تبليغاتX
چلنجر
 
روزمرگی های یک کارمند
 
روز گذشته وقتی داشتم از سر کار میرفتم خونه احساسات عاشقانم فوران کرد و رفتم گل فروشی و یه دسته گل برای همسر محترمه خریدم و روش هم گفتم یه کارت بزنه با عنوان : عزیزم دوستت دارم!

آخه میدونین دیروز روزی من برای اولین بار رسما رفته بودم خواستگاری و بله رو رسما دریافت کرده بودم. خلاصه پیش خودم گفتم بزار براش سورپریز بشه و بدونه که من اونقدر ها هم که فکر میکنه این چیزها رو فراموش نکردم و اگه بخوام میتونم خیلی چیزها رو به یاد بیارم.

از طرفی هم طفلک واقعا این روزها خسته میشه و روزها که میره سر کار و بعد از ظهر ها و شب ها هم که کارهای ایام عید رو انجام میده و به بچه میرسه و واقعا کارش سخته.طبق معمول زنگ زدم و رفتم بالا و تا درب باز شده در حالیکه دسته گل رو گرفته بودم روی صورتم وارد شدم و رفتم طرفش و بهش دادم. اونم که هاج و واج مونده بود در حالیکه دست کشهای زرد رنگ روزمریم دستش بود گفتش وا......این دیگه چیه؟ تو هم برای گل گرفتن وقت گیر آوردی توی این بازار شامی که الان خونمون شده.

منم براش توضیح دادم که مناسبت این گل چیه و دیدم که چقدر قیافش از خوشحالی تغییر کرد و چهره زیبایش زیباتر شد

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:11  توسط امیر  | 
امروز ۱۴ اسفند ماه چهلمین سالگرد درگذشت بزرگمرد همیشگی ایران دکتر محمد مصدق میباشد. ضمن تسلیت این روز به همه دوستداران ایشان خلاصه ای از زندگی پر از افتخار او را در اینجا میگذارم.

دکتر مصدق که از مردان معروف سیاسی ایران بود، در سال 1261 در شهر تهران پای به عرصه وجود نهاد. او که پدرش میرزا هدایت نام داشت، تحصیلات اولیه خود را در شهر تهران به اتمام رسانید. سپس برای ادامه و پیگیری تحصیلات عالیه در سال 1287به پاریس سفر نمود. او در این شهر توانست دوره مدرسه علوم سیاسی را به اتمام رساند. وی که برای کسب مدرک دکتری در رشته حقوق وارد دانشگاه نوشاتل سویس گردید و پس از گرفتن مدرک و اتمام تحصیلات به ایران بازگشت.

تقدیر و سرنوشت دکتر مصدق این بود که در ایران به تمام پستها و مشاغل حساسی که یک شخص سیاسی می تواند برسد، دست یابد. دکتر در ابتدای کار چون با بعضی مسائل در ایران، به ویژه قرار داد سال 1919 میلادی با انگلیس مخالف بود، تصمیم داشت دوباره به سویس بازگردد، ولی کابینه مشیرالدوله برای تصدی مقام وزارت دادگستری از وی دعوت به عمل آورد و این شروع کار بود. وی در پاییز سال 1299 به حکومت فارس منصوب گردید و سال 1300 به وزارت دارائی رسید. دکتر بعد از این سمت، در سال 1301 نیز در آذربایجان به مشاغل دولتی سطح بالا رسیده و مدتی بعد به دلیل مخالفت با حکومت مرکزی از این سمت استعفا داد. سال بعد وزیر امور خارجه ایران شد و در سال 1303 که با دوره پنجم قانون گذاری بود، به نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای ملی انتخاب شد.همین طور در دوره ششم نیز دوباره به این سمت دست یافت. بعد از اتمام دوره ششم به دلیل دخالت دولت در انتخابات مجلس، از سیاست کناره گیری نمود. دکتر مصدق بارها از سوی دولت و حکومت به زندان افتاد و یا تبعید شد. یکی از دفعاتی که ایشان را دستگیر نمودند، بعد از کناره گیری از سیاست در چهارم تیر سال 1319 بود، که به بیرجند اعزام شد و تا ماه آذر همان سال در زندان بود و دوباره به احمدآباد تبعید شد. دکتر در دوره های چهاردهم و شانزدهم همچنان از طرف مردم تهران به عنوان نماینده انتخابی و مردمی به مجلس رفت و در این زمان بود که برای احقاق حقوق مردم ایران به تشکیل جبهه ملی اقدام کرده تا بتواند در راه مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت ایران گامهای مثمر ثمرتری را بردارد و عاقبت موفق گردید در روز 29 اسفند 1329 قانون ملی شدن صنعت نفت را از تصویب مجلس سنا گذرانده و در اردیبهشت سال 1330 برای به ثمر رساندن این قانون و نظارت هرچه بهتر بر انجام امور، مقام نخست وزیری ایران را قبول نمود.

وی بعدها با اینکه مجلس هفدهم به نخست وزیری دکتر رای داده بود، به دلیل اختلاف با محمد رضا پهلوی از تشکیل دولت جدید سر باز زد و شاه قوام السلطنه را به نخست وزیری انتخاب نمود. در این زمان قیام سی تیر اتفاق افتاد و در آن روز تمام مردم حمایت خود را از دکتر مصدق ثابت نمودند. اما این پایان کار نبود و دکتر به همکاران خود با کودتای سازمان سیا مواجه شد و در دادگاه نظامی به سه سال زندان محکوم شد. در شهریور 1335 به احمد آباد تبعید گردید. به دلیل بیماری در بیمارستان نجمیه تهران بستری گردید و عاقبت در سحرگاه 14 اسفند 1346 وفات یافت. با اینکه وصیت کرده بود تا در گورستان شهدای 30 تیر دفن شود، اما جسد او به خانه خودش در احمد آباد منتقل و در همان مکان دفن گردید.

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:50  توسط امیر  | 
با درایت این دولت بیکفایت و مدیریت دیپلماسیی که ریاست نسبتا محترم جمهوری اسلامی ایران جناب آقای دکتر ! احمدی نژاد - این تحفه آرادانی از خودشون بروز دادند دیروز قطعنامه سوم شورای امنیت بر علیه ایران با اکثریت مطلق آرا صادر شد و اعضا شورای امنیت جشن هسته ای مقامات جمهوری اسلامی رو تبدیل به عزا کردند و بار دیگر ثابت شد که در دروغگویی و خلاف واقع نشان دادن مسائل- تبلیغات این دولت را فقط میشود با تبلیغات گوبلز برابر دانست.

حالا باید دید آقای رئیس جمهور خوش تیپمان که راه به راه با آن ادا و اتوارهای مختلف که با کج و کوله کردن لب و لوچشون و چشم و ابروی زیباشان که همواره آذین به خنده ای بی مناسبت است چه جوری این پیروزی هسته ای را به ملتی که از بوی نفت داخل سفره هاشون دیگه در حال کشیدن آخرین نفسهاشون هستند اطلاع خوهند داد.

و آیا باز هم با وقاحت به چشمان ملت نگاه کرده و این قطعنامه را هم مثل بقیه کاغذ پاره خواهند خواند.   

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 8:38  توسط امیر  | 
بالاخره بعد مدتها سردرگمی و این دست و اون دست کردن و کلی اسم های جور واجور از سرتاسر جهان ردیف کردن و صغری کبری چیدن دیروز خبری روی خروجی ایسنا قرار گرفت که همه رو شوکه کرد و نشون داد که آقای کفاشیان به اندازه ای استقلال رای داره که نه تنها نمیتونه بدون تایید علی آبادی اسم مربی متخب فدراسیون خودش رو اعلام کنه بلکه حتی مجبور میشه به توصیه او خط قرمز روی اسم افشین قطبی بکشه و به جاش بنویسه علی دایی و با این عمل یک بیلاخ بزرگ هم  علی آبادی به فیفا و دارو دسته صفایی فراهانی نشون داد و ثابت کرد که توی ایران هیچ چیزی نمیتونه از نفوذ دولت به دور باشه حتی مقرارت فیفا و انتخاب رئیس فدراسیون و انتخاب مربی تیم ملی

جدای از چگونگی انتخاب بحث برانگیز علی دایی و کارایی فنی فردی مثل او در هدایت تیم ملی و مدیریت آن که جای صحبت فراوان دارد باید در مورد خود خصوصیات فردی علی دایی و حاشیه های فراوان او نیز تامل کرد.

دایی در ایران بر خلاف سایر کشورها فردیست که به هبچ وجه از محبوبیت برخوردار نیست و بارها و بارها در محیط های مختلف ورزشی شاهد توهین به او بوده ایم و خود او نیز در جوابگویی به افکار عمومی از ادبیاتی سخیف بهره گرفته است. در تیم ملی نیز همواره به عنوان بازیکنی که با بقیه بازیکنان مشکل داشته و اهل باند بازی و ..است شهرت دارد. درگیریهای او با بازیکنانی مثل کریمی و هاشمیام و مبعلی و شیث و..... نیز موید این نظر است که او ذاتا انسان ناراحتیست و از جنجال و حاشیه نیز دوری نمیکند.

شایعات فراوان در مورد ارتباط او با کانونهای قدرت در ایران و اینکه فعالیتهای مالی گسترده او در این ارتباطات بی تاثیر نبوده است نیز همواره از اطراف او به گوش میخورد و این انتخاب بحث برانگیز او به سرمربیگری تیم ملی نیز بر این شایعات دامن زده است چه فقط از کاندیداهای سرمربیگری تیم ملی فقط او قبلا با علی آبادی دیدار داشته است ( آنچنانکه مربی قبلی تیم ملی نیز قبل از انتخاب شدن به دیدار علی آبادی شتافته بود!) و حتی علی آبادی افشین قطبی مربی منتخب فدراسیون را که روز شنبه به همراه مسئولین این فدراسیون برای دیدار به دفتر او رفته بودند به حضور نپذیرفت و فقط آنان موفق به دیدار با هاشمی شدند.

علی دایی حتی چند ی قبل در مصاحبه ای به روند انتخاب مربی تیم ملی انتقاد کرده و تلویحا به وجود گروهی مافیایی در این باره اشاره کرده بود!

اینکه آیا انتخاب خود او نیز در دست این مافیا بوده باید از خود علی دایی پرسید

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:3  توسط امیر  | 
بچه ها سلام،

دلم براي همه شما تنگ شده، اينجا شب و روز با خيال و خاطرات شيرينتان شعر زندگي ميسرايم، هر روز به ‏جاي شما به خورشيد روزبخير ميگويم، از لاي اين ديوارهاي بلند با شما بيدار ميشوم، با شما ميخندم و با شما ‏ميخوابم. گاهي "چيزي شبيه دلتنگي" همه وجودم را ميگيرد. ‏

کاش ميشد مانند گذشته خسته از بازديد که آن را گردش علمي ميناميديم، و خسته از همه هياهوها، گرد و غبار ‏خستگيهايمان را همراه زلالي چشمه روستا به دست فراموشي ميسپرديم، کاش ميشد مثل گذشته گوشمان را به ‏‏"صداي پاي آب" و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفوني زيباي طبيعت کلاس درسمان ‏را تشکيل ميداديم و کتاب رياضي را با همه مجهولات زير سنگي ميگذاشتيم چون وقتي بابا ناني براي تقديم ‏کردن در سفره ندارد چه فرقي ميکند، پي سه مميز چهارده باشيد با صد مميز چهارده، درس علوم را با همه ‏تغييرات شيميايي و فيزيکي دنيا به کناري ميگذاشتيم و به اميد تغييري از جنس "عشق و معجزه" لکه هاي ابر ‏را در آسمان همراه با نسيم بدرقه ميکرديم و منتظر تغييري ميمانيدم که کورش همان همکلاسي پرشورتان را ‏از سر کلاس راهي کارگري نکند و در نوجواني از بلنداي ساختمان به دنبال نان براي هميشه سقوط ننمايد و ‏ترکمان نکند، منتظر تغييري که براي عيد نوروز يک جفت کفش نو و يک دست لباس خوب و يک سفره پر ‏از نقل و شيريني براي همه به همراه داشته باشد.‏

کاش ميشد دوباره و دزدکي دور از چشمان ناظم اخموي مدرسه الفباي کرديمان را دوره ميکرديم و براي هم ‏با زبان مادري شعر مي سروديم و آواز ميخوانديم و بعد دست در دست هم ميرقصيديم و ميرقصيديم و ‏ميرقصيديم.

کاش ميشد باز در بين پسران کلاس اولي همان دروازه بان ميشدم و شما در روياي رونالدو شدن به آقا معلمتان ‏گل ميزديد و همديگر را در آغوش ميکشيديد، اما افسوس نميدانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از ‏قاب عکسمان غبار فراموشي به خود ميگيرد، کاش ميشد باز پاي ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس ‏اول ميشدم، همان دختراني که ميدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکي مينويسيد کاش دختر به دنيا ‏نميامديد.

ميدانم بزرگ شده ايد، شوهر ميکنيد ولي براي من همان فرشتگان پاک و بي آلايشي هستيد که هنوز "جاي ‏بوسه اهورا مزدا" بين چشمان زيبايتان ديده ميشود، راستي چه کسي ميداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر ‏نبوديد، کاغذ به دست براي کمپين زنان امضاء جمع نميکرديد و يا اگر در اين گوشه از "خاک فراموش شده ‏خدا" به دنيا نمي آمديد، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگي با چشماني پر از اشک و حسرت "زير تور سفيد ‏زن شدن" براي آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و "قصه تلخ جنس دوم بودن" را با تمام وجود تجربه کنيد. ‏دختران سرزمين اهورا، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براي فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه ‏تاجي از گل بسازيد حتماً از تمام پاکي ها و شادي هاي دوران کودکيتان ياد کنيد.‏

پسران طبيعت آفتاب ميدانم ديگر نميتوانيد با همکلاسيهايتان بنشينيد، بخوانيد و بخنديد چون بعد از "مصيبت ‏مرد شدن" تازه "غم نان" گريبان شما را گرفته، اما يادتان باشد که به شعر، به آواز، به ليلاهايتان، به ‏روياهايتان پشت نکنيد، به فرزندانتان ياد بدهيد براي سرزمينشان براي امروز و فرداها فرزندي از جنس ‏‏"شعر و باران" باشند به دست باد و آفتاب ميسپارمتان تا فردايي نه چندان دور درس عشق و صداقت را براي ‏سرزمينمان مترنم شويد.‏

رفيق، همبازي و معلم دوران کودکيتان

فرزاد کمانگر - زندان رجايي شهر کرج

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:21  توسط امیر  | 
بالاخره امروز رفتم و آخرین امتحان مهارتهای هشت گانه یا نمیدونم هفت گانه رو که هر کارمند دولت باید داشه باشد رو دادم. امتحان اکسس داشتم. با سلام و صلوات با چند تا از همکاران سوار سرویس شدیم که ما را ببرد تا محل امتحان که آموزشگاهی است در اطراف میدان فاطمی!

رفتیم داخل آموزشگاه و ما رو به زیر زمینی تنگ و تاریک که بیشتر به انباری میخورد تا آموزشگاه کامپیوتر راهنمایی کردند. طبق معمول به صف شدیم تا اسممون تیک بخوره و تعیین هویت بشیم. نوبت به من رسید و رفتم جلو میز منشی. دختری بد اخلاق حدود ۲۴-۲۵ ساله نشسته بود پشت یه کامپیوتر عین یزید. موههای صاف و روشنشم کجکی ریخته بود توی صورتش که مثلا خوشگل شده. از ترسم سلام کردم بدون اینکه جوابمو بده گفت دفترچتو بده.....منم که دفترچه بیمه درمانیم پیشم بود و تموم شده بود و امروز آورده بودم که تمدیدش کنم - دست کردم و از جیبم در آورده و بهش دادم

مثل یک منشی تیر خورده از جاش پرید و گفت آقا منو مسخره کردین؟ دفترچه آزمونتون رو بدین. خلاصه به عرضشون رسوندم که ندارم و با کلی قرو قمزه که با مقدار متنابهی غر زدن به هم آمیخته بود یه دفترچه بهم داد و گفت برو بالا امتحان.

رفتم طبقه همکف و وارد سالنی شدم که ۱۰-۱۲ تا کامپیوتر قرار داشت و چند نفری هم نشسته بودند. گوشه دنجی رو انتخاب کرده و نشستم و در همین حین دختر خانوم عینکی خوشگلی با مانتویی قهوه ای و شلواری جین و مقنعه ای که از روی سرش در حال سقوط بود و در حالیکه موههای خوشرنگ موجدارش از اون بیرون زده بود با خنده ای بسیار زیباتر مثل یک فرشته از راه رسیدو با خوشرویی گفت مشکلی ندارین؟

منم که با دیدن ایشان نه تنها مشکل امتحان  بلکه تمام مشکلات زندگیمو فراموش کرده بودم در حالیکه از ذوقم نیشم تا بنا گوش باز شده بود و حتی یادم رفته بود چه جوری باید کامپیوتر رو روشن کرد به عرض رسوندم : دستگاه من روشن نمیشه

خانوم مهندس که منبعد دیگه با این اسم صداش میکردم با طنازی یه صندلی کشید به طرف خودش و کنار من در حالیکه فقط چند سانتی متر با من فاصله داشت نشست و دستگاه منو راه انداخت و منم که از زور خوشحالی و بوی خوش اودکلن خانوم مهندس در حال بیهوش شدن بودم داشتم کارشو نگاش میکردم.

گفت فرمایش دیگه ای ندارین؟ به عرض رسوندم نه و شروع کردم به جواب دادن سوالات در حالیکه برای هر سوال راه به راه خانوم مهندس خوشگل را صدا میکردم و ازش سوال میپرسیدم

تا حالا امتحان به این شیرینی توی ۱۷-۱۸ سال درس خوندنم نداده بودم. کلی با بچه ها تقلب کردیم و به همدیگه کمک کردیم .بالاخره امتحان تمام شد و من نمره قبولی گرفتم و از جام بلند شدم تا ضمن تشکر از این خانوم مهندس زیبا رو بهش بگم که اگه کاری داشت براش انجام بدم

تا سر صحبت رو باز کردم و خواستم بگم کجا کار میکنم گفتش بله محل کارتون رو بلدم . من دختر دکتر .......از همکارتون هستم که بابام چندسال قبل بازنشسته شده و شما رو هم یادمه که اونجا دیدم

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:34  توسط امیر  | 
دیروز که رسیدم خونه بدون هیچ حرف و حدیثی مثل بچه آدم خودم رفتم چهاپایه رو آوردم و شروع کردم به باز کردن پرده ها و تمیز کردن دیوارهای آشپزخانه و دستمال کشی لوستر و......در حالیکه از ترسم گاها همسر محترمه رو نگاه میکردم که زیر چشمی داره منو میپاد تا یه موقع تقلب نکنم و همه جا تمیز تمیز بشه

آخه من نمیدونم ما که همین تابستون همه خونه رو ریختیم به هم و کلا رنگ کاری داشتیم و همه خونه عین دسته گل تمیز شد چرا باید دوباره و در فاصله شش ماه خونه تکونی کنیم؟ کو گوش شنوا ؟ اصلا کو اون جرات که همینو به محترم خانوم بگه...من که نمیتونم

آخرین تکه پرده رو هم باز کرده بودم و در ارتفاع دو متری روی چهارپایه که ناگهان تشریف آوردند و با نگاه تیز بینشون یه گوشه ای از سقف را دید زده و فرمودند: اونجا یه ذره لک داره دراز شو و پاکش کن! نگاه کردم و دیدمش......دراز شدم و کش اومدم  اما دستم نمیرسید خلاصه با یه متکای اضافه روی چهارپایه و یه کم ژانگولر بازی تمیزش کردم

داشتم از روی چهارپایه میامدم پایین اما نمیدونم چرا یاد فیلم میمون مست ! افتاده بودم 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 12:1  توسط امیر  | 
همین جمعه گذشته رفته بودم بازار قدیمی تهران دنبال یه جنسی که گفته بودند اونجا میتونم پیدا کنم.از شلوغی زیاد و جمعیت و ماشین و باربر و دست فروش سر سام میگیری.ملت هم گله گله ریختن برای خرید عید......نمیدونم آخر چه عیدیست که میخوان بگیرن...این وضع مملکت که عید گرفتن نداره! همینطوری که در دلم داشتم سرزنششون میکردم و ازشون انتقاد میکردم و همزمان هم دستفروشها و مغازه ها رو نگاه میکردم صدایی منو به خودم آورد........

آی بدو که تموم شد...آتیش زدم به مالم...صدا از یکی از کوچه های فرعی و تنگ و تاریک بازار قدیمی بود که به گوش میخورد......کنجکاو شدم.از سرپایینی کوچه رو به سمت دستفروش که سرشم خیلی شلوغ بود حرکت کردم. ملت ریخته بودند رو اجناس و منم دستمو دراز کردم از لابلای جمعیت تا بردارم.......به سختی دستم به چیزی گیر کرد و با تلاش اونو کشیدم..احساس کردم مثل طناب درازه

با تلاش از لابلای دهها دست موفق شدم و خودمو کشیدم یه کناری تا غنیمتمو ببینم....دستمو بالا آوردم و چشمام خورد به یه سوتین بزرگ قرمز رنگ مدل قدیمی از اونایی که سوفیا لورن و بریژیت باردو توی فیلم های قدیمی هالیوود استفاده میکردند

از همونجا پرتش کردم لابلای جمعیت و برگشتم .....ناگهان چشمم افتاد به دو تا خانوم از اونایی که درسته میخورنت که وایستاده بودند و کرو کر بهم میخندیدند......با عصانیت گفتم چیه...خنده داره.......یکیشون نه گذاشت نه برداشت و گفت :

آقا اندازه ات نبود

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:39  توسط امیر  | 
چهار شنبه غروب رسیدم خونه و با ترس و لرز زنگو زدم. همسر محترمه از پشت آیفون با لحنی بسیار دلنشین فرمودند سلام بیا بالا

فکر کردم اشتباه زنگ زدم اما ...نه خودشون بودند. فهمیدم که نقشه ای برایم کشیده اند که با این لحن صحبت کردند.تنم لرزید....خدایا رحم کن بر من فقیر حقیر مسکین.....تا داخل شدم بر خلاف روز قبل استقبال بسیار شاهانه ای ! به صرف چایی و بیسگوییت و یه موسیقی بسیار ملایم عشقولانه ازم به عمل آمد.دخترم هم به طرز بسیار ماهرانه ای توجیه شده بود که هی قربون صدقم بره

خلاصه نم نمک معلوم شد داستان از چه قراره.......یه لیست بلند بالایی از کارهای عید رو که قراره انجام بشه ردیف فرموده بودند و  زمان شروعش هم دقیقا بعد از خوردن چایی و این نیمه بیسگوییتی بود که دستم مونده بود و از ترس از گلوم پایین نمیرفت.خلاصه از بساط چایی و بیسگوییت که بلند شدم رفتم روی چهار پایه و وقتی پایین آمدم که ساعت حدود ۱۲.۳۰ بود.

از خستگی مراسم مسواک و دستشویی را نیز کنسل کرده و با خوشحالی از اینکه راحت شدم ولحظاتی دیگه میخوابم ُ رفتم به سمت اتاق خواب ........که دیدم همسره محترمه و دخترشان کنار همدیگه و با آرامشی وصف ناشدنی خوابیدن و برای من هیچ جایی دیگه رو تخت نموندهخلاصه خودمو به زور و کنار دیوار روی تخت جا دادم و در همین حین دخترم که وسط خوابیده بود بیدار شده و با پاش شروع کرد منو حل دادن که ................بابا جای من تنگ میشه..... پا شو برو ...پا شو برو .....

بالاخره هم منو نزاشت روی تخت بخوابم و با یه پتو روی فرش سفت و سخت کنار بخاری تا صبح بیهوش شدم

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:43  توسط امیر  | 
برای اینکه اون عکس خشن برادر فیدل یه کم تعدیل بشه ضمن نوشتن بیوگرافی نانسی عجرم خواننده معروف لبنانی یه عکس هم ازش میزارم تا ضمن برقراری توازن بگم که از نانسی خوشم میاد و آهنگهاشو هم گوش میدم

 

 محل تولد : اشرفيه لبنان

تعداد برادر و خواهر: يک برادر و يک خواهر مجرد

محل اقامت : نيوشيلا لبنان به همراه خانواده

نانسي عجرم به عنوان يکي از زيباترين خوانندگان زن عرب تنها 8 سال داشتکه کار خواندن را شروع مي كند, هنگاميکه که 12 سال داشت در برنامه اي در تلويزيون به نام ستارگان آينده شرکت مي کند و به مدال طلا دست پيدا مي کند .يکي از خوانندگان مصري که در آن برنامه شرکت کرده بود صداي نانسي را به صداي خواننده بزرگ عرب ام کلثوم تشبيه کرده است .بعد از آن او به طور جدي کار موسيقي را تحت نظر بهترين معلمان موسيقي دنبال مي کندو در سن 18 سالگي به عنوان يک خواننده حرفه اي معروف مي شود.

 اولين آلبوم معروف او در سال 1998 به عنوان مشتاقلک (دلتنگ تو هستم)و دومين آلبوم در سال 2001 با نام شيل عيونک عني (چشمانت را از من بردار )منتشر شد وليکن عامل اصلي موفقيت او آلبوم سومش با عنوان يا سلام در سال 2003 بود.

نانسي عجرم به عنوان بهترين خواننده عربي در سال 2003 شناخته شد.آخرين آلبوم او آه و نص در سال 2004 منتشر شد.

بي شک نانسي عجرم يکي از محبوبترين چهره هاي خواننده عربي است,که البته اين محبوبيت را مديون زيبايي صورت بعد از عمل جراحي مي باشد هم چنين رفتار بچگانه و خونگرم او و صداي دلنشينش همگي موجب اين محبوبيت خارق العاده شده اند.

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 13:30  توسط امیر  | 
دیروز معارفه رئیس جدید و تودیع رئیس قدیم با حضور وزیر محترم! برگزار شد و بالاخره هم ما هم  وزیر محترم! ایشان را دیدند. قرار بود وزیر جون ساعت ۲.۳۰ تشریف مبارکشون رو بیارند لذا  کارکنان از ساعت ۲.۱۵ در سالن آمفی تاتر جمع شدیم تا ضمن دیدار دوباره بعد از ۱۷-۱۸ ماه با وزیر  رئیس جدید رو هم ببینیم.بالاخره وزیر محترم با تاخیری ناچیز ! ساعت ۳.۲۰ دقیقه رسیدند با آن کاپشن بسیار بدقواره که توی تنشان ضار میزد - نمیدونم چه سریه که دولتمردان دولت فعلی توی پوشیدن لباسهای بد دوخت و بد قواره و بد شکل و بد رنگ و تو یه کلمه لباسهای ضایع! دست همو از پشت بستند.

بعد ارائه دست آوردهای شگرف مدیریت قدیم که واقعا انسان متحیر میماند که کی این پیشرفت ها حاصل شده است که ما کارکنان آن را ندیده ایم وزیر محترم تشریف بردن پشت تریبون و با توجه به اینکه شب قبل ظاهرا حدس میزدند که فردا کجا خواهند بود لذا کلی غذاهای باد آور و ملین و دستشویی آور تناول کرده بودند تا معده و روده مبارکشان آماده این مراسم معنوی تودیع و معارفه باشد و جهت محکم کاری از صبح علی الطلوع هم تجدید وضوع نکرده بودند لذا تا جمله بسم ا...... در دهانشان هنوز تمام نشده بود شلوارشان را کشیدند پایین و به صورت کتبی و شفاهی و همه رقمه که بلد بودند خراب کاری کردند به معاون خودشان و رئیس قدیم ما تحت عنوان تودیع.........

در آخر هم وزیر محترم سوتی با مزه ای دادند که حالا از آقای........خواهش میکنم که تشریف بیارند تا با چهره شون هم شما و هم بنده برای اولین بار آشنا شیم

از روی صندلی بلند شدم در حالیکه همچنان مجری داشت سوابق رئیس جدید را میشمارد.....مدیر کل فلان...رئیس فلانجا.......معاون اونجا و آخرین پست ایشان شهردار منطقه........

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:20  توسط امیر  | 
دیروز که از سر کار رسیدم خونه و وارد شدم نه همسر محترمه تحویلم گرفت که گفته بودم نیمچه قهریم و نه دخترم......دست به یکی کرده بودند که بهم محل نزارند.منم دیدم اوضاع بیریخته رفتم یه دوش گرفتم و بعدش رفتم سراغ کتابهام و برای در آوردن حرص همسر محترمه یه کتاب شعر برداشتم و رو تخت ولو شده و شروع کردم به شعر خواندن.میدانستم که دخترم به زودی سفارشهای مامانش مبنی بر حرف نزدن با من رو فراموش میکنه و بدو بدو میاد و میپره رو سرم.

همسر محترمه با یه دست غذا درست میکرد با یه دست لباس ها رو میریخت توی ماشین با یه دست داشت تکلیف های بچه رو مرور میکرد در حالیکه داشت با تلفن با مامانشم همزمان صحبت میکرد.یه یه ساعتی وضع بع همین منوال بود....اون کار و منم استراحت مطلق روی تخت در حال خواندن شعر.......چه شود. زندگی شیرین شده بود که ناگهان همسر محترمه که احساس میکردم بو بره که چه کلاه گشادی سرش رفته مثل ترقه ترکیدند و با دادو فریاد تشریف آوردند روی سر نیمه کچل من که این چه وضعشه و من خسته شدم .......خلاصه به این بهونه با من متاسفانه آشتی کردندو تعطیلات آپارتمانی و ساکت و بدون مزاحم منو به هم زدند.

خلاصه آشتی همان و تا ساعت ۱۲.۵ شب از من کار کشیدن همان......توصیه به تمام دوستان که هنوز مجرد هستند د رخصوص فرار از زیر کار منزل:

قهر کردن با زن با بهونه و بی بهونه مخصوصا با گفتن یه کلمه در مورد خانوادش مثلا من خونه مامانتینا نمیام 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:52  توسط امیر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM