روزمرگی های یک کارمند |
اول از اونایی که میدونم شروع میکنم و اگه اشتباه شده بود پیغام بدین تا تصحیح کنم. کم کم بقیه رو هم اضافه میکنم.
فروردین:
۱ تولد آرا عزیز ملقب به گری ولف- مردی از ارامنه خوب کشورمون که من واقعا دوستشون دارم.
۱۲ آقا رضای عزیز از خطه زیبای ارومیه
۱۳ شرلوک عزیز و متفکر
۲۵ مهدی ۲۰۶خوب و دوست داشتنی
۳۱ امیر هومن بزرگ خاندان
اردیبهشت:
۱۶ بهروز هیوج مهربان و عزیزم
خرداد:
۱۶ وحید رکس دوست داشتنی و کار راه بنداز همیشگیم( اگه خواب نباشه!)
مرداد:
۱۷ علی خاله لیلا
۲۳ اسپیرو عزیز- ملقب به هالک -خوشتیپی از دیار سبز مازندران
۲۴ بحرینی بزرگ مردی از کویر کرمان
مهر:
۱۳ دفی عزیز از شهر زیبای یزد که اون ناهاری که بهم تو یزد داد از یادم نمیره!
۲۶ ملی خانوم خوب و خجالتی و البته زیبا
آذر :
۱ تولد حمیده عزیز ملقب به عمه آنتی- ستاره شناس دوست داشتنی![]()
۹ سعید فرست عزیز با دلی مهربان و عاشق پیشه
۱۸ جی تی مکس عزیز- بانوی اسرار آمیز سرگردان مابین کانادا و دبی!
دی:
۱۲ محمد آقای ۸۱
۱۴ اطهر عزیزم که چقدرم دلم براش تنگ شده.......میبینمش یاد اریک کلاپتون میافتم!
۱۷ سولماز عزیز - بانویی زیبا از سرزمین سرد روسیه که اشتباهی ایران مسیرش افتاده!
بهمن:
۱۳ آزالیا عزیز و دوست داشتنی خودم که فقط خودش میدونه چقدر دوستش دارم
۲۴ شاهد مردی از طایفه انصار
۲۸ باربی عزیز- خانوم دکتر دوست داشتنی و مودب از دیار کاشان
اسفند:
۲ ماهدین مغز متفکر که اشتباهی در ایران متولد شده!
۱۹ راسپینا عزیز - دختر خوب و خوشتیپ و مودب و متین موشدونی
۲۰ خاله لیلا خودم ![]()
۲۱ حاجی مهدی فروم زاده
- اون خانومي كه اونجاست به نظر ميآيد مارتاست؟؟
نگاهي كرده و ميخندد و ميگويد...
آه كام اون .....شي ايزنت مارتا.....شي ايز گرل فريند اف پدرو.....د بوي ويس بلو جين.....هی ایز آور کالگ.....
از خوشحالي نيشم تا بنا گوش باز ميشود
اعلام ميكنند كه داخل سالن بفرمايين...ما هم راه ميافتيم...وارد ميشويم...
به به عجب سليقه اي به خرج داده اند .. در حدود 150-200 نفر ظرفيت دارد. همه با نظم خاصي در صندليها جاي ميگيرند. آشنا ها با هم و هم قاره اي ها هم. كشور هاي آسيايي كه بيشتر از حاشيه خايج فارس هستند هم كنار همديگه اند .
ما هم با فاصله اي نزديك آنها مينشينيم.
از همه شلوغ تر و پر سرو صدا تر بچه هاي آمريكاي لاتين هستند. بسيار شاد و شنگولند و مدام ميگويند و بلند بلند ميخندند با آن لحجه هاي شيرين اسپانيائيشان
علاوه بر ميهمانان از طرف خود ايتاليايي ها هم تعداد زيادي به عنوان ميهمان آمده اند. ميزها از قبل چيده شده اند.
دو نوع شراب در شيشه هاي بسيار زيبا و به تعداد خيلي زيادي روي ميزها از قبل قرار داده شده است.يكيش سبز بسيار خوش رنگيست و ديگري قرمز
تعدادي هم آب معدني شيشه اي هم گذاشته اند تا احيانن آدمهايي هم پيدا شدند مثل من كه خر كله اشان را گاز گرفته بود و از اين مشروبات گرون قيمت و قطعن خوش خوراك نخواستند بخورند ‚از تشنگي نميرند و گلوشان تازه شود!!
- يه نوع دسر مانند هم با گوشت و يه چيز سفيد روش هم رو ميز ها قرار دارد كه يه كم ازش ميخورم. بدك نبود تا آخرش رو خوردم .يكي دوتا هم اضافه است. يكي از ميزبانانمان ميآيد و چون ميداند از ايران هستم به من ميگويد كه هيچ گوشت خوكي در غذاههاي امشب سرو نخواهد شد و با خيال راحت غذايتان را بخورين. بسيار مودب است و موههايي بلند دارد. عين دوست قهرمان فيلم گلادياتور است هماني كه دارش زدند
بنده خدا نميداند كه ما براي خوردن گوشت بايد هزار تا چيز را رعايت كنيم:
- به سمت قبله گاو را بخواباند
- به گاو آب داده باشد
- زميني كه گاو را ميگشد قصبي نيوده و صاحبش راضي باشد
- خود گاو قصبي نباشد
- علفي كه خورده بايد از زمين قصبي نبوده و صاحاب باغ راضي باشد
- با چاقوي تيز ذبح كنند كه زياد زجر نكشد
- رگهاي گردن گاو بايد بطور كامل بريده شوند
.......
.......
و چيزاي ديگه كه يادم نمياد
- ملت به نوشيدني ها رحم نميكنند .مرتب ميخورند و تا تمام ميشود گارسون هاي بسيار شيك پوش ميآيند و شيشه خالي را برداشته و يكي ديگه سر جاش ميگذارند.
فدريكا هم ميخورد اما زياد نه ..مثل بچه آدم ميخورد. بچه هاي آمريكاي لاتين كولاك ميكنند. باورتون نميشه حدود 15-16 نفر هستند اما شايد 30-40 تا شيشه تا حالا خوردند
نميدانم نميتركند!!!؟؟؟
من هم نشسته ام و خودم را با غذا هاي خوشمزه ايتالياي كه ميآورند سرگرم كرده ام.....گاها هم سر به سر فدریکا میگزارم.....از همه خوشمزه تر اسپاگتي
غذا هایي هم ميآورند كه نميدانم از چي هستند.........هنوز انتظار آن غذايي را ميكشم كه توسط سگ از كوهها جمع ميشود
بالاخره از فدريكا ميپرسم كه اون غذا را كي ميآورند.....خنده اي تحويلم ميدهد و ميگويد اين سفيدي ها كه روي بعضي غذا هها است همانيست كه منتظرشي
عجب.....پس آن بوده كه خوردم.......اون كه اصلن خوشمزه نبود كه هيچ اصلن مزه نداشت......صد رحمت به اشكنه خودمون
ناگهان سرو صدايي در گوشه سالن بلند ميشود و همه به اون سمت نگاه ميكنند.
من هم سرم را برگردانده و مينگرم.............
اما اينا يا لااقل اين رقصي كه الان جريان دارد دو نفريست.دست همو ميگيرند و ريتميك راه ميرند و ميچرخندو يه دستي همديگرو ميكشند و .........اصلن يادم اومد.... فيلم نقاب زورو را ديدين؟؟!! اون جايي كه اون دختره با پسره ميرقصيدن ....تو اون سالن قشنگه....رقصشون شبيه اونه.......
2- اون پسر مكزيكي هم دست يه دختره رو گرفته و از همه بيشتر و هيجاني تر و قشنگتر ميرقصند.دختره شلوار جين با تي شرتي زيبا به تن داره با يك پوتين بسيار زيبا.....محل رقص يه پنج شش متری متري با ما فاصله دارد.....
ناقلا اون هم مثل من ميهمان است اما داره كولاك ميكنه....ولي من مثل بچه يتيما نشستم و خلاف ترين كارم اينه كه رو ميز جلوم يه شيشه مشروب قرار دارد و يه راهنماي خانوم كنارم به عنوان مترجم نشسته......
اون پسره 5-6 تا شيشه شراب را حيف و ميل كرده و من يه شيشه آب معدني را با افتخار خوردم.........
اون الان داره رقص رو تبديل به لامبادا ميكنه و من مواظبم كه يه موقع بي هوا دستم به دست اين نامحرمي كه كنارمه نخوره ....آی آی که خاک بر سر بی عرضه من کنن...آبروی تمالم ایرانیا رو با این بی عرضگیم بردم.....
- فدريكا ميگه اون دختره را ميشناسي؟؟ دقت ميكنم.......آه خودش است او پائولا است يكي از همكاران فدريكا
آنها از لباس كار و فرم كه بيرون ميآيند تغيير قيافه ميدهند.......در محل كار معمولن دامني كوتا و مشكي با جوراب مشكي با پيراهني سبز رنگ به تن دارند ........
عجب رقصي ميكند
كوفتش بشه ..........
- گوشه دنجي هستيم.هوا هم ديگر كم كم تاريك ميشود و چراغ ها هم روشن شده اند. برايش توضيح ميدهم كه سرو صدا ازيتم ميكند و به اين دليل به اينجا آمديم.
از خودم ميپرسد و خانواده ام .من هم برايش مفصل ميگويم بيشتر از دخترم و شيطنت هايش.علاقمند شده قرار ميگذارم وقتي برگشتم ايران برايش عكس دخترم را بفرستم.
به ايران خيلي علاقمند است ميگويد در اخبار در خصوص ايران شنيده است. زلزله بم را يادآوري ميكند
ميگويد چند خانواده ايراني را در آن شهر ميشناسد.آدم هاي خوبي هستند.
از حجاب خانوم ها ميپرسد و من برايش توضيح ميدهم كه ما مسلمان هستيم و بايد خانوم ها خودشان را بپوشانند.
با چشماني گرد به توضيحاتم گوش فرا ميدهد.برايش خيلي عجيب است.
- ناگهان سوالي ميكند كه ميمانم چه جوابش را بدهم.
ميپرسد كه مگر ايراني هايي كه اينجا هستند مسلمان نيستند ؟
- بله هستند.
- چرا آنها حجاب ندارند؟؟
بد جوري تو مخمصه گير كرده ام.منم مني ميكنم.يه كم در مورد اسلام توضيح ميدهم.اي خدا كمكم كن! آخه به اين دختره چه جوري حالي كنم موضوع را!!
آسمون ريسمون ميكنم...احساس ميكنم كه ميفهمد تو مخمصه افتاده ام
حرف را عوض ميكند......قربون آدم چيز فهم..راحت ميشوم
- واقعن توضيح و فهماندن بعضي چيز ها به خارجي ها خيلي سخت است. اصلن نميفهمند.
مثلن همين دست ندادن آقايون با خانوم ها. واقعن اين يه معضلي شده براي سياست خارجي ما ايرانها.
ميبيني تو يه جلسه رسمي خانومه دست دراز ميكنه با ايراني دست بده ...ايرانيه دستشو ميكشه عقب......
اين از صد تا فحش برا اونا بد تره......فحش چيه........اصلن توهينه......... اما واقعيته كه وجود داره و كسي هم نميخواد كه حلش كنه.........اين موضوع هم برا اونا فهميدنش مشكله...!!
خود ايتاليايي ها وقتي به هم ميرسند اگه آقا باشند با هم دست ميدند اگه آقا و خانوم باشند كه با هم ديده بوسي ميكنند يعني از صورت هم ميبوسند.
اگه دو تا خانوم باشند هم همو ميبوسند. البته تعداد بوسه هاشون دوتاست مثل ما ايراني ها سه تا نيستش .البته در جاههای دیگه اروپا و آمریکا خیلی رسم نیستش که دو تا خانوم یا دو تا آقا همو ببوسند. اینو بد میدونند اما بوسیدن دو تا غیر همجنس هیچ اشکالی نداره و خیلی هم مرسومه البته بوسیدن دوستانه و نه از روی غرض و مرض.......توی آمریکای لاتین هم همینجوریه و خانوم و آقا به جای دست دادن همدیگرو میبوسند..البته فقط یک بوس و نه دوتا........
رستوران يك پاركينگ در جلوي خودش دارد و بعد يه حياط است كه بساط استارتر را چيده اند و يك ايوان سرتاسري دارد كه در سمت راست ايوان يك جايي مثل بار وجود دارد كه آنجا مينشينند و غذا سرپايي و نوشيدين ميخورند .شبيه بارهاي فيلم هاي وسترن است.جلوي آن نيز تعدادي صندلي چيده شده است.
قسمت سمت چپ هم سالن اصلي رستوران است كه ميزها به رديف چيده شده اند.
در سمت چپ رستوران نيز جاده اي با درختاني بلند قرار دارد كه ما در حقيقت در كنار درختان ايستاده ايم و صحبت ميكنيم.فدريكا پشت به محوطه است و از جايي كه من هستم به همه جا ديد دارم.
- در جاده اصلي در فاصله اي نه چندان دور ماشيني بسيار زيبا و لوكس ديده ميشود كه به سمت ما ميآيد.راهنما زده و آرام به داخل پاركينگ آمده و در ابتداي پاركينك ميايستد.سه سر نشين داخل آن است.
گرم صحبت هستيم و خيلي توجه به سرنشينان ندارم.پياده ميشوند.
دو اقا و يك خانوم جوان هستند.
دو جوان 28-29 ساله ميزنند و خانوم 24-25 ساله.
خانومه موهاي بلوند خود را از پشت بسته است.قدي بلند دارد.........بيني عقابي كشيده اي هم زينت بخش صورتش است............چشمانم ناگهان از تعجب گرد میشود.....
خداي من ......او مارتاست؟؟!!!!
-ديگر صحبتهاي فدريكا را نميشنوم فقط خيره شدم و دارم به آن سه نفر...نه.... به آن يه نفر.... يعني منظورمه به مارتا نگاه ميكنم .
لباس بلند خوشرنگي پوشيده که سرشونه هاش هم بیرونه .....به نظرم صورتي بود ...آرايش هم كرده اما نه خیلی غلیظ.خط چشم كشيده....گونه هايش هم گلگون است...كفش هاي پاشنه بلندي به پا دارد و يك گوشواره بزرگ گرد هم به گوشش آويزان است از اونا كه ابرو- خواننده ترکبه ای- به گوش ميكند
خرامان خرامان ميآيد و از جلوي من ميگذرد و به سمت خوراكيها ميروند.
ناگهان صدايي مرا به خود ميآورد.......فدريكاست...با تعجب مرا مينگرد ..ميپرسد موضوع چيست....
خودمو جمع و جور ميكنم..ميخواهم سه نشود..ميگويم چيزي نيست....
- مارتا با آن دو جوان مشغول خوردن و نوشيدن وصحبت هستند و به مناسبت یا بی مناسبت خنده و نیم خنده و تبسم و لبخند و....به صورتشان میاید.خيلي دلم ميخواهد بدانم آنها كيستند؟ خجالت ميكشم از فدريكا بپرسم....بالاخره دل را به دريا ميزنم و از او ميپرسم ........
امروز صبح ساعت حدود ۷.۳۰ داشتم میومدم سر کار گفتم یه اس ام اس به یکی از دوستام بزنم تا هم حالشو بپرسم و هم اینکه بگم فلانی من به یادتم.خلاصه یه اس ام اس انتخاب کردم و فرستادم و وقتی گوشی پیغام داد که مسیج ارسال شد با تبسمی حاکی از رضایت به صندلی ماشین تکیه دادم و به فکر فرو رفتم و چهره دوستم رو در حال خواندن پیام تصور کردم و با این فکر بودم که به خواب رفتم.![]()
چند دقیقه قبل رفتم تا برای یه نفر دیگه هم یه اس ام اس بزنم و به فایل اس ام اس های فرستاده شده رفتم و یه بار دیگه اس ام اسی رو که برای دوستم فرستاده بودم باز کردم تا دوباره بخوونم و چهره دوستم رو توی ذهنم مجسم کنم که............................وای چشمام سیاهی رفت و کم مونده بود بیهوش بشم از اون چیزی که خوندم و دیدم.................![]()
اوه...اوه.......اشتباهی برای دوستم که باهاش رودربایسی هم دارم یه اس ام اسی رو فرستادم که باور کنید که خودمم که میخونمش خجالت میکشم از خوندنش .....وحشتناک بود......لعنت به تو امیر هومن که این اس ام اس رو برام فرستاده بودی............
خلاصه که اگه این دوستمون رو ببینم باید آب بشم برم داخل زمین از خجالتم یا اینکه امیدوار باشم که اس ام اس منو نخونده باشه.......
نمیدونم چی کار کنم![]()
یادت نره دوست دارم
خیلی دلم تنگه برات
دار و ندارم رو بگیر
مال خودت ، مال چشات
خورشید و بردار و بیا
آفتابی شو به خاطرم
قرارمون ساعت عشق
كنارِ دلشوره زدن
كنار دلواپسی و
ترس یه وقت نیومدن........
- آهنگ ايتاليايي زيبايي نيز از بلند گوها پخش ميشود و من لم دادم به صندلي و فدريكا نيز همچنين. به صورتش مينگرم...صورتش يه كم كك مكي است.
طفلك خوابيده ..حدس ميزنم خيلي خسته باشد...اين روز ها سرشان خيلي شلوغ است.جمع و جور كردن اين همه ميهمان بسيار مشكل است اون هم به اين خوبي و با برنامگي.....واقعن دستشان درد نكند سنگ تمام گذاشته اند.
كم كم پلكهايم سنگين ميشود.اتوبوس همچنان در پيچ و خم جاده كوهستاني به پيش ميرود.
به خوب ميروم.
به صداي فدريكا از خواب بيدار ميشوم.....اتوبوس جلوي يك ايست و بازرسي پليس ايستاده است....دست به جيبم ميبرم........آه .....لعنتي....پاسپورتم را نياورده ام
- اينجا به نظر مرز بين دو ايالت مياد و فدريكاهم اون رو تاييد ميكند. از گشتن خبري نيستش و من بي خودي نگران همراه نداشتن پاسپورتم ميشم.
چند تا پليس خوش تيپ وايستادن با لباسهاي آبي بسيار قشنگي.يكيشون كچله...... كچل به معني واقعي كلمه.نيم كچل نه ,خود خود كچل....عين كولينا...راستي گفتم كولينا بايد اضافه كنم از اين كچل ها در ايتاليا زياد هستند و فكر ميكنم كه ژنتيكي باشه.
لامصب ها اصلن مو ندارن انگار سرشون رو كردن داخل يه سطل واجبي تا گردن
- از پليس راه ميگذريم و ميپرسم تا مقصد چه قد راهه و فدريكا ميگه ده دقيقه
از دور يك فرعي پيداست و فلشي قرمز رنگ به سمت راست اشاره ميكند. اتوبوس سرعت كم كرده و ميپيچد و ما به سمت روستا ميرويم.هر چه سرك ميكشم از روستا خبري نيست
خياباني خلوت است كه خانه هايي ويلايي و بزرگ و بسيار شيك و مملو از ماشين هاي زيباتر در حيات آنها ديده ميشوند و گاهن دوچرخه سواري ميآيد و ميرود و اين سكوت زيبا را صداي اتوبوس ما ميشكند.ديوارهاي خانه ها همه از گل و گياه است و درختان اطراف هستند. در فاصله اي نه چندان دور رشته كوهي سر سبز ديده ميشود كه سراپا سبز است.
منتظرم كه به روستا برسيم.به جايي خراب و بي آب و علف كه مردمانش از بيكاري و بي پولي گوشه ديوار نشستن و گاهن صداي سگي ولگرد از دورها به گوش ميرسد ديوار هاي خراب جاده اي خاكي خانه هاي در شرف ريختن....
عين روستا هاي سيستان و بلوچستان......
طرفهاي چابهار..جايي كه حرارت هوا در تابستان از 50 درجه هم ميگذرد......
- اتوبوس سرعت كم كرده و به داخل يكي از اين خانه هاي ويلايي ميپيچد.......ما رسيديم
همراه فدريكا پياده ميشويم از اينكه تنها نيستم. خوشحالم,فدريكا خانوم خوب و با شخصيتي است, اما..... اگر مارتا بود بهتر بود
او چيز ديگريست....يعني الان كجاست!!!؟؟؟
وارد ميشويم از همون اول صداي موزيكي ميآيد.از قبل در برنامه بود كه موسيقي فولكوريك ايتالياي هم خواهيم داشت و الان ميبينم يعني ميشنوم.دو نفر هستند يكي چيزي شبيه به آكاردئون دارد و ديگري سازي مثل فلوت.
قشنگ ميزنند.يكيشان هم گاهن ميخوانند.
در گوشه اي ميزي قرار دارد كه تعداد زيادي بطري روي آن است و سه گارسن دارند مرتب براي ملت نوشيدني ميريزند چند قدم آم طرف تر در محوطه ميز چيده شده با ميوه ها و شيريني ها و خوراكي هاي مختلف.با مزه ترينش ميوه هاييست كه به سيخ هاي چوبي كشيده اند.شبيه سيخ هاي كباب هستند اما كوچكتر و ميوه ها ي مختلف را به سيخ زده اند.انگور-توت فرنگي-تكه سيب-تكه گلابي-..........
ما هم شروع ميكنيم و به فدريكا ميگويم نوشيدني غير الكلي ميخواهم. او هم ميرود و بعد چند لحظه با يك ليوان بلند نوشيدني بر ميگردد. رنگ آن قرمز بسيار قشنگيست.
ميگويم: فدريكا...سافت درينك پليز......ميخندد و جواب ميدهد..ديس ايز سافت درينك..... جاست اورن جويس..
آب پرتغال به اين خوشرنگي نديدم....يه نفسه سر ميكشم.......اونجوري كه دوغ را بعد خوردن آبگوشت سر ميكشند......
او هم براي خودش نوشيدني گرفته! مال او سبز رنگ بود به نظرم! اما كم كم ميخورد و قلپ قلپ و نم نم و با احساس......چيزي كه در خوردن من اصلن به چشم نمآيد.....
- گره موزيك هم بي وقفه مينوازند...كلي ميهمان ايتاليايي هم هستند.... و يه عالمه هم خانوم هاي رنگارنگ و خوش لباس......يه ميهماني بسيار با كلاسيست..اصلن انتظار نداشتم اين گونه باشد.....
يه ليوان ديگه آب پرتغال ميگيرم و فدريكا را به گوشه خلوتي ميكشانم ...........
- چاره نيست بايد بدون مارتا رفت.از هم جدا ميشويم و او به طرف ماشينش ميرود و ان را روشن ميكند. شيشه را پايين داده و ميگويد خوش بگذره.منم كه يه كلمه ايتاليايي ياد گرفتم ميگم گرادتزه
باي باي ميكند و ميرود و من تنها و بيكس در پاركينگ هتل ايستاده ام و رفتنش را تماشا ميكنم.
- داخل هتل ميآيم و به اتاقم ميروم.داخل ميشوم.اوه......آمدند و تميزش كردند و تختم را هم مرتب كردن و حتي پيراهنم را كه انداخته بودم روي تخت خيلي قشنگ تا زدن و خجالتم دادند اما من از رو برو نيستم دوباره پيراهنم را درآورده و همون جوري مچاله مياندازم روي تخت و ميروم دوشي ميگيرم.آب زياد فشار ندارد و ياد آپارتمان خودمون ميافتم كه اگه پمپ نباشد آب بالا نمبآيد.
خستگيم بيرون ميايد. با سشوار داخل حمام موهايم را خشك ميكنم و به آن حالت ميدهم.
به داخل اتاق برگشته و هوس ميكنم تلويزيون را روشن كنم.
- كانالهاي مختلف و مزخرفي دارند. بلاخره به سي ان ان ميرسم.حالا شد.اخبار گو زين ورجي است
از او خوشم ميآيد و خونه هم كه هستم سي ان ان را نگاه ميكنم. اگر او باشد با اشتياق بيشتري ميبينم.
كم كم لباس پوشيده و آماده بيرون رفتن ميشوم.
شلوار لي و تي شرت پوشيده ام .با اين تيپ راحتترم.كت و شلوار پوشيدن عذاب آور است مخصوصن اگر كراوات هم بخواهي بزني كه مصيبت عظماست.هميشه بايد حواست باشد و با قاشق چنگال بايد راه بروي و حرف بزني.
مخصوصن دستشويي رفتن با ان مكافات است. يك لحظه حواست پرت شود گلاب به روتون دستشويي كردين به كراواتتون
- از هتل بيرون ميآيم. اتوبوس از راه ميرسد.ميلي به رفتن و سوار شدن ندارم .ملت يواش يواش از هتل بيرون ميآيند و سوار ميشوند.
ناگهان خانومي از اتوبوس پياده ميشود.قيافش خيلي آشنا ميزند.شلوار جين با كاپشن جين و تي شرتي قرمز به تن دارد. موهايي بور. از دور دستي تكان ميدهد و به طرفم ميآيد
قد بلند نيست.بيني عقابي ندارد........اصلن او مارتا نيست.
به فكر فرو ميروم كه او را كجا ديده ام.........
اما هدفم از نوشتن این مطلب نه خود دانشگاه بلکه نام آن دانشگاه و یادآوری یکی از مبارزین زمان شاه یعنی مجید شریف واقفی است که در چنین روزی یعنی شانزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۵۴ توسط کادرهای مارکسیست شده سازمان مجاهدین خلق ترور شد و بعد از انقلاب به یاد او دانشگاه صنعتی آریامهر به دانشگاه صنعتی شریف تغییر نام داد و عجبا که بر خلاف خیلی از نامهای دیگر تغییر نکرد و همچنان بر تارک آبی رنگ دانشگاه نام شریف به چشم میاید.
مجيد در سال 1327 در تهران متولد شد. 12 روزه بود كه پدرش حبيبالله كه كارمند ادارة فرهنگ و هنر و استاد زريبافي بود به اصفهان منتقل شد. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را در آن شهر گذراند. در همين دوران بودكه به فعاليتهاي ديني و اجتماعي روي آورد. پس از خاتمه تحصيلات دبيرستاني به عنوان دانشآموز ممتاز استان شناخته شد. در سال 1345 در زمرة اولين دانشجويان دانشگاه صنعتي آریامهر در رشته برق به تحصيل پرداخت .
در سال ۱۳۴۸ به عضویت سازمان مجاهدین خلق ایران در آمد. در جریان لور رفتن سران سازمان نام مجید نیز به عنوان رده های میانی سازمان لو رفت و مأمورين به سراغ وي رفتند. در آن هنگام وي به عنوان افسر وظيفه درادارة برق منطقه فارابي تهران مشغول خدمت بود.از طرف ساواك آمدند كه او رادستگير كنند پيش او آمده گفتند آقاي شريف واقفي كجاست او در جواب گفته همين جا بايستيد الآن ميروم صدايش ميكنم و بعد رفته بود و متواري شده بود.
با شروع زندگي مخفي، شريف واقفي به همراه احمد رضايي به بازسازي سازماني پرداخت كه تمام كادرهاي برجستةخود را از دست داده بود. در مهر ماه 51 مجيد به مركزيت سازمان راه يافت و با رضا رضايي هم رديف شد. و بعد از كشته شدن رضا او نيز مسئول شاخه كارگري شد.
در همین دوران با لیلا زمردیان یکی دیگر از اعضا سازمان مخفیانه ازدواج میکند.در این دوران است که دیگر سازمان رمقی ندارد و تقی شهرام در بیانیه ای از طرف مرکزیت سازمان تغییر ایدئولوژی سازمان از اسلام به مارکسیست را در سال۱۳۵۳ اعلام میدارد که تعدادی از اعضا مذهبی سازمان از جمله مجید شریف واقفی و صمدیه لفاف با آن مخالفت میکنند. آنان صريحاً اظهار داشتند كه ديگر نميخواهند با سازمان كار كنند و تصميم به جدايي گرفتهاند.
مركزيت سازمان تصمیم میگیرد كه شريف واقفي، صمديه لباف و سعيد شاهسوندي را تصفيه فيزيكي (ترور) كنند.
نقشه ترور کشیده میشود.
سازمان از طرف لیلا زمردیان همسر مجید به او پیغام میدهند که او و وحید افراخته (از تیم ترور )باید در ساعت 4 بعداز ظهر روز 16 ارديبهشت ماه 1354 در سه راه بوذرجمهري نو (15 خرداد شرقي)، يكديگر را ميديدند. قبلاً محسن سيد خاموشي و حسين سياه كلاه در يكي از كوچههاي خيابان اديبالممالك مستقر شده بودند و در انتظار ورود شريف واقفي به سر ميبردند كه قرار بود علامت آن را منيژة اشرفزادة كرماني بدهد. طبق برنامه، ليلا، همسر شريف ـ بي آنكه از جريان ترور مطلع باشد ـ او را تا محل ملاقاتش با وحيد همراهي كرد و جدا شد. قرار بود در اين ملاقات آخرين حرفها زده شود و وحيد ـ احتمالاً و صرفاً به لحاظ تاكتيكي جهت انحراف ذهن شريف ـ موافقت سازمان را به مجيد شريف واقفي اعلام دارد.
وحيد وي را به داخل خيابان اديب برد و زماني كه به كوچة محل استقرار دو عضو ديگر رسيدند و خواستند از آن عبور كنند، حسين سياه كلاه يك گلوله از روبهرو به صورت شريف واقفي و وحيد افراخته نيز گلولهاي از پشت سر به او شليك كرد. جسد او به سرعت در صندوق عقب اتومبيلي كه از قبل آماده بود قرار گرفت، وحيد و دو نفر ديگر با رانندگي محسن خاموشي به سوي بيابانهاي مسگرآباد حركت كردند. در آنجا شكم شريف واقفي توسط خاموشي و سياه كلاه پاره شد و در آن، محلول بنزين و كلرات و شكر ريختند و آتش زدند. پس از سوزاندن جسد، آن را قطعه قطعه كردند و در چند نقطه دفن نمودند. به علت سوزاندن و مثله كردن جسد، يكي از دستهاي حسين سياهكلاه مقداري سوخت كه در نتيجه نتوانست در برنامه بعدي، كه قرار بود ساعت 6 بعد از ظهر اجرا شود (ترور صمدية لباف) شركت كند.
سید محسن خاموشی از اعضا اصلی تیم ترور میگوید: جيبهاي آن را تخليه كرديم؛ 20 عدد قرص سيانور داشت و مقداري نوشته كه آية قرآن در آن بود و حدود 400 تومان پول.
و بدین ترتیب سازمان وارد خون و خونریزی شد و تعدادی از بهترین کادرهای خود را تصفیه فیزیکی کرد.
و این زمانی بود که حسن و محبوبه دکتر شریعتی نیز به ضرب گلوله ساواک کشته شده بودند و سازمان چیزی از آن باقی نمانده بود به جز مسعود رجوی در زندان که از اعدام سران سازمان در سال ۱۳۵۰ و به لطف برادرش دکتر کاضم رجوی جان سالم به در برده بود ُدرجایی که بنیانگذاران سازمان یعنی سعید محسن و بدیع زادگان و حنیف نژاد اعدام شدند.
و بعد از انقلاب نیز سرنوشت سازمان را دیدیم که به اسلحه و مبارزه مسلحانه روی آوردند و خون و خونریزی را ادامه دادند و سرانجام در سال ۱۳۶۰ با کشته شدن اشرف برقعی -همسر اول مسعود رجوی و موسی خیابانی مسئول شاخه نظامی سازمان و فرار مسعود رجوی به همراه بنی صدر به فرانسه سازمان عملا دیگر قدرتی در داخل نداشت و سقوط سازمان که آغاز شده بود شدت گرفت و با رفتن مسعود رجوی به عراق و همکاری با بعثی ها در زمان جنگ ایران و عراق آخرین گلوله و تیر خلاص به سازمان زده شد.و بعد ها هم دیگر سازمان جز یک خیمه شب بازی بیش نبود که صحنه گردانان آن مسعود رجوی و زن سومش مریم عضدانلو قاجار - زن سابق مهدی ابریشم چی- بودند که با ورود آمریکا به عراق این خیمه شب بازی نیز به پایان رسید و نه از تاک خبر بود و نه از تاک نشان......
اما همچنان نام و عکس شریف بر بلندای ساختمان دانشگاه جای دارد و دوردستها را متفکرانه مینگرد.
شریف به چه میاندیشد؟
به یاد میآورم زمانی را که فرزندان آقایان در دانشگاههای خارج کشور در حال طی درجات مختلف مهندسی و پزشکی و ...بودند ُ آن برادر ندیده امُ آن سرباز گمنام و بی نام و نشانُ آن پاسدار دلاور ُ آن ارتشی رشید ُ آن خلبان تیزپرواز..... و هزاران هزار دلاوری که اکنون خموش و بی حرکت زیر خروارها خاک سرد و خموش خفته اند- صدای نفیر گلوله هاشان ُ صدای فریادهای بلندشان ُ صدای غرششان لرزه به اندام دشمنان میانداخت.
و چه زیبا دکتر میگوید:
و "اكنون شهيدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن را داشتند كه ـ وقتي نميتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بيشرمان مانديم، صدها سال است كه ماندهايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ ميگرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند."
" و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد ميميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ ميشود انتخاب ميكنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.
و آنها كه تن به هر ذلتي ميدهند تا زنده بمانند، مردههاي خاموش و پليد تاريخند."
و شهيد قلب تاريخ است، همچنانكه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي ميدهد.
در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمهتمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، همچنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنههاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، ميخواهد با حضورش اين پيام را به همه انسانها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش!
وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعهات نيستي، هركجا كه ميخواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است."
آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند»!...
گودمورنينگ (اسم كوچكم را ميگويد) .... مارتا اسپيكينگ...
بقيه مكالمه را نميشنوم
از پله ها پايين ميروم و.......... مارتا آنجاست
- مارتا با لباس جديدي آمده است.موهاش رو از پشت كشيده و دم اسبي بسته است.خيلي بهش نميايد .مو هاي ريخته به دورش كه ديروز بود بيشتر بهش ميآمد. چكمه اي بلند و مشكي تا نزديگيهاي زانو پوشيده است و شلوار خاكستري خودش را تا انتهاي چكمه تا زده است و پيراهني سفيد نيز به تن دارد. كاپشن خودش را هم به طرز جالبي از آستين هاي آن به دور كمرش گره زده است شبيه اونايي كه جووناي ايراني تو دربند و اونجور جاهها ميبندند.
ديروز خوش تيپ تر بود
جلو رفته و سلام عليك ميكنيم و راه ميافتيم به سمت اتوبوس كه ايستاده است.
خدايا به اميد تو. اولين روز كاريست و روز سختي در پيش خواهم داشت.اتوبوس زيبا حركت ميكند در حالي كه بقيه را هم سوار كرده است و مسيري را ميرود كه برايم جديد است.از روي پلي هوايي كه مشرف به ساحل درياست ميگذريم. تعداد زيادي قايق تفريحي در آنجا پارك شده است از آنهايي كه بادبان بزرگ دارند. مارتا ميگويد كه لنگرگاه مخصوص قايق هاي تفريحي ميباشد و ملت آخر هفته براي قايق سواري آنجا ميايند
از خيابانهاي قديمي شهر ميگذريم. خانه ها بسيار قديمي اما تميز هستند.اروپايي ها ساختمان هاي قديمي خود را خراب نميكنند كه جاش آپارتمان بسازند بلكه آن را بازسازي و نگهداري ميكنند و واقعن هم ساختمانهاي قشنگي هستند.
هيشكي تو خيابون ديده نميشه
بالاخره بعد 10-15 دقيقه به محل مورد نظر ميرسيم.
يه جايي مثل يكي از سالن هاي بزرگ نمايشگاه بين المللي است.
از اتوبوس پياده شده و وارد آن ميشويم.از مارتا ميپرسم ميخواهم النا ...... را ببينم
النا كسي بود كه از تهران در برنامه ملاقاتهايم بود و خيلي دلم ميخواست زودترببينمش
وااااااااااااااااااا.... چه خبره اون تو...سالني بسيار قشنگ.....موكت قرمز رنگ كف آن بيشتر و زودتر از همه به چشم ميخورد و غرفه هايي كه در آن موجود است.
مراسم مخصوص ثبت نام به پايان ميرسد و يك گردن آويز آبي رنگ به من ميدهند. از آنها كه در مسابقات ورزشي مربيان به گردن مياندازند و رسمن كارم با راهنمايي و مترجمي مارتا شروع ميشود.
تا ظهر كلي ملاقات و جلسه دارم و اطراف ساعت يك تمام ميشود.
وقت نماز و ناهار است. مارتا ميگويد ناهار در رستوران مجاور هر روز سرو ميشود و به سمت رستوران ميرويم .اول وجود بعد سجود
از پله هاي بالا ميرويم و وارد يك رستوران نه چندان بزرگ و شلوغ ميشويم. يك رستوران كاملن ايتاليايي است .
ابتداي ورود سمت راست يك بار كوچك با كلي شيشه مشروبات الكلي قرار دارد بعد از آن جايي مثل نانوايي هاي خودمان براي پختن پيتزا هستش كه مدام پيتزا ميپزد. به انتهاي رستوران رفته و در جايي مينشينيم.
وسط رستوران ميزي بسيار بزرگ قرار گرفته كه كلي خوراكي روي آن قرار دارد و هر كسي ميآيد و از آن بر ميدارد.
من و مارتا هم ميرويم سراغ آنها
اونايي كه يادم مونده : انواع پنير- ماكاروني- سالاد الويه- خوراكهاي مختلف با قارچ- انواع ماهي- سوسيس و كالباس در طرح ها و انواع مختلف- انواع لوبيا هاي پخته- انواع ترشي جات- ماهي فراوان-خيلي غذاهايي كه من نميدونم چي بودن- سيب زميني- ساردين- .......... و باور كنين شمردم بيش از 30 نوع غذاو سالاد گوناگون بود
با تجربه اي كه از شب قبل داشتم كم بر داشتم فقط دو بشقاب پر
روي ميز هم از قبل نوشيدني چيده بودن و من هم كوكا خواستم و گارسن با ناباوري رفت و يه پارچ پر آورد.
بلاخره اسپاگتي رسيد و يه بشقاب خوردم و يه تيكه پيتزا هم روش و يه كم پاستا و كوكا و دسر بعد غذا و بستني و....... تمام بشو نيست ....خدا بده بركت......و طبق معمول كاپاچينو در انتهاي برنامه..........
ناهار زود تمام شد. 1.5 ساعت بيشتر طول نكشيد
برگشتيم و وقت نماز است و گوشه اي خلوت و پيش چشمان گرد شده مارتا نماز ميخوانم
7-پشت ميزي نشسته ايم و دارم چيزي را ميخوانم.مارتا صدايم ميكند. سرم را بالا ميآورم و ميگويد . شي ايز النا......
آه پس النا اوست........النا معروف !
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|