوارش میکنم تا حرکت کنه و بره که مطمئن شم حتما رفته.......قرار فردا رو ساعت 10.5 میزارم...دیگه کاراداریم تموم شده و بلیطم برای فردا هستش...البته فراموش کردم و بلیط برگشت رو هنوز ری – کانفرم نکردم.......هر چند میتونم از طریق اینترنت نیز این کارو بکنم اما هنوز این کارو نکردم.....
خوابم نمیادش و میرم به قسمتی از هتل که اینترنت داره تا ایمیل هامو نگاه کنم تا هم یه کمی این وقایع اخیر رو فراموش کنم و هم ببینم چه خبره.....
میشینم پشت یکی از دستگاهها و میرم روی اینترنت اکسپلورر...تا کلیک میکنم به سرعت برق و باد صفحه باز میشه......سرعت وحشتناکه.....مثل یک جت سرعت داره......بالاخره وارد میل باکس میشم.......اوه وحشتناکه.....داره میترکه....الان حوصله ندارم که همه رو بخونم لذا سریع نگاهشون میکنم و چشمم میافته به ایمیل دوستم رضا که الان اسپانیا زندگی میکنه.......اون قبلا همکارم بوده و چند وقته رفته اسپانیا و الان در بارسلونا زندگی میکنه......ایمیلشو باز میکنم......
اوه......جانم رضا......قبلا بهش گفته بودم که میام ایتالیا و ایمیل زده که برم اسپانیا پیشش......اونم برای یک هفته......فرصت خیلی خوبیه......ویزام هم که شینگن هستش و دو هفته دیگه هم مهلت داره...میتونم یه بلیط قطار بخرم و برم پیشش یا از این بلیط خطوط ارزون قیمت اروپا مثل رایان ایر و ایزی جت ......اونجا هم که مهمون رضا هستم.......بهتر از این نمیشه.......
جواب میل رضا رو میدم و بهش میگم که هنوز آمدنم به اسپانیا قطعی نیستش و اگه خواستم بیام بهش زنگ میزنم........حال و حوصله جواب دادن به ایمیل های دیگرو هم اصلا ندارم......یه کمی با سایتهای خبری ور میرم و خبرهای مربوط به ایران رو نگاهی میاندازم و زودی حوصلم سر میره و پا میشم میرم بیرون هتل کنار ساحل دریا که دقیقا تا هتل 100 متر فاصله داره و روی یه سنگی میشینم و به صدای آروم موجهای دریای آدریاتیک که از سیاهی تاریک تاریک دریا برمیخیزه گوش میدم و فکر میکنم.....
تصور اینکه فردا شب همسرم – همسرم زیبام با دخترم بیان فرودگاه و منتظرم بمونند و من نیام....اوه چه حالی بهشون دست میده.......اصلا نمیتونم توی ذهنم بگنجونم....چی میتونم بهشون بگم.....بگم کجا موندم...با کی موندم...اونا باید چی کار کنند...بابام..مامانم........اونا چی ؟؟؟؟؟؟
نمیدونم چند ساعته که نشستم اما احساس میکنم که هوا کم کم داره روشن میشه!!!و من همچنان در افق های دور این دریا دارم به آینده نامعلوم فکر میکنم و اینکه چند ساعت دیگه مارتا خواهد آمد......برای گرفتن جواب و من باید چه بگویم!!؟؟
دستامو آروم از دست مارتا بیرون میکشم و از جام پا میشم......میرم کنار پنجره و پشت به مارتا رو به بیرون به ریزش بارون خیره میشم...مارتا همچنان نشسته و داره منو نگاه میکنه.....
همچنان ساکت کنار پنجره ایستادم که مارتا بلند میشه و میاد کنارم میایسته و در حالیکه اونم بیرون رو نگاه میکنه ازم میخواد نظرمو بگم.....
مارتا ازم خواسته ایتالیا بمونم و برنگردم ایران
بهم گفتش که من با خانوادم صحبت کردم و اونا هم موافق هستند که اینجا پیش ما بمونی...من کمکت میکنم.....کار هم برات پیدا میشه...پدرم قول داده کمکت کنه...فقط تو قبول کنی همه چیز درست میشه...
مارتا با تمام وجودش و با تمام مهربونیش این پیشنهاد رو بهم داده و من میدونم که قطعا روی حرفش که کمکم میکنه وای میایسته...این دختره آخر معرفت و محبت و صمیمیته و منم واقعا و از ته قلبم دوستش دارم و این مدت کاملا بهش عادت کردم...اونقدر بهم محبت کرده که شرمندش شدم و آخر سر این پیشنهاد عجیب و باور نکردنی و غیر منتظره که شوکم کرده......
بهش میگم مارتا تو خودت بهتر میدونی من ازدواج کردم و خانواده دارم و بچه دارم آخه چطوری میتونم اینجا بمونم!!؟؟
مارتا ول کن نیستش.میگه تو بمون من کمک میکنم خانوادتم بیان ایتالیا...اما اولین قدم موندن خودت هست.....کارها کم کم و پله و پله درست میشه....نگران هیچ چی نباش....میتونی پیش ما بمونی....همین جا در خانه ما.....خانه ما بزرگه و اتاق برای تو هم داریم....میتونی از اتاق استفان - اشاره به برادرش- استفاده کنی......منو با حرفاش بمب باران میکنه..اجازه نمیده افکارمو جمع و جور کنم لذا بهش میگم:
مارتا خواهش میکنم....اجازه بده من فکر کنم.....منو غافلگیر کردی...بالاخره رضایت میده و منم برمیگردم میشینم و مارتا هم همینطور.......مارتا داره از کنترل خارج میشه و احساس خوبی ندارم...سرم درد گرفته و بهش میگم که میخوام برگردم هتل...واقعا سر درد گرفتم و عجیب دلم میخواد تنها باشم......باید آدم در چنین موقعیتهایی قرار بگیره تا احساس منو درک کنه......
نمیدونم شاید اگر متاهل نبودم و ازدواج نکرده بودم اگر همچنین موقعیتی پیش می آمد حتما پیشنهاد مارتا را با کمال میل میپذیرفتم و میماندم...حتی مارتا میتونست یک انتخاب خوبی برای ازدواج باشه.....یکی از دوستام همسر آلمانی داره و وقتی میبینم که چقدر این خانوم آلمانی به زندگیش علاقه داره و با چه شور و اشتیاقی کار میکنه و بچه داری میکنه و خانه داری میکنه بدون هیچ مشکلی و باورتون نمیشه که اصلا و ابدا هم اون ادعاههای زنای ایران و اون بریز و بپاش و فیس و افاده اونا رو هم نداره و فقط و فقط به زندگیش فکر میکنه- واقعا لذت میبرم.
مارتا هم میتونست همسر خوبی باشه اما میتونست اما الان چی؟؟!! الان میتونه چی باشه؟؟ با شرایط من...با شرایط فعلی من!!
ازش میخوام زنگ بزنه یه ماشین بیاد منو برگردونه...میدونم که یه تاکسی در این وقت شب خیلی میگیره شاید ۱۰۰ یورو یعنی به پول ما ۱۲۰-۱۳۰ هزار تومان اما دوست دارم برگردم هتل.....پیشنهاد سخاوتمندانه مارتا واقعا عجیبه و سنگینی اون داره سرمو میترکونه......
مارتا میگه خودم میرسونمت و هر چی هم اصرار میکنم کوتاه نمیاد که نمیاد......میره و یه سویشرت روی تیشرتش میپوشه و با همون دامنی که تنشه راه میافته و از پله ها میریم پایین.......
به ایتالیایی چیزی به پدر مادرش میگه....اونا هم بلند میشند و ازشون بابت شام و پذیرایی تشکر میکنم و هر جفتشونو میبوسم و با گفتن خداحافظی از خانه خارج میشویم. بارش بارون خیلی کمتر شده اما هوا بسیار مطبوع است. آروم آروم میریم به سمت ماشین کوچولوی مارتا....من میرم درب حیاط رو باز میکنم و مارتا هم ماشینو روشن کرده و میاد بیرون ...سوار میشیم و حرکت میکنیم......برف پاک کن بطور خستگی ناپذیری شیشه ماشین رو از قطرات بارون تمیز میکنه و هی تکرار میکنه و بازم اینکارو میکنه.....خیابونها از خلوت هم خلوت تره و دیگه هیچ ماشینی دیده نمیشه...ساعتو نگاه میکنم.....عقربه هاش ۱۱.۴۵ رو نشون میده....سعی میکنم به سمت مارتا نگاه نکنم چون الان که نشسته پشت رول دامنش رفته بالا و پاهاش تا روی زانوانش بیرونه و برای ما ایرانیا که ندید بدید هستیم غیر معمول میاد و باور کنین اصلا از ترسم نگاه نکردم
اولا اینکه پسر خیلی خوبی هستم دوما اینکه اگه نگاه میکردم و مارتا میدید فکر میکرد چقدر من خشن و بی ادب هستم که این کارو کردم......![]()
کجایی جوونی که یادت به خیر...هر چند جوونیام هم من خیلی عرضه آتیش سوزوندن رو نداشتم ![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|