تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
اتاق زیبایی دارد.کف آن قهوه ای رنگ است. فکر کنم پارکت بود. اتاق در گوشه ساختمان واقع شده و از دو طرف پنجره هایی به سمت بیرون دارد که پرده های شکلاتی زیبایی از آنها آویزان است که مارتا آنها را کشیده به دو طرف و بسته که محوطه دیده شود.یک میز ال هم در گوشه ای از اتاق قرار گرفته که در حقیقت در یک قسمت آن یک مانیتور دل مشکی رنگ قرار گرفته و کیس آن نیز در پایین قرار دارد. دو تا اسپیکر کوچک نیز در دو طرف مانیتور قرار دارد با یک کیبورد مشکی تعدادی جا سیدی بسیار قشنگ نقره ای رنگ با یک موس مشکی......مارتا ست کامپیوتر مشکی دارد...یاد وحید خودمون میافتم.....وحید رکس

قسمت دیگر میز نیز به عنوان میز کار استفاده میشود. یک کتابخانه با کلی کتاب نیز در گوشه ای قرار دارد که در قسمتی از آن تعدادی مجله به چشم میخورند. یک تخت خواب طوسی با روتختی کرم رنگ و متکایی روی آن و نیز یکی دو تا عروسک خرس در اطراف تخت خواب......دختر ها فکر کنم بزرگ هم شوند دست از عروسک بازی بر نمیدارند

یک مبل راحتی نیز در کنار پنجره هست و گلدانی زیبا از یک گل که نمیدونم اسمش چیه در کناری......اتاق در نهایت سلیقه چیده شده و از تمیزی برق میزنه و آدم دلش نمیاد که توش راه بره....ایتالیایی ها خیلی خوش سلیقه هستند و بهترین طراحان دنیا در زمینه لباس و ساختمان و داخل خونه و ......ایتالیایی هستند. در و دیوار هم چندین تابلو و طرح و شکل وجود دارد.

یک عکس بزرگ سیاه سفید هم از خواننده معروف ایتالیایی آندره بوچلی روی درب اتاق از داخل نصب شده است.

من همینطور حاج و واج وایستادم وسط اتاق و دارم همه جا رو اسکن میکنم که مارتا میگه:

تیک ا سیت ....پلیز.......منم دیگه میشینم روی مبل و بهش میگم که اتاق زیبایی داره و تشکر میکنه. دارم به عکس آندره بوچلی نگاه میکنم و مارتا میپرسه که اونو میشناسم و منم جوابشو میدم که البته که میشناسمش....تما دنیا اونو میشناسند. من واقعا از اندره بوچلی خوشم میاد و اینو به مارتا میگم...نه به خاطر مارتا بلکه بسیار زیبا میخونه و قبل از اینکه ایتالیا برم هم از اون خوشم میامد.

مارتا معذرت خواهی کرده و از اتاق میره بیرون و من پا میشم میرم کنار پنجره و بیرون رو نگاه میکنم...اوه خدای من داره بارون میادش....نم نم بارون روی درختان و با نور ملایم چراغهای حیاط کاملا دیده میشه و یک صحنه رویایی بوجود آورده...من همیشه از هوای بارونی لذت میبرم مخصوصا جوونتر که بودم زیر بارون قدم زدن برام بسیار دوست داشتنی بود البته نه بارون تند بلکه بارون آروم...یعنی همین بارونی که الان داره میباره و صدای ریزش اون روی برگها هم اکنون که کنار پنجره وایستادم به گوشم میخوره.....

وات آر یو دویینگ امیر؟........به صدای مارتا برمیگردم......واو......مارتا رفته و لباساشو عوض کرده و لباسهای راحتی خونه تنش کرده.....یه تی شرت صورتی رنگ آستین کوتاه از اونا که یقشوه بیضی شکله و تا روی سر شونه ها میرسه و پایینشم خیلی کوتاهه تنشه با یک دامن راحت که تا پایین زانوهاش میرسه......موهاشو هم جمع کرده پشت سرش و با یک کش بسته...شده عین دختر بچه هااز این تیپش خوشم میادش هر چند از همه تیپهاش خوشم میاد اما این یکی خیلی خودمونی تره

تو دستشم یک سینی با یک شیشه نوشیدنی قرمز رنگ با دو تا لیوان کمر باریک از اون شراب خوریها قرار داره...میاد جلو و میزاره روی میز کوچولو کنار تختش و صندلی کامپیوتر رو میکشه جلو و میشینه در حالیکه به منم اشاره میکنه که بشینم......منم دیگه شدم مثل بچه یتیم ها و هر چی مارتا میگه بدون چون و چرا انجام میدم.......از محتویات شیشه میریزه داخل لیوانها و یکی رو میده به من و یکیشم خودش بر میداره و با گفتن چیرز میخوره و منم دیگه مطمئن هستم که نوشیدنی الکلی نیستش لیوانمو تا ته میخورم.....عجب لامصب خوشمزه بودش....مثل شربت آلبالوههای مامانم بود به همون خوشمزگی و خوشرنگی.....

در حین خوردن صحبت هم میکنیم و من کلی از ایران و شرایط زندگی در ایران میگم.

ناگهان مارتا دست دراز میکنه و دستمو میچسبه و در حالی که نگام میکنه چیزی بهم میگه و پیشنهادی بهم میکنه که بهت زده میشم.انگاری برق بهمو میگیره.....

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:44  توسط امیر  | 
خیابانها به قایت خلوت است و پرنده در این شهر پر نمیزند حتی الان که ساعت حدود شش بعد از ظهر است و اصولا باید شلوغ باشد.از ترافیک و این ادا اصولهای تهران نیز که اصلا نگو......همه ماشین های این شهرو جمع کنی به اندازه یه میدون آزادی خودمون فکر کنم بشه

از مرکز شهر که قدیمیه میگذریم و بعد از گذشتن از یکی دو تا خیابون و تقریبا در انتهای این شهر کوچک مارتا به درون یک کوچه خلوت پیچیده و بعد از طی مسافتی در داخل کوچه که در دو طرف آن خانه های ویلایی زیبایی قرار دارند در سینه کش یک تپه مانند جلوی یک خانه بزرگ توقف کرده و پیاده شده دربی کوتاه و فلزی را باز کرده و با اتومبیل وارد یک حیاط بسیار بزرگ و زیبایی میشویم.

اینجا خانه مارتا اینا هستش.از اتومبیل پیاده میشویم. حیاطی بسیار بزرگ که در وسط آن یک استخر زیبای بیضی آبی رنگ پر آبی قرار دارد. کف حیاط با آجرهای قهوه ای رنگی فرش است و اطراف آن همه سبز و با درختان بلندی پوشیده شده است. در جای جای این حیاط زیبا درختان تزیینی نخل مانندی نیز هست از همانها که در شهرهای شمال خودمان هم وجود دارد.

دیوار سنگی کوتاهی نیز همه محوطه حیاط و خانه را در بر گرفته است و این محل دنج را از اطراف جدا کرده است.

در وسط این حیاط یک خانه ویلایی دو طبقه با رنگ آجری و سقفی کرم رنگ قرار گرفته است که دودکشهایی از پشت بام آن دیده میشود. 

من در کنار ماشین ایستاده ام و به اطراف مینگرم .مارتا نیز به من ملحق میشود و با تبسمی میگوید : دیس ایز آور هوم!

منم میگم : ایتس وری نایس!

از همانجایی که وایستادیم مارتا پدر مادرشو با لحجه بسیار شیرین ایتالیایی صدا میکنه و لحظاتی بعد  یه خانوم و آقای نسبتا مسن از داخل خانه زیبا بیرون میآیند و ما نیز به طرفشان میرویم.

مارتا منو به انگلیسی معرفی میکنه و منم دست دراز کرده و باباشو بغل میکنم و به سیستم خودمون دو بار میبوسمش و بعدشم با مامان مارتا نیز روبوسی میکنم(

بهم خوش آمدگویی میکنند و پدر مارتا دستمو میچسبه و منو دنبال خودش میکشونه همزمان با انگلیسی دست و پا شکسته ای صحبت میکنه و از ایران میگه. در کنار ساختمان یک محوطه مسقف مثل یک آفتابگیر درست کردند و در زیر آن یک میز سفید با چهار تا صندلی قرار گرفته که روش یه میوه خوری با کمی میوه شامل سیب و انگور و و گلابی قرار گرفته.....حدس میزنم میوه ها مال خود ایتالیا نباشند چون الان فصل این میوه ها نیستش.

دور میز مینشینیم.مارتا کنار من میشینه و روبرومون نیز مادر پدرش...........اوه چه سوتی بزرگی دادم...یادم میافته هدیه های اونا رو داخل ماشین مارتا جا گذاشتم.....در جا به مارتا موضوع را میگم و با معذرت خواهی دوتایی سریع میریم به سمت ماشین و هدیه ها رو از صندلی عقب ماشین بر میدارم و زودی برمیگردیم در حالیکه پدر مادر مارتا حاج و واج مارو نگاه میکنند.

هدیه ها رو در میارم و اول مال مادر مارتا رو میدم و بعد مال پدرشو......از خوشحالی زبونشون بند میادش......بالاخره باز میکنند و مادر مارتا ژاکت رو نگاه میکنه و به ایتالیایی یه چیزهایی میگه که نمیفهمم اما حدس میزنم خیلی تشکر میکنه!

پدر مارتا هم بسته پسته رو از داخل کاغذ کادو در میاره و......میگه : اوه پستچیو.....ایتس فنتستیک...تنکیو وری ماچ........مارتا هم با ناباوری این صحنه ها رو نگاه میکنه...باورش نمیشه....آخه این چند روزه همش کنارم بوده و نمیدونه اینا رو چه جوری تهیه کردم مخصوصا ژاکت مامانشو......با هم دیگه یه کم ایتالیایی صحبت مبکنند و مارتا بهم میگه که خیلی از هدیه ها خوششان آمده......از اینکه این دو تا پیرزن پیر مرد اینقدر خوشحال شدند خودم هم لذت میبرم...احساس میکنم پدر مادر خودم هستند......

مراسم هدیه به پایان میرسه و مارتا و مامانش میرند داخل خانه و منو پدر مارتا که الان دیگه آقای گریلی صداش میکنم تنها میمانیم......برام از ایران میگه...میگه در سال ۱۹۷۳ ایران آمده و بیست روز ایران مانده اند.....تهران اصفهان و شیراز نیز رفته اند.....از یه خیابون پردرختی از تهران میگه که درختای بلندی داشته و پر از کلاغ بوده در اون وقت حدس میزنم خیابون ولیعصر باشه......میپرسه هنوزم اون کلاغها هستش؟؟؟؟چی بهش بگم.....بگم که الن دیگه توی تهران غیر از آدم و موش دیگه هیچ حیوونی وجود نداره چه برسه به اون کلاغهای ۳۴-۳۵ سال پیش....... 

مارتا به یه سینی بر میگرده که توش چهار تا فنجونه....چهار تا فنجون پر کاپوچینو....اونا رو میزاره روی میز و میشینه کنارم و چند لحضه بعد مامانشم میاد با یک آلبوم قدیمی در دستش.......و انو باز میکنه وسط میز و میگه از ایران عکس داریم.......وای خدای من......اولین عکس داخل میدون آزادیه.....اوه اوه چقدر خلوته!! ایران من.....این کشور دوست داشتنی.....برج سفید آزادی پشت سرشونه...چه جالب......اوه......عکس بعدی باورتون نمیشه کجاست؟؟؟؟؟ سی و سه پل اصفهان....عکس ها همه سیاه سفید....پرنده اطراف سی و سه پل پر نمیزنه...یاد فیلم گنج قارون میافتم......آلبوم رو ورق میزنم و عکسهای اونا رو از ایران میبینم و لذت میبرم...خودشون هم همینطور.......مارتا میپرسه که اینجاها رو بلدی؟

بهش میگم چی میگی مارتا......البته که بلدم...بارها اونجا ها رو از نزدیک دیدم......چندین عکس از تخت جمشید و شیراز......چه حالی بهم دست میده......شده مثل فیلمهای هندی......

کاپاچینوی خوشمزه مارتا رو هم میخوریم.......هوا دیگه کاملا تاریک شده و ابری هم هستش...مارتا و مامانش چیزی به هم میگند و مارتا به من میگه وقت شامه و بریم داخل برای شام...مامانم شام خودش پخته ..اون آشپز خوبیه!......پا میشیم و میریم داخل خونه زیبای آنها و پشت میزی جای میگیریم......مارتا و مامانش ظروف مختلفی رو از داخل آشپزخانه میآورند و روی میز میچینند......اونا هم سیستمشون مثل ماست و دختر به مامانش کمک میکنه مخصوصا در این شهر دور افتاده جنوب ایتالیا که سنتی هم هستند.....مارتا با اینکه ۲۵-۲۶ سالشه هنوزم با خانوادش زندگی میکنه.....  

شام طبق معمول اکثر ایتالیاییها شامل اسپاگتی میشه....یه کمی ماهی و سیب زمینی سرخ شده و کلی سالاد و سبزیجات پخته شده و لوبیا سبز پخته شده و کلم پخته شده و پاستا و یه نو سالاد با تن ماهی و لوبیا و تعدادی تخم مرغ و چند تیکه نون سوخاری...خلاصه مامان مارتا دیگه هر چی بلد بوده به نظرم پخته....شروع میکنیم به خوردن و اونا بازم از ایران و غذاههای ایرانی صحبت میکنند ..البته اسم غذاها یادشون نیست اما با توصیفی که میکنند من متوجه میشم......از کوبیده خیلی خوششون اومده و بابای مارتا غذایی رو میگه که خندم میگیره......از نشونه هاش حدس میزنم آبگوشت خوردند.....آره آبگوشت خودمون...همونی که من چند وقته در حسرتشم.......

بالاخره شام تموم میشه و من از مارتا و مامانش بابت شام تشکر میکنم.......ماشین ظرفشویی دارند و مشکل ظرف شستن دیگه نیستش......

از پشت میز بلند میشیم و مارتا میگه دوست داری اتاق منو ببینی؟ منم میگم البته که دوست دارم.....

دیس وی پلیز......راه میافته و منم پشت سرش از پله های چوبی قهوه ای رنگ جالبی میریم به طبقه دوم و مارتا دری رو باز میکنه و میره داخل و میگه: کام این پلیز...دیس ایز مای روم...وارد اتاق مارتا میشوم.....   

 

  نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:39  توسط امیر  | 
از تهران با خودم چند بسته پسته آوردم که هنوز یکیش باقی مانده است تصمیم میگیرم آن را برای پدر مارتا ببرم به عنوان یک هدیه از ایران اما هر چی فکر میکنم برای مادر مارتا چی ببرم چیزی به ذهنم نمیرسه...فرصتی هم نیستش که برم و براش چیزی بخرم در همین فکرم که ناگهان یادم میافته که برای مامانم از میلان یه پیراهن خریدم. از ساکم بیرون میآورمش...بد نیستش ..در حقیقت یه ژاکت هستش به رنگ یشمی نه پیراهن.....اونم برای مادر مارتا کنار میزارم و یه دونه بعدا برای مامانم میخرم....حالا توی میلان هم بازم باید توقف داشته باشیم........اما یه مشکل کوچولو وجود داره...هیچ کدوم کادو شده نیستند....مشکل شد دو تا......میرم سراغ رسپشن هتل و موضوع را بهش میگم و اونم در واقع نداره اما آدرس یه فروشگاه رو بهم میده که نزدیک هتله و منم سریع میرم و اون فوشگاه رو که در واقع یه مغازه کوچیک اما خیلی شیکه پیدا میکنم و به فروشنده با زبون بی زبونب حالی میکنم که چی میخوام.....همانطوریکه گفتم ایتالیایی ها انگلیسیشون ضعیف و اینه که خیلی دچار مشکل میشم مخصوصا اگه مارتا نباشه.....

بالاخره ژاکت و بسته پسته رو میزارم و میگم که برام کادو بگیره و فروشنده که یه خانوم مسنه این کارو با رضایت تمام انجام میده و ۲ یورو هم پول کاغذ کادوها رو میدم و یه گراتزه هم روش و از مغازه میزنم بیرون به سمت هتل در حالیکه هدیه های پدر و مادر مارتا رو کادو پیچ درون یک پلاستیک زیبا قرار دادم و دستمه.

میرم یه دوش سبک گرفته و اصلاح میکنم و موهام رو هم یه سشوار کوچیک میزنم و حالتش میدم....برای انتخاب لباس یه کم مرددم ...نمیدونم کت و شلوار بپوشم یا لباس اسپرت.....بالاخره ترجیح میدم اونجوری که راحتم یعنی شلوار جین با تی شرت مغز پسته ای رنگی که دارم بپوشم.....یه کم هم از ادکلان ایرانی کوچکی که از ایران همراهم بود به خودم میزنم و برای آخرین بار میرم کنار آینه و خودمو بر انداز میکنم....قابل تحملتر شدم!!

هدیه ها رو برداشته و میرم به لابی هتل و روی یکی از مبل های راحتی آن فرو میروم در حالیکه از پنجره هتل دریای آبی و یه کم موج دار آدریاتیک رو نگاه میکنم که تو گویی تا بینهایت ادامه دارد.....قایق های تفریحی با آن بادبانهای بلندشان به آهستگی در حرکت هستند و ملتی شاد و خوشحال و بی خبر از جاههای دیگر دنیا روی آنها در جنب و جوشند......نمیدانم چرا از اینکه اینان اینقدر در رفاه و آرامش و راحتی زندگی میکنند و ما در ایران اونقدر سختی میکشیم و تحت فشار هستیم اعصابم خورد میشود ...واقعا زندگی در بالاترین سطح ممکن خود در اینجا جریان دارد و همه از زندگی نهایت لذت رو میبرند......

در همین افکار غرقم که با صدایی به خود میآیم......

-های امیر....وات آر یو تینکینگ اباوت؟

میخندم و میگم داشتم به قدو بالای تو فکر میکردم مارتااونا از این جور چیزها که ما در زبانمان داریم چیزی متوجه نمیشند و اینه که وقتی این جمله رو بهش میگم با تعجب میگه : وات؟؟؟؟؟!!!

براش کامل توضیح میدم که منظورم چیه و  اونم از خوشحالی نیشش باز میشه و دندونهای سفیدش از خوشحالی میزنه بیرون...این چند روزه دیگه فهمیدم مارتا از چی خوشش میادش و منم راه به راه از این تیکه های جوادی خودمون به انگلیسی ترجمه میکنم و بهش میگم......

بالاخره راه میافتیم به سمت خونه مارتا یینا و از خیابانهای شهر آنکونا میگذریم و وارد یک خیابان درختی خیلی زیبایی میشویم.....آنکونا در کنار دریا قرار گرفته اما شهر جسی کنار دریا نیست و یه نیم ساعتی فاصله دارد. مسیر بسیار زیباست و اطراف اونقدر سبزه و جنگل و مزرعه و چمنزار همه جا رو پوشانده و دیگه هیچ خاکی دیده نمیشه...اصلا خاک نمیبینی سبز سبز سبز......از شمال خودمونم سبز تره......این صحنه ها رو که میبینم مارتا رو فراموش میکنم و در زیبایی بیرون خیره شدم.....مارتا هم چیزی نمیگه...فکر کنم فهمیده من ندید بدید هستم لذا اجازه میده بیشتر و بهتر ببینم.......بالاخره بعد کمی رانندگی در بیرون شهر تابلویی ورود به شهر مارتا رو نشون میده و ما وارد یک شهر بسیار کوچک و خلوت و تمیز با ساختمانهایی قدیمی و زیبا میشیم......

مارتا با خنده میگه :ولکام تو لسی ...... و منم خودمو لوس میکنم و به ایتالیایی میگم: گراتزه

ما در جسی هستیم یا اون چیزی که خود مارتا و ایتالیاییها میگویند لسی

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:20  توسط امیر  | 
به سمت ورودی هتل میروم اما نمیدانم چرا دلم نمیخواهد داخل شوم. هوای بسیار مطبوعی است لذا همان داخل حیاط هتل صندلی خالی پیدا کرده و مینشنیم و در دل سیاهی شب به فکر میروم.اتفاقات این چند روزه را مرور میکنم. جلسات برگزار شده نشست های کاری- سمینارهای جانبی....آدمهای مختلفی که دیده ام و آشنا شده ام.......و آخر سر بازم میرسم به مارتا.....بطور عجیبی یه ارتباط عاطفی بین ما برقرار شده و دقیقه به دقیقه هم بیشتر میشه و اصلا هم نمیشه کنترلش کرد.خیلی خیلی بهم مهربونی میکنه و من هم نمیتونم بهش نگم این کارو نکنه.....خوب بالاخره منم آدمم ....تحت تاثیر قرار میگیرم از سنگ که ساخته نشدم. دیگه توی اون جمعی که هستیم به نوعی همه متوجه شدند که ارتباط منو مارتا ویژه شده......خوب همه میبینند دیگران هم مترجم دارند راهنما دارند اما فقط در همان سطح باقی میمانند و بعد از کار همه میروند پی کارشان اما مارتا ول کن من نیستش و مثل سایه در کنارمه و یه دقیقه هم تنهام نمیزاره........پنهان نمیکنم که منم از مارتا بدم نمیادش یعنی خوشم میاد و از دیدنش خوشحال میشم و از کنار او بودن لذت میبرم یعنی منظورمه ...چی جوری بگم بابا یه جورایی ته دلم میلرزه....حله

بلند میشم و میرم داخل اتاقم و همونجوری بدون مسواک زدن و لباس عوض کردن میافتم روی تخت و مثل یه مرده میخوابم.

صبح از رسپشن زنگ میزنند و بیدارم میکنند. میرم و یه دوش میگیرم.عجب شامپوهای خوبی هستند...احساس میکنم موهام تمیزتر شدند یادم باشه چند تا شامپو بعدا برای خانومم بخرم... 

از نظر کاری امروز آخرین روز کار است. بالاخره اتوبوس زیبای ما میرسد و بعد از چند لحظه مارتا زیبا و دوست داشتنی من نیز پیاده میشود و به دنبالش فدریکا .مارتا موهاش رو امروز اصلا نبسته و ریخته دور سرشونه هاش....جین خوشدوخت مشکی رنگی هم به پاشه و تی شرتی آجری رنگ......

به هم میرسیم و تا سلام و علیکمون تموم میشه بهش میگم که این لباسا بهش میاد .....البته ایتالیاییها خیلی خوشتیپ و خوشگل هستند هم آقایونشون و هم خانوماشون و لباس خیلی بهشون میاد ...به همشون میاد.....من فکر کنم در خوشگلی خانومهای ایتالیایی در دنیا بی رقیب باشند. واقعا زیبا هستند. اصلا قابل مقایسه با جاههای دیگه اروپا مثلا آلمان- هلند - سوئد و حتی انگلیس نیز نیستند. یه کمی بگی نگی مثل خانومهای ایرانی هستند یعنی مثل ایرانیا چشم و ابروی مشکی دارند اما مزیتشون به خانومهای ایرانی اینه که اونا همشون قد بلند هستند.

مارتا هم قد بلنده یعنی وقتی کنارم وای میایسته شاید یه کم هم از من بلندتر میزنه...من بین آقایون قد بلند نیستم فقط ۱۷۵ هستم و این برای یه خانوم قد بلندی به حساب میادش.

سه تايي راه ميافتيم و سوار اتوبوس ميشويم....
حالا كجا بشينم؟؟؟ كنار مارتا يا فدريكا
؟؟!!
بلاخره اين دفعه سوتي نميدم و تيز بازي در ميارم ميگم بريم انتهاي اتوبوس
انها هم با اشتياق قبول ميكنند.
من وسط ميشينم و اونا هم در دو طرفم
.........زندگي شيرين ميشود.....اگه زنم اين صحنه رو ميديد با كاتيوشا ميزد من و اتوبوس و مارتا و فدريكا با كل اتوبوس ميرفتيم هوا پودرمون هم قابل پيدا شدن نبود.......خدا رحم كرده من خوش تيپ موش تيپ نيستم....يوسف جمال نيستم

- تا محل كارمان ميرويم و آخرين جلسات و ملاقاتها به اتمام ميرسد و يه عكس يادگاري با مارتا و فدريكا -سه تايي - مياندازيم....پيه يه دعوا حسابي با زنم رو به تنم ميمالم..اما ارزش داره...يادگاري ميمونه
ناهار همان رستوران هميشگي و غذاههاي خوشمزه البته بازم سه تايي فدريكا امروز مثل كنه چسبيده و ول كن نيستش....چاره نيست...بايد تحملش كرد......
نميشه گفت كه پاشو برو بابا ....من حرف و حديث دارم با اين مارتا خانوم.....ناهار به اتمام ميرسد...زمان چه سريع ميگذرد.......از رستوران خارج ميشويم ....ماشين مارتا هستش و قراره با اون بريم.....بلاخره فدريكا رضايت ميده و ازش خداحافظي ميكنم....دست ميدهم و دعوتش ميكنم بيايد ايران...ميگويد اگر فرصتي شد ميآيد..دختر بسيار خوبيست...شادو شنگول و شيطون .......

مارتا آخرین برنامه بازدیدی که برای عصر برایم تدارک دیده شده بود بهم زده و به این شکل فرصتی برای دیدار با خانوادش بوجود آمده و لذا دیگه هیچ بهانه ای برای نرفتن ندارم . قرار میزاریم ساعت ۵ مارتا بیاید دنبالم تا برویم به شهر آنها...مارتا در شهر jesi

زندگی میکند که در حدود نیم ساعت راه تا آنکونا فاصله است.

مارتا میرود و منم میروم به داخل هتل که کم کم برای بعد از ظهر آماده شوم در حالیکه به این فکر میکنم که چه هدیه ای برای پدر- مادر مارتا باید ببرم؟

 

  نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:23  توسط امیر  | 
امروز ناهار با خودم آورده بودم و لحظاتی قبل خوردم اما بی تعارف بگم که توی عمرم ناهار به این بدی نخورده بودم .اصلا از گلوم پایین نمیرفت و هی میپرید گلوم. آخه من باید چه جوری این ناهار رو میخوردم در حالیکه خواهر کوچولوم همین لحظه خوردن ناهار من- گرسنه هستش و غذا با خودش نیاورده و یه کم هم مریض احواله......من اگه برادر خوبی بودم اصلا به این ناهار دست نمیزدم و امروز هیچی نمیخوردم اما با کمال پررویی این غذا رو خوردم هر چند بهم نچسبید اما بالاخره نفس عمل همونه و من انجامش دادم.

قطعا من برادر خوبی نیستم چه در غیر این صورت آبجی کوچولوم الان گرسنه نمونده بود.شاید خیلی بهش تعارف نکردم .من خیلی اهل تعارف نیستم و جالب اینه که بلدم نیستم اما نمیدونم شاید خواهرم یه مقداری تعارفی باشه و من نمیدونم.

در هر حال کوفت میخوردم بهتر از اون ناهار بود.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:13  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM