تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 

......نگاهش میکنم. معصومیتی مثال زدنی در آن موج میزند.فکر میکنم که یک انسان چقدر میتواند دوست داشتنی و مهربان باشد.
صدای ملایم موسیقی کم کم اوج میگیرد و فضای دل انگیز و رویایی آن کافه دنج
را به هم میریزد.چند زوج از اطرافمون بلند شده و شروع به حرکات موزون یا نمیدونم حرکات ناموزون میکنند و دل من همچنان در مشتم است که نکند یک موقع مارتا هوس رقص به سرش بزند اونم رقص دو نفره...اگه تنهایی برقصد مانعی نیست و خودم هم دست میزنم ...اما .......نه خودم را دلداری میدهم که مارتا اهل رقص نیستش......
از خانواده اش و خودش میپرسم.پدرش بازنشسته ارتش ایتالیا
و مادش خانه دار هستند.میگوید یک برادر بزرگتر دارد که ازدواج کرده و در فلورانس زندگی میکند.
چقدر از شنیدن این حرف خوشحال میشوم.خیالم راحت میشود که دیگر
برادری در کار نیستش که یه دفعه وارد کافه شده و خلاصه یه سیبیل کلفت کنار خواهرش ببینه و ......

میگه میدونی من خودم انتخاب کردم که مترجم شما باشم؟

-          نه......راستی چرا اینگارو کردی؟

-          میگه چون ما ایران رو دوست داریم. پدر و مادرم هم ایران رو دوست دارند.

-          اوم......آخه چرا دوست دارند؟

-          اونا قبلا کشور شما بودند و ایران رو دیدند!!

چشمام از تعجب چهار تا میشه...حاج . واج نگاش میگنم و میگم: یو آر جوکینگ مارتا....

.آیم نات جوکینگ امیر......

مارتا میگه قبل انقلاب پدر و مادرش بیست روز در ایران بوده اند و در آن زمان به آنها خیلی خوش گذشته و از خاطرات بسیار به یاد ماندنی آنها سفر به ایران است. اینه که ما ایران رو دوست داریم.

وای....داره کم کم جالب میشه و تازه میفهمم که چرا مارتا اینقدر بهم محبت داره و خیلی بیشتر از یک مترجم و راهنمای معمولی بهم نزدیک شده...

مارتا ادامه میده که خانوادم خواستند که یه شب بیایی منزل ما.......پدر مادرم خیلی دوست دارند تو را از نزدیک ببینند....من برایشان گفتم که از ایران آمدی اینه که علاقمندند که مهمان ما باشی.....

جل الاخالق.......چه میشنوم.......دنیا چقدر کوچیکه.......چقدر اتفاقات میتونه روی انسان و رفتار اون تاثیر بزاره و در ناخودآگاه اون بمونه تا اینکه در جایی بروز بده.......حتما در 30-35 سال پیش که پدر مادر مارتا ایران بوده اند محبت دیده اند که هنوز هم یادشان مانده. هنوز هم حتی حضور یک فرد غریبه مثل من از ایران و در این جای دور افتاده و ساکت ایتالیا آنها را به یاد ایران میاندازد.......

 

 

.این چند روزه مارتا دیگه فهمیده من چی میخورم و سلیقم چیه بنابر این از قبل سفارش غذاهای مورد علاقمو کرده......ماهی با سیب زمینه با پاستا با اسپاگتی به اضافه نوشیدنی الکلی و غیر الکلی که الحمدالله من غیر الکلیش رو نمیخورم.
اما تا بخواین مارتا از اون
نوشیدنی های الکلی میخوره...خنده هاش بیشترو با صداتر میشه میشه و الکل یواش یواش روش تاثیر میزاره.....کم کم نگرانش میشم نکنه یه دفعه حالش خراب شه .اونوقت تو مملکت غریب چه خاکی تو سرم بریزم.
فکر کنم یه 5-6 تا نصف لیوان تا حالا خورده و
بازم میخوره ....بالاخره از رستوران خارج میشیم و میآییم بیرون و توی هوای آزاد و تمیز این شهر کوچک و خلوت خوش آب و هوا و رویایی با ساحلی زیبا.....

از مارتا بابت شام دلپذيري كه با هم داشتيم تشكر ميكنم.......دختره چقد زحمت كشيده بود....شرمنده شدم...شام را هم كه حساب كرد البته اونا وضعشون خوبه ......نگين چتر بازي كردم ها... به گارسن هم من پول دادم...لات بازي در آوردم 5 يورو دادم يعني 5500 تومان.......
قيمت يه شام خوب در ايران و قيمت يك مك دونالد در اروپا.....

سوار ماشین مارتا شده و به سمت هتل حرکت میکنیم...چند دقیقه بعد جلوی هتل پیاده میشم و مارتا هم:

نمیدونم چه جوری دعوت خانوادشو رد کنم چون واقعا دیگه فرصتی برای این کار نیستش بنابر این به مارتا میگم:

منم خوشحال میشم خانوادت رو بببینم اما  مارتا خودت بهتر میدونی من باید دو روز دیگه برگردم ایران و آیا فکر میکنی فرصت میکنیم اونا رو ببینیم.

با خنده ای حاکی از رضایت میگه من فکرشو کردم. فردا شب میریم خانه ما..........و در مقابل چشمان گرد شده من که نگاش میکنم با ماشين قشنگش در خلوت خيابان نيمه تاريك به سوي منزلشان ميرود...
ساعت را مينگرم.......
عقربه هايش 1.5 را نشان ميدهند

به سمت هتل میروم در حالیکه به این موضوع فکر میکنم که مارتا برای فردا چه برنامه هایی برایم دیده است ؟؟!!!

  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:30  توسط امیر  | 
آلبوم  شنیدنی شب سفید گوگوش و مهرداد آسمانی هم بالاخره دستم رسید و کاملشو شنیدم و دیدم. متن ترانه ها از شهیار قنبری با آهنگهای زیبای مهرداد آسمانی و ویدئوهای سیروس کوردونی با صدای گوگوش و مهرداد مجموعه بسیار جالبی شده که توصیه میکنم حتما ببینین. 

متن آهنگ زیبای شک میکنم رو نیز اینجا میزارم: 

شک مي کنم به آدمک شک مي کنم به خبراي قاصدک شک مي کنم
حالم به هم مي خوره از فرشته هاي الکي
اين همه از ما بهترون قديساي دروغکي
شيطونه ميگه همه ي فرشته ها را لو بدم
چرا بايد وحشت کنم وقتي همه وصليم به هم
شک مي کنم به آدمک شک مي کنم به خبراي قاصدک شک مي کنم
شيطونه ميگه حاکم رو پيش همه فلک کنم
به فکر همسايه باشم تا به خودم کمک کنم
نون خطيب مجلسو دلم مي خواد آجر کنم
وقت موعظه مردمو از خنده روده بر کنم
شک مي کنم به آدمک شک مي کنم به خبراي قاصدک شک مي کنم
دلم مي خواد روز عزا پيرهن قرمز تن کنم
به زور نور ساز خوش شبکده رو روشن کنم
مضراب گيتارو مي خوام به ميکده مهمون کنم
مي خوام شب يلدا را هم چله تابستون کنم
غريبه دشمن تو نيست رمال بي دل دشمنه
وقتي که شلاق مي زنه اين خودشه که مي شکنه
شک مي کنم به آدمک شک مي کنم به خبراي قاصدک شک مي کنم

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط امیر  | 
آی که چقدر این کتاب کویر دکتر رو من دوست دارم یعنی همه کتابهایش را دوست دارم اما کویر را دگر گونه.....گویی حرفهای دل دکتر است که چنین بر دلم مینشیند. این است که هر از چند گاهی- نصف شبان بیشتر- از گوشه کتابخانه نرم و آرام آن را بیرون میکشم و تورقی میکنم و برای نمیدانم صدمین بار - هزارمین بار قسمتهایی از آن را میخوانم و میبویم و میچشم و چه میگویم ...در آن غرق میشوم.

دیشب بازم رفتم سراغ کویر و این بار صفحاتی را خواندم و همانها را اینجا میگزارم تا آن لذتی را که من از خواندن آنها بردم شما نیز ببرید.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:11  توسط امیر  | 
جشن قهرمانى در حضور يكصد هزار نفر هوادار دو آتشه طعم خاصى دارد. اما اگر فقط و فقط نيازمند پيروزى باشى و عقربه هاى ساعت ۶ دقيقه از وقت اضافه را هم پشت سر گذاشته باشند و در يك لحظه ورق برگردد، اين قهرمانى تا سال ها از خاطر و ياد هيچ يك از هواداران و حتى علاقه مندان و كارشناسان نخواهد رفت.
۱- شش سال حسرت سرخ ها در روزى به وصال جام ختم شد كه تماشاگران پرسپوليس برايشان سنگ تمام گذاشتند. الحق والانصاف بايد قهرمانى ليگ هفتم را محصول مشترك همدلى طرفداران و هواداران در روزهاى سخت با تلاش و كوشش و اميد كادر فنى و بازيكنان دانست.
مديريت مناسب حبيب كاشانى، يارگيرى مناسب در ابتداى فصل و ترميم نقاط ضعف در نيم فصل، شخصيت و كلاس مربيگرى قطبى، باور و ايمان قلبى سرمربى تيم به اينكه در پايان فصل قهرمان مى شوند و حتى در بدترين شرايط و اوقاتى كه ۶ امتياز از پرسپوليس كم شد و نتايج ضعيف در ابتداى نيم فصل دوم اوضاع روحى مجموعه اش را تحت تأثير قرارداد به اين نكته پافشارى مى كرد و از همه مهم تر اينكه تا زمانى كه سوت پايان ديدار با سپاهان به صدا در نيامد بازيكنان و كادر فنى پرسپوليس تمركز و اميد خود را از دست ندادند، همه و همه از عوامل قهرمانى پرسپوليس بود.
۲- البته قهرمانى پرسپوليس هيچ چيز از شايستگى هاى سپاهان كم نمى كند. جنگيدن در سه جبهه ليگ قهرمانان، ليگ برتر و جام حذفى به واقع كارى بسيار دشوار است. زردهاى اصفهانى در حقيقت تنها ۷۱ ثانيه تا تصاحب جام قهرمانى ليگ برتر فاصله داشتند هر چند اين ۷۱ ثانيه هم براى سپاهانى ها و دوستداران اين تيم هرگز فراموش نمى شود و به عنوان برگى از تاريخ باشگاه ثبت خواهد شد. ويرا درنخستين سال مربيگرى در ايران متوجه تفاوت هاى فوتبال ما و عراق شد و قواعد بازى در شرايطى چنين نفسگير و حساس را آموخت و بى ترديد تمام هم و غم خود را براى فتح جام حذفى به كار مى گيرد و از اين حيث بايد گفت استقلال خيلى بدشانس است كه در ليگ برتر سيزدهم شده ودر جام حذفى هم ديگر با يك حريف بى انگيزه روبه رو نيست و اگر بگوييم سپاهان براى اعاده حيثيت تنها جام حذفى برايش باقيمانده سخنى به گزاف نگفته ايم.
مجموعه مديريتى پرسپوليس نشان داد در مديريت بحران هاى متعدد تيم موفق عمل كرده است. داستان بدهى هاى ميلياردى سرخ ها، كسر شش امتياز در زمانى كه تيم به امتيازات ياد شده به شدت نياز داشت حاشيه هاى ريز و درشتى كه از جانب برخى بازيكنان ياغى براى تيم ايجاد شد و... به راستى نيازمند يك مديريت هوشمند و سازماندهى صحيح در كليت باشگاه از راس هرم درهيات مديره گرفته تا كوچك ترين اجزاى تيم بود كه به چنگ آوردن جام قهرمانى ليگ هفتم بيانگر توفيق باشگاه پرسپوليس در اين مقوله است.
۴- امروز براى پرسپوليس روز ديگرى است به چشم بر هم زدنى ليگ هشتم و روز پانزدهم مردادماه از راه مى رسد. طرفداران ميليونى تيم سابق سرخ ها را هميشه قهرمان مى خواهند. از آن مهم تر پرسپوليس در ليگ قهرمانان آسيا بايد به عنوان نماينده اول ايران از حيثيت فوتبال كشور دفاع كند. نقطه ضعفى كه همواره هواداران را كمى آزرده خاطر كرده است. پرسپوليس قهرمانى و نايب قهرمانى آسيا در كلكسيون افتخاراتش ندارد. ليگ هشتم مى تواند نقطه عطفى در اين آرزوى هميشگى باشد و اگر مديران باشگاه با تدبير و اقتدار بتوانند استخوان بندى تيم را حفظ كرده و با يارگيرى هوشمندانه نقاط ضعف را برطرف كنند دور افتخار زدن با جام قهرمانى باشگاه هاى آسيا هم دور از دسترس نيست رويايى كه در صورت اهتمام سرخ ها با پشتوانه ميليونى هواداران و حضور يكصد هزار طرفدار در هر بازى خانگى بى گمان رنگ حقيقت خواهد گرفت.

جشن قهرمانی پرسپولیس

شادی زاید الوصف افشین قطبی مربی بسیار با کلاس و تحصیل کرده و با شخصیت پرسپولیس فرد وسط با کت و شلوار.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:46  توسط امیر  | 
دیروز با حال نظار رسیدم خونه در حالیکه بازی پرسپولیس - سپاهان ۱-۱ در نیمه اول تمام شده بود و حال بدمو بدتر هم کرده بود. افتادم داخل خونه بعد از یه نیمه دوش گرفتن متکایی کشیدم زیر سرمو بقیه بازی رو نگاه کردم تا اینکه پرسپولیس گل زد مریضی و بیخوابیم پرید و شروع زدم به دست زدن که  همزمان با دست زدن من صدای جیغ خوشحالی زن همسایمون از شوق گل مجتمع رفت به آسمون تازه فهمیدم که من تنها پرسپولیسی ساختمون نیستم بلکه نصف بیشتر زنهای همسایه هم پرسپولیسی هستند

بازی تمام شد و وقت آمپول زدن من....با ترس و لرز آمپولها رو برداشتم رفتم تا بزنم.تو راه یه دونشو در آوردم دیدم لامصب چه سوزن بزرگی داره...بی صاحاب قد یه جوال دوز بود از بزرگی..... رفتم جای دیروزی و مشمای آمپولا رو دادم به یه آمپول زن دیگه...خلاصه خوابیدم به رو روی تخت و دستمو گاز گرفتم تا آمپول رو بزنه...خداییش خیلی درد نداشت و یه سوزش کوچولو و بعد یکی دیگه از اون طرف......پا شدم لباسامو مرتب کردم تا خاستم راه بیفتم دیدم ای داد بیداد پام خشک شد و یه درد عجیب تازه پیچید توی پام......لنگ لنگون اومدم بیرون و ۸۰۰ تومان ناقابل هم به آمپول زنه دادم و یکیشون که دیروز بهم آمپول زده بود گفت : مگه درد میکنه؟

منم از عصبانیتم گفتم پس چی.....نیم متر سوزن فرو کردی تو گوشتم اونوقت میگی درد میکنه!!!

خدا را شکر خیلی بهتر شدم و شب هم ساعت ۱۲ خوابدم و الانم فرش و فرش هستم و تا ساعاتی دیگه هم باید برسیم به حضور رئیس بزرگ   

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:44  توسط امیر  | 
خوب زودتر از همه بگم که به لیست تولدهامون اسم حمیده عزیز این خانوم مهندس ستاره شناس و دوست داشتنی خودمون رو هم اضافه میکنم که روز اول آذر ماه متولد شده و امیدوارم همیشه موفق باشه در ضمن به راهنمایی او تونستم تلسکوپ دخترمو از آسمان شب بخرم

ازش ممنونم

تولد حمیده عزیز:    ۱ آذر ماه

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:29  توسط امیر  | 
پنج شنبه صبح هر کاری کردم نتونستم برای نماز پا شم و خواب موندم و ساعت ۸ بود که همسر محترمه صدام کردند که بلند شم.اما هر کاری میکردم چشمام باز نمیشدند علی رغم اینکه دیگه خواب نبودم.خلاصه به سختی چشمام رو هم باز کردم و خواستم بلند شم که ...اوه اوه......دیدم که اونقدر سنگین هستم که از رضا زاده نیز وزنم بیشتره....اصلا نای بلند شدن از تخت خواب رو نداشتم و شده بودم مثل آدمهای بی حس.....نتونستم از جام بلند شم و دوباره همانطور افتادم روی تخت و یه کله تا ظهر و بدون صبحانه بیهوش شدم.

برا ناهار همسرم باقلا پلو با مرغ پخته بود و به زور بلندم کرد و آوردم سر سفره اما نتونستم غذا بخورم و دوباره از سر سفره یه کله رفتم داخل رخت خواب...باورتون میشه منیکه شبها زودتر از یک دو نمیخوابم و صبحها هم ۶- ۵.۵ بیدار میشم از صبح داخل رخت خواب و خواب بودم تا غروب...کم کم بدنم هم شروع کرد به درد کردن...و خلاصه به زور پا شدم رفتم پیش دکتر خانوادگیمون که خونشون درست روبری مجتمع ماست و از بالکن خونه ما پنجره خونه اونها دیده میشه و مطبشم درست اونور خیابونمون و در صد متری هستش...خلاصه تا رسیدم بدون نوبت رفتم داخل و افتادم رو تخت و دکتر بیچاره خیلی ترسید.......معاینم کرد و فشارم رو گرفت و گفت فشارت ۸ شده و فکر کنم عفونت گرفتی و پشت بندش دوتا آمپول گاوکش و یه دونه سرم که قد یه آب معدنی بزرگ بود بهم تزریق کردند در حالیکه غیر از اون دو آمپول اولی حداقل ۶-۷ تا آمپول هم زده بودند داخل سرم و رنگ سرم شده بود یه سبز خیلی خوشرنگ.

بالاخره سرم تموم شد و پا شدم لنگون لنگون راه افتادم سمت خونه.....نمیدونم چه آمپولی رو بهم تزریق کردن بود اون دختره در بدر آمپول زنه که پام اینقدر درد هم گرفته بود و عضلاتم تیر میکشید.

رسیدم خونه و رفتم زیر پتو و سردم شدو دو سه تا پتو روم کشیدم.....سردم بود و از طرفی هم اونقدر عرق کرده بودم که خیس عرق شدم. همانطوری با تب و لرز زیر پتو و درد بدن و پا و سر و .....ساعت ۱۱ یه شام مختصری خوردم و دوباره افتادم رو تخت.......

وای عجب شبی رو گزروندم......خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه...من در کل آدم خیلی جون سختی هستم و کمتر اتفاق میافته که درد منو بندازه - حتی گاها که درد سنگ کلیه هم منو میگیره این همه که این مریضی منو انداخت منو نمیاندازه.

خلاصه تا صبح به سختی جون کندم و صبح بازم روز از نو روزی از نو...همانطور حالم بد بود تا ساعت ۳-۴  و نه تونستم صبحونه بخورم و نه ناهار....بعد از ظهر کم کم حالم بهتر شد اما از بس بهم دارو تزریق شده بود و مسکن خورده بودم خوابم میآمد. تا غروب خوابیدم و ساعت ۶ خانومم بیدارم کرد و گفت پا شو کمی هوا بخور.....خلاصه به سختی رفتم بالکن هوایی خوردم و برگشتم داخل....شام دیشب خوب نخوردم و دیگه هر کاری کردم از دیروز ساعت ۶ بعد از ظهر نتونستم بخوابم تا همین الان که ساعت ۱۰ صبح شنبه هستش و دارم این سطور رو مینویسم...هنوز خوب نشدم که بدتر هم شدم. گلوم میسوزه....صدام گرفته...سرفه میکنم ....خوابم میاد...سرم درد میکنه.....بدنم درد میکنه......و امروز و فردا هم استراحت پزشکی دارم اما اتفاقا امروز و فردا مجبور هستم سر کار باشم چون رئیس جدید که اومده برای فردا احضارم کرده و باید با کلی اطلاعات و گزارش برم پیششو باید اونا رو امروز آماده کنم.

امروزم که برم خونه باید سر راه برم و دوتا آمپول دیگه هم بزنم آمپولایی که نمیدونم دکتر اشتباهی نوشته و مخصوص گاوه یا نه اون دختره آمپول زن عین گاو میزنه که اونقدر درد داره

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:12  توسط امیر  | 

1-روي يكي از صندليهاي داخل ميدان يه پسر و دختر نشستن..يعني خوابيدن ... حالت هاي مختلف ميگيرند و دارند همو ميبوسند و به هم ور ميروند و قربون صدقه هم ميروند و ...خلاصه بساط بر پاست...جالبه كه هيشكي نگاشون هم نميكنه فكر كنم فقط منم كه وايستادم و نگاه ميكنم.... اونم حاج و واج
ناگهان مارتا دستم را ميكشد خجالت ميكشم و راه ميافتيم تصور كنين وسط ميدون وليعصر همچين صحنه اي را ببينين يا در حال انجام باشه..چه غوغايي ميشه شرط ميبندم 1000000 آدم براي تماشا جمع بشن و 1000 تا ماشين پليس بريزه اونجا.........چه شود

2- هوا ديگر كاملن تاريك شده است بايد برويم هتل و رستوران بعدش...سوار اتوبوس ميشويم..شبيه همانيست كه وقت آمدن سوار شده بوديم اما چون تاريك شده يه كم شلوغه...چون خسته ايم اين دفعه ميشينيم روي صندلي و اتوبوس حركت ميكند....تفلك مارتا هم خسته است...از صبح ميآيد و تا آخر شب كه من به هتل ميروم با من است بعد آن تازه بايد برود خانه اشان......خانه اشان نيز اصلن در اين شهر نيستش..در يك شهر كوچك نزديك آنكونا زندگي ميكند....نيم ساعت رانندگي تا آنجا طول ميكشد

3- به هتل ميرسيم....مارتا در لابي ميماند تا من وسايلم را بگذارم و بر گردم.....اصلن دلم نميخواهد كه شام بخورم اما.......به خاطر مارتا خودم را قانع ميكنم كه گرسنه هستم
پايين ميآيم و سوار ماشين مارتا ميشويم و حركت به سمت رستوران....ماشينش بسيار تميز است....ميگويد موسيقي دوست دارم يا نه......بله ميگويم...سي دي گذاشته و آهنگ ايتاليايي ضايه اي پخش ميكند...ميپرسد خوشم ميآيد..با خنده ميگويم عاليست روم نميشود بگويم گوگوش دلم ميخواهد....ياد مريم خانوم خودمون ميافتم...مريم گوگوش

4- رانندگي مارتا بسيار خوب است و با احتياط رانندگي ميكند....بيشتر از اينكه جلو را نگاه كنم اورا مينگرم...عجيب است..دنياي غريبي است....روزگار چه بازي هايي براي آدم ميكند...چه لحظه هاي پيش رويت قرار ميگيرند....
چه كساني وارد زندگيت ميشوند....
آدم هاي مختلف....از سرزمين هاي مختلف....خوب ..بد ..زشت ..زيبا...
از بعضيهاشان بدت ميايد..بعضي هاشان ازيتت ميكنند...خيبلي ها را دوست داري...خيلي ها دوستت دارند..آدم هاي بزرگ...با روحهاي بزرگ ..افكار بلند...
زندگي خودم اينجوري بوده...خيلي آدم تو زندگيم آمده و رفته و مانده و ...فرق نميكنه...آقا ..خانوم....

به مارتا نگاه ميكنم...او از كدام نوع آدم هاي زندگيم است؟

نميدونم....به قول مهرداد شايد اين غريبه بتونه بهترين من بشه
..اما نه..اون شايد بتونه دوست خوبي باشه اما بهترين من ؟.....نه....از اين بيشتر ديگه نبايد با او جلوتر رفت....فقط يه دوست خوب.......

- بلاخره ميرسيم.....اما اون رستوران هميشگي نيستش يه جاي ديگست....به مارتا ميگويم اينجا كجاست و جواب ميدهد كه يه رستوران.... امشب ميهمان من هستي
اي بابا .. دو باره ميخواد منو خجالت بده..بابا بي خيال....حالا اينارو تو دلم ميگم در حالي كه خدا خدا ميكنم زودتر بريم تو ببينيم چه خبره......فوقش ديگه بايد 50-60 يورو پول شام بدم ديگه نميميرم كه
رستوران كوچكيست...ميزها بيشتر دو نفره هستند و گلهاي زيبايي هم روي آنها قرار دارد..يه بار زيبا هم گوشه آن قرار دارد...نيمه تاريك است...يه آهنگ ملايم هم از يه بلند گويي كه پنهان است پخش ميشود......

3- دكوراسيون بسيار زيبايي دارد....به محض ورود يه گارسن خانوم شيك پوش جلو آمد و به ايتاليايي چيزي گفت ..مارتا هم كمي صحبت كرد و سر انجام ما را به سمت يه ميز هدايت كرد....از قبل آماده شده است....يه شمع زيبا هم قرار دارد....مارتا تعارف ميكند و مينشينيم....حالا دو زاريم ميافتد....ناكس از قبل آنجا را رزرو كرده است
ميز دو نفرست و داخل يه گلدان بلور زيبا دو سه شاخه گل صورتي و زيبايي قرار گرفته و پيش بند كرم رنگي را به طرز جالبي داخل ليواني زيبا قرار داده اند...بشقابي با 4-5 تا قاشق و چنگال و چاقو هم در كنارش هستند....
سايه هاي زيبايي از گلها با لرزش نور شمع روي صورت مارتا ايجاد ميشود و او را كه الان احساس ميكنم زيباتر شده , رويايي تر به نظرم ميآورد

4- ناگهان گارسن از دور به سمتمان ميآيد..در دستش يك سيني با يك شيشه نوشيدني قرمز رنگي با دو ليوان كمر باريك و بسيار تميز قرار دارد....ليوانها را روي ميز گذاشته و كمي از مايه داخل شيشه تا نصفه داخل آنها ميريزد....
عجب لامصب خوشرنگ و زيبا شده....انعكاس نور شمع روي ليوانها به طرز جالبي به چشم ميآيند.......ديگه مارتا يادم رفته و مبهوت دارم اين صحنه ها را مينگرم......
نكنه بايد آنها را بنوشم......مارتا يكي از ليوانها را بر ميدارد....به من اشاره ميكند....خدايا چه كار كنم!!!؟؟؟؟

5- در همين هنگام گارسن ميآيد و كاغذي را در سيني به مارتا ميدهد....مارتا آن را ميخواند و با معذرت خواهي بلند ميشود...ميگويد تلفن با او كار دارد........نفس راحتي ميكشم.....خدايا متشكرم.......
تا ميرود ليوان را برداشته و آروم بدون اينكه كسي متوجه شود در گلدان بغل ميز خالي ميكنم .......كم مانده بود سي و خورده اي سال نماز خواندن را هدر دهم
مارتا هنوز نيامده و من اطراف را مينگرم......ناگهان چشمانم گرد ميشود.........خدايا كمكم كن........
در گوشه اي از سالن يك دانسينگ كوچك وجود دارد.

1-....مارتا بر ميگردد...معذرت خواهي كرده و ميگويد مادرش بود خدا را شكر ....برادرش نبوده !
به ليوانم مينگرد كه خاليست...تعجب ميكند حق هم دارد بايد صبر ميكردم تا او هم بيايد اما ...بلاخره ايراني هستيم ديگه...هر جا بريم بايد ضايگي خودمون رو به چشم عالم بكشيم

به قول مرحوم جمالزاده ما ايرانيا هيچ چيزمون به هيچ جاي دنيا شبيه نيستش
دوباره ليوان را پر ميكند يعني نيمه پر ميكند.....لعنت بر شيطون.....ول كن نيست......بلاخره خجالت رو كنار ميذارم و با شرمندگي و نااميدي تموم ميگم كه نوشيدني غير الكلي ديگه ؟؟
در كمال شگفتي ميگه بله يه نوع نوشيدني ايتاليايي كه از مخلوط چندين ميوه درست شده و نوع خاصي از مركبات نيز در تركيب آن وجود دارد كه آن را رنگي ميكند

2-از خوشحالي نيشم تا بنا گوش باز ميشه......قربون آدم چيز فهم...مارتا را خيلي دست كم گرفته بودم....امان نميدم ليوان را برداشته و با زدن به ليوانش و گفتن چيرز بالا ميكشم.....از نم نم خوردن و جرعه جرعه خوردن خبري نيست......
بايد قبول كنيم ما رسم و رسوم اونا رو بلد نيستيم حد اقل من بلد نيستم......ديگه بيشتر از اين منو تحقير نكنين....واقعن بلد نبودم.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط امیر  | 
اتوبوس وارد خيابونها تنگ و قديمي شهر شد و اين نشون دهنده اين بود كه داريم به مركز شهر نزديك ميشيم....ساختمون هاي قديمي به سبك رم و نما سنگ ..اكثرن دو طبقه هستند...پايين آنها هم همه مغازست..
خيابانها از ماشين خلوت است اما با توجه به تعطيلي ازدهام جمعيت زياد ميباشد...سر چها راهها هم شلوغي بيشتر است و چراغ قرمز ها مثل اينجاست و تايمر دارند....كوچه هاي باريكي هم از اطراف به خيابان اصلي متصل است..كوچه هايي سنگي يعني سنگ فرش.

2- بالاخره اتوبوس با چرخيدن به دور يك ميدان بزرگ با قرو قمزه وايستاد و ملت پياده شدند و ما هم همينطور.يه جايي مثل پارك شهر بود ..يه ميدان بزرگ كه اطرافش خيابون بود با درختهاي بلندو كلي ايستگاه اتوبوس....وسط ميدان هم يه مجسمه بود و يه قطار بازي براي بچه ها با واگن هاي كوچك كه حركت هم ميكرد و بچه ها سوار ميشدند...
اطراف هم صندلي هاي براي نشستن.....
را افتاديم به سمتي..مارتا توضيح ميده كه اينجا مركز شهر است و قديمي ترين قسمت نيز.
هتل ما در قسمت جديد شهر قرار دارد....
ميدان به شكل مستطيل بزرگيست كه از هر گوشه اش يك خيابان منشعب ميشود. از وسط ضلع كوچك آن نيز خياباني به موازات خيابانهاي اصلي وجود دارد.....
ما ازخيابان سمت راست شروع كرديم.....دست فروش ها بساط گذاشته بودند...همه چي داشتن..مثل پنج شنبه بازار هاي خودمون...از همه بيشتر لباس بود...لباسهاي چيني ....بازار رابرداشته بود...اسباب بازي هم زياد بود...بر خلاف فروشگاههاي رسمي قيمت ها مناسب به نظر ميآمدند....

3- چندين بساط فروش لباسهاي جين هم بود.... بد جوري قشنگ بودند....مارتا پرسيد چي ميخواي بخري...گفتم اين لباس جين ها قشنگن...شايد از اينا.....
اونم تاييد كرد...چند تايي را به نظرم سپردم و راه افتاديم.....تعدادي شيريني فروشي بودند با شيريني هاي رنگارنگ....بار فراوون بود و كلي مشتري....صندلي ها را بيرون چيده بودند....وارد يه مغازه مثل بوتيك هاي خودمون شديم.......قيمت ها كولاك ميكرد....صد رحمت به بوتيك هاي خيابون ولي عصر.....روم نميشد از مارتا بخوام منو ببره به امازاده حسن شهرشون منو چه به جردن اونجا...امامزاده حسنو عشق است با پاساژ هاي جواتش و قيمت هاي مناسب حال من

4- از اونجا خارج شديم و........يه سوتي ديگه.....تا از مغازه خارج شديم يه دفعه از پياده رو يه سگ جلوم ديدم....يه سگ قد يه الاغ از ترسم يه متر پريدم عقب...بيچاره الاغه هم يعني سگه هم ترسيد....مارتا خنديدو گفت اينا كاري باهات ندارن.......بابا ايول...سگ به اين بي بخاري نديده بودم.....باور كنين يه دونه از سگ ول گرد هاي خودمون اونجا باشه همه سگهاي ايتاليايي رو ميخوره ونسلشونو منقرض ميكنه
اما من احتياط رو از دست نميدم...بابا حيوونه ديگه....تعهد نداده كه كاري نداشته باشه...يه گاز بگيره ديگه تمومه...يعني اين سگ اگه گاز بگيره واقعن مردي..حد اقل 3-4 كيلو از گوشتت رو ميكنه...در جا

5- خيابون ها شلوغه ..ملت هم دارند خريد ميكنن..ما هم راه ميريم و نگاه ميكنيم..گاهن از مارتا ميخوام ازم عكس بگيره به عنوان يادگاري...هنوز چيزي نخريدم يعني پولشو راستش ندارم....
بلاخره يه شلوارك جين براي دخترم ميخرم...خوشگله...فكر كنم يه كم بزرگش بشه..اما قشنگه....
كلي پيراهن هاي تيم هاي كالچيو را هم ميفروشند...چقدر هم قشنگن....يوه..ميلان...اينتر.....
آستارا رفتين؟؟؟ عين همون دست فروشها بودند..همه چيز داشتند...از شير مرغ تا جون آدميزاد .....

6- يه جا داشتن لباسهاي زنانه ميفروختند يهني حراج كرده بودند....يه شنل براي خانومم خريدم..شنل مكزيكي نه...شنل معمولي اما قشنگ بود...صورتي رنگ به 5 يورو
شنل هاي مكزيكي بلند هستند اما اين يه كم كوتاهتره...با شلوار لي ميتونه خوب ست بشه
راه ميافتيم و بالاخره ميرسيم انتهاي خيابون و از خيابان بغلي برميگرديم به سمت ميدون..اونجا دست فروش زياد نيست ..مغازه زياده و حتمن هم گرون...لذا فقط ويترين ها را تماشا ميكنم....كفش هاي خيلي قشنگ به چشم ميخوره....چند تا دكه روزنامه فروشي هم تو مسير بودن...كلي مجلات و روزنامه هاي رنگارنگ و تعدادي هم بي ناموسي البته نيمه بي ناموسي...زود از اونجا رد ميشويم...

7- اين خيابان همه اش سنگ فرش است..بسيار هم جالب سنگ فرش شده.....عبور اتومبيل ممنوع است و فقط پياده از انجا ميگذرند.....كلي جوون و نوجوون تو هم ميلولند....هر كي دست يه نفرو گرفته و ميچرخند و قدم ميزنند...منو مارتا هم...البته دست همو نگرفتيم تيپ رسمي و اتو كشيده و سنگين مارتا اصلن به دختر هاي اونجا نميخوره ....
دوباره به ميدان اصلي برميگرديم و مارتا را به سمت جين فروشي ها ميكشانم.....كاپشن هاي خيلي قشنگي آويزان است....يه دونه را انتخاب ميكنم....مارتا هم خوشش ميآيد....فروشنده تقريبن هم قد و اندازه خانومم است...ازش خواهش ميكنم بپوشد تا در تنش ببينم....او هم خيلي راحت اين كار را ميكند.....بهش ميايد...آن را انتخاب ميكنم.....يه شلوار هم كه به رنگ آن بيايد انتخاب ميكنم...آن را ديگر نميشود داد كه امتحان كند
20 يورو قيمت آنهاست كه پرداخت ميكنم

آنها را برداشته و حركت ميكنيم....ناگهان چشمم به يكي از صندلي هاي داخل ميدان ميافتد

جل الخالق...در جا خشكم ميزند .
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:10  توسط امیر  | 
جمعه بعد از ظهر خونه تنها بودم و فیلم ون هلسینگ رو که یکی از دوستام برام آورده بود دوباره و با دقت دیدم. زبان اصلی بود و کیفیتش در حد عالی.....واقعا فیلم قشنگیه و ارزش چند بار دیدن رو داره. مخصوصا برای کسانیکه علاقه به دیدن فیلمهای در ژانر ترسناک رو دارند.

خلاصه داستان فیلم:

یک شکارچی هیولاها به اسم گابریل ون هلسینگ در اواخر قرن 19 پس از اتمام اولین ماموریتش که تعقیب و نابودی مستر هاید است به واتیکان فراخوانده می شود . او از سوی واتیکان ماموریت می یابد هر چه زودتر عازم ترانسیلوانیا در کشور رومانی شده و در آنجا کنت دراکولا را یافته و نابود سازد تا جلوی جنایتهای این هیولای خونخوار و همسرانش را بگیرد . ون هلسینگ بهمراه دستیارش کارل و با مجهز شدن به ابزارهای پیشرفته برای شکار دراکولا عازم آن کشور می شود . او در آنجا با زن زیبایی به اسم آنا آشنا می شود که آخرین نسل از خانواده ای است که به داشتن زندگی جاودانی نفرین شده اند و تنها با نابودی دراکولا می توانند به آرامش ابدی دست یابند . از طرف دیگر دراکولا در پی تولید مثل است و چون او و همسرانش بطور طبیعی قادر به اینکار نیستند تصمیم دارد با استفاده از برادر آنا که تبدیل به یک گرگ نما شده و سپس استفاده از مخلوق فرانکشتین ، بچه هایش را بدنیا آورده تا بتواند نسل بشر را نابود سازد . اکنون ون هلسینگ بایستی بهمراه آنا با دراکولا مقابله کنند .

اینم چند تا عکس از این فیلم:

 


 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط امیر  | 
دیروز که رسیدم خونه مورد استقبال نسبتا مناسبی از طرف همسر محترمه قرار گرفتم که شامل جواب دادن سلامم و یک لیوان چای بدون غر غر کردن بود. فهمیدم بازم برام خواب دیده. بالاخره لباسامو کندم و یه شلوارک پوشیدم و اومدم نشستم. ایشون هم یه لیوان چایی فی الفور مرحمت فرمودند.هنوز چایی رو نصفه نخورده بودم که متوجه رفت و آمدهای مشکوک ایشون شدم که در آشپزخانه جریان داشت.زیر سفره ای را آوردند و داخل آشپزخانه پهن فرمودند در حالیکه از همانجا گاها هم زیر چشمی به من نظر داشتند و تبسم خودشون رو نثارم میکردند.

با خونسردی هر چه تمامتر رفتند به بالکن و لحظاتی بعد برگشتند در حالیکه یک گونی رو خر کش کنان و به زور پشت سرشان از بالکن به آشپزخانه و روی زیر سفره ای قرار دادند.چای که دهانم بود دیگه نتونستم قورت بدم و پرید توی گلوم....فهمیدم چه خوابی برام دیده اما جزئیات خواب هنوز مشخص نبود.......بالاخره در گونی را باز کردند و محتویاتشو خالی کردند کف آشپزخانه.... چشمتون روز بد نبینه .....یه خرمن سبز رنگ درست شد از باقلا. باور کنین وقتی رفتم کنار ش وایستادم تقریبا به اندازه خودم بود

سرتون رو درد نیارم......شروعش ساعت شیش بود و وقتی تموم شد به ساعت نگاه کردم دیدم عقربه هاش یازدو و نیم رو نشون میدادند.......از جام بلند شدم که نماز بخونم....دیگه راست نمیشدم همانطور دو لا مونده بودم!!!انگای که یه نفر توی رکوع سنگ بشه.......همانطور دولا دولا نماز خوندمو افتادم روی تخت خواب و عین یه مرده بی حرکت تا صبح خوابیدم......

نتیجه گیری اخلاقی برای مجردا:

از من به شما نصیحت که اولا ازدواج نکنین دوما ازدواج نکنین سوما اگر هم گوشاتون بلند شد و ازدواج کردین وای به حالتون که بیچاره شدینحداقل باقلا پاک نکنین

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:26  توسط امیر  | 

1-     ...... او را مينگرم ..چشماني آبي دارد ... زياد هم آبي نيست...يعني روشن است رنگ آب است درست مثل آب...اصلن مثل ان آبي بيكران دريايي است كه الان جلوي چشام است اما تلاتم ندارد...موج ندارد...آرام آرام است...
مثل گوش كردن به يك موسيقي ...مثل خوابهاي طلايي معروفي..اون حس را به من ميدهد....
اروپايي ها خيلي متفكر به نظر نميان ظاهرشون زياد نشون نميده اما مارتا بسيار متفكر ميزنه...

2- اتوبوس تقريبن پر است اما نه لبريز مثل اتوبوسهاي انقلاب - امام حسين
تعداد زيادي پسر و دختر جوون هم هستند....دختر ها همشون جين به پا دارند و تاپ هايي كوتاه كه شكمشان نيز پيداست....اكثرن مو طلايي هستند ...موهايي مواج دارند...از همه جالب تر 3 دختر هستند كه در صندلي دوتايي نشستند... يكيشون روي پاي اون يكي نشسته
صندلي آخر اتوبوس و ميني بوس فكر كنم تو تمام دنيا مال شيطون ها و خلاف هاست تو اتوبوس ما هم 4-5 تا دختر پسر نشستن و دارند از سرو كول هم بالا ميرند و قهقهه ميزنن...اتوبوسو گزاشتن رو سرشون...يكيشون هم از اون پانك هاست..از اونا كه موهاشونو سيخ سيخ درست ميكنند

3- تو يه ايستگاه يه آقا جوون با بچه تو بغلش مياد داخل...يه نفر كه تو صندلي تكي نشسته بلند ميشه و جاشو به اون ميده... شنيده بودم در ديار كفر از اين خبر ها نيستش اما... نه ...مردم هواي همو دارند..لااقل تا جايي كه من ديدم.... تعدادي سياه پوست نيز داخل اتوبوس هستند
مارتا لباس هاي صبح تنش است..همان جين راه راه...عجيب بهش ميآيد..اين موضوع را بعدن بهش گفتم
..كلي خوشحال شد....تو اروپا به خانوم بگي كه مثلن خوشگلي يا اين لباس بهت مياد خيلي خوشحال ميشه و كلي ازت تشكر ميكنه..اما تصور كن تو ايران به يه دختر بگي خوشگلي اولين كاري كه ميكنه ميزنه تو گوشت.....بيدرنگ.....بعدش هم كلي ليچار بهت ميگه.....پشيمونت ميكنه....اگر هم آشنا باشه و بهش بگی مثلا فلانی امروز چقدر زیبا شدی یا شما صورت زیبایی داری  که بازم بدتره...قطعا فکر میکنه که تو چقدر هیزی که این حرف رو بهش زدی ........

به مارتا گفتم لباست خیلی قشنگه و بهت میاد و با این لباس زیباتر شدی و واقعا هم از از ته دل گفتم و حرف دلم بود اونم کلی کیفور شد و تشکر کرد به همین سادگی

4- به زنگ صداي دلنشين مارتا به خودم ميام...صداش زنگ خاصي داره...مثل اكو ميمونه..از اون صدا هاي است كه وقتي ميشنوي ادامه هم دارند ...اينه كه بيشتر جذبت ميكنه دوست داري بيشتر و از نزديكتر بشنوي ...الان كه به يك ستون در اتوبوس تكيه داده ايم صدايش از نزديكترين فاصله به گوشم ميرسد...در حقيقت زير گوشم نجوا ميكند...
تا حالا شده يكي از دوست داشتني ترين صدا هاي زندگيتان از چند ميليمتري تو گوشتون نجوا كنه
خودم را به اون راه ميزنم تا بيشتر صحبت كند اصلن نميفهمم چه ميگويد
تا حالا اتاق عمل رفتين..آمپول بيهوشي بهتون زدن؟ آمپول ميزنن و يه نفر باهاتون حرف ميزنه تا به خواب برين...نه...منظورمه به رويا برين..نه نه...بيهوش بشين.....دارين اونو ميبينين ...صداشو هم ميشنوين ..مثل خواب و رويا...صداشو اسلو موشن ميشنوين....
آه پيدا كردم...كلمه اش رو يافتم...صداش اسلو موشن بود... اصلن صحنه هاي قشنگ فوتبال را اسلو موشن نشان ميدهند به كمك تكنولوژي..اما ...
صداي مارتا اسلو موشن بود ............

- به سمت مارتا برگشتم...ديدم حاج و واج نگاه ميكنه.گفتم موضوع چيه مارتا؟.....گفت چيزي نيست... صدات كردم هواست نبود
منم خودمو به اون راه زدم و گفتم ..اه ببخشيد داشتم دريا تماشا ميكردم( آره ارواح شيكمم )

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:12  توسط امیر  | 
- بالاخره رقص به پايان رسيد و ميهماني هم و سالني كه ديگر خوراكي و نوشيدني در آن ديده نميشود به جا ماند.
دوربين فيلم برداري را برداشته و براي آخرين بار از اينجا و جمعيت در حال خروج فيلم ميگيرم......شايد اين آخرين بار در عمرم باشد كه اينجا آمده ام و بايد يادگاري چيزي داشته باشم.
سوار اتوبوس ها ميشويم ساعت را نگاه ميكنم......عقربه هايش 12.5 را نشان ميدهد و ما تا هتل 100 كيلومتر بيشتر راه نداريم

2- اتوبوس راه ميافتد و من زودي خوابم ميبرد اينجوري بهتر است .گذشت زمان را نميفهمم. فدريكا نيز كنارم به خواب ميرود.او نيز به اندازه كافي خسته است...........
با تكانهاو سر و صداهاي ملت بلند ميشوم .ما درمقصد هستيم.از فدريكا تشكر كرده و پياده شده و به سمت اتاقم گوله ميكنم...... از خستگي و بي خوابي حوصله مسواك زدن هم ندارم....به رسپشن هتل ميگم كه ساعت 7.5 بيدارم كند....بيهوش روي تخت افتادم و در جا خابيدم..انگار مردم....

3- به صداي تلفن از خواب بيدار شدم..طبق معمول صداي خشني به ايتاليايي چيزي گفت...حدث زدم ميگه ساعت 7.5 است خواستم بيدارتون كنم......حموم كرده و اصلاح كرده لباس پوشيده به رستوران هتل براي صبحانه رفتم و يه شيكم سير چاي شيرين خوردم با 2-3 ليوان آب پرتغال روش....كيفم رو برداشته و در لابي هتل روي يه صندلي كه مشرف به پاركينگ است نشستم و چشمم به ورودي هتل....نميدانم چرا دل شوره داشتم...ضربان قلبم تند تند ميزد....مثل آدم منتظر بودم......
درسته منتظر بودم و منتظر اتوبوس اما اين دل شوره و انتظار نميتونست فقط مال اتوبوس باشه...... جل الخالق چي شده چرا اينجوري شدم

4- بلاخره اتوبوس رسيد و ملتي هم كه بودند به سمت آن حركت كردند و من هم......هنوزم منتظرم......و ناگهان
او آمد با خنده هميشگيش.با صميميتي آشنا كه در نگاهش است...
گوش واره گرد بزرگي بر گوش دارد موهايش را ايندفعه نبسته و از اطراف روي شانه هايش ريخته است و طبق معمول شلوار جين به پا دارد...جين آبي رنگ و راه راه....پيراهني سفيد پوشيده و يك كت بسيار خوش دوخت خاكستري رنگ
هم به تن كرده با كفشهايي مشكي و نه خيلي بلند......
يك بونجورنو از دور برايم ميگويد و من هم يك گود مورنينگ نثارش ميكنم دستي ميدهيم و از شام شب قبل ميپرسد و من هم برايش ميگويم خوش گذشت و راه ميافتيم و سوار ميشويم...

5- امروز كلي كار داريم و از همه مهمتر بعد از ظهر ميخوام برم بازار و مركز شهرشون... در راه به مارتا موضوع راميگويم و ميگويد خودم ميبرمت من هم تعارف ميكنم و ميگويم كه زحمت نباشد به سبك ايراني ها....
بلاخره قرار ميگذاريم بعد كارمان و در بعد از ظهر همان روز ساعت 6 از هتل برويم مركز شهر براي خريد و چرخ زدن

6- جلسات صبح به خوبي و خوشي با مترجمي مارتا بر گزار ميشود و اينو بگم كه ايتاليايي ها در انگليسي بسيار ضعيف هستند و اكثرن نميتونن انگليسي حرف بزنند.
مارتا در اصل معلم فرانسه است و مترجمي انگليسي هم انجام ميدهد.ميگويد كه فرانسه اش بهتر از انگليسيست اما به نظر من كه انگليسيش خوب بود..از من كه بسيار بهتر بود

7- ساعت 1 رفتيم ناهار را خورده و به هتل برگشتيم در لابي نشستيم تا يه كاپاچينو بخوريم و برنامه بعد از ظهر را فيكس كنيم. مارتا ميگويد

با ماشين خودش برويم اما من ترجيح ميدهم با اتوبوس هاي خطيشان برويم تا بيشتر و از نزديك با زندگي عادي مردم آنجا اشنا شوم..بلاخره ميپذيرد و خداحافظي كرده و ميرود و من هم ميروم اتاقم استراحت كنم.
روز سوم حضورم در اينجاست اما انگار قرن هاست دخترم را نديده ام......روي تخت دراز كشيده و به خانواده ام فكر ميكنم...اگر بودند چقدر خوش ميگذشت...
چقدر دلم ميخواست كه در اينجا زندگي كنم يعني پاري در اينجا بزرگ شود.....يكي از آرزو هاي بزرگ من زندگي در خارج ايران است..بالاخره هم اين كار را ميكنم ..در برنامه دارم و دنبالش هستم.....

افكار مغشوش و در هم بر هم مثل پرندگان آلفرد هيچكاك ريخته اند به سرم و ازيتم ميكنند و نميگذارند آرام باشم....
گاهن اينجوري ميشوم ..اعصابم خورد ميشود..عصبي ميشوم..اما زود گذر است.....

سعي ميكنم با فكر كردن به برنامه بعد از ظهر و مارتا خودم را آرام كنم.........

 -..... يا علي..بلند ميشوم و ميروم سراغ نماز...بهتر از نماز و با خدا صحبت كردن چيز ديگري نميتواند ادمي را آرام كند... آدم سبك ميشود ..دل آرام ميگيرد.....
نماز صبح هم خواب مانده ام و آن را نيز ميخوانم و ....بوسه اي بر مهر ساخته شده از تربت كربلا ميزنم..آن را به صورتم ميكشم و بلند ميشوم ....عجيب حالم سر جايش ميآيد....آخيش راحت شدم
تلويزيون را روشن ميكنم ببينم چه خبر است.....بي بي سي ورد را پيدا ميكنم...طبق معمول آخرين خبر هاي دنيا را ميدهد..كانال عوض ميكنم.....اكثرن ورزش نشان ميدهند....جالب است در يك كانال بازي بايرن مونيخ با يك تيم ديگر آلماني از بوندس ليكاست
چند دقيقه اي نگاه ميكنم اما ......حيفم ميآيد اين زمانهايي را كه اينجا هستم در اتاق و با تلويزيون هدر كردن بگذرانم بنابر اين لباس عوض كرده و پايين ميروم...جلوي هتل يك نمايشگاه فروش موتور سيكلت هستش كه كلي موتور خوشگل و رنگارنگ و بزرگ و كوچك جلوي آن پارك شده است...باور كنين بيش از 100 نوع موتور با كلاس ها و ماركهاي
مختلف از هوندا و ياماها بگير تا هارلي ديودسون و بي ام و و سوزوكي و چيزاي ديگه كه من اسماشونو هم تا حالا نشنيدم....
هر چي نگاه ميكنم از شهاب و پازنگ و ايران دو چرخ و ديگر موتور هاي فكسني خودمون خبري نيست

2- نزديكيهاي 6 است و به هتل بر ميگردم و در لابي منتظر مارتا ميمانم. سر ساعت ميآيد و خوش و بشي كرده و راه ميافتيم.
قبلن از رسپشن هتل پرسيده ام و ايستگاه اتوبوس نزديك است و پياده به آن سمت ميرويم. مارتا كه كنارم راه ميرود هم قد من است .بين خانوم ها او قد بلند به حساب ميآيد
به ايست گاه ميرسيم و حالا بليط نداريم...مارتا از كسي سراغ بليط فروشي را ميگيرد. بلاخره داخل كوچه اي در يك بغالي مانندي بليط پيدا ميكنيم....قيمت بليط ها فرق دارد...اگر يك سره بگيري 1 يورو رفت و يك يورو هم بر گشت بايد جدا بخري اما اگر دو سره بخري 1.5 يورو حساب ميكنند يعني 50 سنت تخيف دارد.
دو تا بليط دو سره به مركز شهر ميخريم و من حساب ميكنم
ميرويم سر ايستگاه و منتظر اتوبوس...در ايست گاه تعدادي دانش آموز نيز منتظر اتوبوسند...
بلاخره يك اتوبوس ميرسد و سوار ميشويم.... كسي بليط به راننده نميدهد بلكه يك دستگاهي نصب شده كه بليط را مثل كارت اعتباري به آن ميدهي و با صدايي گوشه اي از آن را سوراخ كرده و تاريخ و ساعت سوار شدن را هم ميزند...
همه مثل بچه آدم بليط هايشان را ميدهند و ديگر از شعار : ارايه بليط نشانه شخصيت شماست خبري نيست....
راننده هم فرياد نميزند كه بر پدر و ماردش لعنت هر كي بليط نده
....اتوبوس حركت ميكند و من و مارتا كنار هم ايستاده ايم و به آبي بيكران دريا در دوردست ها خيره شده ايم...
مارتا در فكر است......چقدر دلم ميخواهد بدانم به چه چيز فكر ميكند.......

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:16  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM