روزمرگی های یک کارمند |
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ای است روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
كه چند تا سر نشين دارن و با مسلسل از سقف هواپيما يه نفر شليك ميكنه
منتظرم كه يه اسپيد فاير انگليسي برسه و جنگ در بگيره وترتيب ما رو بده!( البته هواپيماي مارو!)
5- آخ جون دارن خوراكي ميارن
مهماندار مياد و به ايتاليايي ميگه : بونجورنو .......... و يه چيزاي ديگه كه من نميفهمم !بهش ميگم :ساري اي كنت اسپيك ايتالين!
بد تر از من اينگليسيش هم تعريفي نداره ميگه :ويچ دو يو پريفر: اورنجويس اور اپل جويس......
بالاخره اب پرتغال با يه دونه بيسگويت انتخاب ميكنم و در طرفه العيني ميخورمش
جدن خوردن ما ايرانيا حرف نداره! اصلن از غذا لذت نميبريم! فقط ميخوايم زود تموم شه و بريزيمش تو شكممون .همين.اونقدر تند ميخوريم كه اصلن مزه اش رو نميفهميم. براي پختن كم كم 2-3 ساعت و بيشتر وقت گذاشته ميشه و براي خوردن مثلن 20 دقيقه
6- ترسم يه كم ريخته و هواپيما هم آروم گرفته و طفلك داره براه خودش ميره..بيچاره رو چه قد مسخره كردم البته از ترسم
خدا به صاحبش ببخشه
خوشحال ميشم.
7- از تكانهاي كه هواپيما ميخوره حدث ميزنم داره ارتفاع كم ميكنه . به سمت چپ ميپيچه و در دوردست ها دريا را ميبينم كه تا افق امتداد داره تا جايي كه اسمون و دريا به هم ميرسن. اينجا درياي آدرياتيك هستش.
به سمت دريا ميريم و قبل از اينكه خشكي تموم شه اون دور دورا باند يه فرودگاه را ميبينم.
يعني مقصد آنجاست؟؟
8- هواپيما ارتفاع كم ميكنه و روي آسمان و بالاي آبي نيلگون دريا دور ميزنه. قايق ها ي تفريحي با بادبانهاي بزرگ ديگه كاملن ديده ميشوند! در دوردست يك شهر بندري در كنار دريا و اسكله به چشم ميايد كه تعداد زيادي كشتي در آن پهلو گرفته اند. حالا ديگر حتم دارم كه نزديك مقصد هستيم.
پايين ميرويم و پايين تر .حالا ديگر زمين سبز زير پايمان و خانه هايي با سقفهاي شيرواني قهوه اي رنگ به سرعت از زير پايمان ميگذرند و به زمين نزديكتر و نزديكتر ميشويم و احساس ميكنم سرعتمان زيادتر شده است.
الان روي باند هستيم و .......... بلاخره چرخهاي هواپيما به زمين ميخورد و با تكانهايي روي باند مينشيند.
ترمز شديدي ميگيرد.... ايول ترمز.. ....سريع سرعت هواپيما كم ميشود و از باند خارج شده و به سمت پاركينگ و سالن ميرود.
خدا را شكر كه سالم رسيده ام.
9-از دور نوشته هاي بزرگ روي درب سالن ديده ميشود.به ايتاليايي است.نميدانم چه نوشته اما كلمه آنكونا را ميتوانم تشخيص دهم.
من در آنكونا هستم
حدود یک ماهی از آمدن آنها گذشته بود که من برای برداشتن ماشین رفتم پارکینگ و همان دم درب ورودی صدای خانومی به گوشم خورد. به عادت همیشگیم یاالاه گفتم که بدونن کسی داره میاد. یه آقایی گفت بفرمایین.رفتم داخل پارکینگ و دیدم عروس خانم و آقا داماد و دارند انباریشون رو جابجا میکنند در حالیکه آقا داماد یه شلوارک پاشونه با زیر پیراهن رکابی و عروس خانوم هم شلوارک و یه تاپ در حالیکه موههای طلایی موجدارشو ریخته دوروبرش![]()
منم که یه آدم خجالتی زود سرمو انداختم پایین و یه علیک توسری خورده به سلامشون دادمو ازپارکینگ زدم بیرون.....بعدا هم چندین و چند بار در وضعیت های مشابه عروس خانوم به رویت من و سایر همسایگان رسیده بود و کم کم مشخص شد که نه بابا ....اونا همون تیپی هستند و از این به بعد هم قراره همون شکلی توی مجتمع بگردند.
دیروز زنگ زدم و همسر محترمه از پشت آیفون فرمودند فلانی تو هستی...بیا بالا چایی آمادست. جل الخالق..لحنش اصلا با روزهای قبل فرق میکرد .از پله ها میرفتم بالا اما دائم به این موضوع فکر میکردم که چی برام خواب دیده![]()
درب واحد رو زدم . همسر محترمه درو باز کرد و گفت بیا تو مهمون داریم.رفتم داخل و دیدم خانومی جوان وسط اتاق ایستاده. تا منو دید سلام کرد و همسر محترمه هم معرفیشون کرد......ایشون خانوم فلانی هستند که سه سال پیش شاگرد من بودند و اومدند مجتمع ما میشینند![]()
منم حاج و واج داشتم عروس خانوم را نگاه میکردم که با لبخندی ایستاده بود. عروس خانومی که دیگه شلوارک و تاپ تنش نبود![]()
منم مثل بچه یتیم ها و آدمهای بیکس و بی پناه سلانه سلانه رفتم و لباسامو عوض کردم و بدون اینکه فرصت کنم که حتی یه استکان چایی بخورم در حالیکه بچه داشت دستمو از فرت کشیدن از کتف بیرون میآورد مجبور شدم نیم ساعت قایم موشک بازی کنم و هی برم قایم بشم و گرگ بشم و چشم بزارمو .....اونم داخل یه آپارتمان ۶۰-۷۰ متری...نوبت من بود که رفتم قایم شدم و دخترم چشم گذاشت. خلاصه بعد از اینکه تا صد شمرد اومد دنبالم و پیدام کرد...حالا اون بدو ..من بدو..از روتخت روی مبل..از روی مبل توی آشپزخانه..همینجوری داشتیم دوتایی میدویدیم که صدای زنگ درب اومد...رفتم آیفون رو برداشتم تا جواب بدم.......همسایه پایینی بود.......تا گفتم بله بیدرنگ جواب داد: آقای فلانی دارین توی خونتون خرس میگیرین؟ منم که از خستگی دیگه نای حرف زدن نداشتم متوجه منظورش نشدم و ساده ساده گفتم نه؟ خرس دیگه چیه؟ نه برداشت نه گذاشت جواب داد: آخه داشتین سقف خونه رو میآوردین پایین گفتم شاید خونتون خرس اومده و دارین میگیرینش گفتم دست تنهایین بیام کمکتون![]()
او چهارمین زن پدر بزرگم بود.اولین همسر او بعد از ۴ سال زندگی مشترک و بدون بدنیا آوردن فرزندی مرده بود.همسر دوم برای او دختری به ارمغان آورد اما برای آن مرد بزرگ داشتن فرزندی پسر از آرزوهابوده است که در آن دوران داشتن پسر اعتباری مضاعف و بخصوص برای آن خان بزرگ با تعداد زیادی خدم و حشم و زمین و باغ و غلام و نوکر و ......
خان به عشق داشتن فرزند پسر برای بار سوم همسری اختیار میکند و بعد از چند وقت بالاخره خدا پسری به او میدهد و تعداد فرزندان او به دو میرسد.یک دختر از زن دوم و یک پسر از زن سوم.
پسر ارشد خان بزرگ و پدر من
عزیز دردانه خان میشود و پیوند عاطفیی بین آن دو چنان برقرار میشود و در طول زمان آنچنان قوتی میگیرد که فقط مرگ میتواند آن پیوند را جدا سازد.این چنین بود که هروقت با پدرم در مورد خان بزرگ صحبت میکردیم او بیش از دو سه جمله نمیتوانست با بغضی در گلو صحبت کند و گریه جای آن را میگرفت و من حیران این پیوند عاطفی عمیق بین این پدر و پسر از خانه بیرون میزدم تا گریه های پدر را نبینم که دیدن گریه های مرد سخت است.
زن سوم خان و مادر بزرگ اصلی من دو پسر و سه دختر نیز برای خان بزرگ به ارمغان میآورد و او را که برای داشتن فرزند پسر در بیتابی بوده به آرامش میرساند و در این زمانهاست که این زن به بیماری گرفتار شده و خانه نشین میگردد و در همین ایام خان در بازگشت از یکی از سفرهایی که برای شکار رفته بوده زنی را به همرا خود میآورد.
خان در سفر زنی بیوه و زیبا روی با قدی بلند را دیده و سخت به او دل میبازد و در همانجا از او خواستگاری کرده و او را پای سفره عقد مینشاند و حالا دیگر خانه بزرگ و وسیع خان میزبان دو زن است.یکی بیمار در بستر مرگ و دیگری جوان و زیبا و سوگولی او![]()
مادر بزرگم اگر میدانست که چه در انتظارش است هرگز از بستر بیماری برنمیخواست اما او بطور شگفت انگیزی از بیماری مالاریا جان سالم به در برده و به زندگی برمیگردد و تا برمیخیزد با حقیقت تلخی روبرو میگردد و دعوا و قهر و کشمکش بین او و خان بزرگ چنان در میگیرد و ادامه پیدا میکند که خود داستانی تلخ و گزنده است و آنچنان شوکی به خانواده وارد میکند که پسلرزه های آن هنوز هم گاها خانواده گسترده ما را میلرزاند.
اما شگفتا که با ورود زن جدید هنوز آن رابطه عاطفی شدید بین پدرم و خان بزرگ برقرار است و حتی این زلزله هشت ریشتری زن جدید و زیبای خان و پس لرزه های آن حتی ترکی هم بر آن وارد نکرده است.
زن چهارم برای خان بزرگ پنج دختر و دو پسر دیگر به ارمغان میآورد و حالا خان با آنها در یک خانه زندگی میکند و این زمانیست که دیگر آرامش بر خانواده حکمفرما شده است.مادر بزرگم فرزندانش را جمع کرده و در خانه ای با فاصله از خانه خان بزرگ جدای از او اقامت دارند. پدرم ازدواج کرده و با همسرش زندگی جداگانه ای را تشکیل داده اند و چند تن از دخترانشان نیز ازدواج کرده اند.
خان بزرگ دیگر آن برو و بیا قدیم را از دست داده است.پیری او را به سختی تحت فشار گذاشته و حتی مجبور میگردد برای اولین و آخرین بار در طول زندگیش پیش دکتر برود!!!
سال ۱۳۵۷ است که خان مریض شده و پدرم او را بیمارستان میبرد تا دکتر معاینه اش کند.دکتر برای او آمپول مینویسد و از او میپرسد آیا پینیسیلین تزریق کرده ای؟ و او میگوید من برای اولین بار است مریض شده ام و یک دکتر مرا معاینه کرده است
که این حرف او بیمارستان را به هم میریزد و پدرم نقل میکرد که تمام دکتر های بیمارستان برای دیدن پیرمردی که تا حالا مریض نشده به سمت او هجوم میآورند و بیمارستان مشوش میشود.دکتر میگوید نیازی به دارو نیست و او که تمام عمر دارو نخورده من نیز به او دارو نمیدهم.
از روی تخت بلند میشود و همه از دیدن این پیرمرد قد بلند و تنومند با موههای سفید و سبیلی پهن که ایستاده است به وجد میآیند.آرام آرام و دست در دست پدرم به سمت خارج بیمارستان حرکت میکند درحالیکه تعدادی از دکترهای بیمارستان او را بدرقه میکنند
اوج دوران انقلاب است و سال ۱۳۵۷ . صبح پاییزی سردیست که خان برای نماز از خواب برمیخیزد و نماز صبح را به جا آورده و طبق معمول همیشگی صبحانه را صرف میکند و استکان چای دوم در دست به پشتی تکیه داده و جان میسپارد در حالیکه نصف چای را نوشیده بود.
زن سوم خان در سال ۱۳۷۷ به درود حیات گفت و فقط از همسران خان بزرگ پیرزن باقی مانده بود که من او را دوست داشتم.همه او را دوست داشتیم.او بزرگ ما بود و همه احترامش را داشتند و عزیزش داشتیم. گذشته ها را همه فراموش کرده بودند.یا مرگ از یادشان برده بود مثل مادر بزرگم یا روزگار باعث فراموشی آن شده بود.در همه مراسم او را اول بار دعوت میکردیم و ایام فرخنده به دیدارش میشتافتیم که پیر بود و بزرگ بود و زن خان بزرگ بود.
و اکنون او آرمیده است در خاک سرد و بیروح و شگفتا که سه تن از فرزندان خان زودتر از او مرده اند و حالا دیگر چون جوانی که همواره کنار خان بود جایی در کنار قبر خان به او نمیرسد. زودتر از او همسر سوم خان- مادر بزرگم آن را اشغال کرده است و سمت دیگر قبر خان نیز به دختر بزرگش که از زن دوم است رسیده است و پدرم نیز کنار مادرش و با یک قبر فاصله خفته است.
و روز خاکسپاری ایستاده بودم و مینگریستم به ردیف قبرهای کنار هم چیده شده از سنگ سیاه .......قبر پدرم- مادرش- خان بزرگ-دختر خان- پیرزن و.......و ناگهان با صدایی به خودم آمدم.عمویم بود که صدایم کرد و مراسم تمام شده بود و داشتیم از قبرستان بیرون میرفتیم در حالیکه پیر زن را جا گذاشته بودیم.
پیرزنی که چش و چال ما بود![]()
اتهام ایشان دستگیری با شش زن فاحشه برهنه در یک خانه بوده است.زناني که به همراه سردار زارعي بازداشت شده اند و در جريان بازجوئي و تحقيقات گفته اند وي از آن ها خواسته به صورت دسته جمعي به صف شده و در حالت عريان نماز جماعت بخوانند!
اینهم از کسی که باید از جان و مال و ناموس ملت در برابر جانیان و دزدان و متجاوزین دفاع کند.
آن چه دستگيري و فساد سردار زراعي را غم انگيز و بزرگ جلوه مي دهد آن است که وي مسئول مستقيم اجراي طرح مقابله با اراذل و اوباش در تهران بود که نيروي انتظامي با برخوردهاي خشن و زننده، افراد را بازداشت مي کرد. وي همچنين يکي از مسئولين اصلي اجراي طرح امنيت اجتماعي بود. وي در مصاحبه اي که در ارديبهشت ماه امسال با رسانه ها انجام داد، گفته بود: "از آغاز طرح ارتقاي امنيت اجتماعي در سطح استان تهران نيروي انتظامي بيش از ۳۵ هزار نفر را مورد ارشاد و تذکر قرار داده است. در همين خصوص هزار نفر به نيروي انتظامي احضار شدند و ۱۲۴ نفر به مراجع قضايي معرفي شدند. در ۵۲ روز ابتداي سال به ۷ هزار و ۹۳۳ نفر از اراذل و اوباش تذکر داده شد و چهار هزار نفر از آنان نيز دستگير شدند و در مجموع هزار و ۱۰۱ پرونده در اين زمينه در مراجع قضايي تشکيل شد."
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|