روزمرگی های یک کارمند |
......نگاهش میکنم. معصومیتی مثال زدنی در آن موج میزند.فکر میکنم که یک انسان چقدر میتواند دوست داشتنی و مهربان باشد.
صدای ملایم موسیقی کم کم اوج میگیرد و فضای دل انگیز و رویایی آن کافه دنج را به هم میریزد.چند زوج از اطرافمون بلند شده و شروع به حرکات موزون یا نمیدونم حرکات ناموزون میکنند و دل من همچنان در مشتم است که نکند یک موقع مارتا هوس رقص به سرش بزند اونم رقص دو نفره...اگه تنهایی برقصد مانعی نیست و خودم هم دست میزنم ...اما .......نه خودم را دلداری میدهم که مارتا اهل رقص نیستش......
از خانواده اش و خودش میپرسم.پدرش بازنشسته ارتش ایتالیا و مادش خانه دار هستند.میگوید یک برادر بزرگتر دارد که ازدواج کرده و در فلورانس زندگی میکند.
چقدر از شنیدن این حرف خوشحال میشوم.خیالم راحت میشود که دیگر برادری در کار نیستش که یه دفعه وارد کافه شده و خلاصه یه سیبیل کلفت کنار خواهرش ببینه و ......
میگه میدونی من خودم انتخاب کردم که مترجم شما باشم؟
- نه......راستی چرا اینگارو کردی؟
- میگه چون ما ایران رو دوست داریم. پدر و مادرم هم ایران رو دوست دارند.
- اوم......آخه چرا دوست دارند؟
- اونا قبلا کشور شما بودند و ایران رو دیدند!!
چشمام از تعجب چهار تا میشه...حاج . واج نگاش میگنم و میگم: یو آر جوکینگ مارتا....
.آیم نات جوکینگ امیر......
مارتا میگه قبل انقلاب پدر و مادرش بیست روز در ایران بوده اند و در آن زمان به آنها خیلی خوش گذشته و از خاطرات بسیار به یاد ماندنی آنها سفر به ایران است. اینه که ما ایران رو دوست داریم.
وای....داره کم کم جالب میشه و تازه میفهمم که چرا مارتا اینقدر بهم محبت داره و خیلی بیشتر از یک مترجم و راهنمای معمولی بهم نزدیک شده...
مارتا ادامه میده که خانوادم خواستند که یه شب بیایی منزل ما.......پدر مادرم خیلی دوست دارند تو را از نزدیک ببینند....من برایشان گفتم که از ایران آمدی اینه که علاقمندند که مهمان ما باشی.....
جل الاخالق.......چه میشنوم.......دنیا چقدر کوچیکه.......چقدر اتفاقات میتونه روی انسان و رفتار اون تاثیر بزاره و در ناخودآگاه اون بمونه تا اینکه در جایی بروز بده.......حتما در 30-35 سال پیش که پدر مادر مارتا ایران بوده اند محبت دیده اند که هنوز هم یادشان مانده. هنوز هم حتی حضور یک فرد غریبه مثل من از ایران و در این جای دور افتاده و ساکت ایتالیا آنها را به یاد ایران میاندازد.......
.این چند روزه مارتا دیگه فهمیده من چی میخورم و سلیقم چیه بنابر این از قبل سفارش غذاهای مورد علاقمو کرده......ماهی با سیب زمینه با پاستا با اسپاگتی به اضافه نوشیدنی الکلی و غیر الکلی که الحمدالله من غیر الکلیش رو نمیخورم.
اما تا بخواین مارتا از اون نوشیدنی های الکلی میخوره...خنده هاش بیشترو با صداتر میشه میشه و الکل یواش یواش روش تاثیر میزاره.....کم کم نگرانش میشم نکنه یه دفعه حالش خراب شه .اونوقت تو مملکت غریب چه خاکی تو سرم بریزم.
فکر کنم یه 5-6 تا نصف لیوان تا حالا خورده و بازم میخوره ....بالاخره از رستوران خارج میشیم و میآییم بیرون و توی هوای آزاد و تمیز این شهر کوچک و خلوت خوش آب و هوا و رویایی با ساحلی زیبا.....
از مارتا بابت شام دلپذيري كه با هم داشتيم تشكر ميكنم.......دختره چقد زحمت كشيده بود....شرمنده شدم...شام را هم كه حساب كرد البته اونا وضعشون خوبه
قيمت يه شام خوب در ايران و قيمت يك مك دونالد در اروپا.....
سوار ماشین مارتا شده و به سمت هتل حرکت میکنیم...چند دقیقه بعد جلوی هتل پیاده میشم و مارتا هم:
نمیدونم چه جوری دعوت خانوادشو رد کنم چون واقعا دیگه فرصتی برای این کار نیستش بنابر این به مارتا میگم:
منم خوشحال میشم خانوادت رو بببینم اما مارتا خودت بهتر میدونی من باید دو روز دیگه برگردم ایران و آیا فکر میکنی فرصت میکنیم اونا رو ببینیم.
با خنده ای حاکی از رضایت میگه من فکرشو کردم. فردا شب میریم خانه ما..........و در مقابل چشمان گرد شده من که نگاش میکنم با ماشين قشنگش در خلوت خيابان نيمه تاريك به سوي منزلشان ميرود...
ساعت را مينگرم.......
عقربه هايش 1.5 را نشان ميدهند
به سمت هتل میروم در حالیکه به این موضوع فکر میکنم که مارتا برای فردا چه برنامه هایی برایم دیده است ؟؟!!!
متن آهنگ زیبای شک میکنم رو نیز اینجا میزارم:
شک مي کنم به آدمک شک مي کنم به خبراي قاصدک شک مي کنم
حالم به هم مي خوره از فرشته هاي الکي
اين همه از ما بهترون قديساي دروغکي
شيطونه ميگه همه ي فرشته ها را لو بدم
چرا بايد وحشت کنم وقتي همه وصليم به هم
شک مي کنم به آدمک شک مي کنم به خبراي قاصدک شک مي کنم
شيطونه ميگه حاکم رو پيش همه فلک کنم
به فکر همسايه باشم تا به خودم کمک کنم
نون خطيب مجلسو دلم مي خواد آجر کنم
وقت موعظه مردمو از خنده روده بر کنم
شک مي کنم به آدمک شک مي کنم به خبراي قاصدک شک مي کنم
دلم مي خواد روز عزا پيرهن قرمز تن کنم
به زور نور ساز خوش شبکده رو روشن کنم
مضراب گيتارو مي خوام به ميکده مهمون کنم
مي خوام شب يلدا را هم چله تابستون کنم
غريبه دشمن تو نيست رمال بي دل دشمنه
وقتي که شلاق مي زنه اين خودشه که مي شکنه
شک مي کنم به آدمک شک مي کنم به خبراي قاصدک شک مي کنم
دیشب بازم رفتم سراغ کویر و این بار صفحاتی را خواندم و همانها را اینجا میگزارم تا آن لذتی را که من از خواندن آنها بردم شما نیز ببرید.
جشن قهرمانی پرسپولیس
شادی زاید الوصف افشین قطبی مربی بسیار با کلاس و تحصیل کرده و با شخصیت پرسپولیس فرد وسط با کت و شلوار.
بازی تمام شد و وقت آمپول زدن من....با ترس و لرز آمپولها رو برداشتم رفتم تا بزنم.تو راه یه دونشو در آوردم دیدم لامصب چه سوزن بزرگی داره...بی صاحاب قد یه جوال دوز بود از بزرگی..... رفتم جای دیروزی و مشمای آمپولا رو دادم به یه آمپول زن دیگه...خلاصه خوابیدم به رو روی تخت و دستمو گاز گرفتم تا آمپول رو بزنه...خداییش خیلی درد نداشت و یه سوزش کوچولو و بعد یکی دیگه از اون طرف......پا شدم لباسامو مرتب کردم تا خاستم راه بیفتم دیدم ای داد بیداد پام خشک شد و یه درد عجیب تازه پیچید توی پام......لنگ لنگون اومدم بیرون و ۸۰۰ تومان ناقابل هم به آمپول زنه دادم و یکیشون که دیروز بهم آمپول زده بود گفت : مگه درد میکنه؟
منم از عصبانیتم گفتم پس چی.....نیم متر سوزن فرو کردی تو گوشتم اونوقت میگی درد میکنه!!!![]()
خدا را شکر خیلی بهتر شدم و شب هم ساعت ۱۲ خوابدم و الانم فرش و فرش هستم و تا ساعاتی دیگه هم باید برسیم به حضور رئیس بزرگ
ازش ممنونم![]()
تولد حمیده عزیز: ۱ آذر ماه
برا ناهار همسرم باقلا پلو با مرغ پخته بود و به زور بلندم کرد و آوردم سر سفره اما نتونستم غذا بخورم و دوباره از سر سفره یه کله رفتم داخل رخت خواب...باورتون میشه منیکه شبها زودتر از یک دو نمیخوابم و صبحها هم ۶- ۵.۵ بیدار میشم از صبح داخل رخت خواب و خواب بودم تا غروب...کم کم بدنم هم شروع کرد به درد کردن...و خلاصه به زور پا شدم رفتم پیش دکتر خانوادگیمون که خونشون درست روبری مجتمع ماست و از بالکن خونه ما پنجره خونه اونها دیده میشه و مطبشم درست اونور خیابونمون و در صد متری هستش...خلاصه تا رسیدم بدون نوبت رفتم داخل و افتادم رو تخت و دکتر بیچاره خیلی ترسید.......معاینم کرد و فشارم رو گرفت و گفت فشارت ۸ شده و فکر کنم عفونت گرفتی و پشت بندش دوتا آمپول گاوکش و یه دونه سرم که قد یه آب معدنی بزرگ بود بهم تزریق کردند در حالیکه غیر از اون دو آمپول اولی حداقل ۶-۷ تا آمپول هم زده بودند داخل سرم و رنگ سرم شده بود یه سبز خیلی خوشرنگ.
بالاخره سرم تموم شد و پا شدم لنگون لنگون راه افتادم سمت خونه.....نمیدونم چه آمپولی رو بهم تزریق کردن بود اون دختره در بدر آمپول زنه که پام اینقدر درد هم گرفته بود و عضلاتم تیر میکشید.
رسیدم خونه و رفتم زیر پتو و سردم شدو دو سه تا پتو روم کشیدم.....سردم بود و از طرفی هم اونقدر عرق کرده بودم که خیس عرق شدم. همانطوری با تب و لرز زیر پتو و درد بدن و پا و سر و .....ساعت ۱۱ یه شام مختصری خوردم و دوباره افتادم رو تخت.......
وای عجب شبی رو گزروندم......خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه...من در کل آدم خیلی جون سختی هستم و کمتر اتفاق میافته که درد منو بندازه - حتی گاها که درد سنگ کلیه هم منو میگیره این همه که این مریضی منو انداخت منو نمیاندازه.
خلاصه تا صبح به سختی جون کندم و صبح بازم روز از نو روزی از نو...همانطور حالم بد بود تا ساعت ۳-۴ و نه تونستم صبحونه بخورم و نه ناهار....بعد از ظهر کم کم حالم بهتر شد اما از بس بهم دارو تزریق شده بود و مسکن خورده بودم خوابم میآمد. تا غروب خوابیدم و ساعت ۶ خانومم بیدارم کرد و گفت پا شو کمی هوا بخور.....خلاصه به سختی رفتم بالکن هوایی خوردم و برگشتم داخل....شام دیشب خوب نخوردم و دیگه هر کاری کردم از دیروز ساعت ۶ بعد از ظهر نتونستم بخوابم تا همین الان که ساعت ۱۰ صبح شنبه هستش و دارم این سطور رو مینویسم...هنوز خوب نشدم که بدتر هم شدم. گلوم میسوزه....صدام گرفته...سرفه میکنم ....خوابم میاد...سرم درد میکنه.....بدنم درد میکنه......و امروز و فردا هم استراحت پزشکی دارم اما اتفاقا امروز و فردا مجبور هستم سر کار باشم چون رئیس جدید که اومده برای فردا احضارم کرده و باید با کلی اطلاعات و گزارش برم پیشش
و باید اونا رو امروز آماده کنم.
امروزم که برم خونه باید سر راه برم و دوتا آمپول دیگه هم بزنم آمپولایی که نمیدونم دکتر اشتباهی نوشته و مخصوص گاوه یا نه اون دختره آمپول زن عین گاو میزنه که اونقدر درد داره![]()
1-روي يكي از صندليهاي داخل ميدان يه پسر و دختر نشستن..يعني خوابيدن ... حالت هاي مختلف ميگيرند و دارند همو ميبوسند
ناگهان مارتا دستم را ميكشد خجالت ميكشم و راه ميافتيم
2- هوا ديگر كاملن تاريك شده است بايد برويم هتل و رستوران بعدش...سوار اتوبوس ميشويم..شبيه همانيست كه وقت آمدن سوار شده بوديم اما چون تاريك شده يه كم شلوغه...چون خسته ايم اين دفعه ميشينيم روي صندلي و اتوبوس حركت ميكند....تفلك مارتا هم خسته است...از صبح ميآيد و تا آخر شب كه من به هتل ميروم با من است بعد آن تازه بايد برود خانه اشان......خانه اشان نيز اصلن در اين شهر نيستش..در يك شهر كوچك نزديك آنكونا زندگي ميكند....نيم ساعت رانندگي تا آنجا طول ميكشد
3- به هتل ميرسيم....مارتا در لابي ميماند تا من وسايلم را بگذارم و بر گردم.....اصلن دلم نميخواهد كه شام بخورم اما.......به خاطر مارتا خودم را قانع ميكنم كه گرسنه هستم
پايين ميآيم و سوار ماشين مارتا ميشويم و حركت به سمت رستوران....ماشينش بسيار تميز است....ميگويد موسيقي دوست دارم يا نه......بله ميگويم...سي دي گذاشته و آهنگ ايتاليايي ضايه اي پخش ميكند...ميپرسد خوشم ميآيد..با خنده ميگويم عاليست
4- رانندگي مارتا بسيار خوب است و با احتياط رانندگي ميكند....بيشتر از اينكه جلو را نگاه كنم اورا مينگرم...عجيب است..دنياي غريبي است....روزگار چه بازي هايي براي آدم ميكند...چه لحظه هاي پيش رويت قرار ميگيرند....
چه كساني وارد زندگيت ميشوند....
آدم هاي مختلف....از سرزمين هاي مختلف....خوب ..بد ..زشت ..زيبا...
از بعضيهاشان بدت ميايد..بعضي هاشان ازيتت ميكنند...خيبلي ها را دوست داري...خيلي ها دوستت دارند..آدم هاي بزرگ...با روحهاي بزرگ ..افكار بلند...
زندگي خودم اينجوري بوده...خيلي آدم تو زندگيم آمده و رفته و مانده و ...فرق نميكنه...آقا ..خانوم....
به مارتا نگاه ميكنم...او از كدام نوع آدم هاي زندگيم است؟
نميدونم....به قول مهرداد شايد اين غريبه بتونه بهترين من بشه
..اما نه..اون شايد بتونه دوست خوبي باشه اما بهترين من ؟.....نه....از اين بيشتر ديگه نبايد با او جلوتر رفت....فقط يه دوست خوب.......
- بلاخره ميرسيم.....اما اون رستوران هميشگي نيستش
اي بابا .. دو باره ميخواد منو خجالت بده..بابا بي خيال....حالا اينارو تو دلم ميگم در حالي كه خدا خدا ميكنم زودتر بريم تو ببينيم چه خبره......فوقش ديگه بايد 50-60 يورو پول شام بدم ديگه
رستوران كوچكيست...ميزها بيشتر دو نفره هستند و گلهاي زيبايي هم روي آنها قرار دارد..يه بار زيبا هم گوشه آن قرار دارد...نيمه تاريك است...يه آهنگ ملايم هم از يه بلند گويي كه پنهان است پخش ميشود......
3- دكوراسيون بسيار زيبايي دارد....به محض ورود يه گارسن خانوم شيك پوش جلو آمد و به ايتاليايي چيزي گفت ..مارتا هم كمي صحبت كرد و سر انجام ما را به سمت يه ميز هدايت كرد....از قبل آماده شده است....يه شمع زيبا هم قرار دارد....مارتا تعارف ميكند و مينشينيم....حالا دو زاريم ميافتد....ناكس از قبل آنجا را رزرو كرده است
ميز دو نفرست و داخل يه گلدان بلور زيبا دو سه شاخه گل صورتي و زيبايي قرار گرفته و پيش بند كرم رنگي را به طرز جالبي داخل ليواني زيبا قرار داده اند...بشقابي با 4-5 تا قاشق و چنگال و چاقو هم در كنارش هستند....
سايه هاي زيبايي از گلها با لرزش نور شمع روي صورت مارتا ايجاد ميشود
4- ناگهان گارسن از دور به سمتمان ميآيد..در دستش يك سيني با يك شيشه نوشيدني قرمز رنگي با دو ليوان كمر باريك و بسيار تميز قرار دارد....ليوانها را روي ميز گذاشته و كمي از مايه داخل شيشه تا نصفه داخل آنها ميريزد....
عجب لامصب خوشرنگ و زيبا شده....انعكاس نور شمع روي ليوانها به طرز جالبي به چشم ميآيند.......ديگه مارتا يادم رفته و مبهوت دارم اين صحنه ها را مينگرم......
نكنه بايد آنها را بنوشم......مارتا يكي از ليوانها را بر ميدارد....به من اشاره ميكند....خدايا چه كار كنم!!!؟؟؟؟
5- در همين هنگام گارسن ميآيد و كاغذي را در سيني به مارتا ميدهد....مارتا آن را ميخواند و با معذرت خواهي بلند ميشود...ميگويد تلفن با او كار دارد........نفس راحتي ميكشم.....خدايا متشكرم.......
تا ميرود ليوان را برداشته و آروم بدون اينكه كسي متوجه شود در گلدان بغل ميز خالي ميكنم .......كم مانده بود سي و خورده اي سال نماز خواندن را هدر دهم
مارتا هنوز نيامده و من اطراف را مينگرم......ناگهان چشمانم گرد ميشود.........خدايا كمكم كن........
در گوشه اي از سالن يك دانسينگ كوچك وجود دارد.
1-....مارتا بر ميگردد...معذرت خواهي كرده و ميگويد مادرش بود
به ليوانم مينگرد كه خاليست...تعجب ميكند حق هم دارد بايد صبر ميكردم تا او هم بيايد اما ...بلاخره ايراني هستيم ديگه...هر جا بريم بايد ضايگي خودمون رو به چشم عالم بكشيم
به قول مرحوم جمالزاده ما ايرانيا هيچ چيزمون به هيچ جاي دنيا شبيه نيستش
دوباره ليوان را پر ميكند يعني نيمه پر ميكند.....لعنت بر شيطون.....ول كن نيست......بلاخره خجالت رو كنار ميذارم و با شرمندگي و نااميدي تموم ميگم كه نوشيدني غير الكلي ديگه
در كمال شگفتي ميگه بله
2-از خوشحالي نيشم تا بنا گوش باز ميشه......قربون آدم چيز فهم...مارتا را خيلي دست كم گرفته بودم....امان نميدم ليوان را برداشته و با زدن به ليوانش و گفتن چيرز بالا ميكشم.....از نم نم خوردن و جرعه جرعه خوردن خبري نيست......
بايد قبول كنيم ما رسم و رسوم اونا رو بلد نيستيم حد اقل من بلد نيستم......ديگه بيشتر از اين منو تحقير نكنين....واقعن بلد نبودم.
خلاصه داستان فیلم:
یک شکارچی هیولاها به اسم گابریل ون هلسینگ در اواخر قرن 19 پس از اتمام اولین ماموریتش که تعقیب و نابودی مستر هاید است به واتیکان فراخوانده می شود . او از سوی واتیکان ماموریت می یابد هر چه زودتر عازم ترانسیلوانیا در کشور رومانی شده و در آنجا کنت دراکولا را یافته و نابود سازد تا جلوی جنایتهای این هیولای خونخوار و همسرانش را بگیرد . ون هلسینگ بهمراه دستیارش کارل و با مجهز شدن به ابزارهای پیشرفته برای شکار دراکولا عازم آن کشور می شود . او در آنجا با زن زیبایی به اسم آنا آشنا می شود که آخرین نسل از خانواده ای است که به داشتن زندگی جاودانی نفرین شده اند و تنها با نابودی دراکولا می توانند به آرامش ابدی دست یابند . از طرف دیگر دراکولا در پی تولید مثل است و چون او و همسرانش بطور طبیعی قادر به اینکار نیستند تصمیم دارد با استفاده از برادر آنا که تبدیل به یک گرگ نما شده و سپس استفاده از مخلوق فرانکشتین ، بچه هایش را بدنیا آورده تا بتواند نسل بشر را نابود سازد . اکنون ون هلسینگ بایستی بهمراه آنا با دراکولا مقابله کنند .
اینم چند تا عکس از این فیلم:
با خونسردی هر چه تمامتر رفتند به بالکن و لحظاتی بعد برگشتند در حالیکه یک گونی رو خر کش کنان و به زور پشت سرشان از بالکن به آشپزخانه و روی زیر سفره ای قرار دادند.چای که دهانم بود دیگه نتونستم قورت بدم و پرید توی گلوم....فهمیدم چه خوابی برام دیده اما جزئیات خواب هنوز مشخص نبود.......بالاخره در گونی را باز کردند و محتویاتشو خالی کردند کف آشپزخانه.... چشمتون روز بد نبینه .....یه خرمن سبز رنگ درست شد از باقلا. باور کنین وقتی رفتم کنار ش وایستادم تقریبا به اندازه خودم بود![]()
سرتون رو درد نیارم......شروعش ساعت شیش بود و وقتی تموم شد به ساعت نگاه کردم دیدم عقربه هاش یازدو و نیم رو نشون میدادند.......از جام بلند شدم که نماز بخونم....دیگه راست نمیشدم همانطور دو لا مونده بودم!!!انگای که یه نفر توی رکوع سنگ بشه.......همانطور دولا دولا نماز خوندمو افتادم روی تخت خواب و عین یه مرده بی حرکت تا صبح خوابیدم......
نتیجه گیری اخلاقی برای مجردا:
از من به شما نصیحت که اولا ازدواج نکنین دوما ازدواج نکنین سوما اگر هم گوشاتون بلند شد و ازدواج کردین وای به حالتون که بیچاره شدین
حداقل باقلا پاک نکنین![]()
1- ...... او را مينگرم ..چشماني آبي دارد ... زياد هم آبي نيست...يعني روشن است رنگ آب است درست مثل آب...اصلن مثل ان آبي بيكران دريايي است كه الان جلوي چشام است اما تلاتم ندارد...موج ندارد...آرام آرام است...
مثل گوش كردن به يك موسيقي ...مثل خوابهاي طلايي معروفي..اون حس را به من ميدهد....
اروپايي ها خيلي متفكر به نظر نميان ظاهرشون زياد نشون نميده اما مارتا بسيار متفكر ميزنه...
2- اتوبوس تقريبن پر است اما نه لبريز مثل اتوبوسهاي انقلاب - امام حسين
صندلي آخر اتوبوس و ميني بوس فكر كنم تو تمام دنيا مال شيطون ها و خلاف هاست
3- تو يه ايستگاه يه آقا جوون با بچه تو بغلش مياد داخل...يه نفر كه تو صندلي تكي نشسته بلند ميشه و جاشو به اون ميده... شنيده بودم در ديار كفر از اين خبر ها نيستش اما... نه ...مردم هواي همو دارند..لااقل تا جايي كه من ديدم.... تعدادي سياه پوست نيز داخل اتوبوس هستند
مارتا لباس هاي صبح تنش است..همان جين راه راه...عجيب بهش ميآيد..اين موضوع را بعدن بهش گفتم
به مارتا گفتم لباست خیلی قشنگه و بهت میاد و با این لباس زیباتر شدی و واقعا هم از از ته دل گفتم و حرف دلم بود اونم کلی کیفور شد و تشکر کرد به همین سادگی
4- به زنگ صداي دلنشين مارتا به خودم ميام...صداش زنگ خاصي داره...مثل اكو ميمونه..از اون صدا هاي است كه وقتي ميشنوي ادامه هم دارند ...اينه كه بيشتر جذبت ميكنه دوست داري بيشتر و از نزديكتر بشنوي ...الان كه به يك ستون در اتوبوس تكيه داده ايم صدايش از نزديكترين فاصله به گوشم ميرسد...در حقيقت زير گوشم نجوا ميكند...
تا حالا شده يكي از دوست داشتني ترين صدا هاي زندگيتان از چند ميليمتري تو گوشتون نجوا كنه
خودم را به اون راه ميزنم تا بيشتر صحبت كند
تا حالا اتاق عمل رفتين..آمپول بيهوشي بهتون زدن؟ آمپول ميزنن و يه نفر باهاتون حرف ميزنه تا به خواب برين...نه...منظورمه به رويا برين..نه نه...بيهوش بشين.....دارين اونو ميبينين ...صداشو هم ميشنوين ..مثل خواب و رويا...صداشو اسلو موشن ميشنوين....
آه پيدا كردم...كلمه اش رو يافتم...صداش اسلو موشن بود... اصلن صحنه هاي قشنگ فوتبال را اسلو موشن نشان ميدهند به كمك تكنولوژي..اما ...
صداي مارتا اسلو موشن بود ............
- به سمت مارتا برگشتم...ديدم حاج و واج نگاه ميكنه.گفتم موضوع چيه مارتا؟.....گفت چيزي نيست... صدات كردم هواست نبود
منم خودمو به اون راه زدم و گفتم ..اه ببخشيد
با ماشين خودش برويم اما من ترجيح ميدهم با اتوبوس هاي خطيشان برويم تا بيشتر و از نزديك با زندگي عادي مردم آنجا اشنا شوم..بلاخره ميپذيرد و خداحافظي كرده و ميرود و من هم ميروم اتاقم استراحت كنم.
روز سوم حضورم در اينجاست اما انگار قرن هاست دخترم را نديده ام......روي تخت دراز كشيده و به خانواده ام فكر ميكنم...اگر بودند چقدر خوش ميگذشت...
چقدر دلم ميخواست كه در اينجا زندگي كنم يعني پاري در اينجا بزرگ شود.....يكي از آرزو هاي بزرگ من زندگي در خارج ايران است..بالاخره هم اين كار را ميكنم ..در برنامه دارم و دنبالش هستم.....
افكار مغشوش و در هم بر هم مثل پرندگان آلفرد هيچكاك ريخته اند به سرم و ازيتم ميكنند و نميگذارند آرام باشم....
گاهن اينجوري ميشوم ..اعصابم خورد ميشود..عصبي ميشوم..اما زود گذر است.....
سعي ميكنم با فكر كردن به برنامه بعد از ظهر و مارتا خودم را آرام كنم.........
نماز صبح هم خواب مانده ام و آن را نيز ميخوانم و ....بوسه اي بر مهر ساخته شده از تربت كربلا ميزنم..آن را به صورتم ميكشم و بلند ميشوم ....عجيب حالم سر جايش ميآيد....آخيش راحت شدم
تلويزيون را روشن ميكنم ببينم چه خبر است.....بي بي سي ورد را پيدا ميكنم...طبق معمول آخرين خبر هاي دنيا را ميدهد..كانال عوض ميكنم.....اكثرن ورزش نشان ميدهند....جالب است در يك كانال بازي بايرن مونيخ با يك تيم ديگر آلماني از بوندس ليكاست
چند دقيقه اي نگاه ميكنم اما ......حيفم ميآيد اين زمانهايي را كه اينجا هستم در اتاق و با تلويزيون هدر كردن بگذرانم بنابر اين لباس عوض كرده و پايين ميروم...جلوي هتل يك نمايشگاه فروش موتور سيكلت هستش كه كلي موتور خوشگل و رنگارنگ و بزرگ و كوچك جلوي آن پارك شده است...باور كنين بيش از 100 نوع موتور با كلاس ها و ماركهاي
مختلف از هوندا و ياماها بگير تا هارلي ديودسون و بي ام و و سوزوكي و چيزاي ديگه كه من اسماشونو هم تا حالا نشنيدم....
هر چي نگاه ميكنم از شهاب و پازنگ و ايران دو چرخ و ديگر موتور هاي فكسني خودمون خبري نيست
2- نزديكيهاي 6 است و به هتل بر ميگردم و در لابي منتظر مارتا ميمانم. سر ساعت ميآيد و خوش و بشي كرده و راه ميافتيم.
قبلن از رسپشن هتل پرسيده ام و ايستگاه اتوبوس نزديك است و پياده به آن سمت ميرويم. مارتا كه كنارم راه ميرود هم قد من است .بين خانوم ها او قد بلند به حساب ميآيد
به ايست گاه ميرسيم و حالا بليط نداريم...مارتا از كسي سراغ بليط فروشي را ميگيرد. بلاخره داخل كوچه اي در يك بغالي مانندي بليط پيدا ميكنيم....قيمت بليط ها فرق دارد...اگر يك سره بگيري 1 يورو رفت و يك يورو هم بر گشت بايد جدا بخري اما اگر دو سره بخري 1.5 يورو حساب ميكنند
دو تا بليط دو سره به مركز شهر ميخريم و من حساب ميكنم
ميرويم سر ايستگاه و منتظر اتوبوس...در ايست گاه تعدادي دانش آموز نيز منتظر اتوبوسند...
بلاخره يك اتوبوس ميرسد و سوار ميشويم.... كسي بليط به راننده نميدهد بلكه يك دستگاهي نصب شده كه بليط را مثل كارت اعتباري به آن ميدهي و با صدايي گوشه اي از آن را سوراخ كرده و تاريخ و ساعت سوار شدن را هم ميزند...
همه مثل بچه آدم بليط هايشان را ميدهند و ديگر از شعار : ارايه بليط نشانه شخصيت شماست خبري نيست....
راننده هم فرياد نميزند كه بر پدر و ماردش لعنت هر كي بليط نده
....اتوبوس حركت ميكند و من و مارتا كنار هم ايستاده ايم و به آبي بيكران دريا در دوردست ها خيره شده ايم...
مارتا در فكر است......چقدر دلم ميخواهد بدانم به چه چيز فكر ميكند.......
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|