تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
دیروز دم غروب اومدم روی بالکن خونه برای انجام کاری. دیدم یک موتور سیکلت سوار غریبه داخل کوچه خلوت ما ایستاده. کنجکاو شدم ببینم چی کار داره. در همین حین یک دختر خانوم ۱۶-۱۷ ساله ای هم از ته کوچه داخل شد و وقتی به موتور سوار که او هم ۱۸-۱۹ ساله میخورد رسید با هم دست دادند و سلام علیک گرمی کردند. فهمیدم موضوع چیه و خیالم راحت شد که موتور سوار دزد نیست و قصد نداره کفشهای مجتمع رو بدزده

اومدم داخل خونه. یه ۲۰-۲۵ دقیقه ای گذشت و دوباره برای کاری رفتم بالکن و دیدم که هنوزم دو نفری دارند صحبت میکنند. از حرکاتشون به نظرم اومد آخرهای صحبتشون بود و لحظاتی بعد با هم دست دادند و دختره خداحافظی کرد و یک قدمی هم دور شد که پسره صداش کرد و اونم برگشت و صورتشو آورد جلو و پسره هم یک بوسه از روی لپ دختره برداشت ( خدا وکیلی راست میگم و سانسور نکردم ! از لپش بوس کرد) و از هم جدا شدند. 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:10  توسط امیر  | 
روز بیستم فروردین روز جشن هسته ای در ایران اعلام شده است و ظاهرا قرار است که هر سال خبری خوش هسته ای در این روز اعلام گردد.( خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند)

به همین مناسبت دیروز رئیس جمهور خوشگلمان هم سخنرانی مبسوطی داشته و ضمن تلاوت مقدار متنابهی اراجیف در حالیکه به غلط سانتریفوژ را سانتینفوژ میگفتند  اعلام کردند که :"با ساخت و بومي كردن ‏مدرنترين دستگاه سانتريفيوژ سرعت غني سازي در كشورمان پنج برابر شد."
که بعدا این خبر تبدیل شد به :"مرحله آزمايشگاهي ‏سانتریفوژها ظرف دو الي سه ماه آينده به پايان خواهد رسيد. دستاوردهاي هسته اي به زودي وارد ‏صنعت كشور خواهد شد و آن را متحول خواهد كرد."

خوب به سلامتی در حالیکه سومین قطعنامه هم بر علیه ایران صادر شده و در هر سه قطعنامه نیز بر توقف غنی سازی تاکید شده است این گونه رفتارهای ایران مقابله با افکار عمومی جهان تلقی شده و به سرعت در سطح جهان در راستای فعالیتهای شبه بر انگیز هسته ای ایران تعبیر شد. 

واقعیتهایی در مورد فعالیتهای هسته ای ایران:

ايران اورانيوم را از کجا تهيه مي کند؟
بخش مهمي از اورانيوم از داخل ايران تهيه مي شود. ايران داراي منابع اندک اورانيوم به ظرفيت 3000 تن است، ليکن ناظران معقدند ميزان واقعي آن شايد تا 10 برابر اين مقدار باشد. بدين ترتيب ايران براي توليد انرژي هسته اي براي مصارف توليد برق و انرژي قطعا با کمبود اورانيوم روبروست .

آيا ايران اورانيوم وارد مي کند؟
براساس برخي گزارشات ايران در پي خريد و وارد کردن اورانيوم از جمهوري دموکراتيک کنگو بوده است چرا که در اين کشور کنترلي در مورد صادرات وجود ندارد. اين موضوع البته به اثبات نرسيده است.

چرا غرب اين اندازه در مورد فعاليت هاي هسته اي ايران در نطنز نگران است؟
نطنز جايي است که اورانيوم در آن تغليظ مي شود. اين عمليات بسيار حساس است چرا که محصول آن مي تواند درتوليد سلاح هسته اي و مواد ضروري براي توليد بمب هسته اي بکار رود. به همين دليل سازمان ملل تاکنون سه قطعنامه صادر کرده و طي آن ها از ايران خواسته است عمليات غني سازي را متوقف سازد. ادامه غني سازي اورانيوم در مقياسي صنعتي توسط ايران نمونه بارز عدم پيروي از اين قطعنامه هاست.

سانتريفوژ چيست؟
سانتريفوژ ماشيني است که آن بخش از اورانيوم را که در سوخت هسته اي و بمب هسته اي بکار ميرود جدا مي سازد. اورانيوم در شکل طبيعي خود از دو ايزوتوپ تشکيل شده است: اورانيوم 235 و اورانيوم 238. ايران نياز به اورانيوم 235 دارد که بتواند مورد شکافت هسته اي قرار گيرد و انرژي آزاد کند. اين انرژي مي تواند در توليد برق بکار آيد؛ ضمن آنکه مي تواند در بمب هسته اي نيز کاربرد پيدا کند.

مساله از ديدگاه ايران چگونه است؟
ايران مي گويد برنامه هسته اي خود را براي توليد برق دنبال مي کند. جمعيت ايران از مرز 70 ميليون نفر گذشته است و تقاضاي انرژي در اين کشور به شدت افزايش يافته است. ايران هر گونه کوشش براي توليد بمب هسته اي را انکار مي کند.

آيا ايران حقيقت را مي گويد؟
دولت هاي غربي توضيحات ايران را قبول ندارند. ايران دومين ذخاير نفت و گاز را در دنيا دارد لذا چگونه ميتواند به انرژي هسته اي نياز داشته باشد؟ علاوه بر اينکه انرژي هسته اي در اين شرايط غير اقتصادي است، بلکه کشور را به واردات اورانيوم نيز وابسته خواهد کرد. از اين گذشته ميزان اورانيوم غني شده توسط ايران بيش از مقداري است که در سوخت نيروگاه در دست ساختمان بوشهر بکار رود. و بالاخره آنکه بازرسان سازمان ملل آثاري از اورانيوم بيش از حد غليظ شده در ايران يافته اند که هيچ گونه مصرفي در توليد انرژي در نيروگاه هاي اين کشور ندارد.

به نظر من دست یابی به انرژی هسته ای هیچ گونه کمکی به پیشرفت ایران نکرده بلکه به نوعی ضمن منزوی کردن ایران در سطح بین المللی ما را گرفتار یک صنعت بسیار دست و پاگیر و به شدت خطرناک از نظر محیط زیستی و جغرافیای سیاسی منطقه خواهد نمود با توجه به اینکه ما از تکنولوژی دست چندم شرقی در این خصوص بهره میگیریم. تکنولوژیی که فاجعه نیروگاه چرنویل را به بار آورد.

ضمن اینکه داشتن دانش هسته ای مترادف با پیشرفتهای کلان علمی و اقتصادی و توسعه کشور تلقی نمیشود و لزوما کشورهای دارای این تکنولوژی را توسعه یافته قلمداد نمیکنند آنچنان که کره شمالی و پاکستان را علی رغم داشتن دانش هسته ای و بمب اتمی در تقسیم بندی جهانی جز کشورهای عقب افتاده در تمام زمینه ها که حتی در تامین غذای مردم خویش نیز ناتوانند جای میدهند و این ادعا که ایران با داشتن دانش هسته ای جز ۸ کشور پیشرفته جهان خواهد شد از نوع همان هاله نور دور سر احمدی نژاد در نیویورک است.
 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:21  توسط امیر  | 
از کنار دروازه قرآن و طاووس ساخته شده از گل در میدان ورودی شیراز میگزریم در حالیکه آرامگاه خواجوی کرمانی را در سمت راست و دامنه کوه که مملو از جمعیت است پشت سر میبگزاریم. نیازی به گرفتن نقشه و راهنمای مسافران را ندارم.شیراز شهر دوم من است.همه جای آن را میشناسم و در حالیکه از خیابانهای آن میگزریم جاههای مختلف آن را به خانواده ام توضیح میدهم.خیابانها خیلی شلوغ است و تردد به سختی صورت میگیرد. به سمت آرامگاه حافظ میرویم و از کنار دانشگاه شیراز میگزریم و من حتم دارم که رنگم میپرد وقتی به درو دیوار کهنه وقدیمی اما مهربان و دوست داشتنی آن که از گوشه گوشه اش خاطره دارم میگزریم و وارد باغ آرامگاه حافظ میشویم که جنب دانشگاه است.

با دیدن انبوه جمعیت بی اختیار شعر زیبای حافظ که در کتیبه ای سنگی در کنار آرامگاه نصب است به ذهنم میآید:

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه...........که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

 از همه جای ایران ریخته اند و حتی جهانگردانی به چشم میآیند و تو گویی حافظ در حال سرودن این شعر زیبا این همه جمعیت را در اطراف آرامگاه خویش میدیده است.

سعدیه و شاه چراغ مقصد بعدیست و صرف ناهار در شاطر عباس.......بعد ناهار به سمت باغ ارم میرویم و بعد از عبور از خیابان درختی و زیبای ارم به باغ ارم میرسیم که روبروی آن خوابگاه رویایی دانشگاه شیراز که در دامنه کوه ساخته شده و قسمتی از آن نیز در بالای کوه قرار دارد میرسیم.

همه جای شیراز برایم خاطره است و باید یک بار تنهای تنها بیآیم تا همه گذشته را دوباره برای خودم دوره کنم و.......فراموش نشدنیست.زیباترین باغ ایران بی اغراق باغ ارم است و در آن شکی نیست. همه جا غرق گل و سبزه و دار و  درخت با نظمی دیدنی. سروهای سر به فلک کشیده و معروف شیراز و سایه سار رویایی که ساخته اند و ساختمان زیبا و قدیمی داخل باغ و منظره بدیعی پدید میآورند.

جایی برای اقامت در شیراز در نظر گرفته و مستقر شدیم و تنها بیرون میزنم.  

  

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:33  توسط امیر  | 
صبح زود بعد صرف صبحانه از سعادت شهر بیرون میزنیم و به سمت شیراز حرکت میکنیم اما خاطرات زهرا همچنان پیش چشمانم است.  من او را مثل خواهرم دوست داشتم و نمیتوانستم بیشتر از این جلوتر روم اما میدانستم که او جور دیگری فکر میکند و من الان که سالها از آن قضیه میگذرد میبینم که اون طفلکی حق داشت که احساسی با موضوع برخورد کند و من شاید به نوعی در حق او جفا کردم اما خودش را هیچگاه کوچک نکرد و وارد بازیهای لوس و حسادتهای خنک دخترانه و این جور چیزها نشد و اجازه داد من به سمتی که سرنوشت برایم تدارک دیده بود و بازیگر نقش مقابلم کسی دیگری غیر از زهرا بود بروم این بود که همواره من دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت. 

 و این سرنوشت محتوم و نوشته شده من بود. 

بعد از گذشت از دشتهای سرسبز و عبور از آبادی سورمق به دو راهی تخت جمشید میرسیم اما دو راهی را بسته اند و مجبور میشویم تا مرودشت برویم و از آنجا دوباره از جاده ای درختی که ازدحام جمعیت در آن ترافیک ایجاد کرده به تخت جمشید برسیم. ماشین را در پارکینگ که به نحو بیسابقه ای تحت کنترل است و ماشین ها را هدایت میکنند پارک میکنم و پیاده به سمت شکوه و عظمت ایران باستان راه میافتیم. جمعیت موج میزند و بعد تهیه بلیط از پله های سنگی و زیبا بالا رفته و وارد محوطه کاخهای ویران اما همچنان زیبا میشویم.

ساعاتی در تخت جمشید میمانیم و مجبوریم از آنجا دل بکنیم. مقصد بعدی شیراز استو شیراز دوست داشتنی من.......شیراز خاطره برانگیز......شهری که سالهایی به عنوان دانشجو در آنجا بودم و تعدادی از بهترین خاطرات زندگیم در آنجا شکل گرفته است.

بعد از گذشتن از مرودشت و باجگاه و اکبر آباد در حالیکه کوههای پارک ملی بمو را در سمت راست جا میگزاریم و گذر از یک پیچ که تا آخرین لحظه شیراز را از دید دور نگه میدارد چشمم به دروازه قرآن و شیراز در ادامه میافتد و قلبم میلرزد. 

در شیراز هستیم 

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:51  توسط امیر  | 
شبی به یاد ماندنی در اصفهان را سپری میکنیم.از موقعیت استفاده کرده و آخر شب تنها به کنار زاینده رود میروم.هوایی دلپذیر و مطبوع آبی آرام آرام آرام با تلولویی از نورهای رنگارنگ چراغهای اطراف روی آن حاشیه زیبا و سبز با درختان بلند زیبایی خیره کننده ای را جلوی چشمانم گسترانده اند و دوردستها سی و سه پل را میبینم که با آجرهای زیبایش همچنان پابرجا و استوار در طول تاریخ با مهربانی و وقار ایستاده است و دهانه های آن میزبان میلیونها لیتر آب زلال کوههای زاگرس است که در قالب این رود پرآب شهر را به دو نیم تقسیم کرده است.چشم از روی آب برمیدارم و به خانه ها مینگرم.جایی در زیر سقفی از آنها داخل خانه ای دوستی هم اکنون که عقربه های ساعت ۲.۵ صبح را نشان میدهد قطعا در خواب میباشد و نمیداند که در فاصله ای نه چندان دور ایستاده ام و به او میاندیشم.

متاسفانه فرصتی نیست که بروم و او را ببینم و سال نو را تبریک گویم لذا در خیالات و تصوراتم صورت همیشه خندان او را تجسم کرده و بی دیدنش برمیگردم. 

صبح از اصفهان بیرون میزنیم و مسیر شیراز زیبا و خیال انگیز را در پیش میگیریم.مسیری که بارها قبلا آن را پشت سرگذاشته ام. اولین محل ایزد خواست است و بعد از آن به شهرضا میرسیم.مسیر دو بانده است و خیلی شلوغ و دو طرف جاده همچنان کویری و بی آب و علف.ساعاتی بعد به آباده میرسیم و وقت ناهار است. ناهار را در رستورانی نسبتا شلوغ اما بسیار تمیز با غذایی خوشمزه صرف میکنیم و به سرعت از آباده خارج میشویم. در راه بعد ار گذشتن از گردنه کولی کوش به ده بید که هم اکنون اسمش به صفا شهر تغییر یافته میرسیم و توقف کرده و از راهنمای مسافران که دخترکانی بسیار خوش برخورد هستند نقشه ای میگیرم.پاسارگاد بسیار نزدیک است و ادامه تا راه در مسیر شیراز.نیم ساعت بعد به دو راهای پاسارگاد میرسیم و با گردش به سمت راست داخل خیابانی درختی به سمت پاسارگاد تاریخی میرویم و بعد گذر از پلی باریک که ازدحام اتومبیل ها ترافیکی روی آن ایجاد کرده از دور آرامگاه کوروش کبیر هویدا میگردد.

یک ساعت و نیم در آنجا سپری میکنیم و هوا رو به تاریکی میرود و دم غروب است.از پاسارگاد بیروم میزنیم و در مسیر در دشت مرغاب هستیم و نزدیک سعادت آباد که اکنون سعادت شهر میخوانند.تصمیم میگیریم شب را در این شهر خاطره برانگیز من بمانیم.جایی برای اقامت در این شهر خلوت پیدا میکنیم و بعد استقرار برای خرید مایحتاج خارج میشوم.

همکلاسی و یکی از بهترین دوستان دوران دانشجویی من اهل اینجا بود.آیا هنوز در اینجا اقامت دارد؟ اسمش زهرا بود.دختری قد بلند و سبزه رو و بسیار مهربان . تمام خوبی و با صفایی و نجابت یک فرد آریایی را میتوانستی در او یکجا ببینی. هنوز هم آن چهره زیبایش از ذهنم خارج نشده است.

دوست دارم ببینمش اما نمیدانم کجاست؟ کجا را باید بگردم؟ از که بپرسم؟ به سمت یکی از راهنمایان مسافرین این شهر میروم و فامیل دوستم را میگویم. بلافاصله یکی از راهنمایان خانواده آنها را میشناسد و آدرسشان را از روی نقشه نشانم میدهد. قلبم به تپش میافتد. تلفنشان را درخواست میکنم و او هم از راهنما ی تلفن برایم میگیرد و روی کاغذی مینویسد.با دستی لرزان کاغذ را از او میگیرم.

وای خدای من ......چه کنم؟ چه بگویم؟ مردد هستم...سوار ماشین شده و کنار پارکی در کنار جاده توقف میکنم.......پشت رول و موبایل به دست نشسته ام.......میترسم شماره اش را بگیرم......آخر بعد از ۱۷-۱۸ سال دوری و بیخبری........ 

دل به دریا میزنم و شماره را میگیرم......صدای کودکانه ای جواب میگوید......میگویم گوشی را به زهرا بدهد و بعد از چند لحظه که برایم میلیونها سال طول میکشد صدایی از پشت خط میگوید بفرمایید.

- سلام- میتونم با خانوم .......صحبت کنم؟

- بله خودم هستم...بفرمایید.

منو منی میکنم...زهرا من..... هستم .همکلاسی دانشگاه.....یادت اومد........نمیدانم چه حالی بهش دست داد اما مطمئن هستم حتما رنگش تغییر کرد...برای لحظاتی نفس در سینه اش بند میآید.....

حال و احوالی میکنیم و میپرسد کجایی و من میگویم نزدیک شما....الان در شهرتان هستم. با تعجب میگوید کجا و دقیق بهش میگویم........میگوید چند دقیقه دیگر میآید.......و مرا بلاتکلیف و موبایل به دست با هزاران فکرو خیال اینکه برخوردمان چگونه خواهد بود تنها میگذارد. از ماشین پیاده میشوم و تکیه به درب آن منتظر میمانم. از دور پرایدی مشکی رنگ به سمت من میآید و با کم کردن سرعت در فاصله ای نه چندان دور میایستد و خانومی جا افتاده از آن خارج میشود.

خانومی با قدی بلند سبزه رو و ....او زهراست. با لبخندی بر لب و سلامی پیش میآید و روبرویم میایستد. هموست اما میتوانم گذر ۱۷-۱۸ سال را در چهره و کلام و قیافه اش ببینم.روبروی هم روی صندلی پارک مینشینیم و سعی میکنیم زندگی خود را در این سالها در چند دقیقه خلاصه کنیم و برای هم بگوییم.

ساعت را مینگرم و عجبا که یک ساعت است که با هم صحبت میکینم و کم کم دیرم میشود......با حجب و حیای مخصوص خود دعوتم میکند که به منزلشان برویم اما چگونه؟ باید چه چیز به همسرم بگویم؟ بگویم او کیست؟ از کجا آمده است؟

آیا یک زن میتواند این دوستی بین دو نفر را هر چند سالها از آن گذشته باشد درک کند و هضم کند و چه میگویم....بفهمد. آیا زن میتواند درک کند که دو نفر میتوانسته اند دوستیی به پاکی و صفا و صمیمیت دو دوست...چه میگویم......رابطه ای به پاکی یک خواهر و برادر و به صمیمیت صمیمیترین دوستان عالم داشته باشند؟ آیا قابل درک است؟ نمیدانم به که گویم؟

چاره ای نیست...برمیخیزیم و وداعی دوباره با زهرا در غروبی دیگر...دومین بار است که با او وداع میکنم...یک بار در شیراز و اینبار در اینجا بعد ۱۸ سال.........با شرم شیرینی میگوید که ازدواج کرده و دو فرزند هم دارد و برایش آروزی خوشبختی میکنم..........

طبق معمول همیشه به من لطف دارد و برخلاف عرف معمول مرا اول راه میاندازد. آرام آرام حرکت میکنم و از آینه او را میبینم که همچنان ایستاده است و با لبخندی بر لب همچنان مرا مینگرد.

  نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:19  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM