تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
همانطور که قبلا گفته بودم رئیس سازمان ما عوض شده و یک نفر جدید جاش اومده. از روزی که ایشون پاشو گذاشته تمام مدیران قبلی شرکت به دستو پا افتادند که یه موقع رئیس جدید عوضشون نکنه و در این راه چنان گوی سبقت رو از هم ربودند و به سرعت پیش میرند که فقط و فقط باید به حال مملک ما زار زار گریست که چنین مدیران زبون و پستی عهده دار اموراتش است که در دو رویی و زبونی و پستی حاضر هستند تمام انسانیت و شرف و شخصیت نداشته اشان رو زیر پا بزارند تا بلکه چند صباحی دیگر به صندلیهای مدیریت آویزان باشند و بخورند و بریزند و بپاشند و آخر سر ویرانه ای برجای گزارند.

هر روز صبح که این مدیران سر کار میآیند بدو بدو پشت درب رئیس جدید به صف شده تا اجازه شرفیابی پیدا کنند به امید اینکه بتوانند موس موسی کنند و دمی تکان دهند و دست و پایی لیس زنند تا این تکه استخوان غنیمتی را چند روزی بیشتر به نیش کشند که در این کار خبره اند و چیره دست.

و وقت اذان و نماز که میرسد اگر بدانند که رئیس نیز در نماز حاضر استُ در وضو گرفتن و به سمت نماز شتافتن چنان شتاب و عجله ای دارند که تو گویی از زلزله ای مهیب در حال فرارند که این سرنوشت محتوم جامعه ایست که دورورویی و فریب و ریا در تمام اندامهای آن رخنه کرده است که اگر خوی بد در جایی نشست بلند کردن آن به سختی مقدور باشد.

ای کاش مدیران ما به جای این همه تفکر و تامل و نکته سنجی و نقشه کشیدن برای پابوسی و دست بوسی رئیس جدید چند صباحی هم به این موضوع فکر میکردند که چگونه گره از کار خلق خدا بگشایند و چگونه برنامه چینند و طرح بدهند و پروژه تعریف کنند تا چرخ لنگ اقتصاد مملکت به چرخشی در آید که چند سالیست گردشی ناموزون پیدا کرده و بالانس نیست.

........و مدیرانی را میشناسم که دائم الوضو هستند و از رد نماز خواندنهای شبانه و روزانه پینه ای بر پیشانیشان نشسته است اما نمیدانم به قول یکی از دوستان پدرم هر کاری میکنند نور محمدی در صورتشان نیست و وقتی نگاهشان میکنی بیشتر به نظر میرسد داغ ننگی بر پیشانی دارند تا ردی از ایمان به سر.....

و خود به چشم میبینم آن عبارت زیبای دکتر شریعتی را در قالب ردایی بر قامت ناموزون اینان....ردای زر و زور و تزویر

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:23  توسط امیر  | 
به بهانه دیدار از دژ برازجان و یادی از مهندس بازرگان مطلبی به قلم استاد بهنود دیدم که بسیار زیبا نوشته بود و به جهت احترام و یادبودی از بازرگان آن مطلب رو اینجا میزارم:

 فقط یکی - بازرگان

تاريخ دویست ساله اخير ایران – قرن نوزده و بیست میلادی - نام ها و یادها دارد از انقلابيون، رادیکال ها، جان باختگان بر سر آرمان و قدرت، به قدرت رسیدگان با احساس رسالت تاريخی، زندان کشیده های سرشار از اطمينان به نفس. اما نامداران مصلح و مصلحان اهل مدارا که مجالی يافته و مقامی گرفته باشند ، به تعبیری، سه تن بیش تر نبوده اند: امیرکبیر، دکتر مصدق و مهندس بازرگان.

اگر سه سالی را که میرزا تقی امیرنظام در ارز روم به چالش استخوان شکنی با روس و عثمانی و بريتانيا، سه امپراتوری و قدرت بزرگ زمان مشغول بود برای حفظ حقوق ایرانیان، مرحله ای برای آشنا شدن وی با فرهنگ اروپائی بدانیم، که سخنی نه گزاف است، آن گاه می توان گفت هر سه مصلح تاريخ معاصر، شیوه عمل و رفتار خود را از غربيان آموخته بودند. در شرق، این گونه انديشيدن نادر بود و تدریس نمی شد. چنان که هنوز هم اگر دانشگاه ها استثنا شده باشند، در بیش تر شرق، در خانه و خیابان و در زندگی، جوانان جز رادیکالی نمی آموزند. و اگر استادانی باشند که اين ها بیاموزند،جز آن نصیب نمی برند که دکتر حسین بشیریه برد.

چه عجب اگر که امیر و مصدق و بازرگان، تدبیر و درایت توام با نرمی و مدارا را که آموخته بودند در عمل پای منافع ملی گذاشتند، و عجب نیست اگر هر سه با غربی ها درگیر شدند – بیش از همه با بريتانيای استعماری و سلطه جو- . دومين مشترکه بين این سه، در مشترکات مخالفان و رقیبانشان بود. در تراژدی پایان کار امیرکبیر همزمان با ملاقات های سفیر بريتانيا با درباریان و پیام هائی که بين سفارت و مهدعلیا - مادر مغرور شاه جوان - رد و بدل شد، متحجرانی مانند حاج میرزا آغاسی و رادیکال هائی مانند میرزا آقاخان نوری اولين [و شايد آخرين؟] رییس دولت ایرانی دارای تابعيت خارجی هم دست داشتند. در کار نهضت ملی کردن نفت و دولت مصدق، ديگر چیزی در پرده نیست، باز تفاهم دو قطب درباری و متحجر [و مخالفت های به غلط سیاست گذاری شده حزب توده، نماينده صنف مترقی رادیکال] در کار بود.دولت
۲۷۵
روزه مهندس بازرگان هم از همین راه رفت تا دوره ای تازه از زندگی مرد بزرگ آغاز شود. و بازرگان چکیده دانش همه مصلحان ایرانی بود.

بازرگان هم قصه پرغصه قائم مقام می دانست که روزگاری پاسخ بدکاران را به مردم تبریز چنین نوشته بود "اگر حضرات از آش و پلو سیر نشوند به جا، شما را چه افتاده است که از زهد ریائی و نهم ملائی سیر نمی شوید. کتاب جهاد نوشته شد نبوت خاصه به اثبات رسید. قیل و قال مدرسه دیگر بس است، یکچند نیز خدمت معشوق و می کنید. اگر صدیک آن چه که با اهل صلاح حرف جهاد زدید با اهل سلاح صرف جهاد شده بود امروز کافری نمی ماند که مجاهدی لازم آید"

او هم خوانده بود که با امیر مکر استعمار و خدعه تحجر چه کرد تا میرغضبان همچنان که در ماجرای قائم مقام، نه رحمی به زاری زوجه اش از بنات سلطنت کردند، و نه رعایتی به آن همه خدمت که کرده بود. این بار رگ امیر گشودند و خون در پای سروهای فین جاری شد تا ایرانی ترین باغ مرکز ایران تا ابد سوگوار بماند.

بازرگان ماجرای نهضت ملی و مصدق را هم به چشم دیده بود. از اتحاد متحجران و رادیکال ها خبر داشت. اما پشتش به انقلابی بود که در عظمتش جهانی به شهادت آمده بود. چنین بود که کوله بار تجربه و سال ها زندان را برداشت و چنان که خود گفته است از کتاب خدا استخاره کرد و وارد میدان شد. شد اولین رییس دولت بی شاه در صدها سال تاریخ ایران. انقلاب به نفس ضدسلطه ای که داشت، غم دخالت بیگانه نداشت. پس روایت پایان کار مهندس بازرگان، تفاوت داشت با پایان قائم مقام و امیر و مصدق. دیگر سفارتی در کار نبود. و هر چه بود همان اتحاد دیرینه تحجر و رادیکالی بود.

اما دو تفاوت عمده سرنوشت بازرگان با امیر و مصدق. اول آن که بازرگان مجال یافت تا بعد از پایان دولتش بنویسد و بگوید و خطاهای خود و دیگران را گواهی دهد. و از این فرصت معلمانه بهره گرفت و انگار تکه هائی از سرنوشت را در پیچ راه گذاشت تا آنان که به دنبال می آیند راه بدانند. اما تفاوت دوم آن جا بود اگر جنازه قائم مقام در سکوت نگارستان، در گوشه باغ دفن شد، اگر تن بی خون و سرد امیرکبیر را همسر و فرزندانش مجال نیافتند غسل دهند. اگر دکتر مصدق را – وقتی نپذیرفت به خارج رود مبادا که بیرون از این خاک در بگذرد – اذن آن ندادند تا جائی که می خواست دفن شود، و در حیاط همان خانه اش در روستای احمد آباد دفن شد.

اگر درگذشت و این حادثه یک سطر خبر شد در روزنامه های وطن و نه بیش. زمانی که مهندس بازرگان خرقه تهی کرد، که راهی است که همه می روند. چهارصد هزار نفر، او را بدرقه کردند. و این بزرگ ترین بدرقه کسی بود که نه روحانی بود و نه سیادت داشت. آن روز داریوش فروهر با پا دردی که داشت، به اصرار، تابوت مهندس بازرگان بر دوش گرفته بود.
و در سکوت سردی که در تعظیم بر جنازه بازرگان همه را در برگرفته بود، داریوش خان گفت بازرگان نادره ای بود که پاداش خود از مردمی گرفت که هرگز به آنان دروغ نگفت. و مصلحت مردم را به چیزی نفروخت.
فروهر هی می گفت افسوس... و تا نگاه پرسانم را دید گفت کاری نکرده داشت مهندس، یک آرزو به دلش ماند و آن آزادی امیرانتظام بود. به گفته فروهر مهندس در لحظات آخر به جز این تمنائی از جهان نداشت. می خواست اعاده حیثیت و آزادی امیرانتظام را هم دیده باشد

آنان که در زلزله های بزرگ بالاتر از شش در مقیاس ریشتر گرفتار شده اند می گویند که در لحظه ای انگار زمين چهارجهت را گم می کند، گوئی خورشید نه که از گرما می افتد که از بالا به زیر می آید، گم کرده مکمن ازلی. و اين شبيه ترين مثال است به حال آدميان هنگام انقلاب. این واژه که گفتن و نوشتنش چنان آسان می نمود که در شعرها و مقاله ها می گشت. وقتی فعليت گرفت از هیبت خود، انقلابیون را هم ترساند.

به باورم مهندس مهدی بازرگان را اگر هيچ صفت ديگر نتوان داد، همين که در روزهای بهمن سال
۵۷
تنها کسی بود، که در آن موج کین جوئی و خون خواهی، که طاقت از همگان می ربود، او و تنها او بود که سخن از حقوق انسان ها، حقوق زندانيان و حقوق متهممان می گفت، یگانه اش می کند. می توان گفت که چندان محکم ایستاده بود که جهت گم نمی کرد.

در مدرسه علوی، از اولین لحظات روز بیستم بهمن، آرام آرام، تاريخ به وعده گاه رسید. یک هفته ای بود که رهبر انقلاب آن جا بود و مردم تمام روز و شب می آمدند و رقصی چنان میان آن میدان داشتند. بیعتی گویا بود برگرفته از سنت های هزاران ساله. و چنین بود که به همان آهنگ که نظام پیشین فرو می ریخت و به همان آهنگ که نظام تازه شکل می گرفت، از لای کاغد ها و پوشه ها بیرون می زد، همه چیز وارد آن مدرسه می شد. مدرسه انگار کش می آمد و وسعت می گرفت. در شهری که سال ها و سال ها گرفتن یک خط تلفن جز با دستوری از بالاترین ها ممکن نبود، در یک روز چند سیم از سردیوارهای همسایه رسید و در یک شب بیست خط تلفن اعتصابیون مخابرات رساندند. و چنین بود که روز بیست و دومم از بامداد مردمی مسلح می رسیدند و کسی را دست بسته یا باز، نشانده بر ترک موتورسیکلت یا بالای وانت، و یا نهان کرده عقب ماشینی آوردند که امیری است از ارتش شاهنشاهی یا وزیر، عضوی از دربار یا ساواک. این ها ابتدا در یک کلاس در طبقه همکف جا شدند. در این حال رهبر انقلاب در طبقه دوم در اتاق معاون مدرسه نشسته بود روی قالیچه کوچکی، در اتاق های دیگر جلسات برپا می شد. در یک اتاق صحبت از آینده ارتش بود و در اتاق دیگر سخن از سیستم آموزشی جانشین. جائی از قضاییه گفتگو می شد. آوردن اسلحه را به مدرسه از دو سه شب قبل منع کرده بودند، اما چه کس می توانست جلوگیری کند از کسی که از قم تانک آورده بود و در میدان شوش گرفتار شده بود و حالا اصرار داشت که رهبر انقلاب سوار بر آن شوند راهی زیارت حضرت معصومه. خواست ها و برنامه ها تمامی نداشت.

در همین حال وانت ها می رسید و بار می آورد. به سرعتی واژه "مصادره" کشف شد. کسی را نگاهی به ارزش مادی اموالی نبود که می آمد و یکی تحویل می گرفت، به چند دقیقه انباری مدرسه علوی پر شد. حیاط پشت به این کار اختصاص داده شد. ولی مگر تا کجا می شد این ها را روی هم تلنبار کرد. پس یکی با صدای بلند فریاد زنان بود: اموال مصادره ای رانیاورید. جا نداریم. بماند تا تکلیفشان را روشن کنند آقا. در این لحظه صندلی های طلائی. تابلوهای گونه گون از اصل پیکاسو تا باسمه ناشیانه از ون گوک و رافائل. در کوچه باريک نهاده شد.

تا غروب روز، هشت تائی شعبان جعفری در مدرسه بود، همه با ریش توپی و قوی اندام کت بسته، برخی سپید مو و پهلوان مسلک. صدای حاج مهدی عراقی در بلندگوی دستی پیچید که می گفت نه شعبان جعفری و نه اردشیر زاهدی نیارین... همان شبانه معلوم شد که فقط تهرانی ها نیستند بلکه از شهرستان ها هم مردم دارند اموال و دارائی های درباریان و به قول آن روزها طاغوتیان را به سمت همین مدرسه می آورند.

آن مدرسه که تا دو روز قبل تنها صدای درس و معلم از آن به گوش حاج موسائی می رسید که خانه اش درهمسايگی بود، از روز یازده بهمن شده بود مرکز و ملجا و مامن انقلاب. و می خواستند همه دار و ندار کشور را در آن جا دهند امیدواران خوش خیال. از همین جا شايد بتوان دريافت که انقلاب چقدر احساساتی بود و چقدر خوش خیال. شبش دیگر جائی و هیچ سوراخی خالی و مخلا نمانده بود، احمد آقا و آشیخ علی اکبر رفسنجانی رفته بودند پشت بام برای حرف هائی که داشتند. نمی دانستند که از کوچه دیده می شوند تا زمانی که مردم از کوچه صدایشان کردند. و این همان پشت بام بود که فردایش اولین اعدام انقلابی در چهارگوشه آن به اجرا در آمد.

در چنین فضائی و در چنین دنیائی تنها یکی بود که چون طرح های انقلابی که از در و دیوار می جوشید، اوج می گرفت، اعدادش فزونی می یافت، و میدان عملش گسترده می شد، با همه قدرتش می گفت حقوق این ها چه می شود. انگار یکی بود که وقتی همه از "حقوق جمع" می گفتند و آن را در انقلاب می دیدند، انسان را در نظر داشت و سرنوشت و حقوق شریف ترین مخلوق خدا از نظرش محو نمی شد.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:25  توسط امیر  | 
فاطمه آليا عضو فراكسيون اصولگرايان در نطق پيش از دستور خود سالروز ورود كشتي حضرت نوح به خشكي را تبريك گفت. گرامي‌داشت اين روز از سوي آليا در حاليست كه این موضوع در هيچ تقويمي ثبت نشده است.

خوب به سلامتی و سرافرازی خبر ورود کشتی ایشان به خشکی مرا هم مالامال از سرور و شادی و شعف کرد و البته بیشتر از همه ارادت نداشته ام نسبت به گوینده این سخنان فاطمه خانوم آلیا نماینده مجلس هفتم از صفر به زیر صفر و منفی میل کرد. خوب تقصیری هم ندارند بالاخره پایان دوره نمایندگی مجلس است و الحمد الله با درایت ایشان و سایر نمایندگان و تصویب قوانین مورد نیاز دیگر مشکلی برای حل کردن باقی نمانده و به طریق اولا مطلبی نیز برای بیان کردن ُلذا ایشان با توجه به اینکه به نسوان جماعت تعلق دارند و از نظر فیزیکی و  بدنی از آقایون ضعیف ترند الا در یک اندام خاص و آنهم زبان  که در این مورد زبانشان از قدرت و شدت و حدت و برش و تیزی و ..... در یک کلام از نظر طول و عرض و ارتفاع و در نتیجه  از تحرک زبانی قابل ملاحظه و چه میگویم بسیار متحرکی برخوردار هستند و در مواقعی مانند قرار گرفتن در مراکزی خاص مانند حمام زنانه و در مورد فاطمه خانوم قرار گرفتن روی صندلی سبز رنگ مجلس و پشت تریبون سخنان پیش از دستورُ کنترل آن بسیار سخت تر میگردد لذا فاطمه خانوم در یک اظهار نظر شگفت انگیز سالروز ورود کشتی نوح را تبریک گفتند اما مشخص نکردند چندمین سالروز ورود و همچنین محل ورود را نیز ذکر نکردند که لااقل طاق نصرتیُ عکسی پارچه ای چیزی نسب شود.

پینوشت: خوانندگان عزیز توجه دارند که غرض توهین به زن جماعت نیست که من ارادت خاصی به تمام آنها دارم و ضمن احترام به همه عقایدشان و فعالیتهای آنان در تمام زمینه های سیاسی اقتصادی فرهنگی و...در طول تاریخ معاصر و صد البته در چند سال اخیر که به احترام آنان باید تمام قد از جای برخواست و کلاه از سر برداشت. اما اظهار نظرهایی از نوع اظهارات فاطمه خانوم نوشته هایی از این نوع نیز میطلبد که مخاطب نه همه نسوانند.  

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:43  توسط امیر  | 
بعد از گشت و گذاری در شیراز و سپری کردن شب در آن صبح زود به سمت بوشهر حرکت میکمیم و بعد از گذشتن از دشت ارژن و دریاچه بختگان در سمت چپ جاده و یک راه بسیار کوهستانی و پرپیچ و خم به دشت کازرون میرسیم که بسیار سر سبز است و کشاورزی در آن جریان دارد.

دانشگاه آزاد کازرون را نیز پشت سر میگزاریم و بعد به برازجان میرسیم. توقفی در برازجان و دیدار از دژ معروف و قدیمی آن داریم. این دژ در زمان شاه زندان بوده و تعدادی از زندانیان سیاسی در آنجا در بند بوده اند. ابتدا زندانیان حزب توده و از معروفترین آنها آقای محمد علی عمویی - که هم اکنون نیز در قید حیاط هستند در این دژ زندانی بوده اند. بعدا و در پی محاکمه سران نهضت آزادی ایران تعدادی از آنها نیز به این زندان تبعید میشود که از معروفترین آنها میتوان به زنده یاد مهندس بازرگان- دکتر ید الله سحابی- مهندس عزت الله سحابی و ...اشاره کرد. داستان چگونگی محاکمه و اعزام محکومین نهضت آزادی به این زندان به تفضیل در کتاب شصت سال خدمت و مقاومت که زندگینامه مهندس بازرگان در گفتگو با غلامرضا نجاتی است درج شده است. با قدم زدن در آن دژ خاطرات آن بزرگواران در ذهنم زنده شد و به یاد دفاعیات مهندس بازرگان در بیدادگاه شاه افتادم که خطاب به رئیس دادگاه گفت که ما آخرین نسلی هستیم که با زبان قانون با شما سخن میگوییم و نسل بعد از ما اینگونه سخن نخواهد گفت و این سخن پیر دنیا دیده را کسی نشنید و بعد ها با بوجود آمدن سازمان مجاهدین خلق ایران توسط سعید محسن و بدیع زادگان و حنیف نژاد و همچنین بوجود آمدن سازمان چریکهای فدایی خلق از درون حزب توده توسط بیژن جزنی و ......که هر دو گروه دست به اسلحه بردند و مشی مسلحانه در مبارزه با شاه را پیش گرفتند همه آن چیزی را  به چشم و در آینه دیدند که آن پیر در خشت خام دیده بود.

و شگفتا که این بشر چقدر فراموش کار است و بار دیگر هم ۱۸-۱۹ سال بعد و بعد پیروزی انقلاب باز هم سخنان این پیر را نشنیده گرفتند و عده ای دانشجو با ریختن به سفارت آمریکا در تهران و به گروگان گرفتن دیپلماتها بحرانی را آفریدند که هنوزم که هنوز است از دست آن خلاص نیافته ایم و.........

چه بگویم که داستانیست بس شگفت انگیز و عبرت آور  این انقلاب صورتی ما و چه میگویم این تاریخ معاصر ما........

از دژ و شهر برازجان بیرون میزنیم و بعد از گذر از کنار تخته به بوشهر میرسیم و اقامتی چند روزه در این شهر که من دوستش دارم بر خلاف خیلی ها و دیدار از دیدنیهای شهر و قبرستان انگلیسی ها و قبر ژنرال و بناهای قدیمی آن شهر و همچنین دلوار و منزل رئیس علی دلواری......

و بازگشت و رسیدن به منزل و تمام شدن تعطیلات نوروز

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:20  توسط امیر  | 
خبر دیدار همسر دکتر فاطمی و رئیس جمهور خوشگلمان رو خوندم و میخواستم مطلبی در این خصوص بنویسم که امروز مطلب سید ابراهیم نبوی رو توی روز خوندم و چون مطمئن بودم از اون بهتر نمیتونم بنویسم پس همونو براتون کپی پیست میکنم که دقیقا حرف دلم بود:

فرض کنید که ما به ملی شدن نفت احتیاج داریم، ولی نمی خواهیم اسم مصدق را هم بیاوریم. ‏اول از همه کلی زور می زنیم تا به ملت حالی کنیم که اصولا مصدقی وجود نداشت و این ‏فدائیان اسلام بودند که نفت را ملی کردند، اما فایده ندارد، چون فدائیان اسلام را به زور یک ‏تن اورانیوم غنی شده هم نمی توان به ملی شدن نفت چسباند. بعد تصمیم می گیریم که کاشانی ‏را عامل ملی شدن نفت نشان دهیم و مصدق را نماینده انگلیسی ها که می خواستند نفت را ‏برای عمه خودشان بردارند. اما این یکی هم فایده ندارد. بالاخره این وسط همسر مرحوم سید ‏حسین فاطمی را پیدا می کنیم و یک دفعه در عرض دو روز فاطمی تبدیل می شود به مصدق ‏و انگار نه انگار که این فدائیان اسلام که حداقل چند تائی از آنها مثل عبدخدائی و صفار ‏هرندی و امانی که هنوز هم پسر و دختر و نوه و نتیجه شان همه کاره مملکت هستند و احمدی ‏نژاد فرزند تاریخی آنهاست، فاطمی را ترور کرده بودند. در همین راستا موارد زیر تذکر داده ‏می شود.‏
اول: احمدی نژاد در تجلیل از سید حسین فاطمی در ملاقات با همسر فاطمی گفت « وی ‏جوانمردانه ایستاد و مبارزه کرد.» علت اینکه فاطمی ایستاد و مبارزه کرد، این بود که سید ‏حسین فاطمی از ترور توسط فدائیان اسلام که توسط عبدخدائی صورت گرفت، زنده بیرون ‏آمد. وگرنه به جای اینکه توسط رژیم شاه کشته شود، توسط فدائیان اسلام کشته شده بود.‏
دوم: علت اینکه فدائیان اسلام می خواستند فاطمی را بکشند، این بود که می گفتند سید حسین ‏فاطمی رهبران فدائیان اسلام را در زندان شکنجه داده بود.‏
سوم: البته بد نیست که آدم هم دوست قاتل باشد و هم دوست مقتول، ولی بهتر است به این ‏سووال تاریخی پاسخ بدهیم که ما بالاخره طرفدار فدائیان اسلام ترور کننده هستیم، یا طرفدار ‏فاطمی ترور شونده؟
چهارم: احمدی نژاد در دیدار با همسر فاطمی گفت: « تاریخ همیشه از دکتر حسین فاطمی به ‏نیکی یاد خواهد کرد.» وی گفت: « دکتر فاطمی در راه آرمان خود جوانمردانه ایستاد و ‏مبارزه کرد.» احمدی نژاد گفت: « در طول تاریخ نقش ملت ایران برای رساندن بشریت به ‏جایگاه واقعی خود همیشه ممتاز بوده است.» وی ادامه داد: « فاطمی پای بند منافع ملت و نه ‏منافع شخصی بود و افتخار کشته شدن را بر ننگ وابستگی به بیگانگان ترجیح داد.» به گفته ‏های احمدی نژاد در مورد فاطمی دقت کنید، هیچ فرقی نمی کند که این سخنان را احمدی نژاد ‏برای نواب صفوی گفته باشد( که طرفدار قتل فاطمی بود) یا دکتر شریعتی، یا امیر عباس ‏هویدا یا داریوش فروهر یا هر کس دیگری، من حتی فکر می کنم که تا بعد از پایان جلسه هم ‏احمدی نژاد دقیقا نمی دانست با همسر نواب صفوی می خواهد ملاقات کند یا خود حسین ‏فاطمی.

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:57  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM