تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
پنجشنبه غروب با همسر محترمه و دخترم رفتیم سینما و فیلم لیلی و مجنون را دیدیم.طبق معمول چند سال اخیر داستانی عاشقانه با هنرپیشگانی خوشتیپ و موسیقی پاپ تند که در جاههایی تبدیل به موسیقی جانگداز میشود که میبایستی به کمک دختر و پسر عاشق داستان - که از قضا در این فیلم تعدادشون هم زیاد هستند- بیاید و آنها را عاشق تر نشان دهد.

فیلم طبق معمول با آشنایی اتفاقی یک پسر و یک دختر شروع میشود که در اینجا به جای فقیر و غنی- با سوادی و کم سوادی جای آن را گرفته است. دختر دندانپزشک است و پسر عکاس ! و هر دو خوش تیپ و هر دو بسیار زیبا. داستانی نخنما که آخرش کاملا قابل پیشبینی است. اول دو سه تا ردو بدل شدن تلفن و بعد لیلی و مجنون که به تناوب در مطب خانوم دکتر این دو عاشق دلخسته به هم چشم میدوزند و برای هم غروغمزه میآیند یا در عکاسی عکاسباشی خوشتیپ جناب آقای محمد رضا گلزار که از بخت بد هنرپیشه مقابلشان دیگر خانوم مهناز افشار نیستند و یه خوشتیپ دیگه جایشان را گرفته است.

تا اواسط فیلم قصه بر روال اینگونه فیلمها میچرخد اما با تصادف عکاس و گم شدن هدیه خانوم دکتر در روز والنتاین و پیدا شدن آن توسط یک عاشق دیگه  تعداد لیلی و مجنون های فیلم بیشتر میشود و از اینجاست که دیگه لیلی و مجنون اولی به یک غیبت صغری میروند !!!

خلاصه سرتون رو درد نیارم تا آخر فیلم چندین و چند بار این هدیه گم و دست به دست میشه و هر بار هم لیلی و مجنون های جدیدی به فیلم اضافه میشوند ......

کلام آخر اینکه غیر از چند نمای نزدیک از چهره لیلی های فیلم از زوایای مختلف و مقدار متنابهی موسیقی تند و عاشقانه چیزی در این فیلم نمیبینیم.

اگر خانومهای فیلم روسریشان را بردارند و فیلم هم سیاه سفید باشد مطمئن باشید دارید یک فیلم فارسی دهه پنجاه ایران را میبینیم همان فیلمهایی که به آنها آبگوشتی هم میگویند. 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:21  توسط امیر  | 

بلاخره شام به آخر ميرسه و ملت به فيض اكمل از نوع اشربه و اكمله ميرسند .به من هم مقدار متنابهي سالاد و افسوس ميرسه.ساعت رو نگاه ميكنم.عقربه هاش يك ربع به دوازده رو نشون ميده
به عبارتي شام در حدود 3.5 ساعت طول كشيده
اونا با شام حال ميكنن يعني غذا ميخورن و گپ ميزنن و مينوشند و دوباره ميخورن و يه تفريح براشونه.با شام خوردن خودمون اصلن قابل مقايسه نيست.
ما ايراني ها ساعت ها صرف پخت و پز ميكنيم و در عرض چند دقيقه يه سفره پر و پيمون رو با خاك يكسان ميكنيم. اونقدر تند غذا ميخوريم كه نميفهميم چي خورديم و مزش رو تشخيص نميديم.فقط و فقط ميخوايم زود تموم بشه.انگار يه نفر ميخواد از دستمون بگيره.
حالا بعدش كاري هم نداريم ها......فقط ميخواهيم حرف بزنيم
نميدونم مشكل چيه كه سر غذا كسي صحبت نميكنه! اصلن يه سري ها ميگن سره غذا خوردن صحبت خوبيت نداره مثل اون قضيه كه با پاي راست بريم مستراح يا با پاي چپ
البته ميدونم يه مقداراز اين موضوع تو فرهنگ ما ايراني هاست.

2- مارتا از شام ميپرسد و من ياد ضرب المثل سكينه گفتي و كردي كبابم ميافتم
دروغكي بهش ميگم خيلي عالي بود.ميخندد و حدس ميزنم كه از احوال دلم خبر دارد
وقت خارج شدن به داخل رستوران نگاهي دوباره مياندازم..........ياابوالفضل ......چه خبره.......انگار يه گله اسب اومدن و از اينجا رد شدن اونم يه گله اسب گرسنه و تشنه
سوار اتوبوس ميشويم و حركت به سمت هتل.چشام ديگه از بي خوابي دارن بسته ميشن و خدا خدا ميكنم كه زودتر برسيم.از وقتي از تهران راه افتاديم هنوز درست درمون نخوابيدم. براي فردي مثل من كه آدم پرخوابي هستم و اگر ولم كنند تا لنگ ظهر ميخوابم اين همه بي خوابي عذاب آور است.
شهر خلوت است و ديگر كسي در خيابان به چشم نميآيد و خيابانها خالي از ماشين.اما هنوز هم مقررات راهنمايي به شدت از طرف راننده اتوبوس رعايت ميشود و از چراغ قرمز گذشتن و از اين حرفها خبري نيستش.
مارتا هم خسته به نظر ميرسد و سرش را به صندلي تكيه داده است.در فكر اينم كه طفلكي چه جوري به خانه اشان خواهد رفت. خودمم كه بلد نيستم به سبك ايرانيا برسونم در خونشون!

3- بالاخره به هتل ميرسيم و يه تعدادي از اتوبوس پياده ميشوند.
من هم ميخواهم از مارتا خداحافظي كنم از او تشكر ميكنم و ميخواهم با او دست بدهم .ميخندد و ميگويد او هم ميخواهد با من پياده شود

من و مني ميكنم و اوكي ميگويم.
از اتوبوس خارج ميشويم. هوا كمي سرد شده است.عقل كردم و وقت رفتن كتم را پوشيده بودم.هوا هم بگي نگي ابر است يعني نيمه ابريست اما از باران و اين حرفا خبري نيست.
مارتا ميگويد لتس گو و مرا به خود مياورد.به سمت ورودي هتل ميرويم! يعني او هم در هتلي كه من هستم اقامت دارد؟

آاخه اين وقت شب اين دختره چرا نميره خونشون! بابا مامانش منتظرش نيستن و هزار تا فكرو خيال ديگه تو اين مدت كوتاه از ذهن من ميگذره.

وارد هتل ميشويم و من كليدم را از رسپشن ميگيرم.مارتا همچنان ايستاده و مرا مينگرد.
يعني او چه ميخواهد!!؟؟؟

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط امیر  | 
با اينکه روزاول ماه مه به عنوان روزجهاني کارگر، در بيشتر کشورها جشن گرفته و از کارگران قدرداني مي شود اما اين ‏روز در ايران،از سوي حکومت روزي "ترسناک" تلقي مي شود که در آن کارگران "قصد اعتراض" دارند. براين اساس ‏است که دولت ايران خود را محق مي داند از چند روز مانده به روزجهاني کارگر، از طريق نهادهاي امنيتي، انتظامي و ‏قضايي بر کارگران فشار بياورد تا آنان را از بيان مشکلات شان در اين روز منصرف کند. به همين علت درخواست تشکل ‏هاي کارگري مستقل در شهرهاي سنندج، کرمانشاه، اصفهان، قزوين و بوشهر براي برپايي تجمع روز کارگر از سوي ‏مسوولان رد شد و کارگران همچنان در زندان ها باقي ماندند. ‏

چنين بود که تشکل نيمه دولتي "خانه کارگر" نيز که تمام توان خود را براي راهيابي "عليرضا محجوب" به مجلس هشتم ‏بسيج کرده بود، يک هفته زودتر از موعد به استقبال روز کارگر رفت. در اين ميان برخي از تشکل هاي خود جوش نيز ‏جمعه گذشته در شرايطي امنيتي روز کارگر را جشن گرفتند. بر اساس يک رسم چند ساله، کارگران شرکت واحد اتوبوس ‏راني تهران، کارخانه هاي سايپا و ايران خودرو هر سال در محل آبشار خور جاده چالوس روز کارگر را جشن مي گرفتند ‏که امسال به دليل خودداري کارفرمايان از واگذاري اتوبوس به کارگران، آنها پارک چيتگر در غرب تهران را براي جشن ‏انتخاب کردند. به اين ترتيب صدها فعال كارگري و كارگر از تهران و اطراف، روز ششم ارديبهشت در حالي به پيشواز ‏روز جهاني كارگر رفتند كه صدها مامور امنيتي و لباس شخصي در برابر آنها صف بسته بودند تا مانع برگزاري اين روز ‏در پارك چيتگر شوند. ضمن آنکه درهاي پارک هم بسته بود.‏

اين موضوع باعث شد کارگران راهي پارك جهان نماي كرج شوند؛ جايي که بالاخره صداي سرود ها و دردهاي کارگران ‏در آن طنين انداز شد. البته چند تن از شركت كنندگان در مراسم، حين اجرا و پس از آن، به مدت كوتاهي بازداشت، و سپس ‏آزاد شدند.‏

منبع: روز آنلاین

منم به نوبه خودم این روز رو به تمام کارگران زحمت کش تبریک میگم.(البته با تاخیر به علت مشکلات فنی)

 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:48  توسط امیر  | 
- تو سه سوت موهامو ميشورم و خشك ميكنم و لباس ميپوشم و بدو بدو ميرم پايين. مارتا ايستاده و خوشو بشي ميكنيم و ميگويد كه برويم.
غير از من از كشورهاي ديگري هم هستند و همگي با يك اتوبوس از اين جديد ها حركت ميكنيم. هر گروهي مترجم و راهنماي خود را دارد.
اتوبوس از نوع اسكانياست و داخلش بسيار زيبا وتميز است. راننده خوش تيپ و كراوات زده اي هم پشت رل است.
جلو داشبورد آن به جلوي هواپيما بيشتر شبيه است تا اتوبوس.
كلي دكمه و عقربه و كليد و درجه و ...روش نصب است. از همه جالبتر يك مانيتور كوچك ميباشد كه نقشه مسير روی آن ديده ميشود و دائما مسير را نشان ميدهد.
يك دستگاه سي دي پلير و يك دستگاه ويدئو هم ديده ميشود. 4-5 تا تلويزيون هم داخل اتوبوس و در نقاط مختلف پخش است!!
ما در صندلي رديف اول نشسته ايم و كاملن به جلو ديد دارم.راننده دماي داخل اتوبوس را روي 24 درجه تنظيم ميكند و كولر روشن ميشود.
2- از جاده كنار دريا ميرويم. در كنار ساحل هيچ بنايي وجود ندارد اما ريل راه اهن آن را مسدود كرده است يعني جاده موازي راه آهن است. قطار ها برقي هستند و مسير دو ريله ميباشد.
هوا هم اكنون تاريك است و در روبرويمان قسمتي از شهر بالاي بلندي ديده ميشود . اتوبوس به سمت بلندي رفته و بعد گذشتن از چندين خيابان جلوي رستوراني توقف ميكند.
رستوران بلاي يك بلندي مشرف به دريا ساخته شده است. گرد هم ساخته شده و در دو طبقه. ما را به طبقه دوم راهنمايي ميكنند. سالن اصلي رستوران در وسط قرار گرفته و اطراف ان و مشرف به دريا بالكني بسيار زيبا قرار گرفته است.
به بالكن ميرويم و چشمانم به ميزي طولاني كه به شكل نيمدايره با انواع غذا ها و سالاد ها و نوشيدني ها تزيين شده ميافتد

در حقيقت 6-7 تا ميز را به هم چسبانيده و يك تكه كرده و رويش خوردني گذاشته اند.رنگارنگ از همه رنگ.
ميوه هم فراوون. از حمله كردن به غذا ها خبري نيست همه مثل بچه آدم ميآيند و يه بشقاب بر ميدارند با كمي خوراكي.
خيلي از خوراكي ها را نميشناسم فقط به سمت گوشت و مرغ و مشروبات الكلي نميروم. بيشتر از غذا هاي دريايي و ميوه و سبزيجات بر ميدارم و چندين بار هم بر ميدارم . مارتا چشمانش چهار تا شده از خوردن من اما من بي توجه ميخورم و دوباره ميخورم و سه باره بشقابم را پر ميكنم.
نوشيدني هم به آب پرتغال قناعت ميكنم. ماشالاه ميهماناني كه از آمريكاي لاتين آمده اند ميز و نوشيدني ها را شخم ميزنند


3- ديگر سير ميشوم و به سمت ديگر بالكن كه مشرف به درياست ميروم و به آن مينگرم. گاهن در دوردستها سوسوي چراغ كشتي يا قايقي ديده ميشود.
مارتا نيز دائم برايم از شهر و ايتاليا ميگويد.
دوباره دلم ميگيرد. هوس دخترم را كرده ام كاشكي الان اينجا بود
يه بابا گفتنش را به تمام اتحاديه اروپا نميدهم.
وقت نماز است. معذرت خواهي كرده و ميروم و وضو ميگيرم و نمازم را دور از چشم بقيه و در خلوتي ميخوانم.
قبله سمت درياست


4- باز ميگردم و مارتا ميگويد برويم داخل رستوران كه وقت شام است
شام؟؟؟!!! مگه ايني كه خورديم شام نبود؟؟!!!! با لبخند ميگويد نه اون استارتر بود
عجب استارتي زده بودم
با بي ميلي داخل سالن شده و در ميزي جا ميگيريم و گارسن ها اسپاگتي مي آورند.

بلاخره چشمانم به جمال اسپاگتي روشن شد. گذشتني نيست لذا يه كم ميريزم.بي صاحاب عجب خوشمزست
با شكم پر تا ته ميخورم.
چند دقيقه اي ميگذرد. گارسني با سيني ميرسد و ميگويد پاستا.....پاستا.......عجب گرفتاري شديم خودمو با سالاد مالاد سير كردم حالا راه به راه غذاهاي ايتاليايي

همه بر ميدارند و من حسرت ميكشم.......چند دقيقه بعد پيتزا سر ميرسد......پيتزاهاي مختلف.......
اي كاش كارد به شكمم ميخورد و اون استارتر را نميخوردم......خودمو لعنت ميكنم كه دفعه ديگه اين كلاه سرم نره...
نشون به اون نشون كه 7-8 نوع غذا و دو سه نوع دسر و بستني و قهوه هم آوردند و من فقط تماشا كردم و حسرت كشيدم...........

 



 

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:25  توسط امیر  | 

خبرگزاری های داخلی خبر دادند که روز گذشته وزیر امور خارجه سوئیس – حافظ منافع امریکا در ایران و رابط ایران و امریکا- با سعید جلیلی، دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی تماس گرفته و از بسته دریافتی حامل پیشنهادات برای مذاکرات سازنده تشکر کرده است.

از آنجا که سوئیس نه محل مذاکرات اتمی است و نه ارگانی از ارگان های سازمان ملل متحد که به این مسائل رسیدگی کند در سوئیس قرار داد، چنین تماس و اطلاع و تشکری جز آن نیست که دولت احمدی نژاد بسته سر بسته پیشنهادی را که در روزهای اخیر مرتبا در باره آن صحبت می شود برای امریکا فرستاده است. اگر اینگونه باشد - که تماس تلفنی مورد بحث جز این مفهومی نمی تواند داشته باشد- ، آنگاه معلوم می شود تمام پوششی که تحت عنوان "بسته نجات جهان" دولت احمدی نژاد و شورای امنیت ملی درست کرده اند، در اصل برای پنهان ساختن اعلام آمادگی رسمی جمهوری اسلامی برای مذاکره با امریکا و تنظیم دستور کار این مذاکرات است. چون در روزهای اخیر اشاره شده که بسته احمدی نژاد حامل و شامل نسخه ایست برای نجات جهان از فقر، صلح خاورمیانه، مسائل سلاح اتمی و حسن رابطه جهانی، می توان حدس زد که ایران لیست بلندبالائی را برای مذاکره با امریکا تهیه کرده و تحت عنوان "بسته نجات جهانی" برای امریکا فرستاده است.

خبرگزاری های داخلی درباره تماس وزیر خارجه سوئیس با تهران اطلاع دادند: وزیر خارجه سوئیس در تماس تلفنی خود که سه شنبه شب انجام شد از دریافت بسته پیشنهادی که طیفی از موضوعات مهم جهانی را شامل می‌شود، ابراز خرسندی کرد.

همه مقامات جمهوری اسلامی در روزهای اخیر در باره این بسته صحبت می کنند، اما هیچکس نمی گوید در این بسته چه چیز پیچیده شده است. هر کس به نوعی از پاسخ طفره می رود. از جمله آقازاده رئیس سازمان انرژی اتمی جمهوری اسلامی که روز دوشنبه در مصاحبه مطبوعاتی خود گفت:

«بسته‌ پیشنهادی ایران برای یک کشور خاص نیست، بلکه یک طرح جامع در ابعاد مختلف است. »

او نگفت "ابعاد" یعنی چه؟ قرار است در باره ابعاد جهان صحبت شود؟

او در ادامه نیز باز هم حرف زد اما چیزی را فاش نساخت. از جمله گفت:

بسته ما موضوعات متفاوت را بررسی می‌کند و پیشنهادات جامعی دارد. در این بسته‌ پیشنهادی موضوعات دقیق و همه‌جانبه‌ای تدوین شده است.

 

خوب به نظر منم میرسه که سمه آمریکا پرزور شده و مدارک غیر قابل انکاری از نقش ایران در ناارامیهای عراق و همچنین فعالیتهای غنی سازی ایران بدست آمده که اقایون رو سخت تحت فشار های آشکار و پنهان گذاشته و از همه جهات پیکان تیز اتهامات متوجه ایران شده و بوههای خطرناکی به مشام رسیده لذا علی رغم گفته قبلی احمدی نژاد مبنی بر اینکه دیگر با کشورهای ۱+۵ مذاکره نخواهیم کرد حالا نه تنها دارند برای این مذاکرات بال بال میزنند بلکه پا رو هم از اون فراتر گذاشتند و این بسته یشنهادی رو برای آمریکا آماده کردند و نه سایر کشورها و سازمان ملل یا آژانس انرژی اتمی. چ.ن در غیر این صورت چه ضرورتی داشت که بسته را به دولت سویس که در معدلات سیاسی جهان هیچ جایگاهی نداره و از قضا حافظ منابع آمریکا در ایران هست تحویل دهند.

حالا اینکه در این بسته چیه و آیا آمریکا اینو تحویل میگیره یا طبق دفعات قبل یک سری اراجیف رو سر هم کردند باید بشینیم و عکس العمل آمریکا رو ببینیم.

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:36  توسط امیر  | 
همانطوریه قبلا گفته بودم از اول امسال غذا و سرویس رفت و آمد کارمندان و از جمله سازمان ما قطع شده و من معمولا از خونه غذا میارم و دم ظهر که میشه همون پشت میز کارم میخورمش.

دیشب همسر محترمه قرمه سبزی پخته بودند و برای سر کار منم از همون قرمه سبزی توی ظرف مخصوص ریختند. امروز دم ظهر با کمال افتخار ظرف قرمه سبزی رو در آوردم و پشت میزم شروع کردم به خوردن.من معمولا از وقتی خودم غذا میارم همون پشت میزم ناهار رو میخورم.خلاصه دو سه قاشقی خورده بودم که تلفن زنگ زد و تا دستمو دراز کردم گوشی رو بردارم با اجازه همه سروران قرمه سبزی رو ریختم روی کیبرد نو و خوشگل و سفید و براق بسیار خوشدستم که هنوز یک هفته نشده برام آوردند.

چشمتون روز بد نبینه ایشالاه به حق پنج تن آل عبا......خدا این وضع رو به سر کیبرد هیچ کافری نیاره.......تمام آب و روغن و سبزیهای پخته شده و دونه های برنج ریختند و تمام تکمه های کیبرد رو غرق در قرمه سبزی کردند و وقتی دست به کیبرد میزدم تکمه هاش توی قرمه سبزی فر میرفتند!!!!!

بالاخره بقیه قرمه سبزی رو که هنوز نریخته بود  و در حالیکه این صحنه های رومانتیک رو نگاه میکردم کم کم خوردم و تموم شد در حالیکه دعا میکردم که دیرتر تموم بشه تا بلکه منم دیرتر کیبرد رو پاک کنم از بس لامصب کثیف شده و از ترس اینکه چه جوری اونا رو پاک کنم..........ظرف قرمه سبزی رو تا جایی که میتونستم و جا داشت با نون و قاشق و چنگال و ...تمیز کردم باور کنین از ظرف غذای الیور تویست هم تمیزتر شد.

بالاخره مجبور شدم برم سراغ کیبرد غرق در قرمه سبزی.........اول کیبرد رو از کامپیوتر جدا کردم و اونو برعکس کردم داخل سطل آشغال و هی تکون تکون دادم تا همه  قطعات درشت و آبکی قرمه سبزی ریخت!!از لجم چند تا ضربه هم از پشت به کیبرد زدم. بعدشم گزاشتمش روی میز و خلاصه با دستمال کاغذی و یه تیکه سیم و دستمال آبدارچی و الکل و ......اونو یه کم تمیز کردم......اما بی صاحاب روغنش تمیز نشد که نشد و هنوزم چربه و الانم که دارم این متن رو تایپ میکنم دستام چرب و چیله و انگاری کرم به دستم مالیدم

آه.....اینو یادم رفت بگم که هم زمان که داشتم کیبرد رو پاک میکردم همسر محترمه زنگ زد و گفت اومدند برق خونه رو قطع کردند و تمام وسایل فریزر آب شده رفته داخل آشپرخونه.........چشمام سیاهی رفت و کم مونده بود بیهوش بشم..........یه تمیزکاری نیز از همین نو توی خونه منتظرمه........تمیزکاریی که علاوه بر همه این مکافات باید قر زدن همسر محترمه رو هم باید تحمل کنم......... 

در ضمن ایشون فرمودند میخوام بعد از ظهر آرایشگاه هم برم- باید برای بچه هم کفش بخریم و در ضمن مامانمینا هم شام میخاند بیان خونمون.........

گوشی رو گذاشتم ...هنوز جابجا نشده بودم که مامان جان زنگ زدند که عروسیه یکی از فامیل هاست و امشب هم دعوتمون کردند بریم حنا بندان  

بی اختیار یاد شعر زیبا و عرفانی زیر افتادم که شاعر عجیب وصف حال منو امروز گفته:

سه پلشک آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله زکاشان برسد
تلگراف خبر مرگ عمو از تبریز
کاغذ مردن دایی ز خراسان برسد

صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد

 

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط امیر  | 
دیروز صبح که میامدم سرکار یاد خاله لیلا افتادم و گفتم یه اس ام اس بزنم حالشو بپرسم.ساعت ۷.۳۰ دقیقه بود. خلاصه اس ام اس رو فرستادم و لیلا رو با y نوشته بودم. یعنی نوشته بودم Leyla هنوز یه پنچ شش دقیقه ای از اس ام اس من نگذشته بود که جوابمو داد اونم چه جوابی.

نوشته بود: آقای محترم لیلا رو با i مینویسند نه با y .

منم نه برداشتم نه گزاشتم و خودمو زدم به سر و در جوابش نوشتم :

مقصود تویی ( چه با y چه با i ) کعبه و بتخانه بهانست

از دیروز تا حالا ندیدمش ....نمیدونم چه اتفاقی میافته اما از دو حالت خارج نیستش یا تا منو ببینه میزنه تو گوشم یا اینکه نمیزنه دیگه

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:32  توسط امیر  | 
- از ماشين پياده ميشوم و راننده نيز.ساكم را پايين ميگذارد و به سمت ورودي هتل حركت ميكنيم.
او هم به سمت ما ميآيد.پس مارتا اوست.
دستش را دراز كرده و سلامي كرده و خودش را معرفي ميكند و خوش آمد گويي و اظهار اينكه از دير آمدنم نگران شده است. منم مثل قبل توضيح ميدهم كه داستان چه بوده كه دير كردم.
ميگويد كه مترجم و راهنماي من است و در طي اقامتم در ايتاليا با من خواهد بود
-راننده از ما جدا ميشود و مرا به دست مارتا ميسپارد.
دختري بیست و شش هفت ساله ميخورد با موهايي بلوند و قدي بلند.يك مانتو مانند بلند كرم رنگي هم به تن دارد با شلوار جين.
چشماني روشن و بيني عقابي. از آرايش و اين سبك بازيها هم خبري نيستش بسيار مهربان است و سوالاتم را به دقت جواب ميدهد.
داخل هتل ميشويم و مراسم مخصوص گرفتن اتاق را به جا ميآوريم كه در تمام دنيا يكسان است.
مارتا ميگويد كه امروز ديگر به كار نميرسيم و شما استراحت كن ساعت 8 دنبالت ميآيم برويم شام بخوريم
بالاخره بخت بهم رو ميكند و سروساماني ميگيرم و بد شانسي هايي كه از تهران گريبان گيرم بودند كم كم تمام ميشوند.

با مارتا خداحافظي ميكنم.يه باربر هم ساكم را بر ميدارد و به سمت اتاقم ميروم و داخل ميشوم.
اتاق بسيار شيك و تميزي است البته به يك هتل چهار ستاره اصلن نميخورد.حداقل يه ستاره اش زياديست.
اتاق يك تخته هست البته تختش دو نفرست
هتل هاي خارجي تا جايي كه من ديده ام يه نفره هاشون هم تخت بزرگ دو نفره دارند . از تخت هاي كوچك خبري نيست. معمولن هم هر نفر
داخل يه اتاق ميرود مگر اينكه خانواده باشند و يك زوج.مثلن دو تا آقا یا دو تا خانوم داخل يه اتاق نميروند.ممنوعيت قانوني دارد براي كشورهايي كه قانون آن را تصويب نكرده اند.منظورم قانون ازدواج همجنس گراهاست

روی تخت میافتم و از خستگي بيهوش ميشوم .

با صداي زنك تلفن از خواب بيدار ميشوم. به سختي چشمانم را باز ميكنم و گوشي را با بي ميلي برميدارم.آخر كيست كه مرا از خواب شيرين بيدار كرده است.
الو ميگويم و صداي دلنشيني از آن طرف خط ميگويد:
هاي! ديس ايز مارتا !
خواب از سرم ميپرد.
ميگويد كه آمده تا برويم شام بخوريم.
 

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:59  توسط امیر  | 
- بنزش واقعن بنز بود اما بنز از نوع كاروان يا نميدونم فكر كنم ون هم بهشون ميگن از اونا كه ظزفيت 10-12 نفر رو دارن.
جلوي پام وايستاد و يه راننده درشت هيكل خوش تيپ ازش پياده شد و اومد طرفم و خوشو بش كرد و براش توضيح دادم كه آليتاليا تاخير داشت و از پرواز جا موندم و...
يه نيش خندي زدو حرفي گفت كه مضمونش اين بود :بايد دره اين آليتاليا رو تخته كنيم
راننده باحالي بود ! خيلي خوش مشرب ..از اونايي كه زود اخت ميشن و دوست دارن كه شاد باشن و هي بگن و بخندن و بخندونن.

- ساكمو انداخت بالا و سوار شديم و راه افتاديم. جاده اي بسيار سرسبز و باريك و پيچ پيچي داشت مارو به سمت هتل ميبرد. تو راه توضيح داد كه چون الان دير شده و اونجايي كه ميخواستي بري تعطيل شده لذا ميبرمت هتل كه مستقر بشي و از فردا كارت شروع ميشه.

يه اوكي بهش ميگم و بيرون را مينگرم. جاده يواش يواش ارتفاع ميگيره و از تپه اي بالا ميره و پيچو تاب ميخوره و لاي درختها و بوته ها و چمن زارها ادامه داره و من ياد كارتن حنا دختري در مزرعه يا كارتن لوسين ميفتم كه هميشه وقتي نگاه ميكردم و اونها رو بالاي اون كوه ها و تپه هاي سرسبز ميديدم فكر ميكردم كه آيا همچين جاههاي هم واقعن وجود داره يه ساخته ذهن كارگردانه
حالا ميبينم كه واقعيش هم هست.
ماشين از جاده بالا ميره و من منتظرم كه ببينم چشم انداز اونور تپه چه جوريه

- ماشين به بالاي قله ميرسه و اونطرف ديده ميشه.
wooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooow
اينجا كجاست!!؟؟ آنكوناست يا يه گوشه از بهشته
از ذوقم نيشم تا بنا گوش باز شده . يه تايلو نقاشي جلوي چشامه بهشت شدداده ؟؟!
نكنه منو عوضي آورده اينجا
تپه هاي سرسبز پوشيده در چمن زار تا دوردست ها انگار همه زمين و زمان را با رنگ سبز رنگ زده اند .در دوردست ها خانه هايي به رنگ قهوه اي ميان درختان پراكنده ديده ميشوند و مزارعه اي هم همچنين پرندگاني در پرواز!و گاوهايي كه در حال چرا هستند و اسباني رها در طبيعت و درياچه اي در نزديكي..........
............و اين همه زيبايي در دوردست ها به آبي بيكران و بي انتهاي دريايي گره ميخورد و زيبايي آن را صد چندان ميكند و من همچنان مبهوت روي صندلي بيهوش شده ام
دورها بندري هم به چشم ميايد و رويش هندسي سيمان آهن گچ................

- زيبايي خيره كننده است و من در فكر اينم كه چه جوري آدم هايي به كله خرابي هيتلر و موسيليني سرزميني به قشنگي اروپا را به جنگي ويرانگر كشانده و زير چكمه هاي نازيسم و فاشيسم به ورطه نابودي رسانيده بودند.
اصلن از هر چي جنگه بدم مياد متنفرم .
البته جنگهاي جهاني و مخصوصن جنگ دوم به اروپايي ها خيلي درسها داد درسهايي كه از هزاران سال كشت و كشتار و خونريزي نگرفته بودند حتي از جنگ جهاني اول نگرفتند
در جنگ جهاني دوم مثل جنگهاي قبلي كشتند و كشته شدند و سوزاندند و سوختند و اسير شدند و سرزمين گرفتند و از دست دادن و بي خانمان شدند و بي سرپرست شدند , اما ... بر خلاف جنگهاي قبلي و اينبار فهميدند كه از جنگ زندگي بر نمآيد و خوب هم فهميدند و شير فهم شدند و درك كردند و با همه شعورشان و ادراكشان .....
اين بود كه ديگر به سوي ساختن رفتند و ساختند و صلح كردند و دوست شدند و دشمني ها را كنار گذاشتند و به هم نزديك شدند و نتيجه اش را هم ديدند و همه ميبينند و ما هم با چشمانه بيسويمان ميبينيم اما باور نميكنيم و اما همچنان همه را دشمن فرض ميكنيم........ بگذريم داستانيست طولاني و در حوصله اين مختصر نميگنجد.
فقط به ياد داشته باشيم كه همان دشمنان جنگ هاي پيشين كه به خون هم تشنه بودند الان اتحاديه اروپا را ساخته اند و عملن يك كشور هستند با زبانهاي مختلف و در اتحاديه اروپا وقتي پا ميگذاري تقريبن ديگر مرزي وجود ندارد

- از بالاي تپه سرازير ميشويم و كم كم وارد يك شهر كوچك بسيار تميز و كمي قديمي ميشوم كه كنار دريا لميده است و بسيار خلوت است و در عين حال زيبا.
مقررات راهنمايي رانندگي در سطح بسيار بالايي رعايت ميشود و يه نكته جالب كه ديدم همه ماشين ها چراغهاشان در روز روشن بودند
از بوق زدن و لايي كشيدن و جلوي ديگران پيچيدن و از اين حرفا هم خبري نبود.اين چند روزه من اصلن صداي بوقي نشنيدم
سر چها راهها همه مثل بچه آدم وايميستادن كه چراغ سبز شه و بعدن برن و احتياط حرف اول و آخر را ميزد.
يه تابلو بزرك هم تو راه ديديم كه روش نوشته بود: روم 275 كيلومتر!!
يعني فاصله اي تا رم ندارم.اي كاش فرصت ميشد تا اونجا هم ميرفتم.

- راننده گفت تو هتل مارتا منتظر شماست جلل خالق مارتا كيه؟؟!! از اينا نداشتيم
ايراني بودنم گل كرد دلم شروع به تاپ تاپ كرد كه اين مارتا كيه كه از قبل هماهنگ نشده بود و اين هيجانم را بالاتر ميبرد و بگي نگي دلم ميخواست زودتر به هتل برسيم
لعنتي يه كم گاز بده...آروم آروم داشت رانندگي ميرفت و هيچ عجله اي هم نداشت اونجا همه اينجورين هيشكي تو كارش عجله نداره. با سر فرصت كارشون رو انجام ميدن و خوب هم انجام ميدن و دقيق هم هستن و از كارشون هم نمي دزدند و از همه مهمتر به كارشون عشق دارن و هر كي هر كاري داره با علاقه انجام ميده و هرگز نميگه كه اين كار در شان من نيست.
در يك كلام كار را عيب نميدانند و همه كار ميكنند.كسي نمگه كه چون بابام مايه داره پس من بايد ديگه كار نكنم و بزنم به طبل بي ياري و عشق دنيا با پول بابا و ..........
واقعيتش هم اينه كه كار كردند كه پيشرفت كردند و كشورشون خوبه و قشنگه وامنيت داره و همه كار دارند و اقتصادشون خوبه!
همين بچه هاي پي تي رو مقايسه كنيم خودمون رو چند نفر از ما ها هم درس ميخونديم و هم كار ميكرديم؟؟!!
آمار بگيريم معلوم ميشه!! شرط ميبندم بالاي 90 درصد بچه هاي اينجا كار نميكنن .
البته قصد توهين خداي نكرده ندارم اين توي فرهنگ ماست همگي ما

- بلاخره تابلوي هتل را از راه دور ميبينم. نزديكتر ميشويم و حالا ساختماني پنج طبقه كاملن پيداست.البته قبلن آن را ديده بودم نه از نزديك!سايت هتل را در اينتر نت ديده بودم . تو برنامه اي كه داده بودن مشخصات كامل هتل را داشتم.هتل در كنار دريا واقع شده و چشم اندازي بسيار زيبا از درياي آبيه آبي آدرياتيك را دارد .
حياط جلويي آن به عنوان پاركينگ استفاده ميشود و تعدادي ماشين بسيار زيبا اونجا پارك شده است كه چقدرهم شبيه هم هستن با رنگ هاي مختلف
بلاخره ماشين در محوطه ميايستد و من مشتاقانه به ورودي هتل مينگرم.
خانومي قد بلند و بسيار جذاب آنجا ايستاده و ما را مينگرد.
يعني او مارتا است!!!؟؟


 

  نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:9  توسط امیر  | 
- از هواپيما پياده ميشم.يه فرودگاه كوچيكيه.شبيه فرودگاه شيراز ! توش فقط سه تا هواپيما هستش كه دو تاشون يه گوشه پارك شدن با هواپيما ما. قراره اين هواپيما مسافر بزنه و دوباره برگرده به ميلان. خوشحالم از اينكه من باهاشون نيستم
وارد سالن ميشويم كه بسيار تميز و زيباست در ضمن از اتوبوس هم خبري نيست چون خيلي به سالن نزديك بوديم.
يه عده كه ساك تو بار ندارن زود ميرن بيرون و من بايد منتظر ساكم كه از تهران تا اينجا اصلن نديدمش بمونم.
به درب خروجي نگاه ميكنم ببينم كه كسي آمده دنبالم يا نه؟؟!! هر چند ميدانم بايد ساعت 11 صبح دنبالم آمده باشند نه الان كه حدود 4 هستش
كسي ظاهرن منتظرم نيست.

2- بلاخره ساكم روي نقاله ميايد.نزديكتر ميرسد شكل ساك خودم است اما دورش دو رديف چسب زرد رنگ نواري پهن كشيده اند از اونا كه رو كارتون ها ميكشن .

يادم نمياد من كشيده باشم... ساك را بر ميدارم و از نزديك نگاهش ميكنم....بعله مال من است اما چرا اينجوري شده؟؟!! دقت ميكنم ميبينم كه باز شده يعني بازش كردن لعنتي ها
يادم مياد رو رمز گذاشته بودم اومدن بازش كنن ديدن رو رمزه اونو با وسيله اي به سختي شكستن و بازرسي كردن و بعدش كه نتونستن ببندن نوار پيچيش كردن
لعنت بر همتون....اينم از بركات ايراني بودن... چند تا فحش نثار رئيس آليتاليا و معاونينش ميكنم هر چند ميدونم كه فايده اي نداره

3- به سمت درب خروجي كه سه تا پليس با يه سگ شبيه سفيد دندون وايستادن و ازمردم سوالاتي ميكنن ميرم.
سگه مياد ساكمو با خودمو يه بويي ميكنه و بر ميگرده. پليس به ايتاليايي چيزي ميپرسه! و من سرمو تكون ميدم و ميگم انگليش پليز
جواب ميده: ور آر يو فرام؟
ميگم: ايم فرام ايران!
انگار برق ميگيردش يه چيزي به همكارش ميگه و منو به سمت مقرشون ميبرن و خيلي مودبانه ميگه ميخواد ساكمو بازديد كنه.
چاره نيست ..ساك نيمه شكستمو باز ميكنم و اونم با دقت ميگرده و پاسپورتم رو نيز چك ميكنه.
بهش گفتم كه كجا ميرم و كارم چيه بلاخره كوتاه مياد و اجازه ميده برم
4-وارد سالن خروجي ميشم كه ديگه كسي به كسي نيست و استقبال كننده ها اونجا هستن! هيشكي دنبالم نيومده و حيرون وسط سالن وايستادم.
ميدونم كدوم هتل بايد برم اما از ترس كرايه هاي كمر شكن كه نپرسيده حدس ميزنم خيلي بالاست تصميم ميگيرم كه به راننده كه تلفونش رو دارم زنگ بزنم.(لامصبا تو برنامه اي كه از قبل برام فرستاده بودن همه چي حتي اسم و تلفن راننده و... ذكر شده بود )
با نااميدي زنگ ميزنم. شماره موبايله..با تعجب جواب ميده. براش توضيح ميدم كه من از ايران اومدم و فلاني هستم !
ميگه صبح اومدم دنبالت نبودي در نهايت ميگه 20 دقيقه ديگه اونجام بيرون منتظرم باش

5-از سالن خارج ميشوم و به يه خيابانه بسيار خلوت و تميز و فضايي سبز و آكنده از هواي پاك و تازه قدم ميگذارم.انگار نه انگار كه اينجا فرودگاه هستش.....اطراف را نگاه ميكنم......200 متري يه ايستگاه قطار هم ديده ميشه
اونجا هم خلوته....ياد ايستگاه قطار كرمان ميفتم كه نيم ساعت پس از رسيدن قطار ديگه هيچ جنبنده اي اون طرفا ديده نميشه
اما :
شكر هندوستان و شكر مازندران ............ هر دو شيرينند اما اين كجا و ان كجا
دانه فلفل سياه و خال مه رويان سياه......... هر دو جانسوزند اما اين كجا و آن كجا
چكمه شمر لعين و چكمه خانوم شهين...... هر دو از چرمند اما اين كجا و ان كجا

بگذريم......

6-سر بيست دقيقه راننده مياد با يه ماشين بنز

  نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط امیر  | 
چند روز پیش جلسه ای به ریاست رئیس جدید با مدیران قبلی سازمان برگزار شده و طبق اطلاع واصله یکی از مدیران قدیم با رئیس جدید تو جلسه دعواشون میشه. نقل است که نوبت به مدیر قدیمی میرسه که گزارش بده و تا شروع میکنه به صحبت رئیس جدید میپره وسط حرفاش و میگه آقا زیاد حاشیه نرو.... برو سر اصل مطلب! مدیره هم میگه باشه و تا دو سه کلمه حرف میزنه بازم همین داستان تکرار میشه و حرفش قطع میشه و رئیس جدید میگه: آقای فلانی مگه نگفتم برو سر اصل مطلب.مدیر قدیمی هم میگه شما چون تازه وارد هستید از این موضوعات اطلاعی ندارید.

رئیس جدید هم میگه من همه چی رو میدونم شما دارین با یک تیغ تیز بازی میکنین ؟ قدیمیه هم میگه من تمام عمرم با تیغ بازی کردم. رئیس جدیدم میگه مدیران دیگه سازمان وقتی میان پشت درب اطاق من همشون شلوارشون رو از ترس این تیغ تیز خیس میکنند!

مدیر قدیمیه هم میگه من ترسی از چیزی ندارم اگه دوست ندارین من میزارم میرم و هیچ علاقه ای هم به موندن ندارم!

خلاصه اینم ادبیات صحبت رئیس جدید ما و بالاخره نشون داد که از دارودسته رئیس جمهور است و در صحبت کردن هم به اندازه همانها بی ادب و بی نزاکت صحبت میکنه.

هر فردی باید رعایت ادب رو در صحبت کردن نگه داره مخصوصا کسانی که پستهای بالایی دارند هر چند مخاطبینشون یک سری آدم زبون و بی لیاقت و بیکفایت از نوع مدیران سازمان ما باشه  

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:23  توسط امیر  | 

سئوال : اول بار همدیگر را چگونه دیدید و چطور محبتی این چنین در دل تان لانه کرد؟

شاملو: نُخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که، چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او درآمده بود

و آیدا می گوید:

همسایه بودیم، دیوار به دیوار. هر روز «احمد» را می دیدم و بیشتر از آن که چشمان با نفوذش قلبم را بلرزاند، از رفتارش چیزی درمی یافتم که نامی برایش نمی یافتم... بله، دیگر خلاصه عاشق هم شدیم...

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:13  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM