تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
"مریم فیروز یکی از زنانی بود که پس از سقوط حکومت رضا شاه پهلوی و گشایش فصل تازه ‌ای در تاریخ ایران، به مبارزه سیاسی روی آورد.

در سالهایی که فضای سیاسی جامعه، پویایی بی‌ سابقه‌ ای پیدا کرده بود، او به حزب توده ایران پیوست، آنچه مریم فیروز را از صدها و هزاران زنی که به جنبش انقلابی پیوسته بودند جدا می‌ کرد، پیشینه اشرافی خانواده او بود.

او دختر "سوگلی" عبدالحسین میرزا فرمانفرما، یکی از شاهزادگان بانفوذ آخر دوره قاجار بود که در اوائل دوران پهلوی نیز نفوذ و اعتبار خود را تا حد زیادی حفظ کرد، هرچند سرانجام به غضب رضاشاه گرفتار شد.

مریم فیروز به سال ۱۲۹۲ خورشیدی در تهران به دنیا آمد، در مدرسه ژاندارک و سپس دارالمعلمات تحصیل کرد و در سال ۱۳۰۸ دیپلم گرفت، تنها شانزده سال داشت که بنا به تصمیم پدرش با سرهنگ عباسقلی اسفندیاری، تحصیلکرده مدرسه نظامی سن سیر در فرانسه و فرزند حاج محتشم ‌السلطنه اسفندیاری، رئیس مجلس شورای ملی ازدواج کرد، بزودی دو دختر به نامهای افسانه و افسر به دنیا آورد.

در سال ۱۳۱۸ اندکی پس از مرگ پدرش فرمانفرما، از همسر جدا شد و به خانه پدری برگشت، این اقدام شخصی را می ‌توان نخستین تجلی طبع سرکش و سنت ‌شکن او دانست.

مریم فیروز در سال ۱۳۲۲ به عضویت حزب توده در آمد و سال بعد (۱۳۲۳) همسر نورالدین کیانوری شد که آن زمان عضو هیئت اجرائیه حزب بود. "

منبع : بی بی سی فارسی

با مریم فیروز اول باردر کتاب ارزشمند مسعود بهنود یعنی این سه زن آشنا شدم هر چند پیشتر اسمش را در نوشته هایی دیده بودم اما مسعود بهنود بود که مرا یا بهتر بگویم او را به من معرفی کرد و به طور عجیبی شیفته او و کارهایش و زندگی پر فرازو نشیبش گشتم و باعث شد که کنکاش بیشتری  در موردش داشته باشم این بود که از منابع مختلف در مورد او کتابها و مطالبی خواندم و با ابعاد زندگیش هر چند نه کامل آشنا شدم و همواره برایش احترام قائل بودم تا اینکه چند وقت پیش در سن نودو سه سالگی در تهران درگذشت.

به همین مناسبت سوگنامه ای از مسعود بهنود در مورد این زن بزرگ اینجا میگذارم.

برخی آدم ها به فرصتی که می سازند و یا روزگار در اختیارشان می گذارد، تاریخ را دگرگون می کنند، و اکثریتی هم کاری به تاریخ ندارند و حتی آن را نمی خوانند. برخی با کشمکشی که در درون دارند از خود می پرسند زندگی چیست و همین سئوال آن ها را به عرصه های نو می اندازد. بیشتری هرگز نپرسیده این سئوال، فرصتشان تمام می شود. به سفره نینداخته، حرف نگفته، شمع نیفروخته می مانند. و هستند کسانی که برای دیگرگونه زیستن، برای بیرون زدن از عادات و تن ندادن به قیدها تلاش می کنند و اگر روزگار فرصتی بدهد یا ندهد، کار خود کرده اند. در آخرین هفته سال زنی در تهران چشم فروبست که از این دسته اخیر بود اگر تاریخ را نساخت، تردید نمی توان کرد که در تاریخ زیست مریم فیروز.

عبدالحسین میرزا بی شک جذاب ترین و پرگفتگوترین شخصیت ایل قاجار در قرن بیستم است. قرنی که سه تن از این ايل پادشاه ایران بودند، و صدها نفرشان وزیران و حکمرانان و سفیرانان کشور. فرمانفرما از میان تمام ایل و تبار به جدش عباس میرزا نایب السطنه می نازید و می کوشید تا به زعم خود کاری نکند که آبروی او را به هدر دهد. فرمانفرما به همین خصوصیت وقتی هم در دوران آزادی و نبود استبداد، به ریاست دولت رسید، که سال ها بود انتظارش را می کشید، چندان که دید موقعیت چنان است که چاره ای جز پذیرش خواست های بريتانیا نیست، به تدبیری که خود به کار برد دولتش سقوط کرد. بلد بود با تاریخ چه کند. بلد بود که گرفتار روز و امروز نشود. عبدالحسین میرزا فرمانفرما که پیرانه سر دید که یکی از برکشیدگانش – رضا خان میرپنجه – به ریاست وزیران و سلطنت رسید، از اسناد مرتبش چنین پیداست که پسر ارشد خود نصرت الدوله را و دخترش مریم را و خواهرزاده اش محمد مصدق را به گونه ای دیگر می خواست و می پسندید.

و تحمل این هر سه بر پهلوی سخت شد. رضاشاه، نصرت الدوله را کشت چرا که به قول تقی زاده حتم داشت با بودن او – و تیمورتاش و داور – ولیعهد ضعیفش سلطنتی به راحتی نخواهد داشت. مصدق فقط به تدبیر از دست جلادان رضاشاهی در امان ماند، مریم هم از روزی که خبر مرگ برادر را شنید و دید که پدر پیر مقتدرش زار می زد که "سگ سیاه انگلیسیا پسرم را کشت، پسر پنجاه ساله ام را"، کینه ای به دل گرفت که همه عمر در او ماند.

مریم فیروز را آشنائی با روشنفکران و برگزیدگان شهر، کوتاه مدتی بعد از سقوط رضاشاه و مرگ پدر، به جناح چپ متمایل کرد که در آن روزگار ضد درباری ترین جناح و در عین حال پیشرو ترین بود. پس وقتی که به خدمت پرولتاریا در آمد، از همه امکاناتی که به همه فرزندان متنعم فرمانفرما رسیده بود گذشت، خواهران و برادرانش در پست ها و موقعیت های معتبر ایران و جهان بودند، مریم که روزگاری لوموند به او شاهزاده سرخ لقب داده بود، نرمی و راحت زندگی خانواده را بر خود حرام کرد، رفت تا جائی که این افتخار را نصیب خود کرد که اولین زنی بود که به خاطر فعالیت سیاسی از نظام پادشاهی حکم اعدام گرفت.

خانه مجلل شخصی خود را با هزاران جلد کتاب – که دو سه سالی همچون سالون های ادبی مشهور پاریس مجمع روشنفکران و ادیبان، شاعران و هنرمندان بود - رها کرد، چادر نماز بر سر، رفت تا به وظیفه ای عمل کند که خود خواسته بود و زندگی تازه ای که خود انتخاب کرده بود.

نامه ای دارم از صادق هدایت که به خواهر نوشته – ظاهرا وقتی زیر فشار مادر و خانواده بوده که در چهل سالگی همسری اختیار کند – که می نویسد "... هر گاه زنی به شخصیت مریم و زیبائی هما [...] یافتید خبرم کنید ..." گفتنی است به روایت ابراهیم گلستان که حتما موثق است هزینه چاپ کتاب حاجی آقای هدایت که به زحمتی ناشری حاضر به چاپش بود، توسط نورالدین کیانوری پرداخت شد، و این زمانی بود که کیا و مریم خانم ازدواج کرده بودند. آن ها که شنیده اند می دانند نیما درباره مریم چه گفت.

حزب منحله شده بود اما مریم خانم به ارتباطاتی که با همه دولتمردان داشت راه می گشود و این راهگشائی را جز برای همان آرمانی نمی خواست که بدان سر سپرده بود. تا نهضت ملی رسید. او و شوهرش از هواداران نهضت بودند و اکثریت رهبران حزب توده نبودند و راهی خلاف جهت دولت مصدق می رفتند و بر اساس روایتی کج از آرمانشان، علیه مصدق فراوان می نوشتند و همصدا با دریاریان وی را "لنگر سرمایه داری" می خواندند. اما بعد از سی تیر آن اکثریت هم پذیرفتند و اصلاح کردند گرچه دیر شده بود، گرچه دکتر مصدق راه به آنان نمی داد که مبادا انگلیسی ها با همین حربه آمریکا را بترسانند – که همین هم شد – اما مریم خانم که به اندرون خانه پسر عمه خود راه داشت. همین ارتباط آن قدر کار کرد که شاخه ای از حزب توده بتواند به استناد آن خطاهای خود را بپوشاند و ادعای آن کند که همواره یاور و یار نهضت ملی بوده اند. اما از همین ارتباط کودتای 25 مرداد کشف شد.

آن چه مریم را به خانه دکتر مصدق راه می داد و از چشم جاسوسان پنهان می داشت علاوه بر آن که دختر دائی محترم دکتر مصدق بود، رابطه نزدیک دوستانه ای بود که مادرش با همسر دکتر مصدق داشت. پیوندی که تا همیشه ماند. نقل شده که سال ها بعد وقتی دکتر مصدق زندانی احمد آباد بود و مریم هم آواره در غربت سرد مسکو، بتول خانم پیامی رسانده بود از دخترش که احوالپرسی کرده از آقای دکتر و جواب شنیده بود بله ایشان هم مرتب حال دختر دائی شان را می پرسند، مگر نگفته اند دیوانه چون دیوانه ببیند خوشش آید.


مریم فیروز فرمانفرمائیان، زندگی چنان کرد که می خواست، در پوست و پیله ای که روزگار برایش ساخت نگنجید. و این نگنجیدن مقارن بود با سختی ها و غربت کشیدن ها، و زندان ها. آن را پذیرفت و تا آخر هم از اين کشمکشی که با روزگار داشت نارضایتی ابراز نکرد. هیچ نگفت که دختر فرمانفرما چطور رختخواب نرم و خانه گرم و راحت را وانهاد و چرا کاری را کرد که گمان داشت این جنگ و چالش را پدر در ذات او گذاشته .

او سرانجام در نود و سه سالگی هفته گذشته در تهران درگذشت. در حالی که چند سالی بود که شوهرش نورالدین کیانوری رفته بود.

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:22  توسط امیر  | 
چند روزیه بد فرم کسل هستم و به هیچ وجه دستم به نوشتن نمیره و هر چی زور میزنم نوشتنم نمیادش که نمیاد.بهار اصلا یک فصل بیخود و بی حس کننده است و هر چقدر که دارو درخت سرسبز و پرگل و پر طراوت میشه به همون اندازه من کسل میشم و بی طراوت .....صبحها به سختی بیدار میشم....شبا بد میخوابم.....نمیدونم از چیه اما واقعا حالم گرفتست و توی خونه هم بد اخلاق شدم و زود عصبانی میشم و گاها هم به سروصدام میره بالا و با همسر محترمه و دخترم میزنیم به تریپ هم خلاصه نیمچه دعوایی هم میکنیم. ام خوبیش اینه که زود هم آشتی میکنیم. مخصوصا با دخترم که قهر کردنمون به ۱۰ دقیقه هم نمیرسه.

اما من میدونم که تقصیر از منه و به خاطر این فصل و هوای منحصر به فردشه که حالمو خراب میکنه و این وضعیت رو پیش میارم. آسمون هم که ماشالاه شده عین شعب ابی طالب و یه قطره بارون هم ازش نمیباره تا حداقل هوا یه کم تلطیف بشه و این گردو غبار و کثیفی هوا رو بشوره و ببره......

خلاصه خرابه خرابم.....شدم عین عاشقهایی که توی عشق شکست میخورند و از درد بی علاجی پناه میبرند به الکل و دائما مستند.

فیلم داش آکل رو دیدین؟ اونجایی که داش آکل از فرط عشق میره به میخونه و میخوره و اونقدر میخوره که وقتی از میخونه میاد بیرون تلو تلو خوران توی کوچه های قدیمی شیراز به سختی راه میره.

باور کنین الان از نظر ذهنی دقیقا همون حال داش آکل رو دارم اما فقط تلو تلو نمیخورم و به زور خودمو سرپا نگه داشتم و فرقم با داش آکل اینه که اونو عشق به این روز انداخته و چند پیاله شراب و منو این هوای بیخود و کسل کننده بهار

  نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:16  توسط امیر  | 
امروز یه کامپیوتر جدید آوردند و روی میز کارم قرار گرفت و خلاصه کلی کیفور شدیم. عین بچه کوچولوها که یه چیزی میخرند هی از خوشحالی با کیبردش ور میرم و هی از این درایو به اون درایو میرم و اینترنت نگاه میکنم و فیلم میبینم و خلاصه مثل ندید بدید ها شدم اگه یه نفر غریبه بیاد پیشم فکر میکنه که همین الان منو از پشت کوههای قاف برداشتند و آوردند پشت این کامپیوتر گذاشتند.
جالب اینه که با کامپیوتر قبلیم از نظر سرعت و حافظه و به قول اهل فن هارد و رم .....خیلی هم تفاوت نداره و فقط مانیتورش جدیدتره اما بالاخره برام جدیده و خوشم میاد ازش...حالا باید اطلاعات قبلی رو بریزم روی این یکی که همین کلی کار میبره.....جهت اطلاع بگم که معمولا در ادارات دولتی آخرین مدلهای کامپیوتر ها رو دارند و دائم هم مدلهای جدیدی میارند و جایگزین میکنند و همیشه به روز هستند. قربونش برم پول نفت هم که فعلا تموم بشو نیست و روز به روز هم قیمتش داره میره بالا و باید هم همه ادارات نو و نوار بشه اما دریغ از یه مقدار بهره وری نیروی کار در ادارات مملکت ما.......
جدیدا سرویس ها و غذای ادارات نیز قطع شده و اون یه کم کاری رو هم که انجام میدادند دیگه با اجازه بزرگترها انجام نمیدند و از ساعت 10.5 -11 دیگه شروع میکنند دنبال تهیه و تدارک ناهار و تا ساعت 2-3 مشغول هستند. یه نفر قابلمه دستشه- یه نفر نون بربری- یکی سنگک میاره یه نفر سفره زیر بغلشه .....خلاص بازار شامیه که نگو و نپرس...بالاخره بیچاره ها باید غذا بخورند تا توان خدمت به اسلام و مسلمین رو داشته باشند...خدا قوتشون بده.
فیش حقوقیمون رو هم امروز گرفتیم و خدا به هیچ کافری هم این فیش رو نشون نده......کولاکه. از فرط لاغری داره دیگه میمیره!! موندم با این حقوق چه جوری باید در مقابل امپریالیسم بزرگ آمریکای جهان خوار با آن عظمت اقتصادیش و اسرائیل ددمنش مقاومت کنیم. میگم یه نفر بره و وقتی که احمدی نژاد بازم داره شکر میخوره و تمام دنیا رو به چالش دعوت میکنه و میخواد اسرائیل رو از روی نقشه جهان محو کنه یکی از فیش های حقوقی ما رو نشونش بده و بگه با این سربازا میخوای جلوی اونا رو بگیری؟؟؟؟ حداقل یه خورده حقوق بده که این بیجاره ها تا خط مقدم دوام بیارند و توی راه از گرسنگی نمیرند!!
همین چند دقیقه پیش با یکی از دوستام که همکار هم هستیم صحبت میکردم و میگفت که با دیدن این فیش حقوقی دپرس شده!!!! منم مثلا خواستم که دلداریش بدم و گفتم انشالاه بهتر میشه و درست میشه و یه کلمه انگلیسی هم بهش گفتم: کیپ کول....اما بنده خدا چه جوری خونسردیشو با 200-300 هزار تومان حقوق حفظ کنه!!؟؟
خدا به هممون رحم کنه با این تورم افسار گسیخته و این حقوقهای در حال کم شدن.......
راستی قیمت گوجه فرنگی از مرز 2000 تومان هم گذشت.......چشم کج و کوله احمدی نژاد روشن!


  نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:14  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM